دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۸۹ - بخشیدن برکت و یمن، فرزند یمین‌الدین مبارک را، ازین پند نامه میمون، تا در نقش این پند فرو شود، و از بند نفس بیرون آید!

امیرخسرو دهلوی
ایا چشم و چراغ دیدهٔ من رخت بستان و باغ دیدهٔ من!
«مبارک» نام تو ز ایزد بتارک چو نامت بر پدر گشته مبارک
توئی چون پاره ای از جان پاره ز تیمار تو جان را نیست چاره
به دامان تو خواهم کرد پیوند ز اندرز و نصیحت رقعه ای چند
چو جان خواهی همیشه زندگانی به جان دوز این هم پیوند جانی
وصیت اینست کاندر گلشن دهر بنات شکرین بشناسی از زهر
نه بندی دل بر ایوانی که در وی چو در رفتی برون آئی پیاپی
مبین خواب پریشان در حق کس کاثر نیز از پریشانی دهد بس
بهر دامن که در خواهی زدن چنگ متاع صلح جو، نه مایهٔ جنگ
رهائی ده به کوشش بسته ای را به مرهم پرورش کن خسته ای را
همیشه چنگ دل در یک دلان زن دلی دو نیمه را دو نیمه کن تن
مشو آتش به صحبت همسران را که خود را سوزی، وانگه دیگران را
چو آبی باش لطف از حد فزونش همه راحت ز بیرون و درونش
بود ماهی سزای تابهٔ تیز که خار است از درون، بیرون دم ریز
چو ماهی را کند کس باژ گونه نماید خار پشتی را نمونه
مثل گر مار را گویند چون اوست به تندی مار بیرون آید از پوست
مکن بد خوی را با خویش گستاخ ستور بد، کهش ریزی، زند شاخ
چو نافرجام را بر سر کنی جای مشو رنجه، گرت بر سر نهد پای
فغان زان سیل کاندم کاندر آید ز پلوان بگذرد، بر پل بر آید
ز تندی گر چه کارت را بلندی است سبک بودن نه رسم هوشمندی است
چو کوه از سنگ باید بست بنیاد نشاید شد، چو خس، بازیچهٔ باد
بود در خورد همت، کام هر کس نخواهد کام شاهین، قوت کرکس
نهنگی شو که با دریا کند زور کند زیر و زبر دریا به یک شور
چو کار افتد، نه کار از بهر نان کن غزا را باش و آشام سنان کن
مبین کز منعمت در معده جونیست که جان بازی بنان خواهی گرو نیست
بزن بر جان آن منعم سنانی که نرزد نزد او جانی بنانی
متاعی را که خواهد رفتن از پیش ازو ناچار بستان بهرهٔ خویش
به صرفه صرف کن نقدی که داری که امساکت به از اسراف کاری
نه آن صرفه بود ز اندیشهٔ خام که بخل صرف را صرفه نهی نام
بده سیم و درم بی مایگان را نه نزل و هدیه عالی پایگان را
مده سرمایه بر دست دغا باز مپرور سفله را در نعمت و ناز
چو گشتی در درم دادن کرم کوش ز فر یاد درم خواهان مکن جوش
نه بخشد زر، جوان مرد، از پی نام نجوید نردبان، مرغ، از پی بام
بنه، بر خویش، رنجی بهر آن را کزان، راحت رسانی، دیگران را
چو خط ما، به حکمت شو نمونه مشو چون خط هندو باژ گونه
چو مسطر راستی را، نه راست چو چوب راست شو کاو جدول اراست
که نام از راستی گیری به کشور چو چوب جدول و چون تار مسطر
به دانش راست باید داشت تن را نشاید کژ نهادن خویشتن را
به دانش زندگانی کن همه جای که تا دانا و نادان بوسدت پای
چو طاوس ار چه پوشی حله بر دوش نشاید پای خود کردن فراموش
به قدر خویش دارد هر یکی زور چه همدستی کند با اژدها مور
نشاید نیشکر با پیل خوردن نه در تگ با صبا تعجیل کردن
حریف آن گیر، کز وی در نمانی سلاح آن جوی، کز وی کار رانی
سلاح رخش چون بر خر نهد مرد بماند هم ز خویش و هم ز خر فرد
سزاوار است هر کالا بهر جای کله بر فرق زیبد، کفش در پای
کسی کو از کله خس زیر پا روفت بباید کفش بر سر محکمش کوفت
اگر زشتی، به رعنائی مزن گام که طفلانت نثار آرند دشنام
عجوزی کاو کند گلگونه بر روی چو توسن ز اشتر، از وی رم خورد شوی
به رسم عاقلان بگزار تن را مکن خدمت هوای خویشتن را
بود مرد خرد، کرپاس بر دوش هم آگوش زنان، ابریشمی پوش
ز دانش کن لباس تن، که زیب است نسیج و پرنیان، ابله فریب است
اگر زیور سزد، بر مهرهٔ خر به از خر مهره نبود، هیچ زیور
شتر را لب نباشد در خور بوس ولیکن پشت باشد، بابت کوس
خران را زیب ندهد، گوهرین ساخت ولی یالان نو زیبد، گهٔ تاخت
یکی گوهر برد، بی کندن کان یکی را هم بکان کندن رود جان
بکاری دست زن کارزد به رنجی به گل کندن نه هر کس یافت گنجی
چو در هر پیشه نیکی و بدی هست بیندیش، آنگه اندر پیشه زن دست
چو دل خواهی به مزدی شاد کردن بباید خدمت استاد کردن
چو گیری تیشه بی استاد لازم که دستت چوب گردد چوب هیزم
گلابی کاید از گلهای خود روی نه در خورد دل مردم دهد بوی
بگیر آئین راه، از نیک مردان عنان، از راه بد مردان، بگردان
کسی کو در پی غولان زند گام کند ریگ بیابان خونش آشام
بلندی بایدت، افگندگی کن خدا را باش و کار بندگی کن
به عشق آویز، در کار الهی مجو از زهد، خشک آبی که خواهی
همان عشق ست، کت برگیرد از خاک برد پاک به سوی عالم پاک
کسی کاین کیمیاش از دل بکار است رخ زردش زر کامل عیار است
ز قلب، این کیمیای دل مکن سلب که هست آن کیمیاهای دگر قلب
فشاند این جرعه بر من پیر هشیار کم از مستی ز هستی کرد بیزار
غلط کردم، تفاوت چند گویم نه بخشیدند زان گلزار بویم
چه لافد آنکه تر دامن چو میغ است که این بوی از همه پاکان دریغ است
خوش آن پاکان که کردند این قدح نوش و زین می جاودان ماندند مدهوش
از آن جام اردهندت شربتی نو بریزی جرعه ای بر خاک خسرو
مرا نامی است روشن تر ز خورشید تو روشن کن که هست این عمر جاوید
وجودت گر چه از من گشت موجود بدانگونه که نام نیکو از جود
مپنداری که زیر نیلگون بام ز نام من ترا روشن شود نام
درختی شو که از خود میوه ریزد نه میوه کاز درختش نام خیزد
چراغی باش کافروزد جهان را نه آن شعله که سوزد خان و مان را
مشو تاریک رو چون بوم و خفاش چو باز پادشا فرخنده رو باش
اگر چون من شوی روشن به جمعی توئی شمعی که افروزد ز شمعی
دگر بر من نشیند از تو داغی تو آن دودی که زاید از چراغی
ز بار تلخ خیزد خواری شاخ ز شمع مرده کی روشن شود کاخ
ترا می گویم این پند دل افروز که دارم بهر تو سوز جگر سوز
تو ئی چون مردم چشمم ز تقدیر به چشم مردمی این سرمه بپذیر
اگر زین توتیا، روشن کنی چشم به بینش باز دانی گوهر از یشم
و گر زین روشنی، بی نور مانی من آن خویشتن کردم، تو دانی!

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه که در قالب مثنوی و با سبکِ پندنامه‌نویسی کلاسیک فارسی سروده شده است، گفتگویی مشفقانه میان یک مربیِ خردمند و مخاطبی جوان به نام «مبارک» است. شاعر در این اثر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ متنوعی از طبیعت و روابط انسانی، دایره‌المعارفی از حکمتِ عملی و اخلاقِ اجتماعی را پیش روی مخاطب می‌گشاید.

فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از خیرخواهی و هشدار است؛ گویی پدری با کوله‌باری از تجربه، فرزندش را برای مواجهه با فراز و فرودهایِ «گلشنِ دهر» آماده می‌کند. شاعر به دنبال ترسیمِ شخصیتی است که در عینِ دارا بودنِ وقار و راستی، در تشخیصِ دوست از دشمن و سره از ناسره، دارای درایتی عمیق باشد و از افراط و تفریط در امورِ مادی و معنوی بپرهیزد.

معنای روان

ایا چشم و چراغ دیدهٔ من رخت بستان و باغ دیدهٔ من!

ای که نورِ چشمانِ منی، تو برای من مانند باغ و بوستانی پرطراوت در برابر دیدگانم هستی.

نکته ادبی: «چشم و چراغ» کنایه از عزیزترین کس و کانونِ توجه است.

«مبارک» نام تو ز ایزد بتارک چو نامت بر پدر گشته مبارک

نام تو «مبارک» است و از سوی خداوندِ عالم برکت به همراه دارد، همان‌گونه که این نام برای پدرت نیز خوش‌یمن و مبارک بوده است.

نکته ادبی: ایهامِ تناسب میان نامِ «مبارک» و معنایِ لغویِ آن یعنی فرخنده.

توئی چون پاره ای از جان پاره ز تیمار تو جان را نیست چاره

تو برای من همچون پاره‌ای از جان هستی، از این رو برای تیمار و مراقبت از تو چاره‌ای جز محبت و دلسوزی ندارم.

نکته ادبی: «جانِ پاره» اشاره به پیوندِ عمیقِ عاطفی دارد.

به دامان تو خواهم کرد پیوند ز اندرز و نصیحت رقعه ای چند

قصد دارم به دامنِ تو، قطعه‌ای از نصیحت و اندرز پیوند بزنم.

نکته ادبی: «رقعه» در اینجا به معنایِ نامه یا مکتوبِ کوتاه است.

چو جان خواهی همیشه زندگانی به جان دوز این هم پیوند جانی

اگر خواهانِ حیاتِ جاویدان هستی، این پند و اندرز را که با جانِ من پیوند دارد، در جانِ خود جای ده.

نکته ادبی: تکرار واژه «جان» برای تأکید بر اهمیتِ اندرز.

وصیت اینست کاندر گلشن دهر بنات شکرین بشناسی از زهر

وصیتِ من به تو این است که در باغِ روزگار، دخترانِ (محصولات) شیرین و خوب را از زهرهایِ مهلک تشخیص دهی.

نکته ادبی: «بنات شکرین» استعاره از گفتار یا کردارهای نیک و سودمند است.

نه بندی دل بر ایوانی که در وی چو در رفتی برون آئی پیاپی

دل به هیچ کاخ و جایگاهی مبند، زیرا در این جهان هر که وارد می‌شود، به‌ناچار باید از آن بیرون برود.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ دنیا که مضمونی رایج در ادبیات تعلیمی است.

مبین خواب پریشان در حق کس کاثر نیز از پریشانی دهد بس

درباره هیچ‌کس فکرِ بد و پریشان در سر مپروران، چرا که آثارِ آن بدگمانی به خودت بازمی‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به بازتابِ کنش‌های ذهنی و روانی بر زندگی شخصی.

بهر دامن که در خواهی زدن چنگ متاع صلح جو، نه مایهٔ جنگ

به هر که می‌خواهی تکیه کنی و دست یاری دهی، باید اهلِ صلح و سازش باشد، نه کسی که مایه‌یِ جنگ و ستیز است.

نکته ادبی: «دامنِ کسی را گرفتن» کنایه از تمسک و همراهی با کسی است.

رهائی ده به کوشش بسته ای را به مرهم پرورش کن خسته ای را

به کوششِ خود، گرفتاری را از بند رهایی بخش و با مرهمِ محبت، زخمِ دردمندی را التیام ببخش.

نکته ادبی: استفاده از استعاره‌ی «مرهم» برای دلسوزی و شفقت.

همیشه چنگ دل در یک دلان زن دلی دو نیمه را دو نیمه کن تن

همیشه با یک‌دلان و صادقان همراه شو؛ چرا که اگر دلی دو نیمه (دورنگ) باشد، تو را نیز تباه می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان «یک‌دلان» و «دلی دو نیمه» برای تبیینِ اهمیتِ صداقت.

مشو آتش به صحبت همسران را که خود را سوزی، وانگه دیگران را

با همسران و همراهانِ بدخو و آتش‌مزاج، تندخویی مکن؛ چرا که ابتدا خودت و سپس دیگران را به آتش می‌کشی.

نکته ادبی: استعاره از آتش برای خشم و تندی.

چو آبی باش لطف از حد فزونش همه راحت ز بیرون و درونش

مانند آب باش که لطف و مهربانی‌اش از حد فراتر است و برای همه، هم در ظاهر و هم در باطن، مایه آسایش است.

نکته ادبی: تشبیه به آب به معنایِ زلالی و سودمندیِ همگانی.

بود ماهی سزای تابهٔ تیز که خار است از درون، بیرون دم ریز

برخی افراد مانند ماهی هستند که لایقِ تابه داغ‌اند؛ چرا که در ظاهر نرم و در باطن، خارهایِ آزاردهنده دارند.

نکته ادبی: استعاره از ماهی برای توصیفِ افراد ظاهر‌فریب و باطن‌بد.

چو ماهی را کند کس باژ گونه نماید خار پشتی را نمونه

اگر کسی ماهی را وارونه کند، خارهایِ پشتش نمایان می‌شود؛ یعنی ماهیتِ پلیدِ افرادِ بدطینت دیر یا زود آشکار می‌گردد.

نکته ادبی: توضیحِ مکانیسمِ آشکار شدنِ حقیقتِ اشخاص.

مثل گر مار را گویند چون اوست به تندی مار بیرون آید از پوست

اگر بگویند مار این‌گونه است (خطرناک)، صحیح است؛ زیرا مار به محضِ تندی و خشم، پوست می‌اندازد و نیش خود را نمایان می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از مار برای افرادِ خطرناک و غیرقابل‌پیش‌بینی.

مکن بد خوی را با خویش گستاخ ستور بد، کهش ریزی، زند شاخ

بدخوی را با خود گستاخ مکن؛ چرا که ستورِ بد، اگر به او رسیدگی کنی (کاه و جو بدهی)، به جای قدردانی به تو لگد می‌زند.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ تمثیلی برای نادانیِ افرادِ پست.

چو نافرجام را بر سر کنی جای مشو رنجه، گرت بر سر نهد پای

اگر به آدمِ بی‌لیاقت در جایگاهِ والایی جای دادی، گلایه مکن اگر بر سرت پا گذاشت (به تو بی‌احترامی کرد).

نکته ادبی: هشدار درباره‌یِ جایگاه دادن به افرادِ ناشایست.

فغان زان سیل کاندم کاندر آید ز پلوان بگذرد، بر پل بر آید

فریاد از آن سیلی که وقتی خروشان می‌شود، از پل‌ها می‌گذرد و همه چیز را ویران می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از طغیانِ خشم و هیاهو.

ز تندی گر چه کارت را بلندی است سبک بودن نه رسم هوشمندی است

اگرچه تندی و خشونت ممکن است در ظاهر جایگاهت را بالا ببرد، اما سبک‌سری و تندخویی نشانه خردمندی نیست.

نکته ادبی: نقدِ رفتارِ شتاب‌زده و نسنجیده.

چو کوه از سنگ باید بست بنیاد نشاید شد، چو خس، بازیچهٔ باد

باید مانند کوه استوار و سنگین باشی و نه مانند خار و خاشاک که بازیچه‌یِ باد می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه به کوه برای نمادِ استواری و صلابت.

بود در خورد همت، کام هر کس نخواهد کام شاهین، قوت کرکس

خواسته‌های هر کس متناسب با همتِ اوست؛ شاهین هرگز به دنبالِ طعمه‌ای که کرکس می‌خورد، نمی‌رود.

نکته ادبی: تلمیح به مراتبِ مختلفِ علوِ طبع.

نهنگی شو که با دریا کند زور کند زیر و زبر دریا به یک شور

مانند نهنگی باش که با دریا زورآزمایی می‌کند و با یک حرکت، کلِ دریا را زیر و رو می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از اقتدار و تأثیرگذاریِ عمیق.

چو کار افتد، نه کار از بهر نان کن غزا را باش و آشام سنان کن

وقتی کاری پیش آمد، آن را فقط برای نان و معاش انجام مده؛ بلکه با جان و دل برای آن مایه بگذار.

نکته ادبی: تأکید بر انجامِ کار با روحیه سلحشوری و جدیت.

مبین کز منعمت در معده جونیست که جان بازی بنان خواهی گرو نیست

نگاه مکن که از ثروتِ کسی در معده‌ات (شکمت) چیزی می‌رود؛ که اگر جانت را بر سرِ نان بگذاری، ارزشش را ندارد.

نکته ادبی: نکوهشِ طمع و وابستگیِ ذلت‌بار به ثروتِ دیگران.

بزن بر جان آن منعم سنانی که نرزد نزد او جانی بنانی

به جانِ آن ثروتمندی که نزد او جانِ انسان به اندازه یک قرص نان ارزش ندارد، باید تاخت.

نکته ادبی: نکوهشِ فرومایگیِ ثروتمندانِ خسیس.

متاعی را که خواهد رفتن از پیش ازو ناچار بستان بهرهٔ خویش

هر چیزی که قرار است از دست برود (مانند فرصت یا مال)، پیش از رفتن، بهره‌اش را ببر.

نکته ادبی: توصیه به استفاده‌یِ هوشمندانه از زمان و فرصت.

به صرفه صرف کن نقدی که داری که امساکت به از اسراف کاری

آنچه داری را با حساب و کتاب خرج کن، چرا که امساک (صرفه‌جویی) بهتر از اسراف‌کاری است.

نکته ادبی: توصیه به میانه‌روی در معیشت.

نه آن صرفه بود ز اندیشهٔ خام که بخل صرف را صرفه نهی نام

این صرفه‌جویی که می‌گویم، ناشی از بخلِ کورکورانه نیست، بلکه نباید بخلِ پست را به نام صرفه‌جویی بزنی.

نکته ادبی: تفاوت قائل شدن میانِ تدبیر و خساست.

بده سیم و درم بی مایگان را نه نزل و هدیه عالی پایگان را

به نیازمندان بخشش کن، نه به کسانی که خود صاحبِ ثروت و جاه و جلال هستند.

نکته ادبی: دستورِ اخلاقی در جهتِ عدالتِ در بخشش.

مده سرمایه بر دست دغا باز مپرور سفله را در نعمت و ناز

سرمایه‌ات را به دستِ افرادِ فریبکار و دغاباز مده و انسانِ پست را با ثروت و ناز پرورش مده.

نکته ادبی: هشدار درباره‌یِ مدیریتِ منابع و شناختِ افراد.

چو گشتی در درم دادن کرم کوش ز فر یاد درم خواهان مکن جوش

وقتی بخشنده هستی، بخشندگی پیشه کن و از درخواستِ متقاضیانِ کمک، خشمگین مشو.

نکته ادبی: نکوهشِ منّت گذاشتن هنگامِ بخشش.

نه بخشد زر، جوان مرد، از پی نام نجوید نردبان، مرغ، از پی بام

جوانمرد، برای به دست آوردنِ نام و آوازه بخشش نمی‌کند؛ همان‌طور که پرنده برای رسیدن به پشتِ بام، از نردبان استفاده نمی‌کند.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ اخلاص در عمل.

بنه، بر خویش، رنجی بهر آن را کزان، راحت رسانی، دیگران را

بر خود رنج هموار کن تا بتوانی به دیگران آرامش و راحتی برسانی.

نکته ادبی: توصیه به ایثار و نوع‌دوستی.

چو خط ما، به حکمت شو نمونه مشو چون خط هندو باژ گونه

مانندِ خطِ نستعلیقِ ما (که زیبا و درست است) الگو باش، نه مانند خطِ هندی (یا غیرِ معمول) که کج و معوج و باژگونه است.

نکته ادبی: تشبیه به خط برای تبیینِ راستی و درستیِ رفتار.

چو مسطر راستی را، نه راست چو چوب راست شو کاو جدول اراست

مانندِ خط‌کش (مسطر) که راستی را ترویج می‌کند باش، و مانند چوبِ جدول‌کشی باش که صفحات را آراسته می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از ابزارهای خوش‌نویسی برای اخلاقِ نیکو.

که نام از راستی گیری به کشور چو چوب جدول و چون تار مسطر

تا در کشور به راستی و درستی مشهور شوی، مانندِ تارِ مسطر و چوبِ جدول‌کشی منظم و راست باش.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ راستی در کسبِ اعتبار اجتماعی.

به دانش راست باید داشت تن را نشاید کژ نهادن خویشتن را

با دانش و آگاهی، وجودِ خود را راست و درست نگاه دار و خویشتن را کژ و منحرف مکن.

نکته ادبی: ارتباط میان دانش و اعتدالِ وجودی.

به دانش زندگانی کن همه جای که تا دانا و نادان بوسدت پای

در همه جا با دانش و آگاهی زندگی کن، تا دانا و نادان هر دو تو را تکریم کنند.

نکته ادبی: تأکید بر قدرتِ دانش و فرزانگی.

چو طاوس ار چه پوشی حله بر دوش نشاید پای خود کردن فراموش

مانند طاووس، اگرچه لباسِ فاخر به تن داری، پایِ زشتِ خود را فراموش مکن (مغرور مشو).

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ طاووس و یادآوریِ فروتنی.

به قدر خویش دارد هر یکی زور چه همدستی کند با اژدها مور

هر کسی به اندازه توانِ خود زور دارد؛ مورچه چگونه می‌تواند با اژدها مقابله کند؟

نکته ادبی: دعوت به خودشناسی و شناختِ حدودِ توانایی.

نشاید نیشکر با پیل خوردن نه در تگ با صبا تعجیل کردن

شایسته نیست که نیشکر را با پیل (فیل) بخوری، و نه اینکه با باد (صبا) در دویدن مسابقه بدهی.

نکته ادبی: دعوت به پرهیز از رقابت‌هایِ ناسنجیده و فراتر از توان.

حریف آن گیر، کز وی در نمانی سلاح آن جوی، کز وی کار رانی

حریفی را انتخاب کن که از او عقب نمانی، و سلاحی را برگزین که بتوانی با آن کار کنی.

نکته ادبی: توصیه به انتخابِ همراهانِ هم‌شأن و ابزارِ مناسب.

سلاح رخش چون بر خر نهد مرد بماند هم ز خویش و هم ز خر فرد

اگر کسی سلاحِ اسبِ رخش را بر خر ببندد، هم خودش و هم خر را بیچاره کرده است.

نکته ادبی: تمثیلِ استفاده از ابزارِ نامتناسب با شرایط.

سزاوار است هر کالا بهر جای کله بر فرق زیبد، کفش در پای

هر چیزی جایگاهی دارد؛ کلاه شایسته سر است و کفش مناسبِ پا.

نکته ادبی: تأکید بر رعایتِ جایگاه‌ها و نظمِ اشیاء.

کسی کو از کله خس زیر پا روفت بباید کفش بر سر محکمش کوفت

کسی که کلاه را زیر پا می‌اندازد و کفش را بر سر می‌گذارد، باید تنبیه شود.

نکته ادبی: نمادپردازی برای کسانی که جایگاهِ ارزش‌ها را عوض می‌کنند.

اگر زشتی، به رعنائی مزن گام که طفلانت نثار آرند دشنام

اگر زشت‌رو هستی، ادایِ زیبایی در نیاور؛ که کودکان تو را مسخره کرده و ناسزا می‌گویند.

نکته ادبی: توصیه به پذیرشِ واقعیتِ خود و پرهیز از تظاهر.

عجوزی کاو کند گلگونه بر روی چو توسن ز اشتر، از وی رم خورد شوی

پیرزنی که صورتش را با سرخاب و سفیداب (گلگونه) بزک می‌کند، مانندِ توسنی است که از شتر رم می‌کند؛ یعنی مضحک است.

نکته ادبی: تمثیل برای زشتیِ تظاهر به جوانی در پیری.

به رسم عاقلان بگزار تن را مکن خدمت هوای خویشتن را

بر اساسِ رسمِ عاقلان زندگی کن و بنده هوا و هوسِ خود نباش.

نکته ادبی: توصیه به عقل‌گرایی در برابرِ نفس‌پرستی.

بود مرد خرد، کرپاس بر دوش هم آگوش زنان، ابریشمی پوش

خردمند کسی است که کرباس (پارچه ساده) بر تن دارد، اما ابریشم‌داران (ثروتمندان) در آغوشِ زنانِ او هستند (او را عزیز می‌دارند).

نکته ادبی: نکته اخلاقی: ارزشِ انسان به کردارِ نیک است، نه ظاهرِ آراسته.

ز دانش کن لباس تن، که زیب است نسیج و پرنیان، ابله فریب است

دانش را به عنوان لباس وجود خود برگزین، زیرا این زینت حقیقی است؛ پارچه‌های گران‌بها و ابریشمین، تنها وسیله‌ای برای فریب دادن نادانان است و ارزش ذاتی ندارد.

نکته ادبی: «نسیج» و «پرنیان» استعاره از تجملات و ظواهر پر زرق و برق دنیاست.

اگر زیور سزد، بر مهرهٔ خر به از خر مهره نبود، هیچ زیور

اگر قرار باشد زیورآلات بر گردن خر آویخته شود، آن مهره‌ی خر خود بهترین زیور برای اوست؛ زیرا شایسته‌ی او بیش از آن نیست.

نکته ادبی: اشاره به مَثَل معروف «خر مهره» که کنایه از چیزی بی‌ارزش است که در جایگاه نامناسب قرار گرفته.

شتر را لب نباشد در خور بوس ولیکن پشت باشد، بابت کوس

شتر برای بوسیدن ساخته نشده است، اما در عوض پشت او برای حمل بار (کوس و خورجین) بسیار مناسب و کارآمد است.

نکته ادبی: «کوس» در اینجا به معنای طبل یا محمل‌هایی است که بر پشت شتر می‌بستند.

خران را زیب ندهد، گوهرین ساخت ولی یالان نو زیبد، گهٔ تاخت

تزیین کردن خران با جواهرات ارزشی ندارد و شایسته‌ی آن‌ها نیست؛ اما اسب‌های تیزرو در میدان نبرد، سزاوار تجهیزات و زین و یراق نو هستند.

نکته ادبی: تضاد میان خران و اسبان برای بیان تناسب میان جایگاه و کارکرد است.

یکی گوهر برد، بی کندن کان یکی را هم بکان کندن رود جان

برخی افراد بدون زحمت و کندن معدن به گنج و گوهر می‌رسند، اما برخی دیگر برای رسیدن به آن، جان خود را در راه کندن معدن از دست می‌دهند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت ظرفیت‌ها و بهره‌مندی‌های افراد از فیوضات الهی یا نتایج کار.

بکاری دست زن کارزد به رنجی به گل کندن نه هر کس یافت گنجی

هر کاری که انجام می‌دهی باید با رنج و تلاش همراه باشد تا به نتیجه برسد؛ چرا که هر کسی با گل کندن و کندوکاو در زمین، گنجی نمی‌یابد.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم کوشش هوشمندانه در کنار تلاش فیزیکی.

چو در هر پیشه نیکی و بدی هست بیندیش، آنگه اندر پیشه زن دست

از آنجا که در هر شغل و پیشه‌ای جنبه‌های مثبت و منفی وجود دارد، پیش از آنکه وارد کاری شوی، به خوبی بیندیش و جوانب آن را بسنج.

نکته ادبی: توصیه‌ای اخلاقی مبتنی بر تفکر پیش از عمل.

چو دل خواهی به مزدی شاد کردن بباید خدمت استاد کردن

اگر می‌خواهی با کار و پیشه‌ای که انجام می‌دهی دلت را شاد کنی و به نتیجه مطلوب برسی، باید نزد استاد آن فن آموزش ببینی و خدمت کنی.

نکته ادبی: اشاره به لزوم شاگردی و کسب تجربه تحت نظر استاد.

چو گیری تیشه بی استاد لازم که دستت چوب گردد چوب هیزم

اگر بدون استاد و راهنما به کاری (مانند نجاری با تیشه) دست بزنی، حاصل کارت تنها چوبی بی‌فایده و هیزم‌وار خواهد بود.

نکته ادبی: تمثیل تیشه و چوب برای نشان دادن اهمیت مهارت و آموزش.

گلابی کاید از گلهای خود روی نه در خورد دل مردم دهد بوی

گلی که خودبه‌خود و بدون مراقبت در بیابان می‌روید، هرگز عطر و بوی گل‌های پرورش‌یافته و پرورده را ندارد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه استعدادهای خام بدون تربیت به کمال نمی‌رسند.

بگیر آئین راه، از نیک مردان عنان، از راه بد مردان، بگردان

آیین و روش درست زندگی را از مردان نیک و بزرگ بیاموز و از مسیر افراد بدکردار و گمراه، دوری کن.

نکته ادبی: «عنان گرداندن» کنایه از تغییر مسیر و بازگشت از راهی است.

کسی کو در پی غولان زند گام کند ریگ بیابان خونش آشام

کسی که به دنبال راهنمایی افراد گمراه و شیاطین (غولان) می‌رود، عاقبتش تباهی است و ریگ‌های بیابان خون او را می‌مکند.

نکته ادبی: «غولان» نماد راهزنان طریق و فریبکاران است.

بلندی بایدت، افگندگی کن خدا را باش و کار بندگی کن

اگر به دنبال مقام و بلندی معنوی هستی، فروتنی پیشه کن؛ برای خدا زندگی کن و با بندگی کردن او به اوج برس.

نکته ادبی: پارادوکس (تضاد) زیبایی میان بلندی و افکندگی (فروتنی).

به عشق آویز، در کار الهی مجو از زهد، خشک آبی که خواهی

در مسیر الهی به عشق متوسل شو و از زهد خشک و بی‌روح که فاقد حقیقت است، چیزی طلب نکن.

نکته ادبی: «زهد خشک» کنایه از عبادت بدون معرفت و عشق است.

همان عشق ست، کت برگیرد از خاک برد پاک به سوی عالم پاک

تنها عشق است که می‌تواند تو را از دلبستگی‌های خاکی جدا کند و به سوی عالم پاک و ملکوتی بالا ببرد.

نکته ادبی: عشق در اینجا عامل صعود و تعالی روح است.

کسی کاین کیمیاش از دل بکار است رخ زردش زر کامل عیار است

کسی که این کیمیای عشق را در دل دارد، چهره‌اش از نور حقیقت زرد شده (نشان عاشقی) و ارزش وجودی‌اش همچون طلای خالص است.

نکته ادبی: «کیمیا» استعاره از عشق است که مس وجود را طلا می‌کند.

ز قلب، این کیمیای دل مکن سلب که هست آن کیمیاهای دگر قلب

این کیمیای دل (عشق) را از دست مده؛ چرا که سایر دلبستگی‌های دنیا در برابر آن، همچون سکه‌های قلب و تقلبی هستند.

نکته ادبی: «قلب» در اینجا به معنای ناسره و تقلبی است.

فشاند این جرعه بر من پیر هشیار کم از مستی ز هستی کرد بیزار

پیر دانا جرعه‌ای از این شرابِ معرفت به من نوشاند که باعث شد از دلبستگی به هستی دنیوی بیزار شوم.

نکته ادبی: مفهوم رهایی از خود (فنای فی الله).

غلط کردم، تفاوت چند گویم نه بخشیدند زان گلزار بویم

اشتباه کردم که از تفاوت‌ها سخن گفتم؛ چرا که من هنوز از آن باغ و گلزار حقیقت، بویی نبرده‌ام و بهره‌ای ندارم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده تواضع و اعتراف به عدم کمال در برابر حقیقت مطلق.

چه لافد آنکه تر دامن چو میغ است که این بوی از همه پاکان دریغ است

کسی که خودش آلوده و ناپاک است (مانند ابری تیره)، بیهوده ادعا نکند؛ زیرا این بوی خوش حقیقت برای ناپاکان ممنوع و دریغ است.

نکته ادبی: «میغ» به معنای ابر است و صفت تیره بودن به آن نسبت داده شده است.

خوش آن پاکان که کردند این قدح نوش و زین می جاودان ماندند مدهوش

خوشا به حال آن پاک‌باختگانی که از این جامِ معرفت نوشیدند و برای همیشه از تعلقات دنیوی مست و بی‌خود شدند.

نکته ادبی: اشاره به مقام حیرت و استغراق در حق.

از آن جام اردهندت شربتی نو بریزی جرعه ای بر خاک خسرو

اگر از آن جامِ معرفت جرعه‌ای به تو بخشیدند، تو نیز سخاوتمند باش و بخشی از آن را بر خاک (وجود خود یا دیگران) نثار کن.

نکته ادبی: دعوت به بخشندگی و فیض‌رسانی پس از دریافت معرفت.

مرا نامی است روشن تر ز خورشید تو روشن کن که هست این عمر جاوید

نام من از خورشید هم روشن‌تر است؛ تو نیز زندگی خود را روشن کن، چرا که این عمر جاودان است.

نکته ادبی: دعوت به خودسازی و کمال‌جویی.

وجودت گر چه از من گشت موجود بدانگونه که نام نیکو از جود

اگرچه وجود تو از وجود من نشأت گرفته (مانند شاگرد از استاد)، اما بدان که نام نیکو تنها از طریق بخشندگی و جوانمردی به دست می‌آید.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه اعتبار انسان به اعمال اوست نه صرفاً انتساب به دیگران.

مپنداری که زیر نیلگون بام ز نام من ترا روشن شود نام

گمان نکن که زیر این آسمان نیلگون، صرفاً با تکیه بر نام من، تو نیز به شهرت و اعتبار می‌رسی.

نکته ادبی: هشدار درباره عدم اتکا به اعتبار دیگران برای کسب موفقیت شخصی.

درختی شو که از خود میوه ریزد نه میوه کاز درختش نام خیزد

درختی باش که خود میوه می‌دهد، نه درختی که فقط به نام و عنوان تکیه کرده است.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ عمل و تولیدِ سودمندی.

چراغی باش کافروزد جهان را نه آن شعله که سوزد خان و مان را

چراغی باش که جهان را روشن می‌کند، نه شعله‌ای که همه چیز را به آتش می‌کشد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل چراغ و آتش برای تمایز میان هدایت‌گری و ویرانگری.

مشو تاریک رو چون بوم و خفاش چو باز پادشا فرخنده رو باش

مانند جغد و خفاش تاریک‌سیرت نباش، بلکه همچون بازِ پادشاهی، با ابهت و خوش‌سیما باش.

نکته ادبی: مقایسه نمادین میان موجودات شب‌زی و بازِ شکاری که نماد عزت است.

اگر چون من شوی روشن به جمعی توئی شمعی که افروزد ز شمعی

اگر به واسطه‌ی من به روشنایی رسیدی، بدان که تو خود شمعی هستی که از شمع دیگری افروخته شده است.

نکته ادبی: اشاره به سنت انتقال معرفت از استاد به شاگرد.

دگر بر من نشیند از تو داغی تو آن دودی که زاید از چراغی

اگر از تو نیکی برنخیزد، بر من داغی می‌نشانی؛ تو مانند دودی هستی که از همان چراغی برمی‌خیزد که باید روشنایی‌بخش باشد.

نکته ادبی: استعاره از شاگردِ ناخلف که باعث بدنامی استاد می‌شود.

ز بار تلخ خیزد خواری شاخ ز شمع مرده کی روشن شود کاخ

از درخت تلخ، تنها خار و خواری به بار می‌آید؛ همان‌گونه که از شمع خاموش نمی‌توان قصری را روشن کرد.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن لزوم داشتنِ ریشه و سرچشمه‌ی سالم.

ترا می گویم این پند دل افروز که دارم بهر تو سوز جگر سوز

این پندهای دل‌انگیز را به تو می‌گویم، چرا که از سر دلسوزی و سوزِ درون، نگران تو هستم.

نکته ادبی: توضیحِ انگیزه‌ی شاعر از ارائه این نصایح.

تو ئی چون مردم چشمم ز تقدیر به چشم مردمی این سرمه بپذیر

تو به تقدیرِ الهی همچون مردمک چشم من هستی؛ پس این نصیحت را که مانند سرمه است، به چشمت بپذیر تا بینایت کند.

نکته ادبی: تشبیه پند به سرمه که موجب روشنیِ چشم (بصیرت) می‌شود.

اگر زین توتیا، روشن کنی چشم به بینش باز دانی گوهر از یشم

اگر با این سرمه‌یِ معرفت، چشمت روشن شود، قدرت تشخیص خواهی داشت و گوهر را از سنگ (یشم) بازخواهی شناخت.

نکته ادبی: کنایه از رسیدن به قدرت تشخیص حق از باطل.

و گر زین روشنی، بی نور مانی من آن خویشتن کردم، تو دانی!

و اگر با این همه روشنایی باز هم در بی‌خبری ماندی، من وظیفه‌ی خود را انجام دادم و دیگر خودت می‌دانی و عاقبت کارت.

نکته ادبی: پایان‌بندی با لحن مسئولیت‌گریزی از هدایت‌ناپذیریِ مخاطب.