دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۹۸ - مصاف اول غازی ملک با لشکر دهلی به باد حمله‌ای زیر و زبر کردن چنان لشکر

امیرخسرو دهلوی
دلیری کاو صف مردان بدیده ست نه بازش، دیده در خواب آرمیده ست
گوی را زیبد اندر زیر، توسن که صف تیغ داند باغ سوسن
رود یک سر چو باد آن جا که یک سر چو برگ بید بارد، تیغ و خنجر
نیندازد، گر آید ببر و یا شیر چو نیلوفر، سپر، بر آب شمشیر
بسی بینی عروسان قبا پوش بگشت کوچه های شهر پر جوش
نه شیران را کند کس حمله تعلیم نه روبه را گریز و حیله تسلیم
نباشد هم شجاع و هم خردمند بجز غازی ملک شیر عدو بند
چو دید آهنگ لشکرهای خسرو که آید روی در روی و روا رو
اشارت کرد تا فرمان گزاران کنند آئین ترتیب سواران
که و مه شد ز حکم کارفرمای سلیح و ساز خود را زیور آرای
ز صیقل های صف ها، یافت جوشن که فتح از غیب هایش گشت روشن
کمان ها چون هلال اندر بلندی پلان مریخ سان در زورمندی
خدنگ افکن به عشق اندر کمان دید چو می خوار حریص اندر مهٔ عید
به تیر آراستن هر تیر سازی چو باز آموز در تعلیم بازی
چو سوهان سوی پیکان کرده آهنگ رسیده خیل چین در غارت زنگ
فرس بری و کوهی و تتاری تذر و باغ و کبک کوهساری
حشم را چون سلیح و آلت رزم مرتب گشت بهر جنبش و عزم
سبک غازی ملک کین را کمر بست امید خویش بر تقدیر بر بست
نیاز بندگی را یار خود کرد توکل را پناه کار خود کرد
برون آمد ز شهر فرخ خویش سوی هندوستان کرده رخ خویش
ظفر پر مایه شد چون عادل از داد زمین در لرزه شد چون مردم از باد
سپاه اندک ولی نیروی دل پر نه نیروئی که گنجد در تصور
ز جای خود چو در جنبیدن آمد ملایک ز آسمانش دیدن آمد
شتابان شد به تندی سوی بدخواه درو نظارگی سیاره و ماه
همی آمد صف پولاد بسته ز اقبال و ظفر بنیاد بسته
به پیش آهنگ آن قلب معظم ملک فخر الدول گشته مقدم
ملک دریا صفت در صف دریا خلف در پیش، همچون موج دریا
به بالای ملک ماهی نشانه چو ماهی بر سر دریا روانه
چو آمد نیک نزدیک «علاپور» «علاپور» از مهابت شد بلا پور
همی کردند سیر ماه و انجم دوان مریخ پیر از چرخ پنجم
در آن جولانگهٔ جیحون مسافت محیط حوض شد جیحون آفت
خبر شد جمع دهلی را در آن عزم که پیش آمد به هیجا غازی رزم
به خود گفتند کین یک میر کم زور چگونه با صف دهلی کند شور
ندید انبوه مردم را قیاسی نکرد از پری لشکر هراسی
همی آمد به رسم زورمندان چو گرگی در شکار گوسفندان
نه مردم بلکه اژدرها است این مرد بهر انگشت خنجرهاست این مرد
کسی کافتد دل شیران ز گردش نشاید سهل گیری در نبردش
بهر جنگ مغل کور خش برگرد به فوجی ده «تومن» زیر و زبر کرد
چنین شطرنج بازی کاوست در کین کند سر زیر شاهان را چو فرزین
چو گفتند این سخن را مرد دانا هراسان گشت دل های توانا
درین اثنا یکی زیشان بر آشفت که چندین وصف دشمن چون توان گفت؟
گر او مرد است، نی ما زن شماریم؟ که با چندین سپه تابش نداریم؟
اگر خاک افگنیم آن سویگان مشت زمین سان آسمان سازیم بر پشت!
همی باید کشیدن خنجر کار که از خفتن نگردد بخت بیدار
به یک پی حمله ای را نیم بر وی که قلبش بی سپر گردد به یک پی
کنیمش خاک، اگر دریاست فوجش بیاشامیم، اگر طوفانست موجش
چه باشد در دل دریا کف خاک که باشد پیش صرصر مشت خاشاک
امیران، چار و ناچار، اندران عزم کمر بستند بهر کوشش و رزم
همان مرتد که کیش کافری داشت به کیش هندوان سهم سری داشت
به حیله خویش را پر زور می ساخت بلا می دید و خود را کور می ساخت
دو چشمش کور بد در لشکر خویش ولیکن احول اندر لشکر پیش
بلی شخصی که در دل سست زور است سوی خصم احول و در خویش کور است
در آن حال، آن بزرگان را خبرها به فتراک اجل بستند سرها
چو گشت آراسته لشکر به هنجار به هنجاری که هست آرایش کار
عزیمت گشت محکم در نیت ها که خون ریزند فردا، بی دیت ها
شب هندو نسب چون لشکر آراست نفیر پاسبانان سو به سو خاست
به هم مهتاب و ظلمت شد شب آرای چو خیل هندو و مومن به یک جای
سلیح آرای شد خلقی ز هر باب گریزان شد ز دیده پیش از آن خواب
که و مه در خیال بامدادان: که ما گردیم یا بد خواه شادان؟
کرا در خاک سازند آشیانه؟ که باز آید سلامت سوی خانه؟
کرا امروز، سر مهمانست، بر دوش، که فرادا خواست کرد از تن فراموش؟
کرا امروز دست و پای بر جای، که فردا هر یک افتد در دگر جای؟
کدامین هم نشین با ماست این دم، که فردا خواست گشت از جمع ما کم؟
درین سودا مشوش بود هر کس که شد جنبش پدید از پیش و از پس
مسافت در میان هر دو لشکر قیاس ده کروهی بود کم تر
شبا شب راه مقصد بر گرفتند سوی مقصود کار از سر گرفتند
چو صبح تیغ زن خنجر برآورد جهان خفتان زرین در بر آورد
شب از خورشید روشن یافت بازی چو قلب کافر از شمشیر غازی
سپاهی تشنه و بی آب و پر گرد در آن گرد، از خوی خویش، آبخور کرد
رسید اندر مقام حرب که، تیز ز آب تیز شمشیر آتش انگیز
روان گشتند هر سو کارداران که آرایند صف های سواران
صف پیلان چو صف ابر آزار هر ابری، برق حمله، باد رفتار
به پشت پیل ترکان تیر در شست چو کوهی که به پشت کوه بنشست
پس پیلان، سواران صف کشیده به جوش از پشت ماهی تف کشیده
نه یک صف بلکه صد سد گران سنگ که صحرای جهان زیشان شده تنگ
همه خان و ملوک اندر چپ و راست به سختی در نشسته از پی خاست
سلیح و ساز هر یک خسروانه ز آهن گشته دریای روانه
جوانان کرده ترکش ها پر از تیر برایشان در دریغ، این عالم پیر
ز هر سو غلغل تکبیر می خاست چنانکه افغان ز چرخ پیر می خاست
جدا صف های هندو ز اهل ایمان چو گرد بخل ز آثار کریمان
فرس هندی و راوت نیز هندی برهمن پیش در هندو پسندی
درآمد صف دهلی یک طرف تنگ ز دیگر سو برای قلبهٔ جنگ
صف غازی ملک شد فوج بر فوج چو دریائی که بیرون بفگند موج
صف دهلی چو آن صف را نهان دید گریز و عجز دشمن در گمان دید
قوی شد زین گمان دلهای ایشان که مانا جمع دشمن شد پریشان
به جولان شد سوار از هر کرانی سبک شد بهر جولان هر گرانی
ملک غازی ستاریه حیدر عصر که بودش هم عنان هم فتح و هم نصر
به پیش آهنگ فرزند سرافراز چو شهبازی سوی مرغان به پرواز
بهاء الدین ملک دین را اسد هم بسی شیران لشکر نامزد هم
علی حیدر، شهاب الدین هر یک یگانه در دو روی تیغ، هر یک
دگر گردن کشان و نام داران به جان تشنه به جای تیر باران
بهر جا فوجهای سخت بسته به عزم جان سپاری رخت بسته
ستاده جوق جوق اندر چپ و راست که کی زان سو ملک غازی کند خاست
چو قلب دهلی از پیش اندر آمد خروش جنبش از لشکر برآمد
ز هر سو قلب غازی فوج در فوج محیط این سپه شد موج در موج
چو تیر پر دلان زد نغمهٔ نی جگرهای کبابش داده هم می
کمان کاو خم زد اندر کینه جوئی به استهزا تواضع کرد گوئی
نمود اندر نظرها در چنان راغ هوا از پر کرکس چو پر زاغ
پر کرکس که می زد نالهٔ زار صلامی داد کر کس را به مردار
گمان رفت از درفش تیغ در مشت که محرابیست یا محراب زرتشت
ز شمشیری که هر یک سیر می زد شعاع تیغ هم شمشیر می زد
نظر از رخش خنجر خیره می شد جهان در چشم مردم تیره می شد
سنان جاسوسی هر دیده می کرد همه زخم زبان پوشیده می کرد
برهنه در جگر می رفت هر نی به خون پوشیده بیرون می زد از وی
به نیزه مرد زان سان سینه می خست که بید سرخش از نی نیزه می جست
بسا پهلو که برقش بود در میغ که مومن سوی مومن چون کشد تیغ؟
ولی با گبر و هندو بود کینه که خون می بیختش غربیل سینه
غرض، اعظم ملک غازی چو در جنگ محل دید از برای سیر آهنگ
گره بسته برای فتح بر تاخت به یک حمله صف دشمن برانداخت
شکست اندر جهان لشکر افگند که در پیشش مه و اختر سرافگند
شد از مومن به گردون بانگ تکبیر ز گبران بانک «ناراین» هوا گیر
پلنگانی که چون آهو دویدند بهر رخنه چو موشان می خزیدند
شده پیل از خدنگ غرقه سوفار بسان خار پشت و پشتهٔ خار
ز پیل آویخته هر پیلبانی تن آویزان و بیرون رفته جانی
ز دیگر پیل بانان جهد و تعجیل که در سوراخ موری در خزد پیل
نمی زد پیل را چندان کسی تیر که کار آید مگر بهر جهانگیر
چو مرتد خانخانان روی بر تافت عنان ها هر کسی سوی دگر تافت
ملک فخر الدول بود انددر پای ران پی که بر گیرد از آن فوجی گران پی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دلیری کاو صف مردان بدیده ست نه بازش، دیده در خواب آرمیده ست

کسی که طعم دلاوری و صحنه‌های نبرد را چشیده است، دیگر در خواب نیز آرامش ندارد و همواره گوش‌به‌زنگ و هشیار است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «صف مردان» برای اشاره به میدان جنگ و آرایش رزمی.

گوی را زیبد اندر زیر، توسن که صف تیغ داند باغ سوسن

اسبِ چموش و تیزتک برازندهٔ سواری است که فنون جنگ و نظمِ صفوفِ دشمن را به خوبی می‌شناسد.

نکته ادبی: «توسن» به معنای اسب چموش و «سوسن» استعاره از ردیف منظمِ سلاح‌هاست.

رود یک سر چو باد آن جا که یک سر چو برگ بید بارد، تیغ و خنجر

لشکر همچون بادِ تند به سوی دشمن می‌تازد و تیغ و خنجرها همچون برگ‌های درخت بید در پاییز، بر سر دشمن فرود می‌آیند.

نکته ادبی: تشبیه تیغ و خنجر به برگ بید، استعاره‌ای برای بارشِ انبوه و سریع سلاح است.

نیندازد، گر آید ببر و یا شیر چو نیلوفر، سپر، بر آب شمشیر

جنگجوی دلاور در برابر شیر و پلنگ هم هراسی به دل راه نمی‌دهد و سپرِ او مانند نیلوفر که روی آب آرام است، بر ضربات شمشیر مسلط است.

نکته ادبی: اشاره به مهارتِ بالای رزمی و خونسردی در برابر خطر.

بسی بینی عروسان قبا پوش بگشت کوچه های شهر پر جوش

در کوچه‌های پرشور شهر، جنگجویانی را می‌بینی که مانند دامادان آراسته، قبا پوشیده و برای نبرد آماده‌اند.

نکته ادبی: «عروسان قباپوش» کنایه از جنگجویان آراسته و آماده‌به‌رزم است.

نه شیران را کند کس حمله تعلیم نه روبه را گریز و حیله تسلیم

کسی نمی‌تواند به شیر حمله کردن را بیاموزد، همان‌طور که نیاز نیست به روباه راه فرار و حیله‌گری را یاد داد؛ هر کس ذات خود را بروز می‌دهد.

نکته ادبی: تمثیل میان خصلت‌های ذاتی (شجاعت و مکر) با رفتار حیوانات.

نباشد هم شجاع و هم خردمند بجز غازی ملک شیر عدو بند

شجاعت و خردمندی به ندرت در یک‌جا جمع می‌شوند، مگر در وجودِ غازی ملک که شیرِ دشمن‌بند است.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ صفاتِ قهرمان داستان که ترکیبی از نیرو و درایت است.

چو دید آهنگ لشکرهای خسرو که آید روی در روی و روا رو

هنگامی که غازی ملک مشاهده کرد لشکریانِ خسرو (پادشاه) رو در روی او صف‌آرایی کرده‌اند،

نکته ادبی: «روا رو» به معنای رو در رو و مواجهه مستقیم است.

اشارت کرد تا فرمان گزاران کنند آئین ترتیب سواران

فرمان داد تا فرماندهانِ لشکر، آیینِ سوارکاری و ترتیب صفوف را به درستی اجرا کنند.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت نظم و انضباط در ارتش پیش از آغاز درگیری.

که و مه شد ز حکم کارفرمای سلیح و ساز خود را زیور آرای

کوچک و بزرگِ لشکر به دستورِ فرمانده، خود را به زیورِ سلاح و ساز و برگِ جنگی آراستند.

نکته ادبی: «که و مه» استعاره از همه اقشار و رده‌های لشکر است.

ز صیقل های صف ها، یافت جوشن که فتح از غیب هایش گشت روشن

از درخششِ سلاح‌ها و صفوف منظم، جوشن‌ها و زره‌ها نمایان شد و گویی نشانه‌ای از پیروزیِ غیبی برای آنان پدیدار گشت.

نکته ادبی: تأکید بر نقش انضباط ظاهری در تزلزل‌ناپذیریِ معنویِ لشکر.

کمان ها چون هلال اندر بلندی پلان مریخ سان در زورمندی

کمان‌ها از شدت کشیدگی همچون هلال ماه بلند بودند و تیراندازان در زورمندی همچون سیاره مریخ (نماد جنگ) بودند.

نکته ادبی: تشبیه کمان به هلال و جنگجو به مریخ، از کلیشه‌های بلاغی حماسی.

خدنگ افکن به عشق اندر کمان دید چو می خوار حریص اندر مهٔ عید

تیرانداز، تیر را چنان مشتاقانه در کمان نهاده بود که گویی میگساری است که مشتاقانه در عید مهیای نوشیدن است.

نکته ادبی: تشبیه هیجانِ رزمنده به شوقِ می‌خوار.

به تیر آراستن هر تیر سازی چو باز آموز در تعلیم بازی

هر تیراندازی با چنان دقتی تیرها را آماده می‌کرد که گویی بازی‌بازی می‌آموخت و با آن سرگرم بود.

نکته ادبی: اشاره به مهارت و آمادگیِ ذهنی و عملی سربازان.

چو سوهان سوی پیکان کرده آهنگ رسیده خیل چین در غارت زنگ

سوهان بر پیکانِ تیرها کشیده شد تا تیز شوند؛ گویی خیلِ چینیان به غارتِ زنگ (حبشه) آمده باشند.

نکته ادبی: اشاره به درگیریِ دو نیروی متفاوت و تقابلِ صفوف.

فرس بری و کوهی و تتاری تذر و باغ و کبک کوهساری

اسب‌های اصیل، کوهستانی و تاتاری، همه برای نبرد آماده بودند، چنان که گویی کبک‌های کوهسار در باغ گرد آمده باشند.

نکته ادبی: توصیفِ تنوع و کیفیتِ مرکب‌های جنگی.

حشم را چون سلیح و آلت رزم مرتب گشت بهر جنبش و عزم

لشکر و تجهیزاتِ جنگی به طور کامل برای جنبش و آغازِ نبرد مرتب و منظم شد.

نکته ادبی: «حشم» در اینجا به معنای سپاه و نیروهای نظامی است.

سبک غازی ملک کین را کمر بست امید خویش بر تقدیر بر بست

غازی ملک به سرعت برای نبرد کمر بست و امیدِ خود را تنها بر تقدیرِ الهی تکیه داد.

نکته ادبی: ترکیب توکل و آمادگیِ رزمی در سلوکِ جنگجویِ مؤمن.

نیاز بندگی را یار خود کرد توکل را پناه کار خود کرد

تواضع و بندگی را یارِ خود ساخت و به توکل بر خدا به عنوانِ پناهگاه اصلیِ کارش تکیه کرد.

نکته ادبی: «نیاز بندگی» اشاره به فروتنی در پیشگاه خداوند.

برون آمد ز شهر فرخ خویش سوی هندوستان کرده رخ خویش

از شهرِ فرخندهٔ خود بیرون آمد و روی به سوی هندوستان کرد.

نکته ادبی: حرکتِ نمادین برای آغازِ یک مسیر سرنوشت‌ساز.

ظفر پر مایه شد چون عادل از داد زمین در لرزه شد چون مردم از باد

پیروزی به دلیلِ عدلِ حاکم، ارزشمند شد و زمین از هیبتِ حرکت سپاه مانند مردم در برابر باد، به لرزه درآمد.

نکته ادبی: رابطه میان عدالتِ فرمانروا و برکت و پیروزیِ سپاه.

سپاه اندک ولی نیروی دل پر نه نیروئی که گنجد در تصور

سپاهیانِ او اندک بودند اما نیرویِ قلب و اراده‌شان چنان عظیم بود که در وهم و تصور نمی‌گنجید.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ کیفیتِ ایمان بر کمیتِ نیرو.

ز جای خود چو در جنبیدن آمد ملایک ز آسمانش دیدن آمد

وقتی سپاه از جای خود به حرکت درآمد، گویی فرشتگان از آسمان برای تماشای آنان فرود آمدند.

نکته ادبی: تعبیری حماسی برای نشان دادنِ عظمت و شکوهِ لشکر.

شتابان شد به تندی سوی بدخواه درو نظارگی سیاره و ماه

با شتاب و تندی به سوی دشمن رفت، به گونه‌ای که سیارات و ماه نیز تماشاگرِ این حرکت بودند.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در مشاهده‌گر بودنِ کیهان نسبت به حرکتِ لشکر.

همی آمد صف پولاد بسته ز اقبال و ظفر بنیاد بسته

سپاهیان با زره‌های پولادین و در حالی که به بختِ بلند و پیروزیِ خود مطمئن بودند، پیش می‌آمدند.

نکته ادبی: «صف پولاد بسته» کنایه از آرایش جنگیِ مستحکم است.

به پیش آهنگ آن قلب معظم ملک فخر الدول گشته مقدم

در پیشاپیشِ قلبِ سپاه، ملک فخرالدوله به عنوان پیشرو حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: تعیینِ جایگاهِ فرماندهان در آرایشِ رزمی (قلبِ سپاه).

ملک دریا صفت در صف دریا خلف در پیش، همچون موج دریا

ملک همچون دریایی در میانِ صفوفِ دریاگونهٔ سپاه بود و فرزندانش همچون امواجِ آن دریا در پیشاپیش حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: تشبیه مکرر لشکر به دریا که نشان‌دهنده عظمت و تلاطم سپاه است.

به بالای ملک ماهی نشانه چو ماهی بر سر دریا روانه

نشانِ ماهی بر بالایِ نیزه و پرچمِ ملک قرار داشت که همچون ماهی بر سطحِ دریا در حرکت بود.

نکته ادبی: اشاره به نشانِ نظامیِ (علم) سپاهیان در گذشته.

چو آمد نیک نزدیک «علاپور» «علاپور» از مهابت شد بلا پور

هنگامی که به نزدیک «علاپور» رسید، آن مکان از هیبتِ آنان، به «بلاپور» (محل بلا و مصیبت برای دشمنان) بدل شد.

نکته ادبی: ایهام و جناس میان «علاپور» و «بلاپور» برای نشان دادنِ تغییرِ وضعیتِ امنیتیِ منطقه.

همی کردند سیر ماه و انجم دوان مریخ پیر از چرخ پنجم

ماه و ستارگان ناظرِ این حرکت بودند و گویی مریخ (نماد جنگ) نیز از چرخ پنجم به حرکت درآمده بود.

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومیِ گذشتگان که وقایع زمینی را با افلاک مرتبط می‌دانستند.

در آن جولانگهٔ جیحون مسافت محیط حوض شد جیحون آفت

در آن دشتِ وسیع (جیحون‌مسافت)، گویی همه چیز تحتِ تأثیرِ قدرتِ آنان قرار گرفته بود.

نکته ادبی: «جیحون‌مسافت» کنایه از وسعتِ بی‌پایانِ دشت.

خبر شد جمع دهلی را در آن عزم که پیش آمد به هیجا غازی رزم

به اهلِ دهلی خبر رسید که غازی‌الملک با هدفِ جنگ به سوی آنان می‌آید.

نکته ادبی: شروعِ تعلیق و دگرگونی در موقعیتِ دشمن.

به خود گفتند کین یک میر کم زور چگونه با صف دهلی کند شور

اهل دهلی با خود گفتند: این میرِ (فرماندهِ) به ظاهر ضعیف، چگونه جرئت کرده با سپاه دهلی بجنگد؟

نکته ادبی: نمایشِ غرورِ اولیه و دست‌کم گرفتنِ دشمن.

ندید انبوه مردم را قیاسی نکرد از پری لشکر هراسی

او (غازی ملک) انبوهِ لشکریان دشمن را ندید و از پریشانیِ لشکرِ دهلی هیچ هراسی به دل راه نداد.

نکته ادبی: شجاعتِ فردی در برابرِ کثرتِ نیروهای رقیب.

همی آمد به رسم زورمندان چو گرگی در شکار گوسفندان

مانند گرگی که به میانِ گوسفندان می‌رود، با اعتمادبه‌نفسِ جنگجویان به سوی دشمن می‌تاخت.

نکته ادبی: تشبیه هوشمندانه غازی ملک به گرگ و دشمنان به گوسفندان برای نشان دادنِ برتریِ قدرت.

نه مردم بلکه اژدرها است این مرد بهر انگشت خنجرهاست این مرد

این مرد انسان نیست، بلکه اژدهایی است که در هر انگشتش خنجری نهفته است.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ قدرتِ خارق‌العاده و مرگبارِ جنگجو.

کسی کافتد دل شیران ز گردش نشاید سهل گیری در نبردش

کسی که از هیبتش دلِ شیران هم می‌لرزد، نباید در نبرد با او سهل‌انگاری کرد.

نکته ادبی: هشدارِ غیرمستقیم به دشمنان درباره خطراتِ دست‌کم گرفتنِ حریف.

بهر جنگ مغل کور خش برگرد به فوجی ده «تومن» زیر و زبر کرد

او برای جنگیدن با مغول‌ها چنان هجومی برد که فوج‌های ده‌تومانی (هزاران نفری) را زیر و زبر کرد.

نکته ادبی: «تومان» در اصطلاح قدیم واحدی از لشکر بوده است.

چنین شطرنج بازی کاوست در کین کند سر زیر شاهان را چو فرزین

او چنان شطرنج‌بازی در میدان جنگ است که سرِ شاهانِ دشمن را مانند مهرهٔ فرزین (وزیر) به زیر می‌کشد.

نکته ادبی: استعاره از بازیِ شطرنج برای توصیفِ تاکتیک‌های جنگی.

چو گفتند این سخن را مرد دانا هراسان گشت دل های توانا

وقتی این سخنان (درباره قدرت غازی ملک) به گوش دانایانِ لشکرِ دهلی رسید، دل‌های قوی‌شان لرزید.

نکته ادبی: تغییرِ حالتِ روانیِ دشمن از غرور به ترس.

درین اثنا یکی زیشان بر آشفت که چندین وصف دشمن چون توان گفت؟

در این میان یکی از آنان با عصبانیت گفت: چرا این‌گونه دشمن را توصیف می‌کنید و می‌ترسید؟

نکته ادبی: نشان دادنِ کشمکشِ درونی در جبهه دشمن.

گر او مرد است، نی ما زن شماریم؟ که با چندین سپه تابش نداریم؟

اگر او مرد است، آیا ما زن هستیم؟ چرا با این همه لشکر توانِ رویارویی نداریم؟

نکته ادبی: تحقیرِ سربازانِ خودی برای برانگیختنِ غیرتِ آنان.

اگر خاک افگنیم آن سویگان مشت زمین سان آسمان سازیم بر پشت!

اگر ما مشتی خاک به آسمان پرتاب کنیم، آن‌قدر زیاد است که آسمان را می‌پوشاند؛ ما شکست‌ناپذیریم.

نکته ادبی: کنایه از کثرتِ نیروهای خودی برای دلگرمی.

همی باید کشیدن خنجر کار که از خفتن نگردد بخت بیدار

باید خنجرها را از نیام کشید، چرا که با تنبلی و خواب، بخت و اقبال بیدار نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ عمل و تلاش در سرنوشت.

به یک پی حمله ای را نیم بر وی که قلبش بی سپر گردد به یک پی

با یک حملهٔ پی‌درپی چنان بر او می‌تازیم که قلبِ سپاهش بدون سپر باقی بماند.

نکته ادبی: برنامه ریزی برای یک حمله سریع و قاطع.

کنیمش خاک، اگر دریاست فوجش بیاشامیم، اگر طوفانست موجش

اگر فوجِ او مانند دریاست، ما آن را خاک می‌کنیم و اگر موج‌هایش طوفانی است، ما آن را می‌آشامیم.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (خاک/دریا) برای نمایشِ قدرتِ غلبه بر دشمن.

چه باشد در دل دریا کف خاک که باشد پیش صرصر مشت خاشاک

چه ارزشی دارد کفِ رویِ دریا در برابرِ خاک، و چه ارزشی دارد مشتی خاشاک در برابرِ طوفان (صرصر)؟

نکته ادبی: تحقیرِ توانِ دشمن به کمکِ تمثیل‌های طبیعی.

امیران، چار و ناچار، اندران عزم کمر بستند بهر کوشش و رزم

امیرانِ لشکر، چه با میل و چه با اکراه، در آن تصمیمِ خود برای نبرد، کمرِ همت بستند.

نکته ادبی: «چار و ناچار» نشان‌دهنده فشاری است که بر تصمیم‌گیران وارد شده بود.

همان مرتد که کیش کافری داشت به کیش هندوان سهم سری داشت

همان فردِ مرتد که کیشِ کافری داشت، در میانِ آیینِ هندوان نیز صاحبِ جایگاه و نفوذ بود.

نکته ادبی: اشاره به شخصیتِ منفی و نفوذِ او در ساختارِ دشمن.

به حیله خویش را پر زور می ساخت بلا می دید و خود را کور می ساخت

او با حیله‌گری خود را قدرتمند جلوه می‌داد و در حالی که فاجعه را می‌دید، خود را به کوری می‌زد تا نترسد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «بلا دیدن» و «خود را کور ساختن» برای نشان دادنِ تزویرِ شخصیت.

دو چشمش کور بد در لشکر خویش ولیکن احول اندر لشکر پیش

در لشکر خودش کسی که احول (دوبین) است، در واقع نسبت به سپاه خود کور است و عیب‌های آنان را نمی‌بیند.

نکته ادبی: احول در اینجا به معنای دوبین یا کسی است که نگاهش کج است و کنایه از بینش نادرست و متعصبانه دارد.

بلی شخصی که در دل سست زور است سوی خصم احول و در خویش کور است

آری، کسی که در باطن ضعیف است، نسبت به دشمن دوبین (مغرض) است اما نسبت به عیب‌های خودش کور است.

نکته ادبی: تکرار کلمه احول برای تأکید بر خطای دید و عدم عدالت در قضاوت به کار رفته است.

در آن حال، آن بزرگان را خبرها به فتراک اجل بستند سرها

در آن لحظات حساس، بزرگان لشکر با آگاهی از سرنوشت، تصمیم قطعی برای مرگ گرفتند و سرها را به فتراکِ اجل بستند.

نکته ادبی: فتراک در اینجا کنایه از آمادگی برای مرگ و تن دادن به تقدیر است.

چو گشت آراسته لشکر به هنجار به هنجاری که هست آرایش کار

وقتی لشکر طبق رسم و آیینِ جنگ‌آرایی منظم شد، به همان شکلی که شایسته جنگ است.

نکته ادبی: هنجار به معنای رسم، شیوه و آرایش مرتب است.

عزیمت گشت محکم در نیت ها که خون ریزند فردا، بی دیت ها

تصمیم و عزم در نیت‌ها استوار شد که فردا خون‌های زیادی بریزند، بدون آنکه دیه‌ای پرداخت شود.

نکته ادبی: بی‌دیت کنایه از جنگی خونین است که در آن فرصتی برای تلافی حقوقی و خون‌بها نیست.

شب هندو نسب چون لشکر آراست نفیر پاسبانان سو به سو خاست

شبِ سیاه (هندو صفت) که لشکر را آراست، صدای فریاد و هوشیاری پاسبانان از هر طرف بلند شد.

نکته ادبی: شب هندو نسب: استعاره از تیرگی و سیاهی شب که به رنگ پوست هندوان تشبیه شده است.

به هم مهتاب و ظلمت شد شب آرای چو خیل هندو و مومن به یک جای

مهتاب و تاریکی در شب کنار هم قرار گرفتند، درست مانند لشکر هندو و مؤمنان که در یک میدان رو در روی هم ایستاده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه مرکبِ تقابلِ نور و ظلمت به تقابلِ دو سپاه.

سلیح آرای شد خلقی ز هر باب گریزان شد ز دیده پیش از آن خواب

مردمان از هر گروهی مشغولِ آماده‌سازی سلاح شدند و خواب از چشمانشان فراری شد.

نکته ادبی: سلیح آرای: کسی که سلاح آماده می‌کند.

که و مه در خیال بامدادان: که ما گردیم یا بد خواه شادان؟

همه، چه بزرگ و چه کوچک، در خیال صبح فردا بودند که آیا ما پیروز می‌شویم یا دشمنِ بدخواه شادمان می‌شود؟

نکته ادبی: که و مه: کنایه از همه افراد لشکر از رده‌های پایین تا بالا.

کرا در خاک سازند آشیانه؟ که باز آید سلامت سوی خانه؟

چه کسی در خاک گور خانه می‌سازد (کشته می‌شود) و چه کسی به سلامت به خانه خود باز می‌گردد؟

نکته ادبی: آشیانه در خاک: کنایه از مرگ و دفن شدن.

کرا امروز، سر مهمانست، بر دوش، که فرادا خواست کرد از تن فراموش؟

چه کسی امروز سر بر دوش دارد (زنده است) که فردا آن را از تن فراموش می‌کند (کشته می‌شود)؟

نکته ادبی: سر مهمان بر دوش است: کنایه از ناپایداری جان و زندگی.

کرا امروز دست و پای بر جای، که فردا هر یک افتد در دگر جای؟

چه کسی امروز دست و پایش سالم است که فردا هر کدام در گوشه‌ای از میدان خواهد افتاد؟

نکته ادبی: افتادن در دگر جای: کنایه از تکه تکه شدن در جنگ.

کدامین هم نشین با ماست این دم، که فردا خواست گشت از جمع ما کم؟

کدامین هم‌نشین ما که الان کنار ماست، فردا از جمع ما کم خواهد شد؟

نکته ادبی: سودا در بیت قبل به معنای دغدغه و اندیشه اضطراب‌آلود است.

درین سودا مشوش بود هر کس که شد جنبش پدید از پیش و از پس

هر کسی در این دغدغه و اندیشه، پریشان بود، چرا که از هر سو صدای حرکت و آمادگی شنیده می‌شد.

نکته ادبی: جنبش: اشاره به تکاپوی لشکر.

مسافت در میان هر دو لشکر قیاس ده کروهی بود کم تر

فاصله بین دو لشکر کمتر از ده فرسخ تخمین زده می‌شد.

نکته ادبی: کرُوه: واحد اندازه‌گیری مسافت قدیم.

شبا شب راه مقصد بر گرفتند سوی مقصود کار از سر گرفتند

شبانه راه مقصد را در پیش گرفتند و از نو کار را برای رسیدن به هدف آغاز کردند.

نکته ادبی: شبا شب: به سرعت و در تاریکی شب.

چو صبح تیغ زن خنجر برآورد جهان خفتان زرین در بر آورد

وقتی خورشیدِ تیغ‌زن (صبح) طلوع کرد، جهان جامه زرین (نور خورشید) را به تن کرد.

نکته ادبی: خفتان: زره و لباس جنگی.

شب از خورشید روشن یافت بازی چو قلب کافر از شمشیر غازی

شب در برابر خورشید درخشنده شکست خورد، همچون قلب کافر که در برابر شمشیر غازی (مجاهد) شکست می‌خورد.

نکته ادبی: قلب: در اینجا به معنای باطن و دل است.

سپاهی تشنه و بی آب و پر گرد در آن گرد، از خوی خویش، آبخور کرد

سپاهی که تشنه، خاکی و گردآلود بود، در آن گرد و غبار، از عرقِ خود سیراب شد.

نکته ادبی: آب‌خور کردن از خوی خویش: کنایه از شدت گرما و تلاش در جنگ که سربازان را غرق در عرق می‌کند.

رسید اندر مقام حرب که، تیز ز آب تیز شمشیر آتش انگیز

به محل نبرد رسیدند، جایی که از برقِ شمشیرهای تیز و آتش‌انگیز، فضا گدازان بود.

نکته ادبی: مقام حرب: میدان نبرد.

روان گشتند هر سو کارداران که آرایند صف های سواران

فرماندهان و کارداران به هر سو روان شدند تا صف‌های سواران را بیارایند.

نکته ادبی: کارداران: مسئولان امور و فرماندهان.

صف پیلان چو صف ابر آزار هر ابری، برق حمله، باد رفتار

صف پیل‌ها مانند صفِ ابرهای بهاری (آزار) بود که هر کدام مانند برق حمله می‌کردند و با سرعت باد حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: ابر آزار: ابر پرباران بهاری که نماد عظمت و شکوه است.

به پشت پیل ترکان تیر در شست چو کوهی که به پشت کوه بنشست

تیراندازان ترک بر پشت فیل‌ها نشسته بودند، همچون کوهی که بر قله کوهی دیگر استقرار یافته است.

نکته ادبی: تیر در شست داشتن: آماده تیراندازی بودن.

پس پیلان، سواران صف کشیده به جوش از پشت ماهی تف کشیده

پشت فیل‌ها، سواران صف کشیده بودند و از شدت گرمای میدان جنگ، در تب و تاب بودند.

نکته ادبی: تف کشیده: در اینجا به معنای حرارت و التهاب جنگ است.

نه یک صف بلکه صد سد گران سنگ که صحرای جهان زیشان شده تنگ

نه یک صف، بلکه صدها صفِ گران‌سنگ (سنگین و مجهز) چنان بود که صحرای جهان از انبوهی‌شان تنگ شد.

نکته ادبی: صد سد: اغراق برای کثرت لشکر.

همه خان و ملوک اندر چپ و راست به سختی در نشسته از پی خاست

همه بزرگان و پادشاهان در چپ و راست صف‌آرایی کرده و آماده برخاستن و حمله بودند.

نکته ادبی: از پی خاست: آماده برای شروع حرکت و حمله.

سلیح و ساز هر یک خسروانه ز آهن گشته دریای روانه

سلاح و تجهیزات هر کدام شاهانه بود و از انبوه آهن، دریایی روان پدید آمده بود.

نکته ادبی: دریای روانه: استعاره از حرکت انبوه زره‌داران.

جوانان کرده ترکش ها پر از تیر برایشان در دریغ، این عالم پیر

جوانان ترکِش‌ها را پر از تیر کرده بودند و این روزگار پیر از دیدن آنان در شگفتی بود.

نکته ادبی: عالم پیر: کنایه از گذر زمان و تجربه روزگار.

ز هر سو غلغل تکبیر می خاست چنانکه افغان ز چرخ پیر می خاست

از هر سو صدای تکبیر بلند می‌شد، چنانکه گویی از چرخ گردون (آسمان) فریاد بر می‌خاست.

نکته ادبی: چرخ پیر: استعاره از آسمان کهن‌سال.

جدا صف های هندو ز اهل ایمان چو گرد بخل ز آثار کریمان

صف‌های هندو از اهل ایمان جدا شد، همچون جدا شدنِ گردِ بخل از آثار کریمان.

نکته ادبی: بخل و کرم: تضاد میان خساست و بخشندگی برای نشان دادن تمایز کامل دو صف.

فرس هندی و راوت نیز هندی برهمن پیش در هندو پسندی

اسب‌ها هندی و سواران هندی بودند و برهمنان پیشاپیشِ صف‌های هندیان بودند.

نکته ادبی: راوت: عنوان یا لقبی برای جنگجویان و سواران.

درآمد صف دهلی یک طرف تنگ ز دیگر سو برای قلبهٔ جنگ

صف دهلی از یک طرف فشرده و آماده درآمد و از سوی دیگر نیز برای شروع جنگ صف‌آرایی کردند.

نکته ادبی: قلبه جنگ: محل تلاقی و کانون درگیری.

صف غازی ملک شد فوج بر فوج چو دریائی که بیرون بفگند موج

صفِ غازیان (مسلمانان) دسته دسته آمدند، مانند دریایی که موج پشت موج می‌افکند.

نکته ادبی: فوج بر فوج: نشان‌دهنده کثرت و تداوم.

صف دهلی چو آن صف را نهان دید گریز و عجز دشمن در گمان دید

صف دهلی وقتی آن صف غازیان را دید، دشمن را در حال گریز و ناتوانی پنداشت.

نکته ادبی: گمان: حدس و گمان نظامی.

قوی شد زین گمان دلهای ایشان که مانا جمع دشمن شد پریشان

از این گمان، دلهای دهلی‌ها قوی شد که گویا دشمن پریشان و شکست‌خورده است.

نکته ادبی: مانا: گویی که.

به جولان شد سوار از هر کرانی سبک شد بهر جولان هر گرانی

سواران برای جولان دادن به هر سو تاختند و هر فرد سنگین‌وزن و بزرگی، سبک‌بال شد.

نکته ادبی: سبک شد: کنایه از آماده شدن برای حرکت و هجوم سریع.

ملک غازی ستاریه حیدر عصر که بودش هم عنان هم فتح و هم نصر

ملک غازی که ستاره (افتخار) زمانه و حیدرِ عصر (علی زمان) بود، همراهش هم پیروزی و هم یاری خدا بود.

نکته ادبی: حیدر: شیر، لقب حضرت علی (ع) و نماد دلیری.

به پیش آهنگ فرزند سرافراز چو شهبازی سوی مرغان به پرواز

او پیشاپیشِ فرزند سرافرازش حرکت می‌کرد، همچون شهبازی که برای شکارِ پرندگان به پرواز درآمده است.

نکته ادبی: شهباز: پرنده‌ای شکاری که نماد پادشاهی و دلیری است.

بهاء الدین ملک دین را اسد هم بسی شیران لشکر نامزد هم

بهاءالدین که ملکِ دین بود، همچون اسد (شیر) بود و شیرانِ زیادی در لشکر برای همراهی او نامزد شده بودند.

نکته ادبی: اسد: شیر.

علی حیدر، شهاب الدین هر یک یگانه در دو روی تیغ، هر یک

علی حیدر و شهاب‌الدین هر کدام یگانه و بی‌همتا در استفاده از دو روی شمشیر بودند.

نکته ادبی: دو روی تیغ: استعاره از مهارت بی‌نظیر در شمشیرزنی.

دگر گردن کشان و نام داران به جان تشنه به جای تیر باران

دیگر دلاوران و نامداران هم با جان و دل تشنه نبرد بودند و نه از تیر باران می‌هراسیدند.

نکته ادبی: گردن کشان: دلاوران و بزرگان.

بهر جا فوجهای سخت بسته به عزم جان سپاری رخت بسته

هر جا فوج‌های نظامیِ مستحکم بسته شده بود و با عزم جان‌سپاری آماده نبرد بودند.

نکته ادبی: رخت بستن: کنایه از آماده شدن و عزم سفر کردن.

ستاده جوق جوق اندر چپ و راست که کی زان سو ملک غازی کند خاست

دسته‌ها دسته در چپ و راست ایستاده بودند تا ببینند ملک غازی کی دستور حمله می‌دهد.

نکته ادبی: خاست: برخاستن و حمله کردن.

چو قلب دهلی از پیش اندر آمد خروش جنبش از لشکر برآمد

وقتی قلب سپاه دهلی پیش آمد، خروش و غوغای حرکت از لشکر بلند شد.

نکته ادبی: قلب: مرکز و میانه سپاه.

ز هر سو قلب غازی فوج در فوج محیط این سپه شد موج در موج

از هر سو سپاه غازی دسته دسته، این لشکر را همچون موجی در میان گرفت.

نکته ادبی: محیط شد: احاطه کرد.

چو تیر پر دلان زد نغمهٔ نی جگرهای کبابش داده هم می

وقتی تیرِ پردلان آهنگِ نی (صدای سوت تیر) را سر داد، دل‌های کبابِ دشمن را مهمانِ می‌ (خون) کرد.

نکته ادبی: نغمه نی: صدای سوت‌مانند تیر در هوا.

کمان کاو خم زد اندر کینه جوئی به استهزا تواضع کرد گوئی

کمان‌داری که خمیدگی کمان را در کینه‌جویی می‌کشید، گویی با استهزا تواضع می‌کرد.

نکته ادبی: استهزا تواضع: کنایه از آنکه هنگام تیراندازی تعظیم می‌کند اما برای کشتن است.

نمود اندر نظرها در چنان راغ هوا از پر کرکس چو پر زاغ

در آن دشت، هوا از پرِ کرکس‌ها چنان سیاه شد که گویی پر کلاغ است.

نکته ادبی: راغ: دشت و تپه.

پر کرکس که می زد نالهٔ زار صلامی داد کر کس را به مردار

پرِ کرکس که ناله‌ای زار می‌زد، انگار کرکس‌های دیگر را به ضیافتِ مردار دعوت می‌کرد.

نکته ادبی: صلامی داد: دعوت کردن.

گمان رفت از درفش تیغ در مشت که محرابیست یا محراب زرتشت

از دیدنِ درفش و تیغ در دست، گمان می‌رفت که این محراب عبادت است یا محرابِ زرتشتیان (محل آتش).

نکته ادبی: محراب زرتشت: اشاره به آتشکده و آتش که با رنگ سرخ تیغ و خون شباهت دارد.

ز شمشیری که هر یک سیر می زد شعاع تیغ هم شمشیر می زد

شدت ضربات شمشیر چنان زیاد و سریع بود که گویی سایه یا انعکاس خودِ شمشیر نیز با همان شدت ضربه می‌زد.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای نشان دادن سرعت و تداوم حمله.

نظر از رخش خنجر خیره می شد جهان در چشم مردم تیره می شد

درخشش و بازتاب نور از تیغ شمشیر به قدری خیره‌کننده بود که چشمان ناظران را می‌زد و جهان در برابر دیدگان آنان تیره و تار می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به جلاء و برندگی سلاح.

سنان جاسوسی هر دیده می کرد همه زخم زبان پوشیده می کرد

هر تیر و نیزه مانند جاسوسی عمل می‌کرد که راه خود را به بدن پیدا می‌کرد و زخم‌های عمیق و پنهانی بر جای می‌گذاشت.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به تیر و نیزه.

برهنه در جگر می رفت هر نی به خون پوشیده بیرون می زد از وی

هر تیر که پرتاب می‌شد، بی‌پرده و مستقیم به قلب و جگر دشمن فرو می‌رفت و هنگام خروج از بدن، غرق در خون بود.

نکته ادبی: توصیف تصویری و خونین از آسیب تیر.

به نیزه مرد زان سان سینه می خست که بید سرخش از نی نیزه می جست

آن‌چنان با نیزه سینه دشمن را می‌شکافت که خون سرخ از میان زخم و نیزه مانند شاخه بید سرخ بیرون می‌جهید.

نکته ادبی: تشبیه خون‌جهش‌یافته به بید سرخ که نماد زیبایی و رنگ است.

بسا پهلو که برقش بود در میغ که مومن سوی مومن چون کشد تیغ؟

بسیاری از پهلوانان در غبار جنگ گم شدند؛ شاعر با تعجب می‌پرسد که چگونه یک مومن می‌تواند تیغ خود را بر روی مومن دیگری بکشد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن قبح برادرکشی.

ولی با گبر و هندو بود کینه که خون می بیختش غربیل سینه

اما جنگیدن با گبر (کافر) و هندو جایز و رواست؛ چرا که سینه آنان مانند غربیل، خون می‌ریخت و مجازات می‌شدند.

نکته ادبی: تضاد میان جنگ داخلی و جنگ با دشمن عقیدتی.

غرض، اعظم ملک غازی چو در جنگ محل دید از برای سیر آهنگ

خلاصه آنکه وقتی اعظم ملک غازی در میدان جنگ موقعیت را برای یک حمله نهایی مناسب دید، تصمیم به حمله گرفت.

نکته ادبی: گذر به بخش اصلی داستان و معرفی قهرمان.

گره بسته برای فتح بر تاخت به یک حمله صف دشمن برانداخت

او با عزم راسخ و برای دستیابی به پیروزی حمله کرد و با یک یورش، صفوف دشمن را درهم شکست.

نکته ادبی: توصیف لحظه اوج نبرد.

شکست اندر جهان لشکر افگند که در پیشش مه و اختر سرافگند

او چنان شکستی به لشکر دشمن وارد کرد که حتی ماه و ستاره‌ها نیز در برابر قدرت او سر تعظیم فرود آوردند.

نکته ادبی: اغراق حماسی در نمایش عظمت پیروزی.

شد از مومن به گردون بانگ تکبیر ز گبران بانک «ناراین» هوا گیر

از یک سو بانگ تکبیر مومنان به آسمان می‌رفت و از سوی دیگر، فریاد 'ناراین' (نامی از خدایان هندو) از سپاهیان دشمن فضا را پر کرده بود.

نکته ادبی: مقابله نمادین دو جبهه عقیدتی.

پلنگانی که چون آهو دویدند بهر رخنه چو موشان می خزیدند

سربازانی که پیش از این مانند پلنگ جسور و سریع بودند، اکنون از ترس مانند موش‌ها به دنبال سوراخی برای پنهان شدن می‌گشتند.

نکته ادبی: تشبیه تغییر وضعیت از قدرت به ذلت.

شده پیل از خدنگ غرقه سوفار بسان خار پشت و پشتهٔ خار

فیل‌های جنگی چنان با تیرهای خدنگ (تیرهای سریع) هدف قرار گرفتند که پشت آن‌ها پر از تیر شد و مانند خارپشت به نظر می‌رسیدند.

نکته ادبی: تشبیه بلیغ فیل زخمی به خارپشت.

ز پیل آویخته هر پیلبانی تن آویزان و بیرون رفته جانی

هر پیلبانی که از فیل آویزان بود، جان داده بود و بدنش به شکل بی‌جانی از فیل آویزان مانده بود.

نکته ادبی: تصویرسازی تراژیک از مرگ پیلبانان.

ز دیگر پیل بانان جهد و تعجیل که در سوراخ موری در خزد پیل

سایر پیلبانان با تلاش و شتاب به دنبال راه فرار بودند، چنان‌که انگار فیل می‌خواست در سوراخ کوچکی مانند لانه موش پنهان شود.

نکته ادبی: اغراق در وصف وضعیت فلاکت‌بار پیلبانان.

نمی زد پیل را چندان کسی تیر که کار آید مگر بهر جهانگیر

سپاهیان زیاد به فیل‌ها تیر نمی‌زدند، زیرا می‌خواستند این فیل‌ها سالم بمانند تا برای جهانگیر (پادشاه) به غنیمت گرفته شوند.

نکته ادبی: نکته تاریخی و راهبردی در میدان جنگ.

چو مرتد خانخانان روی بر تافت عنان ها هر کسی سوی دگر تافت

زمانی که مرتد خانخانان رو برگرداند و عقب‌نشینی کرد، تمام لشکر نیز عنان اسب خود را به سمت دیگری برای فرار چرخاندند.

نکته ادبی: تغییر جریان جنگ با فرار فرمانده.

ملک فخر الدول بود انددر پای ران پی که بر گیرد از آن فوجی گران پی

سرزمین فخرالدوله در خطر افتاد و لشکر با گام‌های بلند از آن عبور کرد یا آن را در نوردید.

نکته ادبی: اشاره به سقوط منطقه‌ای در جنگ.