دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۹۷ - حدیث عهد و پیمان لشکر غازی، که در کام نهنگ اندر روند و دیدهٔ اژدر!

امیرخسرو دهلوی
چو مرد آید برون از عهدهٔ عهد به کارش بخت و دولت را بود جهد
نشیند اهل دولت را به سینه چو می در جام و گوهر در خزینه
نماند چون بنفشه کز سر انجام چو سرو راست ز آزادی برد نام
شکوه مرد در عهد درست است مدان مرد، آنکه گاه عهد سست است
ز مردان راستی باید قلم وار که گردد کار او را عهدهٔ کار
نگر غازی ملک را کز دل آراست به عهد شاه خود چون راستی خواست
کلید راستی در شد به کارش میسر گشت فتح کارزارش
شنیدم کز علاو الدین مغفور دلش پنهان و عهدی داشت مستور
چو او شد زان وفاداری سرافراز سرش گشت از جفا کاران سرانداز
چنین گفت آن که بود آگاهیش بیش که بد غازی ملک در خانه خویش
چو بشنید این سخن کامد بران سوی نه لشکر، بلکه دریای زمین شوی
طرب کرد از نشاط روزی بیش چو گرگ غالب از بسیاری میش
سپاهش ار چه بود اندک نه بسیار ولی بسیار اندک بود و پر کار
سواران بیشتر ز اقلیم بالا نه هندوستانی و هندو و لالا
غزو ترک و مغل رومی و روسی چو باز جره در جنگ خروسی
دگر تازک، خراسانی و پاک اصل نگشته اصل بد، با اصل شان وصل
همه مردان رزم و کار کرده غزاها با ملک بسیار کرده
بسی صف های تاتاران شکسته دل آن جمله خون خواران شکسته
خدنگ افگن پلان چست و چالاک ز بیلک کرده سد آهنین چاک
گهی چون آسیا که کرده سوراخ گهی چون شانه مو را کرده صد شاخ
ملک در پیش یک یک را طلب کرد پس از دل قصه را مهمان لب کرد
که ما را چرخ پیش آورد کاری که گردش هست، در وی، چرخ واری
کرا نیروی پیل است و دل شیر که هم بازو شود با ما به شمشیر
نخست از خون خود خیزد چو لاله پس از خون عدو شوید پیاله
تهٔ خنجر نهد اول سر خویش کشد پس بر دگر سر خنجر خویش
بلی مردان بهر سازی و سوزی کسان را پرورند از بهر روزی
بود هر روز عشرت را شماری فتد ار بعد عمری کار زاری
به کاری ناید، ار، یاری در آن روز به سوزش دل که نبود یار دل سوز
بود تیر از برای رزم نخچیر تو بی آن، چوبهٔ دان چوبهٔ تیر
کمان گر بشکند هنگام پیکار، «زهی!» کی یابد از لب های سوفار!
بیائید آن که دارد کار با ما شوید از عهد و پیمان یار با ما
شود گر عهدها محکم به سوگند به کار جان شویم از جان کمربند
وگر یاری ندارد میل یاری که دشوار است کار جان سپاری
درین یاری که دارد کار با من؟ دل من هست آخر یار من!
بدین دل کاهنین سدیست بر پای کنم گرسد آهن باشد از جای
مرا یاور بس است و هم ترازو دو بازوی من و تعویذ بازو
شنیدم بود رستم چیره دستی که گاه حمله تنها صف شکستی
نه آن رستم ز من در کار پیش است که هر کس رستمی در عهد خویش است
چو من بر نام یزدان تکیه کردم یقین است آن که تنها چیره گردم
مراد من چو جز دین را فرج نیست من و این کار بر غیری حرج نیست!
چو بشنیدند مردان سرافراز ز مخدوم خود این حرف سر انداز
سراسر چون همه سرباز بودند به روی خاک سرها باز بودند
پس آنگاه از سر سر بازی خویش سر خود خدمتی بردند در پیش
فرو گفتند: کای سرور، سران را! به زیر پای تو سر، سروران را!
همیشه باد سر یار کلاهت کله گوشه کشیده سر به ماهت
سری کز دولتت عمری کله داشت ز کارت چون توان اکنون نگه داشت؟
به سر بازی چو ما را مژده دادی سر ما در کله ناید ز شادی
نه ما آن سرسری آریم پیشت که ندهیم ار فتد سرهای خویشت
چه باشد یک سر ما زیر خنجر هزاران پاره گردد جمله یک سر
زهر پاره جدا بر خیزد آواز که باز از بهر تو کردیم سر باز
کمر بستیم و پیمان نیز بستیم بران پیمان رگ جان نیز بستیم
که تا جان در تن است و سر به گردن نخواهیم از درت سر دور کردن
چو ما را سر جدا گشت اندرین کار تو دانی خواه صلح و خواه پیکار
سپه را چون وثیقت محکمی یافت ملک را خاطر آن سو بی غمی یافت
به عزم کار محکم کرد بنیاد که بنیاد بزرگی، محکمش باد!

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه که از مایه‌های حماسی و تعلیمی سرشار است، بر اهمیت والایِ «وفای به عهد»، «راست‌کرداری» و «روحیه سلحشوری» تأکید می‌ورزد. در نگاه شاعر، این فضایل نه تنها شرط لازم برای موفقیتِ حاکم و فرمانده است، بلکه جوهره اصلی مردانگی و شجاعت به شمار می‌آید. داستان این قطعه، حول محورِ فراخوانی سپاه توسط فرمانده‌ای مقتدر (غازی ملک) می‌چرخد که با بیانی نافذ و استوار، از یاران خود می‌خواهد که برای رسیدن به پیروزی، پیش از هر چیز، باوری راسخ و پیمانی ناگسستنی با آرمانِ خود داشته باشند.

در بخش دوم، شاعر با توصیفِ دقیق و هنرمندانه سپاهیان و یاران فرمانده، فضایی از شور و ایثار می‌آفریند. پاسخِ سربازان به دعوتِ فرمانده، بازتابی از یک وفاداریِ مطلق است؛ جایی که مرگ در راهِ آرمان و برای یاریِ مقتدا، نه یک پایان، بلکه آغازی برایِ افتخار و نام‌آوری تلقی می‌شود. در نهایت، این اثر تصویری از پیوند عمیق میانِ رهبر و پیروانش را ارائه می‌دهد که در آن، ایمانِ قلبی و نیتِ پاک، برتر از کثرتِ لشکریان و سلاح‌های مادی، ضامنِ فتح و نصرت دانسته شده است.

معنای روان

چو مرد آید برون از عهدهٔ عهد به کارش بخت و دولت را بود جهد

هرگاه انسانی به وعده و پیمان خود عمل کند، بخت و اقبال و دولت نیز در کار او یاری می‌کنند و او را به مقصد می‌رسانند.

نکته ادبی: «عهده عهد» نوعی جناس و تکرار هنری است که بر استواری در پیمان تأکید دارد.

نشیند اهل دولت را به سینه چو می در جام و گوهر در خزینه

چنین مردی در میان بزرگان و اهل دولت جایگاه رفیعی می‌یابد، درست همان‌طور که شراب در جامِ زرین و جواهر در خزانه ارزشمند و در جایِ شایسته‌ی خود قرار دارند.

نکته ادبی: تشبیه «اهل دولت به می در جام» برای نشان دادن جایگاهِ شایسته و درخورِ مردِ باوفا به کار رفته است.

نماند چون بنفشه کز سر انجام چو سرو راست ز آزادی برد نام

او هرگز مانند گل بنفشه (که سربه زیر و خموده است) رفتار نمی‌کند، بلکه همچون سرو، آزاده و سربلند است و آوازه آزادی را با خود دارد.

نکته ادبی: تضاد میان «بنفشه» (نماد خضوع و سر‌به‌زیری) و «سرو» (نماد آزادگی و راستی) در اینجا بسیار برجسته است.

شکوه مرد در عهد درست است مدان مرد، آنکه گاه عهد سست است

شکوه و بزرگیِ هر مرد در وفای به عهدِ درست اوست؛ کسی را که در پیمان بستن سست و بی‌دوام است، نباید مرد دانست.

نکته ادبی: در اینجا «مرد» نه به معنای جنسیت، بلکه به معنای دارنده فضیلتِ جوانمردی است.

ز مردان راستی باید قلم وار که گردد کار او را عهدهٔ کار

از مردان انتظار می‌رود که مانند قلم، در نوشتنِ مسیرِ حق و راستی استوار و مستقیم باشند تا بتوانند مسئولیت‌های مهم را بر عهده بگیرند.

نکته ادبی: تشبیه «راستیِ مردان به قلم»، اشاره به راست‌قامتی و درستیِ عمل دارد.

نگر غازی ملک را کز دل آراست به عهد شاه خود چون راستی خواست

به «غازی ملک» بنگر که از عمقِ دل تصمیم گرفت و چون با شاهِ خود پیمان بست، خواستارِ راستی و صداقت شد.

نکته ادبی: «غازی ملک» یک اسم خاص و لقب است که به سلحشورِ دین‌دار اشاره دارد.

کلید راستی در شد به کارش میسر گشت فتح کارزارش

زمانی که کلیدِ راستی در کارش وارد شد، پیروزی در میدان نبرد برای او آسان و میسر گشت.

نکته ادبی: «کلیدِ راستی» استعاره‌ای است از صداقت که قفل‌های مشکلات را می‌گشاید.

شنیدم کز علاو الدین مغفور دلش پنهان و عهدی داشت مستور

شنیدم که علاءالدینِ آمرزیده، در درونِ خویش پیمانی پنهان و پوشیده از دیگران داشت که به آن پایبند بود.

نکته ادبی: «مستور» به معنای پوشیده و پنهان، بر سرّی بودنِ نیتِ او دلالت دارد.

چو او شد زان وفاداری سرافراز سرش گشت از جفا کاران سرانداز

چون او به واسطه آن وفاداری به سربلندی رسید، دشمنانِ جفاکار را شکست داد و سرِ آنان را به خاک افکند.

نکته ادبی: «سرانداز» در اینجا کنایه از سرنگون کردن و شکست دادنِ دشمنان است.

چنین گفت آن که بود آگاهیش بیش که بد غازی ملک در خانه خویش

آن کس که آگاهی و داناییِ بیشتری داشت، این‌گونه گفت که غازی ملک، در خانه خود و در درونِ خویش مردی غازی (جنگجو) بود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قدرتِ واقعی، ریشه در درون دارد.

چو بشنید این سخن کامد بران سوی نه لشکر، بلکه دریای زمین شوی

چون این سخن را شنید، لشکری انبوه جمع کرد که نه تنها یک سپاه عادی، بلکه همچون دریایی از جمعیت بود.

نکته ادبی: تشبیه «لشکر به دریای زمین»، بیانگرِ کثرت و قدرتِ بی‌کرانِ نیروهاست.

طرب کرد از نشاط روزی بیش چو گرگ غالب از بسیاری میش

او از شادی و نشاطِ آن روز، چنان خوشحال بود که همچون گرگی پیروز و قوی بر گله‌ای بزرگ از گوسفندان می‌نگریست.

نکته ادبی: تشبیه گرگ و میش برای توصیف تسلطِ کاملِ فرمانده بر میدان است.

سپاهش ار چه بود اندک نه بسیار ولی بسیار اندک بود و پر کار

سپاهِ او اگرچه از نظر تعداد بسیار زیاد نبود، اما همان تعدادِ اندک، بسیار کارآمد، پرتلاش و مفید بودند.

نکته ادبی: تضادِ «اندک بودن» و «پرکار بودن»، بر کیفیتِ سپاه تأکید دارد.

سواران بیشتر ز اقلیم بالا نه هندوستانی و هندو و لالا

سوارانِ او از مناطقِ دوردست و کوهستانی آمده بودند، نه سربازانِ معمولی یا نیروهایِ بومی و محلی.

نکته ادبی: اشاره به نخبگانِ جنگی از اقلیم‌های مختلف که نشان‌دهنده حرفه‌ای بودنِ سپاه است.

غزو ترک و مغل رومی و روسی چو باز جره در جنگ خروسی

در میان آنان غازیانِ ترک، مغول، رومی و روس حضور داشتند که در برابرِ دشمن، همچون بازِ شکاری در مقابل خروس بودند.

نکته ادبی: «بازِ جره» نوعی بازِ تیزچنگ و سریع است که نماد قدرتِ جنگی است.

دگر تازک، خراسانی و پاک اصل نگشته اصل بد، با اصل شان وصل

دیگر سواران، خراسانی‌هایی بودند که اصالت و پاکیِ اصل و نسب داشتند و هیچ ناپاکی به اصلِ آن‌ها راه نیافته بود.

نکته ادبی: «اصل» در اینجا به معنای نژاد و ریشه پاک است.

همه مردان رزم و کار کرده غزاها با ملک بسیار کرده

همه آنان مردانِ کارآزموده در نبرد بودند و جنگ‌های بسیاری را در کنارِ ملک (پادشاه) تجربه کرده بودند.

نکته ادبی: اشاره به سابقه و تجربه نظامیِ سپاهیان.

بسی صف های تاتاران شکسته دل آن جمله خون خواران شکسته

آن‌ها صف‌هایِ بسیاری از تاتاران را درهم شکسته بودند و دلِ آن دشمنانِ خونخوار را لرزانده بودند.

نکته ادبی: کنایه از شکست دادنِ دشمنانِ سرسخت.

خدنگ افگن پلان چست و چالاک ز بیلک کرده سد آهنین چاک

آن‌ها تیراندازانی چابک و زرنگ بودند که با تیرهایشان، سدهایِ آهنینِ دشمن را سوراخ می‌کردند.

نکته ادبی: «خدنگ» به معنای تیر است.

گهی چون آسیا که کرده سوراخ گهی چون شانه مو را کرده صد شاخ

گاهی (با تیر) همچون مته‌ای که سوراخ ایجاد می‌کند عمل می‌کردند و گاهی (با ضرباتِ شمشیر) دشمن را مانند مویی که شانه می‌شود، به دسته‌های مختلف تقسیم می‌کردند.

نکته ادبی: استعاره‌هایِ حرکتیِ بسیار زیبا برای توصیفِ نفوذِ تیر و شمشیر در صفِ دشمن.

ملک در پیش یک یک را طلب کرد پس از دل قصه را مهمان لب کرد

پادشاه همه را یک‌به‌یک فراخواند و قصه‌ی دل و نیتِ خود را برای آنان بازگو کرد.

نکته ادبی: «مهمان لب کرد» کنایه از بیان کردنِ سخن است.

که ما را چرخ پیش آورد کاری که گردش هست، در وی، چرخ واری

گفت که روزگارِ ما را در موقعیتی قرار داده که چرخشِ آن، همانند چرخِ فلک، پر از تغییر و تحول است.

نکته ادبی: اشاره به گردشِ روزگار و ناپایداریِ دنیا.

کرا نیروی پیل است و دل شیر که هم بازو شود با ما به شمشیر

چه کسی توانِ فیل و دلِ شیر دارد تا در این نبرد، بازویِ همراه و یاورِ من با شمشیر باشد؟

نکته ادبی: «توانِ فیل» و «دلِ شیر» نماد قدرت و شجاعت است.

نخست از خون خود خیزد چو لاله پس از خون عدو شوید پیاله

مردِ جنگاور نخست از خونِ خود (برایِ هدفش) می‌گذرد و پس از آن، پیاله خود را در خونِ دشمن می‌شوید.

نکته ادبی: کنایه از ایثارِ جان پیش از کشتنِ دشمن.

تهٔ خنجر نهد اول سر خویش کشد پس بر دگر سر خنجر خویش

او ابتدا سرِ خویش را زیرِ خنجر قرار می‌دهد (آماده شهادت است) و پس از آن، خنجرش را بر سرِ دشمن می‌کشد.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ فداکاریِ پیش‌دستانه.

بلی مردان بهر سازی و سوزی کسان را پرورند از بهر روزی

آری، مردانِ بزرگ برایِ روزهایِ سخت، کسانی را پرورش می‌دهند تا در مواقعِ نیاز، یاری‌رسانِ آنان باشند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تربیتِ نیرو برای روز مبادا.

بود هر روز عشرت را شماری فتد ار بعد عمری کار زاری

در زندگی، روزهایِ خوشی و عشرتِ بسیاری وجود دارد، اما جنگ و نبرد، اتفاقی است که اگر در طولِ عمر هم رخ دهد، نادر است.

نکته ادبی: تضاد میانِ روزمرگی و لحظاتِ خطیرِ تاریخی.

به کاری ناید، ار، یاری در آن روز به سوزش دل که نبود یار دل سوز

اگر در آن روزِ سخت، یاری در کنارِ انسان نباشد که دل‌سوز و همدل باشد، آن همراهی و یاری هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر ضرورتِ همدلی در رفاقت.

بود تیر از برای رزم نخچیر تو بی آن، چوبهٔ دان چوبهٔ تیر

تیر برایِ شکارِ نخجیر و دشمن است؛ اگر تیر چوبی باشد و کارایی نداشته باشد، فقط یک تکه چوبِ بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تأکید بر کارآمدیِ ابزار و انسان.

کمان گر بشکند هنگام پیکار، «زهی!» کی یابد از لب های سوفار!

اگر کمان در هنگام جنگ بشکند، دیگر زه (بندِ کمان) جایی برای نشستن بر لبه‌هایِ کمان (سوفار) نمی‌یابد.

نکته ادبی: «سوفار» شکافی است در انتهای تیر یا کمان.

بیائید آن که دارد کار با ما شوید از عهد و پیمان یار با ما

بیایید هر کس که قصدِ همراهی دارد، با من عهد و پیمان ببندد و یارِ من شود.

نکته ادبی: فراخوانِ صریحِ فرمانده به سپاهیان برای بستنِ بیعت.

شود گر عهدها محکم به سوگند به کار جان شویم از جان کمربند

اگر این عهدها با سوگند محکم شود، ما برایِ حفظِ جان و هدف، کمرِ همت می‌بندیم.

نکته ادبی: «کمر بستن» کنایه از آماده‌باش و تعهدِ کامل است.

وگر یاری ندارد میل یاری که دشوار است کار جان سپاری

و اگر کسی مایل به یاری نیست، بهتر است برود؛ زیرا کارِ جان‌فشانی و ایثار، دشوار است.

نکته ادبی: اذعان به سختیِ مسیرِ مبارزه.

درین یاری که دارد کار با من؟ دل من هست آخر یار من!

در این مسیر که کارِ من با من است (و به یاریِ دیگران وابسته نیست)، دلِ من، بهترین یار و همراهِ من است.

نکته ادبی: تکیه بر قدرتِ درونی و ایمانِ شخصی.

بدین دل کاهنین سدیست بر پای کنم گرسد آهن باشد از جای

با این دلی که همچون سدِ آهنین استوار است، حتی اگر کوه آهن هم در مسیر باشد، آن را از جا برمی‌کنم.

نکته ادبی: «دلِ آهنین» استعاره از اراده‌ی پولادین.

مرا یاور بس است و هم ترازو دو بازوی من و تعویذ بازو

برایِ من، یاریِ بازوانِ خودم و تعویذِ (دعایِ) محافظِ بازویم، به عنوانِ یاور کافی است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ جسمانی و اعتقادِ مذهبی.

شنیدم بود رستم چیره دستی که گاه حمله تنها صف شکستی

شنیده‌ام که رستم، پهلوانِ چیره‌دستی بود که گاهی در حمله، به تنهایی صفِ دشمن را می‌شکست.

نکته ادبی: اشاره به شخصیتِ اساطیریِ رستم به عنوانِ الگویِ پهلوانی.

نه آن رستم ز من در کار پیش است که هر کس رستمی در عهد خویش است

آن رستم، از من در کارها پیش‌تر نیست؛ زیرا هر کس در زمانه و عهدِ خود، رستمِ دورانِ خویش است.

نکته ادبی: باور به توانمندیِ برابر با اسطوره‌ها در سایه‌ی اراده.

چو من بر نام یزدان تکیه کردم یقین است آن که تنها چیره گردم

چون من بر نامِ یزدان (خداوند) تکیه کرده‌ام، یقین دارم که به تنهایی نیز پیروز خواهم شد.

نکته ادبی: تکیه بر توکل به عنوانِ عاملِ اصلیِ پیروزی.

مراد من چو جز دین را فرج نیست من و این کار بر غیری حرج نیست!

هدفِ من چیزی جز دین و رضایِ خدا نیست؛ بنابراین، گناه یا حرجی بر من نیست اگر تنها به این راه ادامه دهم.

نکته ادبی: «حرج» به معنای سختی و گناهِ شرعی است.

چو بشنیدند مردان سرافراز ز مخدوم خود این حرف سر انداز

هنگامی که آن مردانِ سرافراز این سخنانِ جسورانه را از مخدوم و رهبرِ خود شنیدند.

نکته ادبی: توصیفِ واکنشِ سپاه در برابرِ سخنانِ فرمانده.

سراسر چون همه سرباز بودند به روی خاک سرها باز بودند

همه سربازان آماده‌ی جان‌فشانی بودند و گویی سرهایِ خود را بر خاکِ راهِ او نهاده بودند.

نکته ادبی: کنایه از آمادگیِ کامل برای مرگ.

پس آنگاه از سر سر بازی خویش سر خود خدمتی بردند در پیش

سپس از سرِ عشقِ به سربازی، سرِ خود را به عنوانِ پیشکش برایِ خدمت نزدِ او بردند.

نکته ادبی: «سربازی» در اینجا به معنایِ از جان گذشتن است.

فرو گفتند: کای سرور، سران را! به زیر پای تو سر، سروران را!

آن‌ها گفتند: ای سرورِ ما، سرهایِ همه بزرگان، زیرِ پایِ تو باد.

نکته ادبی: عبارتِ «سر زیر پا بودن» نشانه نهایتِ فروتنی و فرمان‌برداری است.

همیشه باد سر یار کلاهت کله گوشه کشیده سر به ماهت

همیشه کلاهِ افتخار بر سرت باد و تاجِ تو آن‌قدر بلند باشد که به ماه برسد.

نکته ادبی: آرزویِ بزرگی و عزت برای فرمانده.

سری کز دولتت عمری کله داشت ز کارت چون توان اکنون نگه داشت؟

سری که به لطفِ دولت و حمایتِ تو عمری تاج داشته است، حالا چگونه می‌تواند از خدمت به تو دریغ کند؟

نکته ادبی: استدلالِ منطقی برای وفاداری به مخدوم.

به سر بازی چو ما را مژده دادی سر ما در کله ناید ز شادی

وقتی مژده‌ی از جان گذشتن را به ما دادی، از شدتِ شادی، سرهایِ ما دیگر در کلاه نمی‌گنجد (بسیار سرافرازیم).

نکته ادبی: کنایه از شعفِ سربازان برای شهادت.

نه ما آن سرسری آریم پیشت که ندهیم ار فتد سرهای خویشت

ما آن‌گونه نیستیم که در کارزار، سرهایِ خود را از تو دریغ کنیم.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ سستی در پیمان.

چه باشد یک سر ما زیر خنجر هزاران پاره گردد جمله یک سر

یک سرِ ما که ارزشی ندارد؛ حتی اگر این سر هزاران پاره شود، همه فدایِ تو باد.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی برای نشان دادنِ عمقِ فداکاری.

زهر پاره جدا بر خیزد آواز که باز از بهر تو کردیم سر باز

از هر تکه از وجودِ ما این ندا برخواهد خاست که ما دوباره جانِ خود را فدایِ تو کردیم.

نکته ادبی: تداومِ وفاداری حتی پس از مرگ.

کمر بستیم و پیمان نیز بستیم بران پیمان رگ جان نیز بستیم

ما آماده‌ی خدمت شدیم و عهدی محکم بستیم؛ حتی بر سرِ این پیمان، جان خود را نیز گرو گذاشتیم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن و عزم راسخ است و بستنِ رگ جان بر پیمان، استعاره‌ای است از شدتِ پایبندی که گویی جان را به عهد گره زده‌اند.

که تا جان در تن است و سر به گردن نخواهیم از درت سر دور کردن

عهد کردیم تا زمانی که زنده‌ایم و جان در بدن داریم، از درگاه تو روی برنگردانیم و از تو جدا نشویم.

نکته ادبی: سر به گردن داشتن کنایه از حیات و زنده بودن است و سر دور کردن از درگاه، استعاره از رویگردانی و خیانت است.

چو ما را سر جدا گشت اندرین کار تو دانی خواه صلح و خواه پیکار

حتی اگر در این راه جان خود را از دست بدهیم و کشته شویم، باز هم اختیار با توست که صلح را انتخاب کنی یا جنگ را.

نکته ادبی: سر جدا گشتن کنایه از کشته شدن و از دست دادن حیات است که در ادبیات حماسی بسیار رایج است.

سپه را چون وثیقت محکمی یافت ملک را خاطر آن سو بی غمی یافت

وقتی پادشاه از وفاداری سربازان اطمینان حاصل کرد، دیگر هیچ نگرانی و اضطرابی در دل خود نسبت به آن ماجرا نداشت.

نکته ادبی: وثیقت به معنای عهد استوار و دلیلِ اطمینان است و خاطر بی غمی یافتن کنایه از رسیدن به آرامش و رفع دغدغه ذهنی است.

به عزم کار محکم کرد بنیاد که بنیاد بزرگی، محکمش باد!

او با تکیه بر این اطمینان، اساسِ کار خود را محکم کرد؛ به امید آنکه بنیانِ این شکوه و بزرگی همواره پابرجا بماند.

نکته ادبی: بنیاد محکم کردن کنایه از تصمیم‌گیری قطعی و استوارسازیِ پایه‌های قدرت است و بخش دوم بیت در حکم دعایی برای بقای پادشاهی است.