دیوان اشعار - مطلع‌الانوار

امیرخسرو دهلوی

بخش ۱۲ - بهار و خزان طبیعت و شباهت طبیعت آدمی به آن

امیرخسرو دهلوی
باغ در ایام بهاران خوش است موسم گل با رخ یاران خوشست
چون گل نوروز کند نافه باز نرگس سرمست در آید به ناز
سبزه برآرد خط عاشق فریب از دل بیننده رباید شکیب
برگ شود بر گل نسرین فراخ آب چکد ز ابر بر اندام شاخ
سرو تر اندام ز لطف صبا از خز بی تار بپوشد قبا
تازه شود لاله چو رخسار دوست غنچهٔ نوخیز نگنجد به پوست
بر رخ گل غازه کند لاله زار جلوه کنان دست برآرد چنار
از خط سنبل که معنبر شود خاک چمن غالیهٔ تر شود
ابر بگرید به رخ بوستان باغ بخندد چو لب دوستان
تا بنهد بر جگر لاله داغ گل همه از باد فروزد چراغ
بط ز ترانه که برود آورد فاختگان را به سرود آورد
گر چه کند مرغ ز مستی خروش نیز نهد بر سر گل پا به هوش
با ز چو گل رخت بریزد ز خار خنده فراموش کند لاله زار
باغ دهد حله رنگین به باد غنچه ببندد لب شیرن کشاد
سرو سرافراشته پست اوفتد در ورق لاله شکست اوفتد
نافه شکوفه ندهد بوی مشک پر شکند فاخته از شاخ خشک
مرغ خورد بر گل نسرین دریغ باد بیارد به سر سبزه تیغ
نسترن از شاخ درافتد نگون خشک شود در جگر لاله خون
سرد شود چشمه چو افسردگان زرد شود سبزه چو گل خوردگان
شاخ بنفشه که ز جا بر شود کز دمهٔ دیده عبهر شود
برهنه گردد چمن حله پوش شاخ دهد مژده به هیزم فروش
خنجر سوسن چو فتد بر زمین سایه ببر ز سر یاسمین
ابر نیارد گهری از سپهر خار نخارد سر نسرین به مهر
عهد جوانی که بهار تن است نسبتش اینک هم ازین گلشن است
تا بود اسباب جوانی به تن روی چو گل باشد و تن چون سمن
تازه بود مجلس یاران به تو جلوه کند صف سواران به تو
شیفتگان دیده به رویت نهند رخت هوس بر سر کویت نهند
نکهت گیسو چو نسیم سحر رنگ بناگوش چو نسرین تر
نرگس تو باده نداند گناه غنچهٔ تو خنده ندارد نگاه
تاب دهد چهره ز برنایست میل کند سینه به رعناییست
دیده سوی فتنه پرستی کشد دل همه در شوخی و مستی کشد
ناز کنی ناز کشندت به جان دل طلبی نیز دهندت روان
روز چه جویی به شبت آن رسد تا شب تو نیز به پایان رسد
نوبت پیری چو زند کوس درد دل شود از خوش دلی و عیش سرد
گونهٔ رخسار به زردی زند آتش معده دم سردی زند
موی سپید از اجل آرد پیام پش خم از مرگ رساند سلام
در تن و اندام در اید شکست لرزه کند پای ز سستی چو دست
چشم شود منزوی از خانها رخته شود رستهٔ دندانها
قوت دل بشکند و زور تن پوست جدا گردد چون پیرهن
چنگ صفت رگ جهد از پشت پیر تار بخندد چو کهن شد صریر
عشق بتان بار بریزد ز دوش دیگ هوس باز نشیند ز جوش
تیره شود مشعلهٔ نور عین دل به مصلا کشد از کعبتین
خشک شود عمده با زو چو کلک سست شود مهرهٔ گردن ز سلک
کند شود باد هوا را سنان میل ز معشوق بتابد عنان
از می و گلزار فراغ اوفتد زهد ضروری به دماغ اوفتد
بر همه این دو دمادم رسد از همه بگذشته به ما هم رسد
آن که ایام جوانی گذشت عمر بدان گونه که دانی گذشت
تیر قدی بر سر پیری نژند گفت به بازی که کمانت به چند
گفت مکن نرخ تهی مایگان رو که هم اکنون رسدت رایگان
عهد بهار از گل شبگیر پرس ذوق جوانی ز دل پیر پرس
پیر شناسد که جوانی چه بود تا نرود از تو ندانی چه بود
فارغی از قدر جوانی که چیست تا نشوی پیر ندانی که چیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، تصویری لطیف و استعاری از چرخه طبیعت و انطباق شگفت‌انگیز آن با مراحل زندگی انسان است. شاعر با بهره‌گیری از توصیفاتِ فصل‌های سال، شکوفایی بهار را به دوران جوانی و پژمردگی و سرما در فصول پاییز و زمستان را به دوران پیری و زوالِ تن تشبیه کرده است.

هدف اصلی اثر، یادآوری گذران عمر و ناپایداری لذات دنیوی است. شاعر با زبانی صریح و در عین حال هنری، مخاطب را از مستی جوانی و غرور ظاهری به سوی درک حقیقت پیری و نیاز به بازنگری در ارزش‌های زندگی سوق می‌دهد تا پیامی عبرت‌آموز درباره تقدیر مشترک تمامی انسان‌ها ارائه کند.

معنای روان

باغ در ایام بهاران خوش است موسم گل با رخ یاران خوشست

باغ در ایام بهار بسیار دل‌انگیز است و هنگامی که فصل گل‌دهی فرا می‌رسد، هم‌نشینی با یاران نیز بسیار خوشایند است.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی «موسم» به معنای فصل و زمان خاص که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

چون گل نوروز کند نافه باز نرگس سرمست در آید به ناز

زمانی که گل‌های نوروزی عطر خود را پراکنده می‌کنند (مانند باز شدن کیسه مشک)، گل نرگس نیز با ناز و کرشمه جلوه‌گری می‌کند.

نکته ادبی: نافه در اینجا استعاره از مرکز عطر افشانی گل است.

سبزه برآرد خط عاشق فریب از دل بیننده رباید شکیب

سبزه‌ها با خطوط زیبا و ظریفی که بر زمین می‌کشند، هر عاشق و بیننده‌ای را فریفته خود کرده و آرامش و صبر را از دل او می‌ربایند.

نکته ادبی: تشبیه ردیف‌های سبزه به خط نوشتار که در ادبیات غنایی به زیبایی‌های معشوق تشبیه می‌شود.

برگ شود بر گل نسرین فراخ آب چکد ز ابر بر اندام شاخ

برگ‌های درختان بر گل‌های نسرین گسترده می‌شوند و قطرات باران از ابر بر اندام شاخه‌ها می‌چکد.

نکته ادبی: توصیف مناظر طبیعی برای آماده‌سازی فضای تصویرسازی شاعرانه.

سرو تر اندام ز لطف صبا از خز بی تار بپوشد قبا

سرو که قامتی بلند و تر و تازه دارد، با نوازش باد صبا، قبایی از شکوفه‌های بی‌نظیر (که مانند بافته‌ای بدون تار و پود است) بر تن می‌کند.

نکته ادبی: خز بی‌تار استعاره از شکوفه‌های ریز و پرپشت است.

تازه شود لاله چو رخسار دوست غنچهٔ نوخیز نگنجد به پوست

گل لاله همانند چهره دوست تازه و درخشان می‌شود و غنچه‌های نو رسیده چنان پرشورند که در پوست خود نمی‌گنجند.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «نگنجیدن در پوست» کنایه از اوج هیجان و شادابی است.

بر رخ گل غازه کند لاله زار جلوه کنان دست برآرد چنار

لاله‌زار بر چهره گل‌ها رنگ و لعاب می‌پاشد (آرایش می‌کند) و درخت چنار نیز با جلوه‌گری و شور و حال شاخه‌های خود را بالا می‌برد.

نکته ادبی: غازه به معنای سرخاب و وسیله آرایش صورت است.

از خط سنبل که معنبر شود خاک چمن غالیهٔ تر شود

از خط‌های (ردیف‌های) گل سنبل که بوی خوش و معطری دارد، خاک چمن مانند ماده‌ای خوش‌بو (غالیه) معطر می‌شود.

نکته ادبی: غالیه ترکیبی از مشک و عنبر است که در قدیم برای خوش‌بو کردن استفاده می‌شد.

ابر بگرید به رخ بوستان باغ بخندد چو لب دوستان

ابر بر سر بوستان می‌گرید (می‌بارد) و باغ در پاسخ به این باران، مانند لب‌های دوستان از شادی می‌خندد و شکوفا می‌شود.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به ابر و باغ که از آرایه‌های برجسته شعر است.

تا بنهد بر جگر لاله داغ گل همه از باد فروزد چراغ

ابر بر دل لاله داغ می‌گذارد و گل‌ها همگی به دلیل وزش باد، مانند چراغی روشن و افروخته می‌شوند.

نکته ادبی: داغ لاله نماد همیشگی در ادبیات فارسی است.

بط ز ترانه که برود آورد فاختگان را به سرود آورد

مرغابی با آواز خود رودخانه را به خروش می‌آورد و پرندگان فاخته را به نغمه‌سرایی و سرودخوانی دعوت می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به هم‌نوایی پرندگان در فصل بهار.

گر چه کند مرغ ز مستی خروش نیز نهد بر سر گل پا به هوش

اگرچه پرندگان از شدت مستی و سرمستی آواز سر می‌دهند، اما با هشیاری پای بر گل‌های ظریف می‌گذارند تا به آن‌ها آسیبی نرسد.

نکته ادبی: تضاد میان مستی و هشیاری در رفتار پرندگان.

با ز چو گل رخت بریزد ز خار خنده فراموش کند لاله زار

زمانی که بادِ خزان، چهره گل را از میان خارها می‌پراکند، لاله‌زار خنده و شادی خود را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: آغاز تحول فصلی از بهار به پاییز.

باغ دهد حله رنگین به باد غنچه ببندد لب شیرن کشاد

باغ، حله و لباس رنگین خود را به باد می‌سپارد (برگ‌هایش می‌ریزد) و غنچه که لب شیرینی داشت، دهان خود را می‌بندد.

نکته ادبی: تضاد در تصاویر برای نشان دادن زوال بهار.

سرو سرافراشته پست اوفتد در ورق لاله شکست اوفتد

سرو که زمانی سرافراز بود، اکنون شکست‌خورده به زمین می‌افتد و در برگ‌های لاله نیز آثار شکست و زوال نمایان می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از افتادن و شکستن برای توصیف مرگ و کهولت.

نافه شکوفه ندهد بوی مشک پر شکند فاخته از شاخ خشک

شکوفه‌ها دیگر بوی مشک نمی‌دهند و پرنده فاخته از شاخه‌های خشکِ درختان، با اندوه پر می‌گشاید.

نکته ادبی: توصیف فضای حزن‌انگیز پایان فصل.

مرغ خورد بر گل نسرین دریغ باد بیارد به سر سبزه تیغ

پرنده بر گل نسرین دریغ می‌خورد و باد به جای نوازش، با تیغِ سرمای خود به جان سبزه‌ها می‌افتد.

نکته ادبی: تشبیه باد به تیغ که نماد سردی و نابودی است.

نسترن از شاخ درافتد نگون خشک شود در جگر لاله خون

گل نسترن با سرافکندگی از شاخه می‌افتد و خونِ نشاط در دل لاله خشک می‌شود.

نکته ادبی: توصیفِ زردی و پژمردگی که به خشک شدن خون تشبیه شده است.

سرد شود چشمه چو افسردگان زرد شود سبزه چو گل خوردگان

چشمه‌ها مانند انسان‌های افسرده، سرد و بی‌روح می‌شوند و سبزه‌ها نیز مانند کسانی که دچار بیماری شده‌اند، زرد می‌گردند.

نکته ادبی: تشبیه طبیعت به احوالات انسانی.

شاخ بنفشه که ز جا بر شود کز دمهٔ دیده عبهر شود

شاخه‌های بنفشه که از جا برآمده بودند، اکنون از اشکِ دیده به گل عبهر تبدیل می‌شوند (شاید اشاره به پژمردن و تغییر رنگ).

برهنه گردد چمن حله پوش شاخ دهد مژده به هیزم فروش

چمنی که جامه‌ای سبز به تن داشت اکنون برهنه می‌شود و شاخه‌های درختان با بی‌برگی خود، خبر از رسیدن زمستان به هیزم‌فروش می‌دهند.

نکته ادبی: تعبیری طنزآمیز و حکیمانه از چرخه طبیعت.

خنجر سوسن چو فتد بر زمین سایه ببر ز سر یاسمین

وقتی خنجرِ برگ‌های سوسن به زمین می‌افتد، سایه از سر یاسمن نیز برداشته می‌شود و یاسمن در معرض آسیب قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: استعاره برگ سوسن به خنجر به خاطر تیزی و شکل آن.

ابر نیارد گهری از سپهر خار نخارد سر نسرین به مهر

ابرها دیگر در آسمان گوهری (باران) ندارند و خارها نیز دیگر با مهربانی سرِ گل نسرین را نوازش نمی‌کنند.

نکته ادبی: پایان یافتن حیات و طراوت طبیعت.

عهد جوانی که بهار تن است نسبتش اینک هم ازین گلشن است

دوره‌ی جوانی که بهارِ عمرِ انسان است، پیوندی عمیق با همین فضای باغ و گلستان دارد.

نکته ادبی: انتقال از توصیف طبیعت به استعاره‌های انسانی.

تا بود اسباب جوانی به تن روی چو گل باشد و تن چون سمن

تا زمانی که اسباب جوانی و تندرستی در بدن باقی است، چهره همچون گل و اندام همچون گلِ سمن تازه و سفید است.

نکته ادبی: سمن استعاره از سفیدی و نرمی پوست جوانی.

تازه بود مجلس یاران به تو جلوه کند صف سواران به تو

مجلس دوستان به برکت حضور تو تازه و پرنشاط است و صفِ سواران و جوانان در کنار تو جلوه‌گری می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به رونقِ جوانی.

شیفتگان دیده به رویت نهند رخت هوس بر سر کویت نهند

شیفتگان و عاشقان، نگاه خود را به روی تو می‌دوزند و بساط هوس و عشق خود را در کوی تو پهن می‌کنند.

نکته ادبی: کنایه از جلب توجه به دلیل زیبایی ظاهری.

نکهت گیسو چو نسیم سحر رنگ بناگوش چو نسرین تر

بوی خوش گیسوانت مانند نسیم سحرگاه و رنگ پوستِ بناگوشت مانند گل نسرینِ تازه و باطراوت است.

نکته ادبی: توصیف جمالِ جوانی با استفاده از عناصر طبیعت.

نرگس تو باده نداند گناه غنچهٔ تو خنده ندارد نگاه

چشم نرگس‌گونه‌ی تو گناهی ندارد (زیباست) و غنچه‌ی دهانت چنان شیرین است که خنده‌اش در نگاه نمی‌گنجد.

نکته ادبی: اشاره به حسنِ معشوق.

تاب دهد چهره ز برنایست میل کند سینه به رعناییست

چهره‌ات از دوران برنایی و جوانی تابی دارد و سینه و قلبت میل به رعنایی و دلبری دارد.

نکته ادبی: برنایی به معنای جوانی است.

دیده سوی فتنه پرستی کشد دل همه در شوخی و مستی کشد

چشم‌هایت به سمت فتنه‌انگیزی کشیده می‌شود و تمام وجودت در شور و مستی و بازیگوشی سیر می‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ غرورِ ناشی از جوانی.

ناز کنی ناز کشندت به جان دل طلبی نیز دهندت روان

ناز و کرشمه می‌کنی و دیگران با جان و دل ناز تو را می‌خرند و اگر دل بخواهی، جان خود را به تو هدیه می‌دهند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ جاذبه جوانی.

روز چه جویی به شبت آن رسد تا شب تو نیز به پایان رسد

هرچه در روز می‌جویی و به دنبالش هستی، در شبِ زندگی (پیری) به سراغت می‌آید تا عمرت نیز به پایان برسد.

نکته ادبی: تأکید بر گذرِ ناگزیرِ عمر.

نوبت پیری چو زند کوس درد دل شود از خوش دلی و عیش سرد

زمانی که نوبت پیری فرا می‌رسد و طبلِ درد را می‌نوازد، دل از خوش‌دلی و عیش و نوشِ جوانی سرد می‌شود.

نکته ادبی: کوسِ درد استعاره از علائمِ پیری.

گونهٔ رخسار به زردی زند آتش معده دم سردی زند

رنگ رخسار به زردی می‌گراید و آتشِ معده (هضم و گوارش) رو به سردی و ضعف می‌رود.

نکته ادبی: توصیفات فیزیولوژیک پیری در طب قدیم.

موی سپید از اجل آرد پیام پش خم از مرگ رساند سلام

موهای سپید از مرگ پیام می‌آورند و خمیدگیِ پشت، سلامِ مرگ را به انسان می‌رساند.

نکته ادبی: تشخیص موی سپید و پشتِ خمیده به عنوان پیک‌های مرگ.

در تن و اندام در اید شکست لرزه کند پای ز سستی چو دست

شکست و ضعف در بدن و اندام رخنه می‌کند و پاها مانند دست‌ها از شدت سستی شروع به لرزیدن می‌کنند.

نکته ادبی: توصیف ملموسِ ضعف جسمانی.

چشم شود منزوی از خانها رخته شود رستهٔ دندانها

چشم‌ها از فعالیت باز می‌مانند (منزوی می‌شوند) و ردیف دندان‌ها نیز از هم گسیخته و می‌ریزند.

نکته ادبی: اشاره به زوال حواس.

قوت دل بشکند و زور تن پوست جدا گردد چون پیرهن

توانِ دل و قدرتِ جسم از بین می‌رود و پوستِ بدن مانند پیراهنی کهنه، از تن جدا می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه پوست به پیراهن که استعاره‌ای درخشان است.

چنگ صفت رگ جهد از پشت پیر تار بخندد چو کهن شد صریر

رگ‌های پشت پیرمرد مانند سازِ چنگ بیرون می‌زند و صدای تنفس و صوتش مانند سازهای کهنه، گوش‌خراش می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به برآمدگی رگ‌های پشت در اثر پیری.

عشق بتان بار بریزد ز دوش دیگ هوس باز نشیند ز جوش

عشق به زیبارویان از دوشِ پیرمرد سبک می‌شود و دیگِ هوس و میل‌های جوانی از جوش و خروش می‌افتد.

نکته ادبی: کاهشِ خواهش‌های نفسانی در پیری.

تیره شود مشعلهٔ نور عین دل به مصلا کشد از کعبتین

نور چشمان کم‌سو و تیره می‌شود و دل به جای بازی‌های دنیوی (کعبتین/تاس)، به سوی عبادت (مصلا) کشیده می‌شود.

نکته ادبی: کعبتین کنایه از بازی و قمار است که در جوانی رایج بوده.

خشک شود عمده با زو چو کلک سست شود مهرهٔ گردن ز سلک

بازوها مانند قلم خشک و لاغر می‌شوند و مهره‌های گردن از رشته‌ی پیوند خود سست می‌گردند.

نکته ادبی: اشاره به ضعف استخوانی.

کند شود باد هوا را سنان میل ز معشوق بتابد عنان

نیرویِ باد (نفس و توان) کند می‌شود و دیگر تمایلی برای دنبال کردنِ معشوق باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: سنان به معنای سر نیزه است که اینجا استعاره از قدرت نفس است.

از می و گلزار فراغ اوفتد زهد ضروری به دماغ اوفتد

از می و گلزار و لذات دنیا دست می‌کشد و زهد و پرهیزگاری که در پیری امری ضروری است، به ذهن و فکر او راه می‌یابد.

نکته ادبی: اشاره به تغییر اولویت‌های زندگی در سنین بالا.

بر همه این دو دمادم رسد از همه بگذشته به ما هم رسد

این سرنوشتِ جوانی و پیری برای همه پیش می‌آید و آنچه بر گذشتگان رفته، سرانجام به ما نیز خواهد رسید.

نکته ادبی: تاکید بر عمومیتِ قانونِ گذر عمر.

آن که ایام جوانی گذشت عمر بدان گونه که دانی گذشت

آن دورانی که در جوانی گذشت، به همان شکلی سپری شد که خودت به خوبی از آن آگاهی داری.

نکته ادبی: دعوت به تأمل در گذشته.

تیر قدی بر سر پیری نژند گفت به بازی که کمانت به چند

جوانی خوش‌قامت به پیرمردی خمیده گفت: «این کمانِ (کمرِ خمیده) تو چند می‌ارزد؟»

نکته ادبی: طنز تلخ در خطابِ جوان به پیر.

گفت مکن نرخ تهی مایگان رو که هم اکنون رسدت رایگان

پیرمرد پاسخ داد: «نرخِ کالای بی‌ارزش و تهی‌مایه را نپرس، برو که به زودی این کمان نصیب خودت هم خواهد شد.»

نکته ادبی: پندی حکیمانه در قالب پاسخی کنایه‌آمیز.

عهد بهار از گل شبگیر پرس ذوق جوانی ز دل پیر پرس

طراوتِ بهار را از گل‌های سحرگاه بپرس و لذتِ جوانی را از دلِ پیرمردی که روزگاری جوان بوده است، جویا شو.

نکته ادبی: پایانی عبرت‌انگیز که حقیقت را به تجربه پیوند می‌زند.

پیر شناسد که جوانی چه بود تا نرود از تو ندانی چه بود

تنها کسی که به پیری رسیده است، به درستی درک می‌کند که جوانی چه بوده و چه ارزشی داشته است؛ زیرا تا زمانی که جوانی در وجود تو جاری است، نمی‌توانی قدر و اهمیتِ حقیقی آن را دریابی.

نکته ادبی: واژه «پیر» در اینجا نمادِ تجسم‌یافته‌یِ تجربه و گذرِ عمر است و «نرود از تو» کنایه‌ای لطیف از سپری شدنِ ایام جوانی و جدا شدنِ این دوران از وجودِ انسان است.

فارغی از قدر جوانی که چیست تا نشوی پیر ندانی که چیست

تو اکنون نسبت به قدر و قیمتِ جوانی بی‌خبر و غافلی؛ تا زمانی که خودت به دوران پیری نرسی، متوجه نخواهی شد که این دوران چه نعمت بزرگ و ارزشمندی بوده است.

نکته ادبی: واژه «فارغ» در این بیت به معنای غافل و بی‌تفاوت است و تضادِ معناییِ میان «جوانی» و «پیری»، محورِ اصلیِ این بیت برای تأکید بر ناآگاهی انسان است.