دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۸۸ - کشیدن اجل، شمشیر الوقت سیف قاطع، بر سر تاجوران سر پر، و شهادت آن بهشتیان بر دست زبانی چند، و گزاردن تیغ بر سر ایشان به خبر مشهور، که «السیف محاء الذنوب»

امیرخسرو دهلوی
شراب عشق بازان آب تیغ است بهر عاشق چنین آبی دریغ است
شنیدی قصه یوسف که تا چون بتان را در دست شوند از خون؟
زنی کان حسن را نظاره کرده ترنجش بر کف و کف پاره کرده
عروسانی که حسن شه پسندند حنا بر دست خود زینگونه بندند
چه داغست این، که هر جا، می نشانم چه خونست این، که هر سو، می فشانم؟
کسی روشن کند این آتشین سوز که روزی سوخته باشد بدین روز
نه هر دل داند این داغ نهان را نه هر کس پی فتد این سوز جان را
کسی کاگاه شد زین قصهٔ درد ز هر حرفی به سینه دشنه ای خورد
چو بر عاشق اشارت تیغ خون است سیاست کردن از رحمت برون است
خضر خانی که چون وحش شکاری ز غمزه داشت در جان زخم کاری
نشستی عاقبت زان زخم دلدوز به روز ماتم خود بهترین روز
چه حاجت بود چرخ بی وفا را؟ برو راندن، ز خون، تیغ جفا را؟
ولیکن چون چنانش بود تقدیر گسستن کی تواند بسته زنجیر!
مع القصه، نهانی دان این راز ز گنج راز زینسان در کنند باز
که چون سلطان مبارک شاه بی مهر ز تلخی، گشت، بر خویشان، ترش چهر
صلاح ملک در خونریز شان دید سزاواری به تیغ تیزشان دید
بران شد تا کند از کین سگالی ز انباز، آن ملک، اقلیم خالی
نهان سوی خضر خان کس فرستاد نموداری به عذر از دل برون داد
که ای شمعی ز مجلس دور مانده تنت بی تاب و رخ بی نور مانده
تو میدانی که از من نیست این کار، ستم کش ماند و یکسو شد ستمکار
کنون ما هم در آن هنجار کاریم به هنجاری ازین بندت براریم
چو در خوردی، که باشی مسند آرای، بر اقلیمی کنیمت کار فرمای
ولی مهر کسی کاندر دلت رست نه در خورد علو همت تست
«دول رانی» که در پیشت کنیزیست کنیز ارمه بود، هم سهل چیزیست
شنیدم کانچنان گشت ارجمندت که شد پابوس او سرو بلندت
نه بس زیبا بود، کز چشم کوتاه، پرستار پرستاری شود شاه!
کدو در صحن بستان کیست، باری؟ که جوید سر بلندی با چناری؟
تمنای دل ما میکند خواست که زان زانو نشین بربایدت خاست
چو زینجا رفت، باز اینجا فرستش، به پائین گاه تخت ما فرستش
چو سودای دلت کم گشت چیزی دهیمت باز تا باشد کنیزی
چو شد پیغام گوئی، برد پیغام خضر خان را نماند اندر دل آرام
ز خشم و غصه کرد آن ماه در سلخ چو می، هم گریه و هم خنده تلخ
نخست از دیده لب را جوش خون داد پس آلوده به خون پاسخ برون داد
که شه را، ملک رانی چون وفا کرد، دولرانی به من باید رها کرد!
چو دولت دور گشت از خانی من دولرانی است دولت رانی من
در این دولت هم از من دور خواهی، مرا بی دولت و بی نور خواهی!
چو با من همسر است این یار جانی، سر من دور کن، زان پس تو دانی!
پیام آور چو زان جان غم اندود به برج شاه برد آن آتشین دود
شهنشه گرم گشت از پای تا فرق به گرمی، خیره خندی کرد، چون برق
برآمد شعلهٔ کین را زبانه بهانه جوی را نوشد بهانه
به تندی سر سلاحی را طلب کرد که باید صد کروه امروز شب کرد
رو اندر «گوالیر» این دم، نه بس دیر سر شیران ملک افگن به شمشیر
که من ایمن شوم ز انبازی ملک که هست این فتنه کمتر بازی ملک
به فرمان شد روان، مرد ستمگار کبوتر پای بند و جره ناهار
شبا روزی برید آن چند فرسنگ رسید و بر ز بر کرد، از ته، آهنگ
رسانید آنچه فرمان بودش از تخت بشد اهل قلعه در کاری چنان سخت
درون رفتند سرهنگان بی باک به بی باکی در آن عصمت گهٔ پاک
برو پوشیدگان، هوئی در افتاد کزان هو، لرزه در بام و در افتاد
در آن برج، از شغب هر تیر شد قوس قیامت، میهمان آمد به فردوس
ز کنج حجرها با صد نژندی برون جستند نر شیران به تندی
ز باز و و زور، و از تن، تاب رفته توان مرده خرد در خواب رفته
شد اندر غصه شادی خان والا مدد جست از پناه حق تعالی
سبک در کوتوال آویخت تا دیر ته افگندش، بکشتن جست شمشیر
چو شمشیر ظفر گم گشته پودش از آن نیروی بی حاصل، چه سودش؟
عوانان در دویدند از چپ و راست در افتادند وان افتاده بر خاست
زهی سگساری چرخ زبون گیر که شیران راسگان سازند نخچیر
چو بستند آن دو دولتمند را سخت زمانه بست دست دولت و بخت
فتادند آن شگر فان در زبونی برام د سو به سو شمشیر خونی
چو جست آواز بی رحمی زخنجر درآمد خونی بی رحمت از در
عفا الله بر چنان روهای چون ماه کسی چون بر کند شمشیر کین خوا!
کرا در دل نیاید سو ز جانی ز افسوس چنان عمر و جوانی؟!
فلک را باد یارب سینه صد چاک! کزینسان ارجمندان را کند خاک!
غرض کس را برایشان چون نشد رای که گردد تیغ خون را کار فرمای
بجنبید از میان چون تند بادی فروتر نسبتی هندو نژادی
غم افزائی، چو عیش تنگ حالان کژ اندیشی، چو عقل خردسالان
درازش سبلتی پیچیده بر گوش ز سبلت کرده خود را حلقه در گوش
سبک زان صف سرهنگان برون جست تو گوئی خواهد از وی موج خون جست
ز راه مهر دامن در کشیده به خونریز آستینها بر کشیده
ز فرماینده، تیغ گوهرین جست کشید و کرد دامان قبا چست
برآمد گرد آن سرو گرامی که از سر سبزی خود بود نامی
شهادت خاست از خضر اندران کاخ چو تسبیح درخت از سبزی شاخ
از آن بانگ شهادت کامد از شاه شهادت گوئی شد مهر و هم ماه
سپر می کرد خورشید از تن خویش ولی تقدیر یکسو کردش از پیش
کند تیغ قضا چون قطع امید نه مه داند سپر کردن نه خورشید
به یک ضربت که آن نامهربان کرد سر شه در کنارش میهمان کرد
قضا کامد ز بهرش ز آسمان زیر قلم چون رانده بودش، راند شمشیر
ز خون او چو رنگین کرد جا را هم از خونش نوشت این ماجرا را
چو از تیغ آن سر والا، قلم شد خط مشکین او خونین رقم شد
چو گرد رویش از خون سیل در گشت گل لعل وی از خون لعل تر گشت
ز گردن موج خون کش پیش می رفت دون سوی نگار خوش می رفت
«دول رانی» که با فرخندگی بود دوید این خون و با آن خون درآمیخت
«دول رانی» که با فرخندگی بود خضر خان را زلال زندگی بود
چو خضر چرخ، با او در کمین گشت همان آب حیاتش تیغ کین گشت
چو دیدم اندرین شیشه به تمیز بسی هست آب حیوان خضر کش تیز
بر آمد جان عاشق خون فشانان ولی می گشت گرداگرد جانان
گلی کز وی چکید از قطره ای خوی فشاندی، خون خود، صد بنده به روی
تنی کاسیب گل بودی دریغش فلک، بین تا چسان زو زخم تیغش
زهی خونابهٔ مردم که گردون ز شیرش پرورد، آنگه خورد خون
نگر تا چند گردد دور افلاک، که یک نوباوه بیرون آرد از خاک؟
چو گشت این سرو بن، در زیور و زیب بخاک اندازدش، باز از یک آسیب!
چه باشد خضر خان، بل صدخضر نیز ازین خضرای رنگین گشت ناچیز
بس آن به کادمی در جان سپردن بقای خضر یابد بعد مردن
چو خون خضر خان در خاک در شد ز خونش هر گیا خضری دگر شد
بگرد بار خود می گشت جانش همی گفت این حکایت از زبانش
که ای جان من و آشوب جانم که در کار تو شد جان و جهانم
چون من بهرت، ز جان کردم جدائی مبری ز آشنایان، اشنائی
بهر جائی که خون راند این تن پاک گیاه مهر، خواهد رستن از خاک
ز خون و خاکم این رنگین گیاجوی از آن گوگرد سرخ این کیمیا جوی
نه مرگست این که آید به پایان ولی مرگست دوری ز آشنایان
جدائی های هر پیوندم از بند نه چون درد جدائی شد ز پیوند
خضر خان، کاب حیوان بودر در جام، درین دریای خون، گم شد سرانجام!
غرض، چون خضر خورد آن شربت حور همان می خورد «شادی خان» هم از دور
«دول رانی» در آن خونابه سرگم چو ماه چارده در جمع انجم
ز زخم ماه نو، در هر کناره به صد پاره رخی چون ماه پاره
ز زخمی کاندران رخساره می شد دل خورشید، صد جا، پاره می شد
نه زان رخساره می شد پاره ای دور که از مه دور می شد، پارهٔ نور
صباحت هم بران رخسار گلگون همی کرد از جراحت گریهٔ خون
ز چشم و رخ که خون بیرون همی رفت بهر سو سیلهای خون همی رفت
در آن موها که پیچ بیکران بود دل خان جست و جانش همدران بود
ولی چون رفته را باز آمدن نیست غم بیهوده جز رنج بدن نیست
چو حال اینست به کاز طبع ناساز روم اندر سر گفتار خود باز
چو شد هنگام آن کان کشته ای چند به زندان ابد مانند در بند
شهیدان را ز مشهد گاه خون ریز روان کردند سوی خوابگه تیز
به «جی مندر» که برجی زان حصار است شهان را کاندران شاهان خوش خواب
به سنگین حجرهٔ در فرجهٔ تنگ نهان کردند شان چون لعل در سنگ
چو پنهان گشت در سنگ آن گهرها جدا شد مهرهٔ دولت ز سرها
فرواندند ز آسیب زمانه فراموش اندران فرموش خانه
فراوان یاد دارد، چرخ بد خوی فرامش گشتگان، زینسان، بهر کوی
خردمندی که بندد در جهان دل دل از نام خردمندیش بگسل
بد و نیک ار نمی دانی ز هر باب تو هم زین نامه عبرت گیر و دریاب
به عشق آویز وزان سرمایه جو بهر که فارغ گردی از نیک و بد دهر
وگر در عشق بازی ره ندانی در آموزی گر این افسانه خوانی
که در هر بیت او پوشیده کاریست ز خون عاشقان نقش و نگاریست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شراب عشق بازان آب تیغ است بهر عاشق چنین آبی دریغ است

عشق برای کسانی که حقیقتاً عاشق هستند، مانند تیزیِ شمشیر برنده و خطرناک است و دست یافتن به چنین عشقی برای عاشق، دردی است که همیشه با دریغ و افسوس همراه است.

نکته ادبی: آب تیغ استعاره از تیزی و بُرندگی شمشیر است.

شنیدی قصه یوسف که تا چون بتان را در دست شوند از خون؟

آیا داستان یوسف پیامبر را شنیده‌ای که وقتی زنان زیبایی او را دیدند، چگونه از شدت شگفتی دست‌های خود را بریدند؟

نکته ادبی: تلمیح به داستان قرآنی یوسف و زلیخا و بریدن دست زنان مصری از شدت حیرت.

زنی کان حسن را نظاره کرده ترنجش بر کف و کف پاره کرده

زنی که آن زیبایی بی‌نظیر یوسف را دید، از شدتِ تأثیرِ آن حسن، متوجه نشد که ترنج در دست دارد و ناخودآگاه دست خود را برید.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف؛ ترنج به معنای میوه‌ای است که زنان در دست داشتند.

عروسانی که حسن شه پسندند حنا بر دست خود زینگونه بندند

عروسانی که زیبایی پادشاه‌پسند دارند، این‌گونه با خونِ جگر و رنج، بر دستان خود حنا می‌بندند (کنایه از اینکه عشق با سختی همراه است).

نکته ادبی: کنایه از درآمیختگی زیبایی با درد و رنج.

چه داغست این، که هر جا، می نشانم چه خونست این، که هر سو، می فشانم؟

این چه داغِ عمیقی است که هرجا می‌روم با من است و این چه خونی است که از وجودم به هر سو می‌پاشد؟

نکته ادبی: بیان حیرت از شدتِ مصیبت و رنجی که عاشق در درون دارد.

کسی روشن کند این آتشین سوز که روزی سوخته باشد بدین روز

تنها کسی می‌تواند این سوزِ آتشین را درک کند که خودش روزی به این روز افتاده باشد و طعم سوختن را چشیده باشد.

نکته ادبی: تأکید بر این نکته که درد عشق را تنها عاشق درک می‌کند.

نه هر دل داند این داغ نهان را نه هر کس پی فتد این سوز جان را

هر دلی قادر نیست این غمِ پنهان را بفهمد و هر کسی نمی‌تواند به عمق این سوزِ جانکاه پی ببرد.

نکته ادبی: اشاره به رازآلودگی درد عشق.

کسی کاگاه شد زین قصهٔ درد ز هر حرفی به سینه دشنه ای خورد

کسی که از این قصه دردناک آگاه شد، گویی با هر حرفِ آن، دشنه‌ای بر سینه‌اش فرو رفت و مجروح شد.

نکته ادبی: تشبیه کلمات قصه به دشنه که نشان‌دهنده عمق اندوه داستان است.

چو بر عاشق اشارت تیغ خون است سیاست کردن از رحمت برون است

وقتی که برای عاشق، حکمِ مرگ (تیغ) صادر می‌شود، دیگر جایی برای مهربانی و بخشش باقی نمی‌ماند و کشتن او از دایره رحمت خارج است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌رحمیِ سیاست در برابر عشق.

خضر خانی که چون وحش شکاری ز غمزه داشت در جان زخم کاری

خضرخان که همچون شکارِ وحشی، از غمزه و نگاهِ ظالمانه (یا عشق) در جانش زخم کاری داشت.

نکته ادبی: استعاره از زخمِ کاری برای دردی که در جان عاشق نشسته است.

نشستی عاقبت زان زخم دلدوز به روز ماتم خود بهترین روز

سرانجام از آن زخمِ جانکاه چنان در رنج نشست که روزِ سوگواری خود را بهترین روزِ زندگی‌اش دانست (از شدت استیصال).

نکته ادبی: اغراق در شدتِ غم و پذیرشِ مرگ.

چه حاجت بود چرخ بی وفا را؟ برو راندن، ز خون، تیغ جفا را؟

چه نیازی بود که چرخِ بی‌وفای روزگار، چنین بیهوده شمشیرِ ستم را بر روی ما بکشد و خونمان را بریزد؟

نکته ادبی: شکایت از تقدیر و روزگار.

ولیکن چون چنانش بود تقدیر گسستن کی تواند بسته زنجیر!

اما چون تقدیر چنین بود، کسی نمی‌تواند زنجیرِ سرنوشتی را که بر گردن دارد، پاره کند.

نکته ادبی: اشاره به جبرِ تقدیر.

مع القصه، نهانی دان این راز ز گنج راز زینسان در کنند باز

خلاصه اینکه، این راز را پنهان بدان، چرا که گنجینه‌های اسرار را این‌گونه آشکار می‌کنند (و پرده از حقایق برمی‌دارند).

نکته ادبی: اشاره به بازگویی داستان‌های عبرت‌آموز.

که چون سلطان مبارک شاه بی مهر ز تلخی، گشت، بر خویشان، ترش چهر

چون سلطان مبارک‌شاه که بی‌مهر بود، از شدتِ تلخ‌کامی و بددلی، با نزدیکانِ خود تندخو شد.

نکته ادبی: توصیفِ ویژگیِ اخلاقیِ منفیِ پادشاه.

صلاح ملک در خونریز شان دید سزاواری به تیغ تیزشان دید

او مصلحتِ حکومتِ خود را در کشتنِ آنان دید و تصور کرد که شمشیرِ تیز تنها راهِ برخورد با آن‌هاست.

نکته ادبی: توجیهِ قتل به بهانه‌ی مصلحتِ حکومت.

بران شد تا کند از کین سگالی ز انباز، آن ملک، اقلیم خالی

او تصمیم گرفت که از کینه‌توزی، آن سرزمین را از وجودِ شریکانِ قدرت (خویشان) خالی کند.

نکته ادبی: اقلیم خالی کردن کنایه از کشتنِ رقبا.

نهان سوی خضر خان کس فرستاد نموداری به عذر از دل برون داد

پنهانی کسی را نزد خضرخان فرستاد و به دروغ عذر و بهانه‌ای ظاهری تراشید.

نکته ادبی: اشاره به مکر و حیله‌ی سلطان.

که ای شمعی ز مجلس دور مانده تنت بی تاب و رخ بی نور مانده

گفت ای شمعی که از مجلس دور مانده‌ای، بدنت بی‌تاب است و چهره‌ات بی‌نور و رنگ‌پریده گشته است.

نکته ادبی: تشبیه خضرخان به شمعی که رو به خاموشی است.

تو میدانی که از من نیست این کار، ستم کش ماند و یکسو شد ستمکار

تو خود می‌دانی که این کارِ من نیست؛ در حالی که ستمگر از او دور بود و فردِ ستم‌کش در سختی باقی ماند.

نکته ادبی: تزویر و فریبکاریِ سلطان در پیام‌رسانی.

کنون ما هم در آن هنجار کاریم به هنجاری ازین بندت براریم

اکنون ما هم در همان مسیریم؛ بیهوده بهانه‌ای می‌آوریم تا تو را از این بند نجات دهیم.

نکته ادبی: ادامه تزویر برای فریب دادن.

چو در خوردی، که باشی مسند آرای، بر اقلیمی کنیمت کار فرمای

چون شایستگی داری که بر تخت بنشینی، تو را حاکمِ سرزمینی می‌کنیم.

نکته ادبی: وعده‌های دروغین برای اغفال.

ولی مهر کسی کاندر دلت رست نه در خورد علو همت تست

اما محبتی که در دلت ریشه دوانده، در شأنِ مقام و جایگاه بلند تو نیست.

نکته ادبی: تحقیرِ عشق خضرخان به دول‌رانی.

«دول رانی» که در پیشت کنیزیست کنیز ارمه بود، هم سهل چیزیست

«دول‌رانی» که نزد تو کنیزی است، در اصل کنیزی از نژادِ دیگران است و رها کردنش کارِ ساده‌ای است.

نکته ادبی: کوچک شمردنِ معشوق.

شنیدم کانچنان گشت ارجمندت که شد پابوس او سرو بلندت

شنیده‌ام که چنان نزد تو ارجمند شده که تو که مانند سرو بلندی، در برابرِ او زانو می‌زنی (تعظیم می‌کنی).

نکته ادبی: اشاره به خضوعِ عاشق در برابر معشوق.

نه بس زیبا بود، کز چشم کوتاه، پرستار پرستاری شود شاه!

زیبا نیست که از نگاهِ کوتاه و حقیرانه، یک پرستار (کنیز) به مقامِ شاهی برسد و تو در برابرش کوچک شوی.

نکته ادبی: طعنه و تحقیر.

کدو در صحن بستان کیست، باری؟ که جوید سر بلندی با چناری؟

کدو در باغ چه جایگاهی دارد که بخواهد با چنارِ بلند قامت برابری کند و سر بلندی بجوید؟

نکته ادبی: تمثیل کدو و چنار برای نشان دادن اختلاف طبقاتی و تحقیر معشوق.

تمنای دل ما میکند خواست که زان زانو نشین بربایدت خاست

تمنای دلِ ما این است که تو از کنارِ آن «زانو‌نشین» (معشوق) برخیز و دست از او بکش.

نکته ادبی: درخواستِ مستقیم برای جدایی.

چو زینجا رفت، باز اینجا فرستش، به پائین گاه تخت ما فرستش

وقتی از اینجا رفت، او را به اینجا نزد ما بفرست و او را در پایینِ تختِ ما جای بده.

نکته ادبی: تحقیرِ معشوق با فرستادن به پایینِ تخت.

چو سودای دلت کم گشت چیزی دهیمت باز تا باشد کنیزی

چون هوایِ عشق از سرت بیرون رفت، دوباره او را به تو برمی‌گردانیم تا کنیزی باشد.

نکته ادبی: وعده دروغین برای فریب.

چو شد پیغام گوئی، برد پیغام خضر خان را نماند اندر دل آرام

وقتی پیام‌رسان این پیام را رساند، دیگر آرام و قراری در دلِ خضرخان باقی نماند.

نکته ادبی: توصیفِ اضطرابِ شدیدِ عاشق.

ز خشم و غصه کرد آن ماه در سلخ چو می، هم گریه و هم خنده تلخ

آن ماهِ زیبا (خضرخان) از شدتِ خشم و غم، در آخرِ ماه، حالتی شبیه شراب پیدا کرد: هم گریه می‌کرد و هم خنده‌ای تلخ بر لب داشت.

نکته ادبی: توصیفِ حالتِ متناقضِ گریه و خنده از شدتِ اندوه.

نخست از دیده لب را جوش خون داد پس آلوده به خون پاسخ برون داد

ابتدا از چشمانش خون جوشید و جاری شد، سپس با کلامی آلوده به خونِ دل، پاسخ را بازگرداند.

نکته ادبی: استعاره از سخن گفتن با دلی پرخون.

که شه را، ملک رانی چون وفا کرد، دولرانی به من باید رها کرد!

پاسخ داد که اگر سلطان می‌خواهد مملکت‌داری کند، باید «دول‌رانی» را به من ببخشد و رها کند!

نکته ادبی: پافشاری بر عشق در برابرِ سلطنت.

چو دولت دور گشت از خانی من دولرانی است دولت رانی من

وقتی دولت و بخت از من دور شد، «دول‌رانی» تنها دارایی و بختِ من است.

نکته ادبی: ایهام در اسم «دول‌رانی» به معنای دارایی و بخت.

در این دولت هم از من دور خواهی، مرا بی دولت و بی نور خواهی!

اگر در این حکومت هم او را از من دور کنی، مرا بی‌آبرو و بی‌نور (بی‌جان) خواسته‌ای!

نکته ادبی: پیوندِ مستقیمِ جان با حضورِ معشوق.

چو با من همسر است این یار جانی، سر من دور کن، زان پس تو دانی!

چون این یارِ جانی با من هم‌سر و هم‌نفس است، اول سرِ مرا از تن جدا کن، بعد هر چه می‌خواهی بکن!

نکته ادبی: تأکید بر مرگ پیش از جدایی.

پیام آور چو زان جان غم اندود به برج شاه برد آن آتشین دود

پیام‌رسان وقتی از آن جانِ غم‌زده، این پاسخِ آتشین را گرفت، آن را نزد شاه برد.

نکته ادبی: آتشین دود استعاره از کلامِ تند و سوزناک.

شهنشه گرم گشت از پای تا فرق به گرمی، خیره خندی کرد، چون برق

پادشاه از شنیدن این جواب از شدت خشم داغ شد و با نگاهی همچون برق، خنده‌ای حیرت‌آور کرد.

نکته ادبی: توصیفِ خشمِ شدیدِ پادشاه.

برآمد شعلهٔ کین را زبانه بهانه جوی را نوشد بهانه

شعله‌ی کینه‌اش زبانه کشید و کسی که بهانه می‌جست، بهانه‌ی لازم را به دست آورد.

نکته ادبی: اشاره به این‌که سلطان به دنبال بهانه‌ای برای حمله بود.

به تندی سر سلاحی را طلب کرد که باید صد کروه امروز شب کرد

با تندی دستور داد سپاهیان آماده شوند که باید امروز صد فرسنگ راه بپیمایند.

نکته ادبی: فوریت در اقدام نظامی.

رو اندر «گوالیر» این دم، نه بس دیر سر شیران ملک افگن به شمشیر

سریع به سمت «گوالیر» حرکت کن و شیرانِ آن سرزمین را با شمشیر سر ببر.

نکته ادبی: شیرانِ ملک‌افکن کنایه از دلاورانِ آن دیار.

که من ایمن شوم ز انبازی ملک که هست این فتنه کمتر بازی ملک

تا من از شریکانِ قدرت ایمن شوم، چرا که این فتنه، بازیچه‌ی کوچکی در حکومت است.

نکته ادبی: توجیه سیاسی برای کشتار.

به فرمان شد روان، مرد ستمگار کبوتر پای بند و جره ناهار

آن مردِ ستمگر به فرمانِ او روان شد، مثل کبوتری که به دام افتاده باشد و شکاری که آماده‌ی مرگ است.

نکته ادبی: تشبیه ظالم و مظلوم به شکار و شکارچی.

شبا روزی برید آن چند فرسنگ رسید و بر ز بر کرد، از ته، آهنگ

شب و روز راه پیمود و فرسنگ‌ها را طی کرد تا رسید و با خشم از پایین به قلعه حمله کرد.

نکته ادبی: توصیفِ سرعتِ حمله.

رسانید آنچه فرمان بودش از تخت بشد اهل قلعه در کاری چنان سخت

فرمانِ شاه را اجرا کرد و اهالی قلعه را در شرایطی بسیار سخت قرار داد.

نکته ادبی: اشاره به محاصره.

درون رفتند سرهنگان بی باک به بی باکی در آن عصمت گهٔ پاک

سپاهیانِ بی‌باک وارد قلعه شدند و با بی‌شرمی به آن حریمِ مقدس و پاکِ عاشقان تجاوز کردند.

نکته ادبی: عصمت‌گه کنایه از حریمِ امنِ عاشقان.

برو پوشیدگان، هوئی در افتاد کزان هو، لرزه در بام و در افتاد

درونِ قلعه فریادی از ترس و اندوه بلند شد که لرزه بر در و دیوار انداخت.

نکته ادبی: اغراق در شدتِ هراس.

در آن برج، از شغب هر تیر شد قوس قیامت، میهمان آمد به فردوس

در آن برج، از شدتِ آشوب، هر تیر به شکل کمان درآمد و قیامت در آن باغِ بهشتی (قلعه) میهمان شد.

نکته ادبی: استعاره از فاجعه و کشتار با واژه‌ی قیامت.

ز کنج حجرها با صد نژندی برون جستند نر شیران به تندی

از گوشه و کنارِ اتاق‌ها، دلاوران با صد اندوه و ناچاری، برای دفاع به سرعت بیرون جستند.

نکته ادبی: نر شیران استعاره از مردانِ شجاع.

ز باز و و زور، و از تن، تاب رفته توان مرده خرد در خواب رفته

توان جسمانی و قوای بدنی او رو به زوال نهاده و عقل و هوش او تحت تأثیر فشار روحی به خاموشی گراییده است.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان خواب و بیداری برای نشان دادن وضعیت استیصال.

شد اندر غصه شادی خان والا مدد جست از پناه حق تعالی

شادی و نشاط از خانه وجود آن بزرگوار رخت بربست و او تنها به پناه و حمایت پروردگار متوسل شد.

نکته ادبی: خانه والا کنایه از وجود گرامی و شرافتمند اوست.

سبک در کوتوال آویخت تا دیر ته افگندش، بکشتن جست شمشیر

با شتاب به سوی نگهبان (کوتوال) هجوم برد تا او را زمین‌گیر کند و برای کشتن او شمشیر طلب کرد.

نکته ادبی: کوتوال اصطلاحی برای فرمانده قلعه یا نگهبان است که در متون تاریخی این دوره رایج بوده.

چو شمشیر ظفر گم گشته پودش از آن نیروی بی حاصل، چه سودش؟

وقتی که وسیله پیروزی یعنی شمشیر از دستش افتاده بود، آن همه تلاش و نیرو دیگر چه فایده‌ای داشت؟

نکته ادبی: پود استعاره از اساس و پایه کار است.

عوانان در دویدند از چپ و راست در افتادند وان افتاده بر خاست

مأموران از هر سو هجوم آوردند و بر او مسلط شدند، همان کسی که پیش‌تر بر زمین افتاده بود (مهاجم)، دوباره برخاست.

نکته ادبی: عوانان به معنای مأموران حکومتی و ستمکار است.

زهی سگساری چرخ زبون گیر که شیران راسگان سازند نخچیر

شگفتا از این جهان پست‌پرور که وارونه عمل می‌کند؛ شیران دلاور و بزرگمردان را طعمه سگان و فرومایگان قرار می‌دهد.

نکته ادبی: سگساری کنایه از بی‌عدالتی و پستی روزگار است.

چو بستند آن دو دولتمند را سخت زمانه بست دست دولت و بخت

وقتی آن دو انسان ارجمند را به بند کشیدند، گویی زمانه دست‌های بخت و اقبال آنان را نیز بست و راه را بر آنان مسدود کرد.

نکته ادبی: دولتمند به معنای صاحب جاه و جلال و بخت بلند است.

فتادند آن شگر فان در زبونی برام د سو به سو شمشیر خونی

آن دو عاشق زبده و برگزیده در ذلت و خواری گرفتار شدند، در حالی که از هر سو شمشیرهای خون‌آلود آنان را احاطه کرده بود.

نکته ادبی: شگرفان به معنای شگفت‌انگیز، والا و برگزیده است.

چو جست آواز بی رحمی زخنجر درآمد خونی بی رحمت از در

به محض اینکه صدای بی‌رحمانه شمشیر در فضا پیچید، جلادی سنگدل و بی‌ترحم برای انجام قتل وارد شد.

نکته ادبی: خونی در اینجا به معنای قاتل و جلاد است.

عفا الله بر چنان روهای چون ماه کسی چون بر کند شمشیر کین خوا!

خداوند از گناه آن چهره‌های زیبا و ماهرو بگذرد، چرا باید کسی بر چنین خوبانی شمشیر کینه‌توزانه بکشد؟

نکته ادبی: عفا الله دعایی است برای بخشش گناه، که در اینجا از سر سوز و گداز شاعر است.

کرا در دل نیاید سو ز جانی ز افسوس چنان عمر و جوانی؟!

چه کسی است که از دیدن تباه شدن چنین عمر و جوانی در دلش سوز و گدازی برنخیزد؟

نکته ادبی: سوز جانی کنایه از اندوه عمیق و همدردی است.

فلک را باد یارب سینه صد چاک! کزینسان ارجمندان را کند خاک!

خدایا! امیدوارم که سینه این فلکِ بی‌رحم صدچاک شود که این‌چنین انسان‌های ارجمند و شریف را به خاک می‌سپارد.

نکته ادبی: نفرین به فلک، از مضامین رایج در اشعار تراژیک فارسی است.

غرض کس را برایشان چون نشد رای که گردد تیغ خون را کار فرمای

گویا هیچ‌کس تمایلی به کشتن آنان نداشت، اما تقدیر و روزگار چنان کرد که تیغ بر خون آنان گمارده شد.

نکته ادبی: کار فرمای شدن تیغ به معنای اجرا شدن حکم قتل است.

بجنبید از میان چون تند بادی فروتر نسبتی هندو نژادی

ناگهان کسی از میان جمعیت همچون تندبادی وزید؛ فردی فرومایه و از نژاد هندی که هیچ بویی از جوانمردی نبرده بود.

نکته ادبی: تندباد استعاره از سرعت و بی‌اختیاری در هجوم است.

غم افزائی، چو عیش تنگ حالان کژ اندیشی، چو عقل خردسالان

کسی که مایه غم و اندوه بود، همچون زندگیِ تنگ‌مایگان و فرومایگان، و دارای اندیشه‌ای کج و نادرست، همچون خردِ کودکان.

نکته ادبی: تشبیه برای تحقیر شخصیت قاتل به کار رفته است.

درازش سبلتی پیچیده بر گوش ز سبلت کرده خود را حلقه در گوش

سبیل‌های درازی داشت که آن را دور گوشش پیچیده بود و با این کار، خود را به شکل کسی که گویی گوش‌هایش را حلقه کرده است درآورده بود.

نکته ادبی: سبلت همان سبیل است که در ادبیات کهن نشانه‌ای از هیبت یا در اینجا ناهنجاری ظاهری است.

سبک زان صف سرهنگان برون جست تو گوئی خواهد از وی موج خون جست

به سرعت از صف نگهبانان بیرون پرید، چنان که گویی می‌خواهد موجی از خون به راه بیندازد.

نکته ادبی: تشبیه و تصویرسازی برای نشان دادن خشونت قاتل.

ز راه مهر دامن در کشیده به خونریز آستینها بر کشیده

او که از مهر و عطوفت دور بود، دامن همت بر کمر زد و آستین‌هایش را برای خونریزی بالا زد.

نکته ادبی: دامن در کشیدن کنایه از آماده شدن برای کاری جدی و سخت است.

ز فرماینده، تیغ گوهرین جست کشید و کرد دامان قبا چست

از فرمانده، تیغی جواهرنشان گرفت و آن را از نیام بیرون کشید و لباس خود را برای عمل آماده کرد.

نکته ادبی: تیغ گوهرین اشاره به شمشیر گران‌بها و بران است.

برآمد گرد آن سرو گرامی که از سر سبزی خود بود نامی

آن مرد خشن بر گرد آن جوانی که همچون سرو بلند و گرامی بود و به زیبایی و طراوت شهرت داشت، حلقه زد.

نکته ادبی: سرو نماد زیبایی و تناسب اندام است.

شهادت خاست از خضر اندران کاخ چو تسبیح درخت از سبزی شاخ

در آن مکان، صدای شهادت برآمد، درست مانند صدای تسبیح گفتن درختان که از سرسبزی شاخه‌هایشان برمی‌خیزد.

نکته ادبی: شهادت به معنای اقرار به وحدانیت خدا در آخرین لحظات زندگی است.

از آن بانگ شهادت کامد از شاه شهادت گوئی شد مهر و هم ماه

از آن بانگ شهادت که از پادشاه (خضرخان) برآمد، گویی خورشید و ماه نیز به گواهی و شهادت برخاستند.

نکته ادبی: ایهام در واژه شهادت که هم به معنای اقرار دینی است و هم به معنای کشته شدن.

سپر می کرد خورشید از تن خویش ولی تقدیر یکسو کردش از پیش

خورشید تلاش می‌کرد که از تن خویش سپری برای او بسازد و مانع این قتل شود، اما تقدیر از پیش کار خود را کرده بود.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به خورشید.

کند تیغ قضا چون قطع امید نه مه داند سپر کردن نه خورشید

وقتی تیغ قضا (سرنوشت) حکم به قطع امید می‌دهد، نه خورشید می‌تواند سپر شود و نه هیچ چیز دیگر.

نکته ادبی: تیغ قضا استعاره از حتمیتِ مرگ و سرنوشت محتوم است.

به یک ضربت که آن نامهربان کرد سر شه در کنارش میهمان کرد

با یک ضربتی که آن مرد بی‌مهر و سنگدل وارد کرد، سرِ شاه از تن جدا شد و در آغوش او جای گرفت.

نکته ادبی: میهمان کردن سر در کنار، تعبیری بسیار تلخ و دراماتیک از لحظه قتل است.

قضا کامد ز بهرش ز آسمان زیر قلم چون رانده بودش، راند شمشیر

سرنوشتی که برای او از آسمان فرود آمده بود محقق شد؛ همان‌گونه که قلم تقدیر نوشته بود، شمشیر نیز عمل کرد.

نکته ادبی: قلم تقدیر اشاره به باور قدیمی به لوح محفوظ است.

ز خون او چو رنگین کرد جا را هم از خونش نوشت این ماجرا را

از خون او زمین رنگین شد و گویی همین خونِ ریخته شده، خودِ این داستانِ تراژیک را بر زمین نوشت.

نکته ادبی: تصویرسازی شاعرانه از جاری شدن خون.

چو از تیغ آن سر والا، قلم شد خط مشکین او خونین رقم شد

چون با شمشیر، سرِ آن بزرگوار از تن جدا شد، گویی قلمِ سرنوشت، این سطورِ سیاه و غمبار را با خونِ سرخ نوشت.

نکته ادبی: ایهام بین قلم شدن سر (جدا شدن) و قلم (ابزار نوشتن).

چو گرد رویش از خون سیل در گشت گل لعل وی از خون لعل تر گشت

چون گرد و غبار صورتش با سیلاب خون پوشیده شد، گلِ سرخِ چهره‌اش از خون، سرخ‌تر و درخشان‌تر شد.

نکته ادبی: تضاد و تناسب میان رنگ صورت و خون.

ز گردن موج خون کش پیش می رفت دون سوی نگار خوش می رفت

موج خون از گردن او پیش می‌رفت و به سوی معشوق زیبای او (دول‌رانی) روانه شد.

نکته ادبی: نگار در اینجا اشاره به محبوب است.

«دول رانی» که با فرخندگی بود دوید این خون و با آن خون درآمیخت

آن دو خونِ پاک، یکی خونِ خضرخان و دیگری خونِ دول‌رانی، به هم رسیدند و در هم آمیختند.

نکته ادبی: دول‌رانی نام محبوب خضرخان است.

«دول رانی» که با فرخندگی بود خضر خان را زلال زندگی بود

دول‌رانی که مایه سعادت و فرخندگی بود، برای خضرخان همچون آب حیات و زلال زندگی بود.

نکته ادبی: خضر در اساطیر نماد عمر جاویدان است.

چو خضر چرخ، با او در کمین گشت همان آب حیاتش تیغ کین گشت

چون روزگارِ ستمگر (چرخ) با او در کمین نشست، همان آب حیات (عشق) برایش به شمشیر کینه تبدیل شد.

نکته ادبی: تناقض‌گویی زیبا؛ چیزی که مایه حیات بود، عامل مرگ شد.

چو دیدم اندرین شیشه به تمیز بسی هست آب حیوان خضر کش تیز

چون در این جامِ جهان‌بین به دقت نگریستم، دیدم که بسیارند کسانی که همچون خضر، آب حیاتشان به تیغ تیز مرگ آلوده شد.

نکته ادبی: شیشه استعاره از عالم و افلاک است.

بر آمد جان عاشق خون فشانان ولی می گشت گرداگرد جانان

جانِ آن عاشقِ خون‌فشان از بدن برآمد، اما گویی هنوز گردِ معشوق (جانان) در طواف بود.

نکته ادبی: اشاره به عقیده قدیمی مبنی بر اینکه روح تا مدتی پیرامون پیکر یا محبوب می‌گردد.

گلی کز وی چکید از قطره ای خوی فشاندی، خون خود، صد بنده به روی

گلی که از قطره عرقش یا خونش چکید، باعث شد که صد بنده از سر شرم و اندوه، خون خود را بر چهره بپاشند.

نکته ادبی: تصویرسازی از تأثیر مرگ قهرمان بر اطرافیان.

تنی کاسیب گل بودی دریغش فلک، بین تا چسان زو زخم تیغش

تنی که حتی از نسیمِ گل نیز آسیب می‌دید، بنگر که روزگار چگونه با تیغ بر او زخم زد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن ظرافت و لطافت مقتول.

زهی خونابهٔ مردم که گردون ز شیرش پرورد، آنگه خورد خون

افسوس از این روزگار که مردم را با شیرِ مهربانی می‌پرورد و در نهایت خود، خون آنان را می‌مکد.

نکته ادبی: اشاره به طبیعتِ فریبنده و ظالمِ گردون.

نگر تا چند گردد دور افلاک، که یک نوباوه بیرون آرد از خاک؟

بنگر که فلک تا چه اندازه می‌گردد تا یک جوانِ برومند (نوباوه) را به بار بنشاند و از دل خاک بیرون آورد؟

نکته ادبی: کنایه از سختیِ پرورش یافتن انسان‌های بزرگ و نابودی آسان آنان.

چو گشت این سرو بن، در زیور و زیب بخاک اندازدش، باز از یک آسیب!

همین که این سروِ رعنا به زیور و زیبایی آراسته شد، روزگار دوباره با یک ضربه او را به خاک می‌افکند.

نکته ادبی: استعاره از ناپایداری زیبایی و جوانی.

چه باشد خضر خان، بل صدخضر نیز ازین خضرای رنگین گشت ناچیز

خضرخان که چیزی نیست، حتی اگر صد خضر هم باشند، در برابرِ این دنیای فریبنده (خضرای رنگین) ناچیز و فانی هستند.

نکته ادبی: ایهام در خضراء (سبز/آسمان/دنیا) و خضر (نام قهرمان).

بس آن به کادمی در جان سپردن بقای خضر یابد بعد مردن

بهتر آن است که آدمی در راهِ عشق جان بسپارد تا اینکه پس از مرگ، به بقای حقیقی و جاودانگی (حیات خضری) دست یابد.

نکته ادبی: اشاره به شهادت که نوعی بقای جاودانه است.

چو خون خضر خان در خاک در شد ز خونش هر گیا خضری دگر شد

وقتی خونِ خضرخان در خاک نفوذ کرد، از خون او گیاهانِ سرسبز و زندگی‌بخشِ بسیاری رویید.

نکته ادبی: استعاره از تأثیر ماندگار خون شهید.

بگرد بار خود می گشت جانش همی گفت این حکایت از زبانش

جانِ او گردِ وجودش می‌گشت و این حکایت را با زبانِ حال بازمی‌گفت.

نکته ادبی: زبان حال کنایه از حقیقتی است که بی کلام آشکار می‌شود.

که ای جان من و آشوب جانم که در کار تو شد جان و جهانم

که ای جانِ من و ای آشوبِ جانِ من، که تمام جان و جهانم را در راه تو فدا کردم.

نکته ادبی: مخاطب قراردادن محبوب.

چون من بهرت، ز جان کردم جدائی مبری ز آشنایان، اشنائی

چون من به خاطر تو از جانِ خود گذشتم و آن را رها کردم، تو نیز پیوندِ آشنایی را با من مگسل.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداری در عشق تا پای مرگ.

بهر جائی که خون راند این تن پاک گیاه مهر، خواهد رستن از خاک

هر جا که این تنِ پاک بر زمین بیفتد و خونش بر خاک جاری شود، گیاه عشق از آن خاک خواهد رویید.

نکته ادبی: نمادپردازی خون به عنوان منشأ رویش عشق.

ز خون و خاکم این رنگین گیاجوی از آن گوگرد سرخ این کیمیا جوی

از خون و خاکِ من این گیاهان رنگین می‌روید، از این گوگردِ سرخ (خون)، این کیمیای عشق را جستجو کن.

نکته ادبی: گوگرد سرخ در کیمیاگری نماد ماده نایاب و باارزش است.

نه مرگست این که آید به پایان ولی مرگست دوری ز آشنایان

اینکه من می‌میرم، پایانِ کار نیست؛ مرگِ واقعی، دوری از دوستان و آشنایان است (که من به آن دچارم).

نکته ادبی: تعریف عاشقانه از مرگ و جدایی.

جدائی های هر پیوندم از بند نه چون درد جدائی شد ز پیوند

جدایی‌های عادی، پیوندها را سست می‌کند، اما هیچ دردی مانند دردِ جداییِ پس از مرگ نیست.

نکته ادبی: تأکید بر عمق فاجعه جدایی در مرگ.

خضر خان، کاب حیوان بودر در جام، درین دریای خون، گم شد سرانجام!

خضرخان که در دام بلا افتاده بود، در این دریای خون به پایانی تلخ دچار شد و از میان رفت.

نکته ادبی: ترکیب کاب حیوان در متون کهن گاه به معنای به بند کشیده شده یا گرفتار آمده است.

غرض، چون خضر خورد آن شربت حور همان می خورد «شادی خان» هم از دور

خلاصه آنکه همان‌طور که خضرخان شربت مرگ را نوشید، شادی‌خان نیز از همان جامِ بلا نوشید و کشته شد.

نکته ادبی: شربت حور کنایه از شربت شهادت یا مرگ است که در ادبیات کلاسیک بسیار به کار رفته است.

«دول رانی» در آن خونابه سرگم چو ماه چارده در جمع انجم

دول‌رانی در میان آن خونریزی غرق شده بود، همچون ماهِ کاملی که در میان ستارگان می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به ماه چارده (ماه کامل) در میان انجم (ستارگان) برای نشان دادن برتری زیبایی اوست.

ز زخم ماه نو، در هر کناره به صد پاره رخی چون ماه پاره

از زخم‌های صورتش که مانند ماه نو بود، در هر سو تکه‌هایی از زیبایی همچون قطعات ماه پراکنده شده بود.

نکته ادبی: ماه نو استعاره از چهره و جراحات هلال‌مانند بر آن است.

ز زخمی کاندران رخساره می شد دل خورشید، صد جا، پاره می شد

از زخمی که بر آن چهره ایجاد می‌شد، قلب خورشید نیز گویی صدها بار از غم پاره‌ پاره می‌گشت.

نکته ادبی: اغراق شاعرانه برای نشان دادن عظمت فاجعه و تأثیر آن بر طبیعت.

نه زان رخساره می شد پاره ای دور که از مه دور می شد، پارهٔ نور

تکه‌هایی که از آن چهره جدا می‌شد، گویی تکه‌هایی از نور بود که از ماه دور می‌گشت.

نکته ادبی: تشبیه به نور و ماه برای حفظ تصویرسازیِ آسمانی بودنِ چهره معشوق.

صباحت هم بران رخسار گلگون همی کرد از جراحت گریهٔ خون

زیبایی و صباحتِ آن چهره گلگون، خود از شدتِ جراحت خون می‌گریست.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی): صباحت (زیبایی) به مثابه انسانی تصویر شده که گریه می‌کند.

ز چشم و رخ که خون بیرون همی رفت بهر سو سیلهای خون همی رفت

از چشم و صورتش که خون جاری بود، به هر سو سیلاب‌های خون روان گشت.

نکته ادبی: تکرار واژه سیلاب برای نمایش عمق فاجعه و خون‌ریزی بسیار.

در آن موها که پیچ بیکران بود دل خان جست و جانش همدران بود

در میان موهای او که همچون پیچ و تابی بی‌پایان بود، دلِ خان (خضرخان) در جستجو بود و جانش در آن گرفتار شده بود.

نکته ادبی: اشاره به گیسوان معشوق که استعاره از دامِ گرفتار کننده جان عاشق است.

ولی چون رفته را باز آمدن نیست غم بیهوده جز رنج بدن نیست

اما چون از مرگ راه بازگشتی نیست، غصه خوردنِ بیهوده جز رنج جسمانی حاصلی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به آموزه‌ای عرفانی مبنی بر بی‌فایده بودن غم برای رفتگان.

چو حال اینست به کاز طبع ناساز روم اندر سر گفتار خود باز

چون حقیقت چنین است، بهتر است که طبع ناسازگار خود را کنار بگذارم و به اصلِ داستان بازگردم.

نکته ادبی: شاعر از فضای احساسی و توصیفیِ مرگ خارج شده و دوباره به سیرِ روایی داستان می‌پردازد.

چو شد هنگام آن کان کشته ای چند به زندان ابد مانند در بند

زمانی که هنگامِ آن رسید که تعدادی از کشتگان را مانند زندانیان در بندِ ابدی قرار دهند.

نکته ادبی: زندان ابد استعاره از گور است که در آن پیکرها برای همیشه محبوس می‌شوند.

شهیدان را ز مشهد گاه خون ریز روان کردند سوی خوابگه تیز

پیکر شهیدان را از محلِ خون‌ریزی، به سرعت به سمت خوابگاه ابدی‌شان بردند.

نکته ادبی: مشهد در اینجا به معنای محل شهادت است، نه شهر مشهد.

به «جی مندر» که برجی زان حصار است شهان را کاندران شاهان خوش خواب

به جی‌مندر که برجی از آن حصار است، جایی که شاهان در آنجا به خواب خوش فرو می‌روند.

نکته ادبی: جی‌مندر نام مکانی خاص (قلعه یا برج) است که در متن تاریخی به آن اشاره شده.

به سنگین حجرهٔ در فرجهٔ تنگ نهان کردند شان چون لعل در سنگ

در حجره‌ای سنگی و تنگ، آنان را همچون لعل‌های گران‌بها در دل سنگ پنهان کردند.

نکته ادبی: تشبیه کشته‌شدگان به لعل در سنگ، نشان‌دهنده ارزش و والاییِ جایگاه آنان است.

چو پنهان گشت در سنگ آن گهرها جدا شد مهرهٔ دولت ز سرها

وقتی آن گوهرهای ارزشمند در سنگ پنهان شدند، گویی ستون دولت و شکوه از سرها (حاکمان) جدا شد.

نکته ادبی: مهره دولت کنایه از نظم، شکوه و قدرت پادشاهی است.

فرواندند ز آسیب زمانه فراموش اندران فرموش خانه

به دلیلِ آسیبِ روزگار، آنان را در آن خانه فراموشی به خاک سپردند و از یادها بردند.

نکته ادبی: فراموش‌خانه استعاره‌ای از گورستان است.

فراوان یاد دارد، چرخ بد خوی فرامش گشتگان، زینسان، بهر کوی

روزگارِ بدسیرت، بسیاری را به یاد می‌آورد اما افرادِ بسیاری را هم در هر گوشه و کنار به فراموشی می‌سپارد.

نکته ادبی: چرخ بدخوی استعاره از فلک و روزگار است که نسبت به انسان‌ها بی‌رحم است.

خردمندی که بندد در جهان دل دل از نام خردمندیش بگسل

خردمندی که دلش را به این دنیا می‌بندد، باید بداند که دیگر نام خردمند بر او شایسته نیست.

نکته ادبی: نکوهش دلبستگی به دنیا که در عرفان و حکمتِ کهن امری نکوهیده است.

بد و نیک ار نمی دانی ز هر باب تو هم زین نامه عبرت گیر و دریاب

اگر خوب و بدِ روزگار را نمی‌شناسی، از این داستان عبرت بگیر و حقیقت را دریاب.

نکته ادبی: توصیه به استفاده از تاریخ برای فهمِ ناپایداری دنیا.

به عشق آویز وزان سرمایه جو بهر که فارغ گردی از نیک و بد دهر

به عشق روی بیاور و از آن سرمایه‌ای بجوی که تو را از نیک و بدِ دنیا بی‌نیاز کند.

نکته ادبی: سرمایه در اینجا کنایه از معنویت و عشقِ حقیقی است.

وگر در عشق بازی ره ندانی در آموزی گر این افسانه خوانی

و اگر راه و رسمِ عشق‌بازی را نمی‌دانی، با خواندنِ این افسانه آن را خواهی آموخت.

نکته ادبی: افسانه در اینجا به معنای قصه و سرگذشتِ آموزنده است.

که در هر بیت او پوشیده کاریست ز خون عاشقان نقش و نگاریست

چرا که در هر بیتِ این داستان، حقیقتی پنهان است و از خونِ عاشقان، نقش و نگاری ترسیم شده است.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تاکید بر اینکه این اشعار، حاصلِ رنج و خونِ جان‌باختگان است.