دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۸۷ - عزم سلطان عالم سوی عالم دیگر، و سلب کردن کافور مجبوب رجولیت فحول ملک و به روشنائی در چشم ملوک نشستن، و دیده قرة العین علائی را، کافور وام گردانیدن، و در آن قصاص، دیده و سر به هم باد دادن!

امیرخسرو دهلوی
گرت در سینه چشمی هست روشن به عبرت بین درین فیروزه گلشن
ازین گلها که بینی گلشن آباد به رنگ و بوی، چون طفلان، مشو شاد
که باد تند این خاک خطرناک چنین گلهای بسی کرده ست خاشاک
درین پیرانه عقل آن را پسندد که در وی رخت بندد دل نه بندد
مشو چو خسروان سست بنیاد که باقی ماند ازیشان گنج شداد
چو «خسرو» شو گدائی خوش سرانجام کزو باقی نخواهد ماند جز نام
درین نامه که نامش باد باقی چنین خواندم نمطهای فراقی
که چون شه را به حکم لایزالی شد، از روی خضر خان، دیده خالی
درونش را در آن غمهای جانی توان رفت و فزون شد ناتوانی
یکی رنجش گرفته در جگر گاه دگر قطع جگر گوشه جگر گاه
جفا بر دشمن بیرون توان کرد چو در سینه است دشمن چو نتوان کرد
سه دشمن در درون گشته بلا سنج غم فرزند و خوی ناخوش و رنج
گرفت این هر سه خصمش در جگر جای برین هر سه اجل شد کارفرمای
ز شوال آمده هفتم پیاپی سنه هفت صد و سه پنجی بر سروی
کزین دیر سپنج آن شاه آفاق برن از هفت گنبد برد شش طاق
گر از دیبای چین خواهی نمونه زمین را کرد باژگونه
چرا بر تخت عاج آن کس نهد تاج که زیر تختهٔ گل خواست شد عاج
خرد بیند، چو گردد استخوان سنج که شاه راستین شد شاه شطرنج
مبین کامروز ماندش استخوان چیز که فردا خاک گردد استخوان نیز
چو اول خاک و آخر نیز خاکیم چه چندین، بهر خاکی سینه چاکیم؟
چو هر کاز خاک زاید باز خاک است خوش آن کس کاز غم بیهوده پاک است
چرا باید گرفت آن کشور و شهر کزان ندهند بیش از چار گز بهر؟
فلک ز آنجا که دارد رسم و پیشه که کوشد در جفاکاری همیشه
دگر ره بازی دیگر برانگیخت که نتواند دو صد بازیگر انگیخت
غرض چون رفت ماه ملک در میغ بجنبیدن درآمد فتنه را تیغ
هنوز آن ماه را تا برده در مهد که گشت آن دشمن مهدی کش از عهد
سبک نامهربانی را روان کرد که بی مهری کند تا می توان کرد
شتابد میل میل آن سو به تعجیل که نور دیدهٔ شه را کشد میل
شتابان رفت «سنبل» تند چون باد غبار آلوده سوی سرو آزاد
خضر خان را خبر شد کامد آن خار کزان بادام چشمش یابد آزار
به تسلیم قضا بنشست خندان نرفت از جای چون ناهوشمندان
چنین تا آن غبار آلوده از راه بر آمد بر فراز قلعه ناگاه
بران جان گرامی با تنی چند رسید، آهخته بر گل، سوسنی چند
چو آن دیده، به ران خصمان نظر کرد همان چشمی که خواهد رفت، تر کرد
به گریه گفت: ما ناشه فرو خفت؟ کزینسان فتنهٔ خفته بر آشفت؟!
چه حالست این و این جوش از پی چیست؟ برین زندانی این بخشایش از کیست؟
جوابش داد «سنبل» کای گل بخت! چه باشد سنبلی با صدمهٔ سخت!
به حکمی کان به سخن تند بادیست گیاهی را نه جای ایستادیست
چوخان دانست کامد تیر تقدیر شد از دیده به استقبال آن تیر
به رغبت داشت نرگس پیش «سنبل» که خواهی خارم افگن خواهیم گل
چو دید آن حال سنبل چار و ناچار عنیفان را از هر سو کرد بر کار
که بفگندند سرو راستین را بیازردند چشم نازنین را
کسی کز بهر زخم چشم زد نیل رسیدش چشم زخمی ناگه از میل
چنان چشمی که از سرمه شدی ریش چگونه تاب میل آرد بیندیش
چو پر خون شد خماری نرگس وی خماری گوئیا قی میکند می
خماری داشت چشمش، وای صد اوی! که شد چشم و، خمارش ماند بر جای!
به دیده هر کس اندر درد می کرد وی از دیده می افشان شد، زهی درد!
اگر بود از فلک زینگونه بیداد فلک کور است، یاب کورتر باد!
وزین سو خضر یوسفت روی چون دید که چشم آزار یعقوبیش بخشید
بسی می خواست داد خود ز دادار به درد چشم کرد درد دل یار
زهی نیرو که در پنجاه فرسنگ سر بدخواه زد شمشیرش از چنگ
فلک زانجا که در پاداش سرهاست دعای درد مندان را اثرهاست
زمانه ساخت تیغی ز آه مظلوم سر شومش فگند از گردن شوم
همین دستور کز پاس نمک ماند نمک خواری دو سه در پاس خود خواند
چو او بگزاشت از حق نمک پاس نمک خواران خورانیدندش الماس
چو از تیغ و نمک سوگند بودش نمک شمشیر شد سر در ربودش
چو او بر دیدهٔ منعم جفا کرد سپهر از دیدهٔ جانش سزا کرد
به چشم کس چو کس خار ستم داد بباید چشم خود با سر بهم داد
غرض القصه آن کافور بی نور به تنبول اجل، چون گشت کافور
یکی از نیک خواهان، قاصدی جست بدین مژده، گل و تنبول بر دست
نهانی رفت سوی خان والا حکایت کرد سر حق تعالی
که خصم ار چشم زخمی را سبب گشت سرش را تیغ کین چوب ادب گشت
سلیم القلب، فرزند جهان شاه به دل بود از فریب عالم آگاه
نچندان شادمان گشت اندر آن کار که هر کس را به نوبت دید تیمار
خضر خان چو ز غیب انصاف خود یافت گرم را جای شکر بی عدد یافت
به مسکینی جبین بر خاک مالید ز آه خصم و سوز خود بنالید
بران بدخواه بی تمیز بگریست برو بگریست بر خود نیز نگریست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه با زبانی پندآموز و اندوهناک، به بی‌وفایی دنیا و گذرا بودنِ شکوهِ پادشاهان و زیبایی‌های مادی می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلِ گل و گلشن، هشدار می‌دهد که دلبستگی به این جهانِ ناپایدار، جز رنج و دریغ حاصلی ندارد.

در بخشِ روایی، داستانِ تراژیک و پرمِحنتِ کور کردنِ خضرخان به دستِ قضا و قدر و دشمنانِ زمانه مطرح می‌شود. شاعر با توصیفِ تسلیمِ بزرگ‌منشانه‌ی آن شاهزاده، ناله‌ی اعتراضِ خود را علیه بیدادِ فلک بلند کرده و از رنجِ جانکاهِ جسمی و روحی او سخن می‌گوید تا ناپایداریِ قدرت را یادآور شود.

معنای روان

گرت در سینه چشمی هست روشن به عبرت بین درین فیروزه گلشن

اگر در سینه‌ات قلبی آگاه و بینا داری، با دیده‌ی عبرت به این جهانِ رنگارنگ و ناپایدار نگاه کن.

نکته ادبی: فیروزه گلشن کنایه از آسمان و جهان است.

ازین گلها که بینی گلشن آباد به رنگ و بوی، چون طفلان، مشو شاد

از این گل‌های زیبایی که در گلشنِ دنیا می‌بینی، مانند کودکان دل‌خوش مباش، چرا که این رنگ و بویِ ظاهری ماندگار نیست.

نکته ادبی: تشبیه رنگ و بویِ دنیا به بازیِ کودکان که زودگذر است.

که باد تند این خاک خطرناک چنین گلهای بسی کرده ست خاشاک

زیرا بادِ تندِ حوادث و مرگ، این خاکِ خطرناک را زیر و رو کرده و بسیاری از این گل‌هایِ زیبا را به خاشاک و نیستی تبدیل کرده است.

نکته ادبی: بادِ تند نمادِ مرگ و حوادثِ پیش‌بینی نشده است.

درین پیرانه عقل آن را پسندد که در وی رخت بندد دل نه بندد

در این پیری و پختگی، عقل آن راهی را می‌پسندد که فرد در دنیا مانند مسافری باشد که توشه برمی‌بندد، نه اینکه دل به آن ببندد.

نکته ادبی: رخت بستن به معنای آماده شدن برای سفر (مرگ) است.

مشو چو خسروان سست بنیاد که باقی ماند ازیشان گنج شداد

مانند پادشاهانِ سست‌بنیاد و متکبر مباش که تنها چیزی که از آن‌ها باقی ماند، گنج‌های افسانه‌ایِ شداد بود (که به کارشان نیامد).

نکته ادبی: اشاره به شداد و باغِ ارم که نمادِ تباهیِ ثروت است.

چو «خسرو» شو گدائی خوش سرانجام کزو باقی نخواهد ماند جز نام

مانند «خسرو» (من) گدایی باش که عاقبتِ نیکی دارد؛ کسی که از او در این جهان جز نامی نیک باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تخلص شاعر و دعوت به ساده‌زیستی.

درین نامه که نامش باد باقی چنین خواندم نمطهای فراقی

در این نامه‌ که نامش (خسرو و شیرین یا روایتِ خضرخان) برای همیشه باقی است، اینگونه حکایت‌های جدایی و فراق را خواندم.

نکته ادبی: نمط به معنای روش، شیوه و نوع است.

که چون شه را به حکم لایزالی شد، از روی خضر خان، دیده خالی

که وقتی شاه طبق تقدیرِ الهی دچارِ مصیبت شد، دیدگانِ خضرخان از بینایی محروم گشت.

نکته ادبی: حکم لایزالی اشاره به مشیتِ الهی و غیرقابل تغییر بودنِ سرنوشت است.

درونش را در آن غمهای جانی توان رفت و فزون شد ناتوانی

غم و اندوهِ درونی‌اش چنان زیاد بود که ناتوانی‌اش بر اثرِ آن غم‌ها روز به روز بیشتر می‌شد.

نکته ادبی: غم جانی اشاره به اندوهِ عمیق و روحی دارد.

یکی رنجش گرفته در جگر گاه دگر قطع جگر گوشه جگر گاه

یک رنجِ جانکاه در قلبش رخنه کرده بود و دیگری مصیبتِ از دست دادنِ نورِ چشمش بود که آن هم در جگرگاهش رخ داد.

نکته ادبی: جگرگوشه استعاره از چشم و فرزند است.

جفا بر دشمن بیرون توان کرد چو در سینه است دشمن چو نتوان کرد

می‌توان بر دشمنِ بیرونی ستم و انتقام روا داشت، اما وقتی دشمن در درونِ خودِ انسان است، نمی‌توان با او کاری کرد.

نکته ادبی: اشاره به رنج‌های درونی که قابلِ دفاع نیستند.

سه دشمن در درون گشته بلا سنج غم فرزند و خوی ناخوش و رنج

سه دشمن در درونش بلای جانش شدند: غمِ فرزند، اخلاقِ ناخوشایندِ روزگار و رنج و دردِ جسمی.

نکته ادبی: بلا سنج کسی است که بلا و مصیبت را می‌سنجد و ایجاد می‌کند.

گرفت این هر سه خصمش در جگر جای برین هر سه اجل شد کارفرمای

این سه دشمن در قلبش جای گرفتند و مرگ بر هر سه آن‌ها فرمانروایی کرد.

نکته ادبی: اجل کارفرما یعنی مرگ عاملِ اصلیِ این رنج‌هاست.

ز شوال آمده هفتم پیاپی سنه هفت صد و سه پنجی بر سروی

در هفتم شوال، در سال هفتصد و سی و پنج (طبق تقویم هجری)، واقعه‌ای رخ داد.

نکته ادبی: ذکرِ دقیقِ تاریخِ واقعه.

کزین دیر سپنج آن شاه آفاق برن از هفت گنبد برد شش طاق

که از این دنیایِ زودگذر، آن شاهِ بزرگ، از هفت آسمان (فلک) محروم شد (شش طاق از هفت طاق بینایی‌اش رفت).

نکته ادبی: دیر سپنج یعنی جهانِ فانی و ناپایدار.

گر از دیبای چین خواهی نمونه زمین را کرد باژگونه

اگر از پارچه‌ی دیبای چین نمونه‌ای بخواهی، (بدان که) جهان را واژگونه کرد (و زیبایی‌ها را از بین برد).

نکته ادبی: اشاره به دگرگونیِ حالِ جهان توسط فلک.

چرا بر تخت عاج آن کس نهد تاج که زیر تختهٔ گل خواست شد عاج

چرا کسی که قرار است در قبر (زیر تخته‌یِ چوبیِ تابوت) بپوسد، بر تختِ پادشاهیِ عاج تکیه می‌زند؟

نکته ادبی: کنایه از بیهودگیِ تجملاتِ پادشاهی در برابرِ مرگ.

خرد بیند، چو گردد استخوان سنج که شاه راستین شد شاه شطرنج

خردمند وقتی ارزشِ استخوان‌های آدمی را می‌سنجد، در می‌یابد که شاهِ واقعی، همان مهره‌ی شطرنج است (که ارزشی ندارد).

نکته ادبی: شاهِ شطرنج نمادِ قدرتِ ظاهری و بی‌اهمیت است.

مبین کامروز ماندش استخوان چیز که فردا خاک گردد استخوان نیز

امروز که چیزی از استخوانش باقی مانده، به آن مغرور مباش که فردا همین استخوان هم خاک می‌شود.

نکته ادبی: نهی از دلبستگی به جسم و قدرت.

چو اول خاک و آخر نیز خاکیم چه چندین، بهر خاکی سینه چاکیم؟

وقتی همه‌ی ما از خاک هستیم و سرانجام به خاک بازمی‌گردیم، چرا برای این خاکِ ناچیز این‌قدر بی‌تابی می‌کنیم؟

نکته ادبی: سینه چاک دادن کنایه از اندوهِ شدید است.

چو هر کاز خاک زاید باز خاک است خوش آن کس کاز غم بیهوده پاک است

چون هر آن‌کس که از خاک آفریده شده، باز به خاک برمی‌گردد، پس خوشا به حالِ کسی که از غم‌های بیهوده‌ی دنیا رها باشد.

نکته ادبی: اشاره به چرخه حیاتِ انسان.

چرا باید گرفت آن کشور و شهر کزان ندهند بیش از چار گز بهر؟

چرا باید برای تصرفِ کشور و شهری جنگید که در نهایت بیشتر از چهار گز زمین (قبر) به انسان نمی‌دهند؟

نکته ادبی: چهار گز کنایه از اندازه قبر و کفن است.

فلک ز آنجا که دارد رسم و پیشه که کوشد در جفاکاری همیشه

فلک از آنجا که کارش جفا کردن است و این پیشه‌ی همیشگیِ اوست.

نکته ادبی: فلک در ادبیات فارسی نمادِ بی‌رحمی و بی‌وفایی است.

دگر ره بازی دیگر برانگیخت که نتواند دو صد بازیگر انگیخت

دوباره بازیِ جدیدی را آغاز کرد که هیچ بازیگرِ ماهری توانِ طراحیِ آن را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به دسیسه‌چینیِ سرنوشت.

غرض چون رفت ماه ملک در میغ بجنبیدن درآمد فتنه را تیغ

وقتی خورشیدِ سلطنت در ابرِ تیره پنهان شد، شمشیرِ فتنه و آشوب برای حرکت آماده گشت.

نکته ادبی: ماه ملک استعاره از خضرخان و میغ استعاره از مصیبت است.

هنوز آن ماه را تا برده در مهد که گشت آن دشمن مهدی کش از عهد

هنوز آن ماه (خضرخان) در گهواره بود که دشمنیِ آن دشمنِ کینه‌توز آغاز شد.

نکته ادبی: مهدی کش اشاره به ستمِ قاتلِ خضرخان است.

سبک نامهربانی را روان کرد که بی مهری کند تا می توان کرد

بی‌رحمی و نامهربانی را آغاز کرد که تا می‌تواند بی‌مهری کند.

نکته ادبی: روان کرد به معنای جاری و آغاز کردن است.

شتابد میل میل آن سو به تعجیل که نور دیدهٔ شه را کشد میل

آن مِیل (ابزارِ کور کردن) با شتاب به آن سو می‌رود تا نورِ دیدگانِ شاه را کور کند.

نکته ادبی: ایهام در کلمه «مِیل»: هم به معنایِ میلِ چشمی (سرمه‌دان) و هم ابزارِ داغ و کور کردن.

شتابان رفت «سنبل» تند چون باد غبار آلوده سوی سرو آزاد

آن (دشمن) با شتابی چون باد، غبارآلود به سویِ آن سروِ آزاد (خضرخان) رفت.

نکته ادبی: سنبل استعاره از دشمن یا مامورِ کور کردن است.

خضر خان را خبر شد کامد آن خار کزان بادام چشمش یابد آزار

خضرخان باخبر شد که آن خار (دشمن) آمده است، کسی که چشمانِ بادامیِ او را آزار خواهد داد.

نکته ادبی: چشمِ بادامی استعاره از زیباییِ چشمانِ خضرخان.

به تسلیم قضا بنشست خندان نرفت از جای چون ناهوشمندان

او خندان و با تسلیم در برابرِ قضا نشست و مانند نادانان از جا نگریخت.

نکته ادبی: تسلیم قضا شدن نشانه بزرگ‌منشی در مرگ است.

چنین تا آن غبار آلوده از راه بر آمد بر فراز قلعه ناگاه

تا اینکه آن دشمنِ غبارآلودِ راه، ناگهان بر فرازِ قلعه رسید.

نکته ادبی: توصیفِ ورودِ پیکِ مرگ/دشمن.

بران جان گرامی با تنی چند رسید، آهخته بر گل، سوسنی چند

با چند تن به نزدِ آن شاهِ گرامی رسید و با خشونت به آن گل (خضرخان) آسیب زد.

نکته ادبی: سوسنی استعاره از گل و زیبایی است.

چو آن دیده، به ران خصمان نظر کرد همان چشمی که خواهد رفت، تر کرد

چون خضرخان به چشمانِ دشمنان نگریست، همان چشمی که قرار بود از دست برود، پر از اشک شد.

نکته ادبی: تر کردنِ چشم کنایه از گریستن.

به گریه گفت: ما ناشه فرو خفت؟ کزینسان فتنهٔ خفته بر آشفت؟!

به گریه گفت: چه شد که پادشاهیِ ما خفت؟ که این‌گونه فتنه‌ای خفته بیدار شد؟

نکته ادبی: فتنه خفته اشاره به شورش یا توطئه‌ای است که فعال شده.

چه حالست این و این جوش از پی چیست؟ برین زندانی این بخشایش از کیست؟

این چه حالی است و این غوغا برای چیست؟ این بخشش و لطفِ این زندانبان برای کیست؟ (کنایه از طعنه به دشمن).

نکته ادبی: بخشایش در اینجا با لحنِ طنزِ سیاه و تلخ استفاده شده است.

جوابش داد «سنبل» کای گل بخت! چه باشد سنبلی با صدمهٔ سخت!

دشمن (سنبل) به او جواب داد: ای گلِ بخت‌برگشته، سنبل در برابرِ صدمه‌ی سخت چه می‌تواند بکند؟

نکته ادبی: اشاره به جبرِ زمانه و ضعفِ انسان در برابرِ قضا.

به حکمی کان به سخن تند بادیست گیاهی را نه جای ایستادیست

به حکمی که مانندِ تندبادی است، گیاه (انسان) جایی برای ایستادن و مقاومت ندارد.

نکته ادبی: تشبیه انسان به گیاه در برابرِ طوفانِ حوادث.

چوخان دانست کامد تیر تقدیر شد از دیده به استقبال آن تیر

چون خضرخان دانست که تیرِ تقدیر آمده است، با چشمانش به استقبالِ آن تیر (میل) رفت.

نکته ادبی: تیرِ تقدیر نمادِ مرگ یا حادثه شوم.

به رغبت داشت نرگس پیش «سنبل» که خواهی خارم افگن خواهیم گل

با رغبت چشمانِ زیبایش را پیشِ دشمن گرفت که هرچه می‌خواهی بکن، چه خار باشی چه گل.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشمانِ خمار و زیبا.

چو دید آن حال سنبل چار و ناچار عنیفان را از هر سو کرد بر کار

چون آن دشمن وضعیت را دید، ناچار شد بر کارِ ظالمانه‌ی خود ادامه دهد.

نکته ادبی: اشاره به اجبار در انجامِ جنایت.

که بفگندند سرو راستین را بیازردند چشم نازنین را

دستور داد آن سروِ راستین را بر زمین افکنند و چشمانِ نازنینش را آزار دادند.

نکته ادبی: سرو نمادِ خضرخان (قامتِ بلند).

کسی کز بهر زخم چشم زد نیل رسیدش چشم زخمی ناگه از میل

کسی که برای چشم‌زخمِ مردم نیل (سرمه) می‌کشید، ناگهان خودش از نیل (سرمه یا میلِ داغ) دچارِ آسیب شد.

نکته ادبی: ایهامِ کلمه نیل (سرمه برای زیبایی vs نیل به عنوانِ ابزارِ مجازات).

چنان چشمی که از سرمه شدی ریش چگونه تاب میل آرد بیندیش

چشمی که از سرمه کشیدنِ زیاد زخمی و ریش می‌شد، چگونه می‌تواند میلِ داغِ فولادی را تحمل کند، فکر کن.

نکته ادبی: استعاره از ظرافتِ چشمان و قساوتِ میلِ داغ.

چو پر خون شد خماری نرگس وی خماری گوئیا قی میکند می

وقتی چشمانِ خمارِ او پر از خون شد، چنان بود که انگار آن چشمِ خمار، شرابش را بالا می‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه خونِ چشم به شرابِ قی‌کرده، تصویرسازی بسیار دردناک.

خماری داشت چشمش، وای صد اوی! که شد چشم و، خمارش ماند بر جای!

چشمانش خمار بود، وای بر این سرنوشت! که چشم رفت و فقط خمارِ آن باقی ماند.

نکته ادبی: بازیِ کلامی با مفهومِ خمار.

به دیده هر کس اندر درد می کرد وی از دیده می افشان شد، زهی درد!

هرکس در چشمانِ او درد می‌دید، او از چشمانش خون می‌فشاند، چه دردی!

نکته ادبی: می‌افشان کنایه از ریختنِ خون.

اگر بود از فلک زینگونه بیداد فلک کور است، یاب کورتر باد!

اگر از فلک چنین بیدادی سر می‌زند، پس فلک کور است و امیدوارم کورتر شود!

نکته ادبی: نفرینِ شاعر به فلک (آسمان).

وزین سو خضر یوسفت روی چون دید که چشم آزار یعقوبیش بخشید

از آن سو وقتی خضرخانِ زیبا (یوسف) چهره‌اش را دید، این دردِ چشم را به یعقوب (پدرش) بخشید (یعنی پدرش مثل یعقوب در فراقِ فرزند نابینا شد).

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ یوسف و یعقوب.

بسی می خواست داد خود ز دادار به درد چشم کرد درد دل یار

او بسیار می‌خواست دادِ خود را از خدا بستاند، اما دردِ چشم، دردی بزرگ‌تر (دردِ دلِ یار) را ایجاد کرد.

نکته ادبی: دادار به معنای خداوندِ دادگر است.

زهی نیرو که در پنجاه فرسنگ سر بدخواه زد شمشیرش از چنگ

چه نیروی عجیبی است که در فاصله بسیار دور (پنجاه فرسنگ)، شمشیرش دستِ دشمن را از تن جدا کرد و به سزای عملش رساند.

نکته ادبی: «فرسنگ» واحد مسافت کهن است و در اینجا برای اغراق در قدرت ضربه به کار رفته است.

فلک زانجا که در پاداش سرهاست دعای درد مندان را اثرهاست

آسمان و سرنوشت از آنجا که پاداشِ کردار انسان‌ها را می‌دهد، دعای دردمندان و ستمدیدگان را به حقیقت می‌پذیرد و بی‌پاسخ نمی‌گذارد.

نکته ادبی: «فلک» در ادبیات کلاسیک کنایه از گردش روزگار و مقدرات الهی است.

زمانه ساخت تیغی ز آه مظلوم سر شومش فگند از گردن شوم

روزگار از آهِ مظلوم، شمشیری ساخت و گردنِ شوم و بدطینتِ ظالم را قطع کرد.

نکته ادبی: «آه مظلوم» در فرهنگ عرفانی و اخلاقی، دارای قدرتِ تخریبی و تأثیرگذاریِ الهی دانسته می‌شود.

همین دستور کز پاس نمک ماند نمک خواری دو سه در پاس خود خواند

همان کسی که مسئولِ حفظِ حقِ نمک (وفاداری و دوستی) بود، خود به عده‌ای دستور داد که در پاسداری از آن، خیانت کنند (نمک‌خواری کنند).

نکته ادبی: «حق نمک» استعاره از پیمانِ دوستی و وفاداری است که در فرهنگ ایرانی بسیار مقدس است.

چو او بگزاشت از حق نمک پاس نمک خواران خورانیدندش الماس

زمانی که او حرمتِ نمک و وفاداری را نگه نداشت، همان کسانی که از سفره او نمک خورده بودند، به او الماس (سم یا خیانت) خوراندند.

نکته ادبی: در باورهای کهن، الماس را سمی کشنده می‌دانستند؛ در اینجا نمادِ خیانت و مرگِ ناگهانی است.

چو از تیغ و نمک سوگند بودش نمک شمشیر شد سر در ربودش

چون او هم به شمشیر و هم به پیمانِ نمک سوگند خورده بود (و هر دو را شکست)، سرانجام همان پیمانِ نمک، همچون شمشیری به سراغش آمد و جانش را گرفت.

نکته ادبی: استفاده از «نمک شمشیر شد» پارادوکس و کنایه‌ای زیباست بر اینکه چگونه وفاداریِ نقض‌شده، خود ابزارِ مجازات می‌شود.

چو او بر دیدهٔ منعم جفا کرد سپهر از دیدهٔ جانش سزا کرد

چون او بر دیدگانِ شخصِ نیکوکار ستم کرد، چرخِ گردون نیز از همان طریق (دیدگانش)، او را به سزای عملش رساند.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ «مکافات عمل» یا «سزای هم‌جنس» است که در اینجا با تقارنِ چشم و دیدن همراه شده است.

به چشم کس چو کس خار ستم داد بباید چشم خود با سر بهم داد

هر کس به چشمِ دیگری خارِ ستم فرو کند، ناچار باید چشمِ خود را در این راه از دست بدهد (یا بهایی سنگین بپردازد).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل یا باورِ «هرچه کنی به خود کنی» که در اینجا با استعاره «خار» در چشم بیان شده است.

غرض القصه آن کافور بی نور به تنبول اجل، چون گشت کافور

خلاصه کلام اینکه، آن شخصِ (که شاید به زشتی شهره بود) با مرگِ خود (کافور)، به پایانِ کارش رسید.

نکته ادبی: «کافور» ماده‌ای است که برای حنوط و غسلِ میت به کار می‌رود؛ لذا «کافور گشتن» استعاره از مرگ و زوال است.

یکی از نیک خواهان، قاصدی جست بدین مژده، گل و تنبول بر دست

یکی از خیرخواهان، قاصدی را فرستاد و این مژده (مجازاتِ ظالم) را با گل و تنبول (به نشانه شادی) به دست او رساند.

نکته ادبی: «تنبول» گیاهی است که در هند مرسوم بود و به نشانه هدیه و احترام به کسی می‌دادند.

نهانی رفت سوی خان والا حکایت کرد سر حق تعالی

قاصد پنهانی نزدِ فرمانروا رفت و حقیقتِ ماجرا و عدلِ الهی را برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: «خان والا» اشاره به مقامِ عالی خضرخان دارد.

که خصم ار چشم زخمی را سبب گشت سرش را تیغ کین چوب ادب گشت

گفت که اگر دشمن سببِ آسیب به چشم شد، اکنون شمشیرِ انتقام، چون چوبی برای ادب کردن، سرش را بر باد داد.

نکته ادبی: «چوبِ ادب» استعاره از ابزارِ تنبیه و کیفر است.

سلیم القلب، فرزند جهان شاه به دل بود از فریب عالم آگاه

خضرخان که قلبی پاک و ضمیری روشن داشت، از نیرنگ‌های این دنیا کاملاً آگاه بود.

نکته ادبی: «سلیم‌القلب» صفتِ شخصِ درست‌کار و ساده‌دل اما داناست.

نچندان شادمان گشت اندر آن کار که هر کس را به نوبت دید تیمار

او از این کار (مرگِ دشمن) بیش از حد شادمان نشد؛ زیرا می‌دانست که هر کسی در نوبتِ خود، رنج و سختیِ روزگار را تجربه می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به «گردشِ ایام» و اینکه هیچ‌کس از تیغِ روزگار در امان نیست.

خضر خان چو ز غیب انصاف خود یافت گرم را جای شکر بی عدد یافت

خضرخان چون دادِ خود را از غیب دریافت کرد، خدای را شکر گفت و سپاسِ فراوان به‌جای آورد.

نکته ادبی: «انصاف خود یافت» یعنی دادخواهی‌اش به نتیجه رسید.

به مسکینی جبین بر خاک مالید ز آه خصم و سوز خود بنالید

او از روی فروتنی پیشانی بر خاک سایید و از آهِ دشمن و سوزِ دلی که در این ماجرا بود، به گریه افتاد.

نکته ادبی: «جبین بر خاک مالید» کنایه از سجده و نیایش خالصانه است.

بران بدخواه بی تمیز بگریست برو بگریست بر خود نیز نگریست

او بر آن دشمنِ نادان گریست و هم‌زمان به وضعیتِ خودش و ناپایداریِ دنیا نیز اندیشید.

نکته ادبی: این بیت اوجِ کمالِ اخلاقیِ شخصیت است که حتی برای دشمن هم دلسوزی می‌کند.