دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۹۱ - حکایت

امیرخسرو دهلوی
یکی را خانه بود آتش گرفته دلش را شعلهٔ ناخوش گرفته
دوان با چشم گریان و دل ریش به آب دیده می کشت آتش خویش
برو بگذشت، ناگه ، ابلهی مست نمک خورده کبابی کرده بر دست
بدو گفت: ایکه آتش می کشی تند، بیا! وین شعله چندانی مکن کند!
که من بر آتش اندازم کبابی، ترا نیز اندرین باشد ثوابی!
همین است اندرین گفتار حالم که خلق از من خوش و من در وبالم
تنم را، دهر، زان سو، روفته جای دلم را، زین طرف، زنجیر در پای
نگه کن کاین کشاکش بر چه سانست کاجل زانسو امل زینسو کشانست
سخن گر خود همه سحر مبین است فراوان موم و اندک انگبین است
گلی نشکفت ازین خرم بهارم که ضائع گشت روز و روزگارم
چو من آلوده دامن گل نباشد سیه رو تر ز من بلبل نباشد
نگر تا چند ز افسون یافتم دام که این طوطی نهد، آن بلبلم نام
رسانیدم سخن را تا بدان جای که آنجا گم شود اندیشه را پای
نه در ملک عرب تیزیم کند است که رخشم گاه نرم و گاه تند است
چو از نعت نبی تابد جمالم به حسانی رضا ندهد کمالم
دری را خود دری شد باز بر من که غیری را نزیبد ناز بر من
خدایم داد خود چندان معانی که بگرفتم بساط این جهانی
ز دل سختی، تنم آئینه کردار ازین سو روشن و زانسوی زنگار
گرفتم خود گرفت آفاق حرفم بر آمد بر فلک نام شگرفم
چو سودم زین چو گاه رستگاری نیابم زو، بری، جز شرمساری
چه خوش گردم کنون زین نغمه خوش که پا کوباندم، فردا، بر آتش؟
دو مایه حاصل شعر است در دهر: بهر دو نیست امید زمان بهر
یکی: مالی که سلطان بخشدد میر دوم: نامی که گردد آسمان گیر
به چشمم، هر دو، در راه خطرناک غباری دان، که این باد است و آن خاک
رهم شیب و فرازو، دید پر گرد فرس هم کور، جولان چون توان کرد؟
چو این لاشه، به چاه افتد نگونسار نه سلطان دست من گیرد، نه سالار
چو فردا از زمین بالا کنم پشت چه باشم؟ خاکساری، باد در مشت!
خداوندی که ما را کار با اوست بهر نیک و بدم گفتار با اوست
بود واجب، کازین نقش تباهم بگرداند، به محشر، روسیاهم
برد در دوزخم با آتشین بند گلو بسته دروغین دفتری چند!
دریغا! رهبر داننده در پیش دل من هم بران گمراهی خویش!
چو من خود را زره یکسو فگندم گنه بر دامن رهبر چه بندم؟!
ندیدم پی، بهر جانب که راندم ز همراهان و رهبر، دور ماندم
مرا، این غول نفس دیو پندار فگند، اندر خرابیهای بسیار
کنون زین بادیه تا کاروانم مگر کرکس رساند استخوانم؟
ولی، با این همه، امیدوارم، که غافل نیست «رهبر» از شمارم!
ز صالح، ناقه، گر تگ زد به فرسنگ بر آرد ناقهٔ خود صالح از سنگ!
بزی، کاو راه جست از پیش و از پس عصای راه او، چوب شبان بس!
شدم تسلیم، پس او داند و پیش که من، این ره نیارم رفتن از خویش
بدو فضل خدایم کرد تسلیم هم او صدق و یم بخشد به تعلیم
خداوندا، به سوئی ره نمایم که با این رهنما، سوی تو آیم
همه کس، حاجتی آرند در پیش، چه حاجت، من که گویم حاجت خویش
نمی خواهم ، ز تو، بخشی چو هر کس تو خسرو را چه می بخشی، همان بس!!

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با تمثیلی تأمل‌برانگیز از یک خانه در حال سوختن و فردی بی‌مبالات که به فکر عیش و نوش خود است، آغاز می‌شود تا فضای اضطراب وجودی و بی‌تفاوتی دیگران نسبت به رنج‌های درونی انسان را ترسیم کند. شاعر با این مقدمه به سراغ نقد درونی و واکاوی کارنامه ادبی و اخلاقی خود می‌رود.

در بخش میانی، شاعر با بیانی صریح و صادقانه، به نقد شهرت و جایگاه ادبی خود می‌پردازد و اعتراف می‌کند که آنچه در پی کسب آن بوده (یعنی ثروت سلاطین و نام‌آوری)، در نهایت باری بر دوش جان او گذاشته و او را از حقیقت دور کرده است. در این مسیر، او خود را درگیر کشاکش میان امیال نفسانی و هراس از سرانجام کار می‌بیند.

بخش پایانی اثر، توبه‌نامه‌ای است که در آن شاعر از خودِِ پیشین بیزار شده و با پذیرش خطاها، به جای تکیه بر خود یا راهنمایان ظاهری، به درگاه خداوند پناه می‌برد. او با تسلیم کامل، از تمامی خواسته‌های دنیوی دست شسته و تنها وصال به حق و رهایی از بند نفس را طلب می‌کند.

معنای روان

یکی را خانه بود آتش گرفته دلش را شعلهٔ ناخوش گرفته

کسی خانه‌اش آتش گرفته بود و دلش نیز به دلیل آن رنج، در تلاطم و تب و تاب بود.

نکته ادبی: آتشِ دل، استعاره از غم و اضطراب شدید است.

دوان با چشم گریان و دل ریش به آب دیده می کشت آتش خویش

آن شخص با چشمانی گریان و قلبی شکسته، با اشکِ دیده سعی می‌کرد تا آتش خانه‌اش را خاموش کند.

نکته ادبی: دلِ ریش به معنای قلب جریحه‌دار و اندوهگین است.

برو بگذشت، ناگه ، ابلهی مست نمک خورده کبابی کرده بر دست

ناگهان فردی مست و بی‌خرد از کنار او گذشت، در حالی که کبابی که با نمک مزه‌دار کرده بود، در دست داشت.

نکته ادبی: ابلهی مست، نماد غفلت و دنیاطلبی است.

بدو گفت: ایکه آتش می کشی تند، بیا! وین شعله چندانی مکن کند!

آن فرد مست به صاحب‌خانه گفت: ای کسی که این‌قدر با عجله برای خاموش کردن آتش تلاش می‌کنی، دست نگه دار و این‌قدر خودت را به زحمت نینداز.

نکته ادبی: کند کردنِ شعله به معنای تلاش برای فرونشاندن آن است.

که من بر آتش اندازم کبابی، ترا نیز اندرین باشد ثوابی!

چرا که من می‌خواهم کبابی روی این آتش درست کنم؛ اگر اجازه دهی، تو هم در این کار خیر و ثواب شریک خواهی شد!

نکته ادبی: طنز تلخ و کنایه‌ای به خودخواهیِ بیگانگان در قبال رنج دیگران.

همین است اندرین گفتار حالم که خلق از من خوش و من در وبالم

حال من در این ماجرا همین است؛ دیگران از وجود من بهره می‌برند و خشنودند، اما خودم در گرداب گرفتاری‌ها و رنج‌های خویش دست و پا می‌زنم.

نکته ادبی: اشاره به تناقض میان ظاهر موفق و باطنِ رنجور شاعر.

تنم را، دهر، زان سو، روفته جای دلم را، زین طرف، زنجیر در پای

روزگار از یک سو تن مرا ویران کرده و به بازی گرفته است و از سوی دیگر، دلم را با زنجیرِ تعلقات به بند کشیده است.

نکته ادبی: روفته جای استعاره از تخریب و بی‌سامانیِ جسم.

نگه کن کاین کشاکش بر چه سانست کاجل زانسو امل زینسو کشانست

بنگر که این کشمکش چگونه است؛ که مرگ از یک سو مرا می‌کشد و آرزوهای دنیوی از سوی دیگر مرا به جانب خود می‌خواند.

نکته ادبی: اجل (مرگ) و امل (آرزو) تضاد کلاسیک میان پایان زندگی و تمناهای بی‌پایان است.

سخن گر خود همه سحر مبین است فراوان موم و اندک انگبین است

اگرچه سخنم در ظاهر سحرآمیز و جذاب است، اما در حقیقت، مومِ بسیاری دارد و انگبین (عسل) اندکی؛ یعنی پوچ است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ ظاهرِ آراسته شعر و حقیقتِ تهی و بی‌محتوای آن.

گلی نشکفت ازین خرم بهارم که ضائع گشت روز و روزگارم

از این بهارِ پر زرق و برقِ زندگی‌ام گلی نچیدم (بهره‌ای نبردم) و تمام روزگارم به هدر رفت.

نکته ادبی: ضائع گشتن به معنای هدر رفتن و تباه شدن است.

چو من آلوده دامن گل نباشد سیه رو تر ز من بلبل نباشد

هیچ گلی به اندازه من آلوده نیست و هیچ بلبلی (سخن‌گویی) نیست که به اندازه من روسیاه باشد.

نکته ادبی: آلوده دامن استعاره از گناهکار بودن.

نگر تا چند ز افسون یافتم دام که این طوطی نهد، آن بلبلم نام

ببین که چگونه در دام افسون‌های خود گرفتار شدم؛ همان تملق‌هایی که مرا طوطی (سخن‌سنج) خواندند و بلبل (خوش‌نوا) نامیدند.

نکته ادبی: طوطی و بلبل نماد شاعرانِ مقلد و مداح‌صفت هستند.

رسانیدم سخن را تا بدان جای که آنجا گم شود اندیشه را پای

سخنم را به جایی رساندم که حتی اندیشه و خرد نیز توان درک و دنبال کردن آن را ندارد.

نکته ادبی: گم شدنِ پای اندیشه، کنایه از افراط در پیچیده‌گویی.

نه در ملک عرب تیزیم کند است که رخشم گاه نرم و گاه تند است

طبع شعری من، نه تنها در زبان عربی ضعیف نیست، بلکه اسبِ سخنم گاهی آرام و گاهی تند و تیز می‌تازد.

نکته ادبی: رخش استعاره از ذوق شعری و قدرت بیان شاعر.

چو از نعت نبی تابد جمالم به حسانی رضا ندهد کمالم

هنگامی که در ستایش پیامبر شعر می‌سرایم، کمال سخنم به گونه‌ای است که حتی با شعر حسان (شاعر دربار پیامبر) نیز قانع نمی‌شوم.

نکته ادبی: حسان بن ثابت، شاعر معروفِ صدر اسلام است.

دری را خود دری شد باز بر من که غیری را نزیبد ناز بر من

دری (حقیقتی) بر روی من گشوده شد که دیگر کسی جز خودِ واقعی‌ام نمی‌تواند بر من ناز کند (یعنی دیگر به تشویق دیگران نیازی ندارم).

نکته ادبی: ناز بر من زیستن، استعاره از غرورِ بیهوده در برابرِ دریافتِ الطاف الهی.

خدایم داد خود چندان معانی که بگرفتم بساط این جهانی

خداوند آن‌قدر معانی بلند به من بخشید که تمامِ بساطِ دنیا را در برابر آن کوچک دیدم و رها کردم.

نکته ادبی: بساط جهانی، کنایه از تعلقات و داشته‌های مادی است.

ز دل سختی، تنم آئینه کردار ازین سو روشن و زانسوی زنگار

جسمم به خاطر سختی‌های دل، مانند آیینه‌ای است که یک رویش روشن و صیقلی است و روی دیگرش زنگار گرفته است.

نکته ادبی: زنگار استعاره از گناه و تیرگی روح.

گرفتم خود گرفت آفاق حرفم بر آمد بر فلک نام شگرفم

اگر فرض کنم که شعرم تمامِ جهان را گرفته و نامم در آسمان‌ها پیچیده است، چه سود؟

نکته ادبی: شگرف، به معنای بزرگ و شگفت‌انگیز است.

چو سودم زین چو گاه رستگاری نیابم زو، بری، جز شرمساری

وقتی در این مسیرِ رستگاری، به جز شرمساری چیزی نصیبم نمی‌شود، این نام‌آوری چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: شرطی‌سازی برای زیر سوال بردن ارزش شهرت.

چه خوش گردم کنون زین نغمه خوش که پا کوباندم، فردا، بر آتش؟

چه فایده دارد که امروز از این اشعارِ خوش لذت ببرم، در حالی که فردا (روز جزا) به خاطر همین اشعار پایم بر آتش است؟

نکته ادبی: اشاره به عواقب اخرویِ شاعریِ مداحانه و غافلانه.

دو مایه حاصل شعر است در دهر: بهر دو نیست امید زمان بهر

شعر در این دنیا دو نتیجه دارد که برای هیچ‌کدام امیدی به عاقبت‌بخیر شدن نیست.

نکته ادبی: اشاره به دو کارکردِ منفی شعر در نگاه شاعر: ثروت و شهرت.

یکی: مالی که سلطان بخشدد میر دوم: نامی که گردد آسمان گیر

یکی ثروتی که پادشاه یا امیر می‌بخشد و دیگری نام و آوازه‌ای که در جهان می‌پیچد.

نکته ادبی: اشاره به صله‌بگیری و شهرت‌طلبی.

به چشمم، هر دو، در راه خطرناک غباری دان، که این باد است و آن خاک

در نگاه من هر دو خطرناک هستند؛ یکی غبار است و دیگری باد، که هر دو پوچ و ناپایدارند.

نکته ادبی: تشبیه ثروت و شهرت به باد و غبار برای نشان دادن ناپایداری.

رهم شیب و فرازو، دید پر گرد فرس هم کور، جولان چون توان کرد؟

راهِ پیش رو پر از پستی و بلندی و گرد و غبار است؛ اسبم نیز کور است، چگونه می‌توانم در این میدان بتازم؟

نکته ادبی: اسبِ کور، استعاره از خردِ به خطا رفته و نداشتنِ بصیرت.

چو این لاشه، به چاه افتد نگونسار نه سلطان دست من گیرد، نه سالار

اگر این کالبد (تن) به چاه بیفتد، نه سلطان و نه فرمانده، هیچ‌کدام دست مرا نخواهند گرفت.

نکته ادبی: لاشه استعاره از تن و جسمِ مادی.

چو فردا از زمین بالا کنم پشت چه باشم؟ خاکساری، باد در مشت!

فردا که از این دنیا بروم، چه خواهم بود؟ مشتی خاک که باد آن را با خود می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به ناچیزی انسان در برابر مرگ.

خداوندی که ما را کار با اوست بهر نیک و بدم گفتار با اوست

تنها خدایی که سرنوشتم به دست اوست، همو است که باید پاسخگوی گفتار و رفتارم در پیشگاهش باشم.

نکته ادبی: خداوند، مرجع نهایی و تنها داور.

بود واجب، کازین نقش تباهم بگرداند، به محشر، روسیاهم

لازم است که او مرا از این نقشِ تباهم (شخصیت کاذب) پاک کند و روسیاهی‌ام را در محشر بپوشاند.

نکته ادبی: نقشِ تباه، کنایه از خودِ دروغین و گناه‌آلود.

برد در دوزخم با آتشین بند گلو بسته دروغین دفتری چند!

اگر مرا با طناب‌های آتشین به دوزخ ببرد، در حالی که گلویم به خاطر دفترهای دروغین شعرم بسته شده است، چه کنم؟

نکته ادبی: دفترهای دروغین، اشاره به اشعار مدحی و پوچ.

دریغا! رهبر داننده در پیش دل من هم بران گمراهی خویش!

دریغ و افسوس که راهبرِ دانایی در پیش دارم، اما دلِ من در گمراهیِ خویش غرق است.

نکته ادبی: رهبرِ داننده، استعاره از لطف الهی یا عقل سلیم.

چو من خود را زره یکسو فگندم گنه بر دامن رهبر چه بندم؟!

چون خودم از راه حق فاصله گرفته‌ام، چرا باید گناهِ گمراهی‌ام را به گردنِ راهبر بیندازم؟

نکته ادبی: اعتراف به مسئولیت فردی در انحراف.

ندیدم پی، بهر جانب که راندم ز همراهان و رهبر، دور ماندم

هر سمتی که رفتم، راه را نیافتم و از همسفران و راهبر اصلی دور ماندم.

نکته ادبی: پی بردن به معنای یافتنِ مسیر و مقصد.

مرا، این غول نفس دیو پندار فگند، اندر خرابیهای بسیار

این غولِ نفسِ دیو‌منش، مرا فریب داد و به ویرانی‌های بسیاری کشاند.

نکته ادبی: غولِ نفس، استعاره از امیال سرکش و وسوسه‌گر.

کنون زین بادیه تا کاروانم مگر کرکس رساند استخوانم؟

حالا در این بیابانِ بی‌پایان، آیا لاشخورها استخوان‌های مرا به کاروان (رهروان حق) خواهند رساند؟

نکته ادبی: استعاره از ناامیدی مطلق از رسیدن به مقصد.

ولی، با این همه، امیدوارم، که غافل نیست «رهبر» از شمارم!

با وجود تمام این سختی‌ها، باز هم امیدوارم که خدایِ راهبر، از شمارِ من غافل نباشد.

نکته ادبی: تغییر لحن از یأس به امید و توکل.

ز صالح، ناقه، گر تگ زد به فرسنگ بر آرد ناقهٔ خود صالح از سنگ!

همان‌طور که صالح پیامبر، شتر را از سنگ خارج کرد، خداوند می‌تواند راهِ نجات مرا نیز از دلِ سختی‌ها بیرون آورد.

نکته ادبی: تلمیح به معجزه ناقه صالح در قرآن.

بزی، کاو راه جست از پیش و از پس عصای راه او، چوب شبان بس!

آن چوپانی که راه را جست و جو کرد، چوبِ دستی‌اش برای هدایت او کافی بود (توکل به ابزار ناچیز در پناه خدا).

نکته ادبی: اشاره به ساده‌زیستی و بی‌نیازیِ عارفانه.

شدم تسلیم، پس او داند و پیش که من، این ره نیارم رفتن از خویش

تسلیم شدم؛ او خود می‌داند که چه پیش رو است، چرا که من توانِ طی کردنِ این مسیر را به تنهایی ندارم.

نکته ادبی: تسلیم، مرحله‌ای از عرفان که در آن اراده بنده فانی می‌شود.

بدو فضل خدایم کرد تسلیم هم او صدق و یم بخشد به تعلیم

خداوند مرا به فضلِ خویش تسلیم کرد؛ اوست که صداقت و یقین را به من می‌آموزد.

نکته ادبی: تعلیمِ الهی؛ کسبِ معرفتِ لدنی.

خداوندا، به سوئی ره نمایم که با این رهنما، سوی تو آیم

خدایا، مرا به راهی هدایت کن که با این راهنما (تو)، به سوی تو بازگردم.

نکته ادبی: درخواستِ مستقیم از حق برای هدایت به سوی حق.

همه کس، حاجتی آرند در پیش، چه حاجت، من که گویم حاجت خویش

همه مردم حاجتی دارند و آن را مطرح می‌کنند؛ اما من چه حاجتی دارم که بگویم؟

نکته ادبی: اشاره به استغنای عارفانه (جز خدا نخواستن).

نمی خواهم ، ز تو، بخشی چو هر کس تو خسرو را چه می بخشی، همان بس!!

از تو چیزی جز خودت نمی‌خواهم؛ هرچه به پادشاه (مقام عالی) می‌بخشی، همان مرا کافی است (حضور تو کافی است).

نکته ادبی: نهایتِ مقام عرفانی؛ طلبِ ذاتِ الهی به جای عطا.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) خانه آتش‌گرفته و کباب‌خوردن مست

شروع داستان با تمثیل برای بیان وضعیت اضطراریِ جان و بی‌خبریِ غافلان.

تضاد (Antithesis) اجل و امل

تقابل میان مرگ (پایان) و آرزوها (ادامه) برای نشان دادن کشمکش درونی.

تلمیح (Allusion) ز صالح، ناقه

ارجاع به داستان قرآنیِ معجزه ناقه صالح برای اثبات قدرت الهی در گشایش امور.

استعاره (Metaphor) غول نفس دیو پندار

تصویرسازیِ نفسِ اماره به شکلِ هیولایی که انسان را گمراه می‌کند.

کنایه (Metonymy) آلوده دامن

اشاره به گناهکار بودن بدون بیان مستقیم آن.