دیوان اشعار - مطلع‌الانوار

امیرخسرو دهلوی

بخش ۵ - عشق

امیرخسرو دهلوی
چون تن آدم ز گل آراستند خانهٔ جان بهر دل آراستند
آدمی آن است که در وی دل است ور نه علف خانهٔ آب و گل است
دل نه همان قطرهٔ خون است و بس کز خود و اشام برادر نفس
دل اگر این مهره آب و گل است خر هم از اقبال تو صاحبدل است
لیک دل آن شد که هوایی دروست و ز طرفی بوی وفایی در اوست
زنده به جان خود همه حیوان بود زنده به دل باش که عمران بود
غمزده به جان که غم اندوز نیست سوخته به دل که در او سوز نیست
سردی دل مردگی دل بود خون چو به تن سرد شود گل بود
ز اهل تکلف نتوان یافت سود تا نبود شعلهٔ هستی فروز
عشق زبانی ز هر افسرده پرس سوزش آن از دل آزرده پرس
ذوق نمک گر چه زبان را خوش است چون به جراحت فگنی آتش است
خون دل سوختگان باشد آب گریه کند بر سر آتش کباب
گر چه کس از خسته نه کاوش کند ریش نمک خورده تراوش کند
نافه که بو از همه سو گرددش پوست کجا برهٔ بو گرددش
آه گواه دل غمکش بود دود به غمازی آتش بود
موم بود دل که ز عشق است زار کو بگداز اوفتد از یک سرار
هست چو دیوار تن رود سیر کاه گلی کرده و سنگی به زیر
خرقهٔ آلوده ز صدق است دور هیزم تر دود برارد نه نور
سوخته را جنبش والا بود کوشش آتش سوی بالا بود
مشعلهٔ عشق چو شد خانگی سوخته شد عقل به پروانگی
کشته این تیغ سیاست بس است آنکه امان یافت ازو کم کسی است
راند چو بر تختهٔ هستی قلم عالیها سافلها زد رقم
ز له به مهمانی انسان نهاد داغ به پیشانی شیطان نهاد
راند چو بر خصم کهن کینه را کشت به خاک آتش دیرینه را
قاعده خاک بر اختر کشید رایت آتش به زمین در کشید
جام چه آگه که چه صهباست این غوک چه داند که چه دریاست این
هشت حدیقه چمن این گلند چار فرشته مگس این ملند
چرخ که زیر است و زبر هر نفس زیر و زبر کردهٔ عشق است و بس
روح درین زاویه بیگانه ای است عقل درین سلسله دیوانه ای است
آنکه چشید این قدح تلخ فام تلخ شدش چشمهٔ حیوان به کام
شربت شیری به خماری خورند بادهٔ تلخ از پی کاری خورند
چاشنی بادهٔ تلخ آنکه یافت روی ز شیرینی عالم بتافت
شیفته از بوی می افتد خراب عارف هشیار ز بوی گلاب
جان به یکی جرعه که این نکته ریخت کرد خرد حمله و بیرون گریخت
زنده نه آن است که جانی دروست اوست که از عشق نشانی در اوست
جان که نه عشقش بود آن بازی است عشق نه بازی است که جان بازی است
چند بری عشق به بازی به سر عشق دگر باشد و بازی دگر
مرد که در عشق بجان فرد نیست گر صف کافر شکند مرد نیست
زنده دلان خوش ز غم دل شوند جانوران پاک به بسمل شوند
پاک روانی که به آگاهی اند کشتهٔ حق چون ملخ و ماهی اند
به که درین ره به رضا ایستی رنجه شوی چون به قضا ایستی
گر همه بر دیده زند دوست تیر منت بر دیده نه و در پذیر
چون تو فغان از سر خاری کنی به که جز از عشق شماری کنی
دل که اسیر رخ رنگین بود موم شود گر چه که سنگین بود
خار اگر چند بود تیزتر آتش سوزنده ازو تیزتر
هر بت زیبا که جمالش بود فتنه نیازادهٔ خالش بود
مردن عاشق نه ز غمخواری است کز پی جان غمزده به دلداری است
نز هوس است این همه آشوب دل هست بتان را مژه جاروب دل
دل که بود شیفتهٔ ئی از خود است حاجبی ابروی خوبان بد است
سیمبرانی که تو بینی چو ماه عقرب جان اند ز زلف سیاه
طرهٔ شان دزد ولایت زن است نرگس شان آهوی شیر افگن است
گر چه همه چشم و چراغ دلند سوخته داند که چه داغ دلند
مایهٔ مهراند ولی کینه جوی دشمن جانند ولی دوست روی
آفت تقوی لب می نوششان زلف بلای به بناگوششان
چون خط شان سرمه دهد در شراب کیست کز آن باده نگردد خراب
دل شدگان را رخ زیبا مل است مستی بلبل نه ز مل کز گل است
گر نبود دیدهٔ شهوت گرای چیست به از دیدن صنع خدای
دیدهٔ خوبان است به شهوت وبال قند چو می گشت نباشد حلال
گر نگری پاک رخ لاله فام نیست گل و لاله به دیدن حرام
آنکه ز حق پاکی چشمش عطاست منع ز رخسار بتانش خطاست
دیده که در وی نظر پاک نیست سرمهٔ آن دیده به جز خاک نیست
دیده نباشد که نظر نیستش کور چه بیند که بصر نیستش
دل چو رخ خوب تمنا کند دیده به ناچار تماشا کند
زانچه که دل را غم آوارگی است دیده چه آگاه که نظارگی است
زان دل آزرده خرابی کند کو چو نمک یافت کبابی کند
هر صنمی را که نمک بیشتر خسته دلان را دل ازو ریش تر
حسن نه نیکویی رنگ است و پوست هر چه کند جای به دلها نکوست
نیست غم از رنگ و صفایی که هست ناز و کرشمه است بلایی که هست
آنکه در و شوخی خوبان کم است میل بد و هست ولی یکدم هست
نافه که بوییش نباشد به پوست خون فشرده نتوان داشت دوست
خوب که او حسن نداند فروخت سینه ز آتش نتواند بسوخت
باغ چه داند که چه چیزش خوش است گل چه شناسد که چرا دلکش است
لاجرم آنکس که به گل روی کرد داد ز دستش چو دمی بوی کرد
آدمی است آنکه بلای دل است افت پوشیده برای دل است
هستی این طایفه سر تا قدم عاشق و معشوق شد و عشق هم
آنکه دماغ بشر این بوی یافت قابل آن بود از ان روی یافت
سوخته را دل بود از صبر دور آتش سوزنده نباشد صبور
دل که به سوی رخ دلکش بود هست چو مومی که بر آتش بود
ای که ز جانان کنی افسانه ای کم نتوان بود ز پروانه ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده به تبیین ماهیت هستی‌شناختی «دل» به عنوان کانون حقیقی وجود انسان می‌پردازد و مرزی میان انسانِ واقعی و موجوداتِ صرفاً زیستی ترسیم می‌کند. شاعر بر این باور است که حقیقت آدمی نه در تن خاکی و حواس ظاهری، بلکه در گرویِ رنج، شور و وفایی است که در دلِ عارف متبلور می‌شود.

درونمایه اصلی اثر، ستایشِ رنج و سوزِ عشق به عنوان کیمیایی برای تعالی روح است؛ از نگاه شاعر، زندگیِ بدون دردمندیِ عاشقانه، تنها بازیچه‌ای تهی است و تنها کسانی که در آتشِ عشق سوخته و از قیودِ عقلِ جزوی رسته باشند، به حیاتِ جاویدان دست می‌یابند.

معنای روان

چون تن آدم ز گل آراستند خانهٔ جان بهر دل آراستند

وقتی خداوند کالبد انسان را از گل سرشت، خانه‌ی دل را نیز برای جای گرفتن جان در آن مهیا کرد.

نکته ادبی: تلمیح به خلقت انسان از گل. آراستن در اینجا به معنای آماده‌سازی و مهیا کردن است.

آدمی آن است که در وی دل است ور نه علف خانهٔ آب و گل است

انسان حقیقی کسی است که صاحب دل باشد، وگرنه تنِ آدمی تنها انبارِ آب و گلی بیش نیست.

نکته ادبی: آب و گل کنایه از جسم مادی و فانی است.

دل نه همان قطرهٔ خون است و بس کز خود و اشام برادر نفس

دل چیزی فراتر از آن چند قطره خونِ فیزیکی است که در بدن جریان دارد.

نکته ادبی: اشاره به تمایز میان اندامِ مادی قلب و حقیقت عرفانیِ دل.

دل اگر این مهره آب و گل است خر هم از اقبال تو صاحبدل است

اگر دل تنها همین گوشت و خون مادی بود، حیوانات نیز به دلیل بهره‌مندی از این اندام، صاحب دل محسوب می‌شدند.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای ردِ تعریفِ فیزیکی از دل.

لیک دل آن شد که هوایی دروست و ز طرفی بوی وفایی در اوست

اما دل حقیقی آن است که اشتیاقی در آن باشد و نشانی از وفا و عشق در نهادش وجود داشته باشد.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای آرزو، اشتیاق و میل باطنی است.

زنده به جان خود همه حیوان بود زنده به دل باش که عمران بود

حیوانات تنها به واسطه‌ی جانِ حیوانی زنده هستند، اما تو به واسطه‌ی دلِ عارفانه زنده باش که آبادانیِ روح در آن است.

نکته ادبی: عمران به معنای آبادانی و در اینجا کنایه از حیات معنوی است.

غمزده به جان که غم اندوز نیست سوخته به دل که در او سوز نیست

کسی که غمگین است اما دردهایش او را به سوز و گداز نمی‌رساند، در حقیقت زنده نیست؛ سوز و گداز است که به دل معنا می‌دهد.

نکته ادبی: غم‌اندوز بودن به معنای داشتنِ ظرفیت برای دریافتِ غمِ عارفانه است.

سردی دل مردگی دل بود خون چو به تن سرد شود گل بود

سردیِ دل نشانه‌ی مرگِ آن است، همان‌طور که اگر خون در تن سرد شود، بدن به سردیِ خاک می‌گراید.

نکته ادبی: تشبیه حسی: ارتباط سردی خون با مرگ و سردی دل با جمود معنوی.

ز اهل تکلف نتوان یافت سود تا نبود شعلهٔ هستی فروز

از کسانی که گرفتار ظواهر و تشریفات هستند بهره‌ای حاصل نمی‌شود، مگر اینکه شعله‌ی حقیقت در وجودشان روشن باشد.

نکته ادبی: اهل تکلف کنایه از متشرعانِ ظاهربین و پایبندان به رسومِ خشک.

عشق زبانی ز هر افسرده پرس سوزش آن از دل آزرده پرس

عشق حقیقی را از کسانی که در راه آن افسرده و شکسته شده‌اند جویا شو، و سوزش آن را از دلی که آزردگی کشیده بپرس.

نکته ادبی: پرسشِ بلاغی برای ارجاع به تجربه زیسته یِ اهلِ درد.

ذوق نمک گر چه زبان را خوش است چون به جراحت فگنی آتش است

اگرچه مزه‌ی نمک برای زبان خوشایند است، اما اگر آن را بر زخم بپاشی، همچون آتش سوزنده است.

نکته ادبی: ایهام تناسب میان نمک و زخم؛ استعاره از دردِ عشق که بر زخمِ کهن می‌نشیند.

خون دل سوختگان باشد آب گریه کند بر سر آتش کباب

خونِ دلِ عاشقان که در رنج هستند، همچون آبی بر روی آتش است؛ همان‌طور که کباب بر روی آتش می‌گرید، عاشقان نیز در آتش عشق می‌گریند.

نکته ادبی: گریه کباب کنایه از چکیدنِ قطرات چربی/اشک بر آتش است.

گر چه کس از خسته نه کاوش کند ریش نمک خورده تراوش کند

اگرچه کسی از فرد مجروح و خسته پرس‌وجو نمی‌کند، اما زخمِ نمک‌خورده ناگزیر تراوش و برون‌ریزی دارد.

نکته ادبی: کاوش کنایه از باز کردن و جستجو در زخم است.

نافه که بو از همه سو گرددش پوست کجا برهٔ بو گرددش

نافه مشک که رایحه‌اش از درونش به همه جا می‌رسد، بویش را از پوستِ بیرونی‌اش نمی‌گیرد؛ عطر از درونِ آن است.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ «از درون بجوش»؛ کمال از درون می‌آید نه بیرون.

آه گواه دل غمکش بود دود به غمازی آتش بود

آه کشیدن، گواهِ صادقِ دلی است که غم را تحمل می‌کند؛ همان‌طور که دود، خبر از وجودِ آتش می‌دهد.

نکته ادبی: دود به غمازی آتش است: ضرب‌المثل‌گونه برای اثبات امر پنهان از طریق اثرِ آشکار.

موم بود دل که ز عشق است زار کو بگداز اوفتد از یک سرار

دل همچون موم است که به واسطه‌ی عشق، زار و نزار می‌شود و با کوچک‌ترین تابشی از عشق، ذوب می‌گردد.

نکته ادبی: سرار به معنای تابش و فروغ است.

هست چو دیوار تن رود سیر کاه گلی کرده و سنگی به زیر

بدنِ انسان مانند دیواری ضعیف است که از کاه و گل ساخته شده و تنها سنگی برای تکیه دارد (اشاره به فانی بودن تن).

نکته ادبی: استعاره‌ی تحقیرآمیز برای جسم مادی.

خرقهٔ آلوده ز صدق است دور هیزم تر دود برارد نه نور

لباسِ ظاهری و آلوده از صدق و راستیِ باطن دور است؛ هیزمِ خیس تنها دود تولید می‌کند و شعله‌ای نمی‌افروزد.

نکته ادبی: دود در اینجا نمادِ عملِ بی‌روح و ظاهرپرستی است.

سوخته را جنبش والا بود کوشش آتش سوی بالا بود

کسی که در راهِ عشق سوخته باشد، حرکتی متعالی دارد، همان‌گونه که شعله‌ی آتش همواره به سمت بالا حرکت می‌کند.

نکته ادبی: جنبشِ والا استعاره از عروجِ معنوی عاشق.

مشعلهٔ عشق چو شد خانگی سوخته شد عقل به پروانگی

وقتی شعله‌ی عشق در خانه (وجودِ انسان) افروخته شد، عقل در برابر آن همچون پروانه ناچیز و نیست می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تضاد عقل و عشق؛ فنای عقل در برابر تجلی عشق.

کشته این تیغ سیاست بس است آنکه امان یافت ازو کم کسی است

تیغِ سیاستِ الهی برای کشتنِ هوای نفس کافی است و به ندرت کسی از این تیغِ برنده در امان می‌ماند.

نکته ادبی: سیاست در متون کهن به معنای تنبیه و تأدیب است.

راند چو بر تختهٔ هستی قلم عالیها سافلها زد رقم

وقتی خداوند قلمِ تقدیر را بر تخته‌ی هستی راند، سرنوشتِ عالی و سافل (بلند و پست) را رقم زد.

نکته ادبی: تلمیح به آیه‌ی «خلق السموات و الارض» و نظامِ هستی‌شناختیِ مراتبِ وجود.

ز له به مهمانی انسان نهاد داغ به پیشانی شیطان نهاد

خداوند جایگاهِ میزبانیِ انسان را از گل (پستی) بنا نهاد و داغِ رانده‌شدگی را بر پیشانی شیطان زد.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌ی خلقت آدم و سجده‌ نکردن ابلیس.

راند چو بر خصم کهن کینه را کشت به خاک آتش دیرینه را

خداوند وقتی کینه‌ی خود را بر دشمنِ دیرین (شیطان) آشکار کرد، آتشِ دیرینه‌ی آن را در خاکِ مذلت خاموش ساخت.

نکته ادبی: اشاره به سقوطِ ابلیس.

قاعده خاک بر اختر کشید رایت آتش به زمین در کشید

او قاعده‌ی خاک (پستی) را به فلک رساند و پرچمِ آتش (غرور) را به خاک نشاند.

نکته ادبی: وارونه‌سازی مراتبِ قدرت: خاکساری ارج می‌یابد و غرور آتشین سرنگون می‌شود.

جام چه آگه که چه صهباست این غوک چه داند که چه دریاست این

جامِ شراب (جهانِ مادی) چه می‌داند که چه شرابی در اوست (حقایقِ الهی)؟ غوک نیز از عمقِ دریا بی‌خبر است.

نکته ادبی: تمثیل غوک و دریا برای ناتوانیِ محدود در درکِ نامحدود.

هشت حدیقه چمن این گلند چار فرشته مگس این ملند

هشت بهشت (هشت جنت) مانند چمنی برای این گل (حق) هستند و چهار فرشته (عناصر اربعه) چون مگس‌هایی در این میان‌اند.

نکته ادبی: هشت حدیقه اشاره به هشت بهشت در کیهان‌شناسی قدیم.

چرخ که زیر است و زبر هر نفس زیر و زبر کردهٔ عشق است و بس

چرخِ گردون که هر لحظه پایین و بالا می‌شود، تنها ساخته و پرداخته‌ی عشق است و بس.

نکته ادبی: نظریه‌ی عرفانی که عشق محرکِ افلاک است.

روح درین زاویه بیگانه ای است عقل درین سلسله دیوانه ای است

روح در این گوشه‌ی هستی، غریب و بیگانه است و عقل در این زنجیره‌یِ وجود، دیوانه‌ای بیش نیست.

نکته ادبی: زاویه به معنای کنج و خلوت‌گاه؛ اشاره به غربتِ روح در عالمِ مادی.

آنکه چشید این قدح تلخ فام تلخ شدش چشمهٔ حیوان به کام

آن کس که این جامِ تلخِ حقیقت (عشق) را نوشید، چشمه‌ی حیاتِ دنیوی در کامش تلخ شد.

نکته ادبی: چشمه‌ی حیوان استعاره از حیاتِ جاویدانِ مادی که در برابرِ تلخیِ عشق بی‌ارزش می‌شود.

شربت شیری به خماری خورند بادهٔ تلخ از پی کاری خورند

شربتِ شیرین را برای رفعِ خماری می‌خورند، اما باده‌ی تلخِ عشق را برای هدف و رسالتی والا می‌نوشند.

نکته ادبی: تقابل شیرینیِ دنیا و تلخیِ راهِ عشق.

چاشنی بادهٔ تلخ آنکه یافت روی ز شیرینی عالم بتافت

کسی که مزه‌ی این باده‌ی تلخ را چشید، دیگر روی از شیرینی‌های دنیوی برگرداند.

نکته ادبی: تضادِ طعمِ مجازی و طعمِ حقیقت.

شیفته از بوی می افتد خراب عارف هشیار ز بوی گلاب

فردِ شیفته و نادان از بوی می خراب می‌شود، اما عارفِ هشیار تنها با بوی گلابِ حقیقت مست می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ سرمستیِ مجازی و معنوی.

جان به یکی جرعه که این نکته ریخت کرد خرد حمله و بیرون گریخت

جان با همان یک جرعه‌یِ معرفتی که در این نکته ریخته شد، خرد را شکست داد و از بندِ عقل گریخت.

نکته ادبی: خرد در اینجا به معنای عقلِ جزوی و استدلالی است.

زنده نه آن است که جانی دروست اوست که از عشق نشانی در اوست

زنده کسی نیست که تنها جانی در بدن دارد؛ زنده‌ی واقعی کسی است که نشانی از عشق در وجودش باشد.

نکته ادبی: تعریفِ مجددِ حیات بر پایه‌ی عشق.

جان که نه عشقش بود آن بازی است عشق نه بازی است که جان بازی است

جانی که از عشق خالی باشد، بازیچه است؛ عشق بازیچه نیست، بلکه جانی است که در راه معشوق به بازی گرفته می‌شود.

نکته ادبی: جناس و بازی کلامی با واژه‌ی بازی.

چند بری عشق به بازی به سر عشق دگر باشد و بازی دگر

چقدر می‌خواهی عمرت را به بازی با عشق بگذرانی؟ عشقِ حقیقی مقوله‌ای جدا از بازی‌گوشی است.

نکته ادبی: هشدار به جدی گرفتنِ ساحتِ عشق.

مرد که در عشق بجان فرد نیست گر صف کافر شکند مرد نیست

مردی که در وادی عشق، جانش را نمی‌بازد و فرد نمی‌شود، حتی اگر صفِ کافران را بشکند، مرد نیست.

نکته ادبی: فرد شدن در اینجا به معنای رسیدن به وحدت و فنا است.

زنده دلان خوش ز غم دل شوند جانوران پاک به بسمل شوند

زنده‌دلان از غمِ عشق خوشحالند، اما جانوران (انسان‌های نادان) تنها برای ذبح شدنِ مادی مناسب‌اند.

نکته ادبی: بسمل شدن کنایه از ذبح شرعی و فنای در راه حق.

پاک روانی که به آگاهی اند کشتهٔ حق چون ملخ و ماهی اند

پاک‌روانانی که به آگاهیِ حقیقی رسیده‌اند، همچون ملخ و ماهی، کشته‌ی راهِ حق هستند.

نکته ادبی: تشبیه عاشقان به موجوداتِ قربانی در برابرِ قدرتِ لایزال.

به که درین ره به رضا ایستی رنجه شوی چون به قضا ایستی

بهتر است در این راه به رضای الهی تن بدهی، چرا که اگر در برابرِ قضای الهی مقاومت کنی، رنج خواهی کشید.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ تسلیم و رضا در تصوف.

گر همه بر دیده زند دوست تیر منت بر دیده نه و در پذیر

اگر دوست (خداوند) تیری به چشمت زد، آن را نه به عنوان جراحت، بلکه به عنوان هدیه بپذیر و منت‌دار باش.

نکته ادبی: پارادوکس: درد کشیدن از معشوق، عینِ التذاذ است.

چون تو فغان از سر خاری کنی به که جز از عشق شماری کنی

اگر از سرِ خاری که به پایت رفته فغان می‌کنی، بهتر است که فغانَت از سرِ عشق باشد نه خارِ ناچیز.

نکته ادبی: اولویت‌بخشی به رنجِ مقدس بر رنجِ مادی.

دل که اسیر رخ رنگین بود موم شود گر چه که سنگین بود

دلی که اسیرِ چهره‌ی زیباست، اگرچه سنگین و سخت باشد، به واسطه‌ی عشق همچون موم نرم می‌شود.

نکته ادبی: تغییرِ ماهیتِ دل در اثرِ عشق.

خار اگر چند بود تیزتر آتش سوزنده ازو تیزتر

خار اگرچه تیز است، اما آتشِ سوزانِ عشق از آن هم تیزتر و برّنده‌تر است.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌یِ سوزش و دردِ مقدس.

هر بت زیبا که جمالش بود فتنه نیازادهٔ خالش بود

هر بتِ زیبایی که جمالی دارد، فتنه‌ای است که از خالِ (نقطه‌یِ) وجودش زاده شده است.

نکته ادبی: خال استعاره از نقطه‌ی وحدت و زیبایی مطلق.

مردن عاشق نه ز غمخواری است کز پی جان غمزده به دلداری است

مرگِ عاشق نه از سرِ غمخواری و ناتوانی، بلکه برای دلسوزی و همراهی با جانِ غمزده‌اش است.

نکته ادبی: تفسیرِ عارفانه از مرگِ عاشق.

نز هوس است این همه آشوب دل هست بتان را مژه جاروب دل

این همه آشوبِ دل از سرِ هوس نیست؛ مژگانِ زیبارویان، جاروبی است که دل را (از غیر) پاک می‌کند.

نکته ادبی: تفسیرِ آیینیِ نگاهِ معشوق: پاکسازیِ باطن.

دل که بود شیفتهٔ ئی از خود است حاجبی ابروی خوبان بد است

دلی که شیفته‌ی معشوق است، به خود مشغول است؛ ابرویِ خوبان همچون پرده‌دار و مانعی بر سرِ راهِ وصال است.

نکته ادبی: حاجب به معنای پرده‌دار و نگهبان.

سیمبرانی که تو بینی چو ماه عقرب جان اند ز زلف سیاه

زیبارویانی که در نگاهِ تو همچون ماه می‌درخشند، با زلف‌های سیاهشان، عقربی برای جانت هستند.

نکته ادبی: تشبیه زلف به عقرب: زیبایی در عینِ خطرناکی برای ایمان.

طرهٔ شان دزد ولایت زن است نرگس شان آهوی شیر افگن است

حلقه گیسوان آنان ایمان و عقیده را از انسان می‌رباید و چشمانشان چنان گیرایی و قدرت نفوذی دارد که گویی شیری است که دل‌ها را شکار می‌کند.

نکته ادبی: طره به معنای گیسو و نرگس استعاره از چشم است که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

گر چه همه چشم و چراغ دلند سوخته داند که چه داغ دلند

اگرچه آنان بسیار دلربا و محبوب به نظر می‌رسند، اما تنها کسی که در آتش عشق سوخته است، می‌داند که چه داغی بر دل می‌گذارند.

نکته ادبی: چشم و چراغ بودن کنایه از عزیز و محبوب بودن است.

مایهٔ مهراند ولی کینه جوی دشمن جانند ولی دوست روی

آنان هم منشأ مهربانی و عشق هستند و هم کینه‌توزند؛ هم دشمن جان عاشق‌اند و هم چهره‌ای دوست‌داشتنی و خواستنی دارند.

نکته ادبی: تضاد میان دشمن جان و دوست روی، بیانگر پارادوکس حضور معشوق است.

آفت تقوی لب می نوششان زلف بلای به بناگوششان

لب‌های شراب‌گونه‌شان تقوا را از بین می‌برد و زلف‌هایشان که بر بناگوش افتاده، بلایی خانمان‌سوز برای عاشق است.

نکته ادبی: بناگوش استعاره از بخشی از صورت که زلف بر آن می‌افتد.

چون خط شان سرمه دهد در شراب کیست کز آن باده نگردد خراب

وقتی خط و خال صورت‌شان مانند سرمه در شراب می‌افتد، چه کسی است که از نوشیدن آن باده خراب و مست نشود؟

نکته ادبی: خط به معنای موی تازه دمیده بر چهره است که در عرفان و ادب فارسی نماد جذبه است.

دل شدگان را رخ زیبا مل است مستی بلبل نه ز مل کز گل است

برای عاشقانی که دل باخته‌اند، چهره زیبا مانند شراب است؛ مستی بلبل نیز از شراب نیست، بلکه از دیدن گل است.

نکته ادبی: مل در زبان کهن به معنای شراب ناب است.

گر نبود دیدهٔ شهوت گرای چیست به از دیدن صنع خدای

اگر نگاه انسان آلوده به شهوت نباشد، چه چیزی بهتر از دیدنِ جلوه‌های زیبایی و هنر خدا در این جهان است؟

نکته ادبی: صنع خدا به معنای آفرینش و پدیده‌های هستی است.

دیدهٔ خوبان است به شهوت وبال قند چو می گشت نباشد حلال

نگاه شهوت‌آلود به خوبان، برای دیدگان آدمی زیان‌بار است؛ همچنان که اگر قند نیز به صورتِ غیرحلال به دست آید، خوردنی نیست.

نکته ادبی: وبال به معنای سنگینی، گناه و عاقبت بد است.

گر نگری پاک رخ لاله فام نیست گل و لاله به دیدن حرام

اگر با نگاهی پاک به چهره‌‌ای زیبا که همچون لاله سرخ است بنگری، تماشای گل و لاله در جهان حرام نیست.

نکته ادبی: لاله‌فام صفت معشوقی است که گونه‌هایی سرخ و باطراوت دارد.

آنکه ز حق پاکی چشمش عطاست منع ز رخسار بتانش خطاست

کسی که خداوند به او چشمِ پاک‌بین عطا کرده است، منع کردن او از تماشای زیبایی‌های چهره‌ی دلبران، اشتباه است.

نکته ادبی: بتان استعاره از معشوقان زیباست.

دیده که در وی نظر پاک نیست سرمهٔ آن دیده به جز خاک نیست

چشمی که در آن نظر پاک وجود ندارد و با نگاهِ شهوانی می‌نگرد، شایسته آن است که سرمه‌اش خاکِ گور باشد (کنایه از بی‌ارزش بودن آن دیدگان).

نکته ادبی: سرمه به عنوان زینت چشم به کار رفته که در اینجا به طنز و کنایه با خاک مقایسه شده است.

دیده نباشد که نظر نیستش کور چه بیند که بصر نیستش

چشمی که قدرت دیدن و بصیرت ندارد، چشم نیست؛ مگر فرد کور می‌تواند چیزی ببیند که اصلا بینایی ندارد؟

نکته ادبی: اشاره به تفاوت دیدن ظاهری و بصیرت درونی است.

دل چو رخ خوب تمنا کند دیده به ناچار تماشا کند

وقتی دل تماشای چهره‌ زیبا را طلب می‌کند، چشم نیز چاره‌ای جز تماشا کردن ندارد.

نکته ادبی: ارتباط علی و معلولی میان دل (خواستگاه) و چشم (عضو بینا) را نشان می‌دهد.

زانچه که دل را غم آوارگی است دیده چه آگاه که نظارگی است

وقتی دل به خاطر سرگشتگی و آوارگی غمگین است، چشم از این اندوه چه می‌داند؟ او فقط نظاره‌گر است.

نکته ادبی: نظارگی به معنای کسی است که صرفا تماشا می‌کند و از عمق درد آگاه نیست.

زان دل آزرده خرابی کند کو چو نمک یافت کبابی کند

آن دلِ آزرده که از دوری می‌سوزد، وقتی با نمکِ زیبایی معشوق آمیخته می‌شود، همچون کبابی که روی آتش است، بیشتر می‌سوزد.

نکته ادبی: نمک استعاره از جذبه و لطف معشوق است که بر زخم دل می‌نشیند.

هر صنمی را که نمک بیشتر خسته دلان را دل ازو ریش تر

هر معشوقی که نمک و گیرایی بیشتری داشته باشد، دلِ عاشقانِ خسته‌دل در برابر او زخمی‌تر و ریش‌تر می‌شود.

نکته ادبی: ریش به معنای زخمی و مجروح است.

حسن نه نیکویی رنگ است و پوست هر چه کند جای به دلها نکوست

حسن و زیبایی، فقط در گروی رنگ پوست نیست؛ بلکه هر آنچه که در دل جای بگیرد و دل را تسخیر کند، زیباست.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که زیبایی امری درونی و ادراکی است.

نیست غم از رنگ و صفایی که هست ناز و کرشمه است بلایی که هست

مشکل و دردِ ما از رنگ و زیبایی ظاهری نیست، بلکه ناز و کرشمه‌های معشوق است که بلای جان ماست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای اشارات چشم و ابرو برای دلبری است.

آنکه در و شوخی خوبان کم است میل بد و هست ولی یکدم هست

کسی که شوخی و دلبری‌اش کم باشد، میلِ عاشق به او نیز کم است و اگر باشد، تنها یک لحظه دوام دارد.

نکته ادبی: شاعر بر ضرورت استمرار جذابیت در رابطه عاشقانه تأکید دارد.

نافه که بوییش نباشد به پوست خون فشرده نتوان داشت دوست

آهویی که نافه (کیسه مشک) نداشته باشد، ارزشی ندارد؛ همچنان که اگر از معشوق بوی خوشی به مشام نرسد، نمی‌توان او را دوست داشت.

نکته ادبی: نافه استعاره از معطری و جذابیت ذاتی است.

خوب که او حسن نداند فروخت سینه ز آتش نتواند بسوخت

آن معشوقی که هنرِ دلبری و فروشِ زیبایی خود را نداند، نمی‌تواند سینه عاشق را از آتش عشق بسوزاند.

نکته ادبی: حسن فروختن کنایه از جلوه‌گری و دلبری است.

باغ چه داند که چه چیزش خوش است گل چه شناسد که چرا دلکش است

باغ چه می‌داند که کدام گلش خوش‌بوست و گل خودش نمی‌داند که چرا دلکش و زیباست.

نکته ادبی: اشاره به بی‌خبریِ معشوق از تأثیر زیبایی خود بر عاشق.

لاجرم آنکس که به گل روی کرد داد ز دستش چو دمی بوی کرد

بنابراین، کسی که به گل روی آورد، وقتی عطرش به مشامش رسید، اختیار از کف داد.

نکته ادبی: لاجرم به معنای ناچاراً و از روی ضرورت است.

آدمی است آنکه بلای دل است افت پوشیده برای دل است

آدمی‌زاد همان موجودی است که مایه بلا و گرفتاری دل است و این آفتِ عشق، پنهانی برای دلِ انسان رقم می‌خورد.

نکته ادبی: افت پوشیده به معنای گرفتاری‌های نهانی است.

هستی این طایفه سر تا قدم عاشق و معشوق شد و عشق هم

هستیِ عاشقان چنان است که عاشق، معشوق و خودِ عشق، همه یکی شده‌اند و مرزی میان آن‌ها نیست.

نکته ادبی: اشاره به وحدت عاشق و معشوق در کمالِ عشق (فنا).

آنکه دماغ بشر این بوی یافت قابل آن بود از ان روی یافت

کسی که این بویِ عشق را درک کرد، لایق و شایسته آن بود که از آن بهره‌مند شود.

نکته ادبی: دماغ در اینجا به معنای ظرفیتِ درک و فهم است.

سوخته را دل بود از صبر دور آتش سوزنده نباشد صبور

کسی که سوخته‌ی عشق است، صبر ندارد؛ زیرا آتشِ سوزنده، صبور و آرام نیست.

نکته ادبی: تمثیل آتش برای نشان دادن بی‌قراری عاشق.

دل که به سوی رخ دلکش بود هست چو مومی که بر آتش بود

دلی که متوجهِ چهره‌ی دلکش است، درست مانند مومی است که در مجاورت آتش قرار گرفته و تاب ندارد.

نکته ادبی: تمثیل موم و آتش برای توصیف تأثیرپذیری دل در برابر معشوق.

ای که ز جانان کنی افسانه ای کم نتوان بود ز پروانه ای

ای کسی که از معشوق داستانی می‌گویی، تو نباید از پروانه در عاشقی کمتر باشی و باید به آتش بزنی.

نکته ادبی: پروانه نماد کلاسیکِ عاشقِ جان‌باخته است.