دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۸۴ - رسیدن خضر خان بادلدانی، و با او چون بخت خویش با دولت جفت گشتن

امیرخسرو دهلوی
چو خوش باشد که یابد تشنه دیر به گرمای بیابان شربتی سیر
حلاوت گیرد از شیرینیش کام جگر آسودگی یابد ز آشام
چه خونها خورده باشد دل به صد جوش که ناگه نوش داروئی کند نوش
خضر خانی کش از دیوان تقدیر مرادی در زمانی داشت تحریر
چو وقت آمد کزان کامش بود بهر بکان آن شربتش روزی شد از دهر
گهر سنجی کزین گنجینهٔ در سفت ز مرد با گهر زینسان کند جفت
که آن آشفته دلداده در بند ز خورشیدی به ماهی گشته خرسند
چو تنگ آمد ز خوناب درونی گره زد در درونش اشک خونی
به گوش محرمی کرد این گره باز که تا در پیش با نور یزدان راز
هران سوزی که در دل داشت مستور بر آن سوزنده روشن کرد چون نور
به صد دلسوزی آن پروانه زان شمع روان شد کرده آتشها به دل جمع
شد اندر مجلس بانوی آفاق برون زد شعلهٔ زان دود عشاق
به زاری گفت کای در پردهٔ شاه ز نور خود فگنده پرده بر ماه
ز مهر شه بلندت باد پایه ز ظل ایزدت بر فرق سایه
کجا شاید که با این بخت شاهی بود فرزندت اندر سینه کاهی؟
تهی دستی بودنی تاجداری که بر کامی نباشد کامگاری
مکش بهر برادر زاده، فرزند که آن رسمی، و این جانی است پیوند
اگر چه، رنج خویشان رنج خویش است ولیکن، نی ز رنج خویش بیش است
در انگشت برادر گر خلد خار نه چون انگشت خویشت باشد آزار
ز درد، ار چشم خواهر ریش باشد نه همچون درد چشم خویش باشد
مکن چندان برادر زاده را مهر که یک سو تابی از فرزند خود چهر
هدف چار است مردان را به یک تیر اگر زین خسته گردد زن چه تدبیر
چو مردی چار خاتم راست در خورد به یک خاتم چرا قانع شود مرد؟
خصوصا پادشاهان را که بی گفت بیاید هم نسب افزون و هم جفت
به خدمت گر قبولی یابد این راز دری از نیک خواهی کرده ام باز
چو آن خونابه قطره قطره در وجودش چو در و لعل بانو کرد در گوش
دل از یاقوت گوشش سفته تر گشت دو چشمش همچو گوشش پر گهر گشت
نهانی جست فرمانی ز درگاه که فرماید قران زهره با ماه
ز قصر لعل فرمان داد در حال که آرند آن نگار مشتری فال
سبک، فرمان پذیران در دویدند ز کان لعل گوهر بر کشیدند
رسانیدند با صد عزت و ناز به رضوان گاه تخت، آن حور طناز
خبر دادند عاشق را نهانی که کام دل رسید اکنون تو دانی
خضر خان کز چنان کامی خبر یافت خضر گوئی دوباره چشمه دریافت
لبش پر خنده چشم از گریه تر هم ز بس شادی شده حیران و در هم
در آن فرحت که شد جان نوش یار تنش می شد ز جان کهنه پیزار
روان شد چو خیال خویش بی خویش خیال دوست رهبر کرده در پیش
درون شد چون به خلوت گاه دل جوی دویده چار گشتش روی در روی
نظرها گرم و جانها در جگر بود خردها مست و دلها بی خبر بود
چو باز آمد شکیب هر دو لختی عمل پیوند ش بختی به بختی
شه گم گشته هوش و یافته جان بخندین خبر تش جانی گروگان
نهفته، با درونی خاصه ای چند نشست و عقد کابین کرد پیوند
ز درج دیده گوهرها برو ریخت نثار از گریهٔ شادی فرو ریخت
چنان شاهی و هوش از وی شده پاک چو درویشی که دری یابد از خاک
به شادی با نگار خویش بنشست شده از دست و زلف دوست بر دست
دو دل رخت هوس در جان درون برد جدائی از میان زحمت برون برد
فرو خفت از دل آتش های اندوه فرود آمد ز جان غمهای چون کوه
مقابل دل بدل آئینه شد باز ز لب جانها درون سینه شد باز
پریروی از برون آلودهٔ شرم درون سو شعلهای دوستی گرم
به سوی شاه خود دزدیده می دید گهی پیدا، گهی پوشیده می دید
رخی اندک به سبزی میل کرده بهاری از کف خضر آب خورده
روان سرو تر و سبز و جوان هم ندیده سبزهٔ و آب روان هم
تو گوئی رنگ سبزش گاه دیدن ز سبزی و تری خواهد چکیدن
همه طاووس هندی سبز وام است کزان گونه به زیبائی تمام است
تذ روان خراسان نغزسانند ولی طاوس هندی را چه مانند؟
پس از دیری که حیرت رخت بر بست هوای دل به عیاری کمر بست
درآمد عاشق شوریده مشتاق که تنگش در برآرد چون به غلطاق
حریر آبگون کرد از برش دور چو ابر از آفتاب و حله از حور
در آویخت چون باز شکاری که آویزد به کبک مرغزاری
گرفت اندر کنار آن سرو گلرنگ بسان برگ گل در غنچهٔ تنگ
پس از مهر خزانه دور شد پاس به لولو سفتن آمد نوک الماس
نمی شد ریسمان را راه در در که در ناسفته بود و ریسمان پر
چو در شد در شکوفه شاخ گلگون شکوفه خنده زد با گریهٔ خون
چنان در قفل سیمین شد کلیدش که شد تا پرهٔ دل ناپدیدش
به هم لعل و عقیقی داشته جفت عقیق از برمهٔ یاقوت می سفت
به چشمه غنچهٔ نیلوفری تر به صد حیله همی برد اندرون سر
چو کرد آن جوهری در گرم خیزی به درج لعل مروارید ریزی
خضر سیراب گشت اندر سپاهی چکید آب حیات از کام ماهی
چنین بزمی که دل سودای آن داشت مکرر شد که معنی جای آن داشت
چو آسود از دو جانب شعله را تاب در آن آسایش آمد هر دو را خواب
از آن پس شان نبود از بخت کاری بجز هر لحظه بوسی و کناری
ازین، کردن به دزدی سینه تسلیم وزو، تاراج کردن تودهٔ سیم
از این، بستن برو زلف کره گیر وز او گردن در آوردن به زنجیر
ازین، ساعد به دست او سپردن و زو، گل دستهٔ بر دست بردن
ز گاه شام تا صبح شب فروز شدی در خوش دلی شبهای شان روز
نهاده، چون دو گل، روئی به روئی نه محرم در میان، جز رنگ و بوئی
بهم پیوسته اندامی به اندام به آمیزش چو دو می در یکی جام
دو مست شوق با هم کرده سر خوش نه تشویشی به جز زلف مشوش
چه خوش روزی و فرخ روزگاری که یابد کام دل یاری ز یاری
گهی لب بر لبی چون قند ساید به دندان تمنا قند خاید
گهی خسپد به شادی دوش با دوش بنفشه در برو نسرین در آغوش
کند هر دم نگه بر روی ماهی که یابد جان نو در هر نگاهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه روایتی از وصال عاشق و معشوقی است که پس از سال‌ها دوری و انتظار، با وساطت و تدبیر یک بزرگ‌منش به هم می‌رسند. فضای کلی اثر آمیخته به حسرت و اشتیاق است که در نهایت با گشایش و به ثمر نشستنِ آرزوی قلبی شخصیت‌ها به سروری جان‌بخش بدل می‌شود.

شاعر در این ابیات با ظرافت به اهمیتِ وساطت برای گره‌گشایی از کار دلدادگان و اولویت داشتنِ پیوندهای عاطفی و انسانی بر ملاحظاتِ دنیوی تأکید ورزیده است. این اثر همچنین نمادی از گذار از تلخی هجران به شیرینی وصال است که به مددِ بخشندگی و نگاهِ تیزبینِ واسطه رخ می‌دهد.

معنای روان

چو خوش باشد که یابد تشنه دیر به گرمای بیابان شربتی سیر

چقدر دلپذیر است که شخصی تشنه پس از مدتی طولانی، در گرمای سوزان بیابان به آبی گوارا دست یابد.

نکته ادبی: دیر در اینجا به معنای زمان طولانی است.

حلاوت گیرد از شیرینیش کام جگر آسودگی یابد ز آشام

کام انسان از شیرینی آن نوشیدنی لذت می‌برد و جان و وجودش از نوشیدن آن به آرامش می‌رسد.

نکته ادبی: آشام به معنای نوشیدنی و عمل نوشیدن است.

چه خونها خورده باشد دل به صد جوش که ناگه نوش داروئی کند نوش

دلِ عاشق چه خون‌دلها که نخورده و چه جوشش‌ها که نکشیده است، تا سرانجام داروی شفابخشِ وصال را نوشیده است.

نکته ادبی: خون خوردن کنایه از رنج و غم کشیدن است.

خضر خانی کش از دیوان تقدیر مرادی در زمانی داشت تحریر

خضرخان کسی بود که در کتاب تقدیر الهی، مراد و خواسته‌ای داشت که در همان زمان مقرر برایش نوشته شده بود.

نکته ادبی: تحریر در اینجا به معنای نگارش و ثبت تقدیر است.

چو وقت آمد کزان کامش بود بهر بکان آن شربتش روزی شد از دهر

وقتی زمانِ بهره‌مندیِ او از این خواسته فرا رسید، آن شربتِ وصال از جانب روزگار نصیبش شد.

نکته ادبی: دهر به معنای روزگار و زمانه است.

گهر سنجی کزین گنجینهٔ در سفت ز مرد با گهر زینسان کند جفت

گوهرداری که در این گنجینه، مرواریدی را سوراخ کرد، مردِ با اصالت را این‌چنین با همتای خود پیوند می‌دهد.

نکته ادبی: سفتن به معنای سوراخ کردن مروارید است.

که آن آشفته دلداده در بند ز خورشیدی به ماهی گشته خرسند

او آن عاشقِ دل‌آشفته را که در بند عشق بود، از خورشیدی (معشوقی بلندمرتبه) به ماهی (همسری متناسب) خشنود ساخت.

نکته ادبی: خورشید و ماه استعاره از معشوق با رتبه‌های متفاوت است.

چو تنگ آمد ز خوناب درونی گره زد در درونش اشک خونی

هنگامی که عاشق از خون‌دل خوردنِ درونی به تنگ آمد، اشک‌های خونین در درونش گره خورد و سنگین شد.

نکته ادبی: خونابه استعاره از اشک‌های آمیخته به غم است.

به گوش محرمی کرد این گره باز که تا در پیش با نور یزدان راز

او این گره و غمِ درونی را برای کسی که محرم اسرار بود بازگو کرد، تا این راز را در پیشگاه خداوند مطرح کند.

نکته ادبی: محرم به معنای رازدار و نزدیک است.

هران سوزی که در دل داشت مستور بر آن سوزنده روشن کرد چون نور

هر سوز و گدازی که در دل پنهان داشت، آن شخصِ بزرگوار برایش همچون نور، روشن و آشکار ساخت.

نکته ادبی: مستور به معنای پوشیده و پنهان است.

به صد دلسوزی آن پروانه زان شمع روان شد کرده آتشها به دل جمع

آن عاشق پروانه‌وار با صد سوز و گداز، به سوی آن شمعِ هدایت روان شد و آتش‌های بسیاری را در دل گرد آورد.

نکته ادبی: پروانه نماد عاشق سوخته‌جان است.

شد اندر مجلس بانوی آفاق برون زد شعلهٔ زان دود عشاق

چون به محفلِ بانوی عالم (یا بانوی والامقام) وارد شد، از دودِ ناشی از عشقِ او شعله‌ای برون زد.

نکته ادبی: بانوی آفاق کنایه از زنی بزرگ‌منش و والامقام است.

به زاری گفت کای در پردهٔ شاه ز نور خود فگنده پرده بر ماه

با زاری به او گفت: ای کسی که در حریم پادشاهی هستی و با نور وجودت، پرده‌ای بر چهره ماه کشیده‌ای (ماه در برابر تو ناپیداست).

نکته ادبی: در پرده کنایه از حریم شاهی یا پوشیدگی است.

ز مهر شه بلندت باد پایه ز ظل ایزدت بر فرق سایه

به برکتِ شکوهِ پادشاه، پایه و مرتبه‌ات بلند باد و سایه لطف خدا همواره بر سرت مستدام باشد.

نکته ادبی: ظل به معنای سایه و استعاره از حمایت الهی است.

کجا شاید که با این بخت شاهی بود فرزندت اندر سینه کاهی؟

آیا سزاوار است که با چنین بخت و اقبالِ شاهانه‌ای، فرزندت در سینه دچار چنین اندوهِ کوچکی باشد؟

نکته ادبی: کاهی نماد چیزی ناچیز و استعاره از اندوه است.

تهی دستی بودنی تاجداری که بر کامی نباشد کامگاری

تهی‌دستی در زمان پادشاهی، چنان است که با وجودِ کامرانی، به مرادِ دل نرسی.

نکته ادبی: کامگاری به معنای به مراد رسیدن است.

مکش بهر برادر زاده، فرزند که آن رسمی، و این جانی است پیوند

به خاطر برادرزاده، به فرزند خود سخت نگیر و او را از عشق محروم نکن؛ چرا که رابطه فرزند با جان پیوند دارد و رابطه برادرزاده رسمی است.

نکته ادبی: جان در اینجا به معنای پیوند عمیق خونی و روحی است.

اگر چه، رنج خویشان رنج خویش است ولیکن، نی ز رنج خویش بیش است

اگرچه رنجِ خویشاوندان، رنجِ انسان است، اما هیچ‌کدام به اندازه رنجِ خودِ انسان نیست.

نکته ادبی: موازنه منطقی میان رنج خویشاوند و رنج شخصی.

در انگشت برادر گر خلد خار نه چون انگشت خویشت باشد آزار

اگر خاری به انگشتِ برادرت برود، به اندازه آزارِ انگشتِ خودت برایت دردناک نیست.

نکته ادبی: مثال برای تفاوتِ درکِ دردِ خویش و دیگری.

ز درد، ار چشم خواهر ریش باشد نه همچون درد چشم خویش باشد

اگر چشم خواهر از درد رنجور باشد، به اندازه دردِ چشم خود انسان برایش سنگین نخواهد بود.

نکته ادبی: ریش به معنای زخمی و دردناک است.

مکن چندان برادر زاده را مهر که یک سو تابی از فرزند خود چهر

به برادرزاده چنان مهری نورز که از فرزند خود رو برگردانی و از او غافل شوی.

نکته ادبی: چهر تابیدن کنایه از روی گرداندن و بی‌توجهی است.

هدف چار است مردان را به یک تیر اگر زین خسته گردد زن چه تدبیر

هدف برای مردان چهار است، اگر با یک تیر به یکی آسیب برسد، برای زن چه تدبیری می‌ماند؟

نکته ادبی: اشاره به تعدد زوجات و موازین شرعی زمانه.

چو مردی چار خاتم راست در خورد به یک خاتم چرا قانع شود مرد؟

چون برای مرد چهار همسر سزاوار و حلال است، چرا مرد باید تنها به یکی قانع باشد؟

نکته ادبی: خاتم استعاره از همسر است.

خصوصا پادشاهان را که بی گفت بیاید هم نسب افزون و هم جفت

به‌ویژه برای پادشاهان که بی‌هیچ سخنی، هم اصل و نسبِ نیکو و هم همسر مناسب برایشان فراهم می‌شود.

نکته ادبی: جفت به معنای همسر است.

به خدمت گر قبولی یابد این راز دری از نیک خواهی کرده ام باز

اگر این راز و درخواستِ من در درگاهت پذیرفته شود، دری از خیرخواهی و نیک‌اندیشی به رویم گشوده‌ای.

نکته ادبی: قبول یافتن کنایه از به اجابت رسیدنِ خواست است.

چو آن خونابه قطره قطره در وجودش چو در و لعل بانو کرد در گوش

چنانکه آن خونابه‌های اشک قطره‌قطره در وجودش جاری شد، بانوی دربار مانند مروارید و لعل در گوشِ او (به عنوان دستور یا حرف) قرار داد.

نکته ادبی: در و لعل استعاره از سخنان گران‌بها و سرنوشت‌ساز است.

دل از یاقوت گوشش سفته تر گشت دو چشمش همچو گوشش پر گهر گشت

دلِ او از یاقوتِ گوشش (سخنان بانو) سوراخ‌تر و آماده‌تر شد و چشمانش نیز همانند گوش‌هایش پر از گوهر (اشک) شد.

نکته ادبی: سفته به معنای سوراخ‌شده برای پذیرش پند است.

نهانی جست فرمانی ز درگاه که فرماید قران زهره با ماه

او در پنهانی فرمانی از دربار جست تا پادشاه دستورِ هم‌نشینی و وصال (زهره و ماه) را صادر کند.

نکته ادبی: زهره و ماه استعاره از دو عاشق است که به هم می‌پیوندند.

ز قصر لعل فرمان داد در حال که آرند آن نگار مشتری فال

از قصرِ لعل بلافاصله فرمان رسید که آن نگارِ خوش‌اقبال را بیاورند.

نکته ادبی: مشتری فال کنایه از کسی است که طالع نیک و خجسته دارد.

سبک، فرمان پذیران در دویدند ز کان لعل گوهر بر کشیدند

فرمان‌برداران به‌سرعت دویدند و آن گوهر را از معدن لعل (مخفیگاه) بیرون کشیدند.

نکته ادبی: کان لعل کنایه از جایگاه معشوق است.

رسانیدند با صد عزت و ناز به رضوان گاه تخت، آن حور طناز

آن حوریِ زیبا و دلربا را با عزت و احترام بسیار به محضرِ تختِ شاهانه رساندند.

نکته ادبی: رضوان‌گاه کنایه از جایگاه مقدس و باشکوه.

خبر دادند عاشق را نهانی که کام دل رسید اکنون تو دانی

به‌طور نهانی به عاشق خبر دادند که اکنون به کام دل رسیدی، دیگر خود دانی.

نکته ادبی: کام دل کنایه از وصال و آرزوست.

خضر خان کز چنان کامی خبر یافت خضر گوئی دوباره چشمه دریافت

خضرخان که از چنین کامیابی‌ای خبردار شد، گویی دوباره چشمه حیات (آب زندگانی) را پیدا کرده است.

نکته ادبی: خضر نماد کسی است که به عمر جاودان یا سعادت ابدی رسیده است.

لبش پر خنده چشم از گریه تر هم ز بس شادی شده حیران و در هم

لبش خندان بود و چشمش از شوق گریان؛ از شدت شادی حیران بود و حالش دگرگون شده بود.

نکته ادبی: تر بودن چشم در اینجا از شادی است نه غم.

در آن فرحت که شد جان نوش یار تنش می شد ز جان کهنه پیزار

در آن لحظه شادی که جانش به کام رسید، تنش داشت از شوق، مانند کفشِ کهنه می‌پوسید و از بین می‌رفت.

نکته ادبی: پیزار به معنای کفش کهنه است که استعاره از فرسودگی از شدت هیجان است.

روان شد چو خیال خویش بی خویش خیال دوست رهبر کرده در پیش

بی‌اختیار و بی‌پروایِ خود روان شد و خیالِ دوست، راهبر و پیشوای او در این مسیر بود.

نکته ادبی: بی‌خویش کنایه از از خود بی‌خود شدن است.

درون شد چون به خلوت گاه دل جوی دویده چار گشتش روی در روی

وقتی به خلوتگاهِ دل‌جویِ خود وارد شد، از شدت شوق چهار چشمی (با دقت و هیجان بسیار) به روی هم نگریستند.

نکته ادبی: روی در روی کنایه از مواجهه و وصال است.

نظرها گرم و جانها در جگر بود خردها مست و دلها بی خبر بود

نگاه‌ها گرم و جان‌ها در جگر غوطه‌ور بود، عقل‌ها مست و دل‌ها از خود بی‌خبر شده بودند.

نکته ادبی: جان در جگر بودن کنایه از اوجِ نزدیکی و صمیمیت است.

چو باز آمد شکیب هر دو لختی عمل پیوند ش بختی به بختی

چون بعد از مدتی آرام شدند، وصلتشان با خوش‌بختی و سعادت همراه گشت.

نکته ادبی: بختی به بختی کنایه از جفت شدنِ دو سرنوشتِ نیک است.

شه گم گشته هوش و یافته جان بخندین خبر تش جانی گروگان

شاه که هوش از سرش پریده بود و جانِ تازه‌ای یافته بود، در آن خبرِ خندان، جانش را گروگان گرفت.

نکته ادبی: گروگان گرفتن در اینجا به معنای در بندِ عشقِ هم بودن است.

نهفته، با درونی خاصه ای چند نشست و عقد کابین کرد پیوند

در خفا و با حضور چند شاهدِ خاص، نشستند و عقدِ نکاح را جاری کردند.

نکته ادبی: کابین به معنای مهریه و عقدنامه است.

ز درج دیده گوهرها برو ریخت نثار از گریهٔ شادی فرو ریخت

از صدفِ چشم، گوهرِ اشک ریخت و نثارِ شادی را بر زمین فرو پاشید.

نکته ادبی: درج دیده استعاره از چشم است.

چنان شاهی و هوش از وی شده پاک چو درویشی که دری یابد از خاک

چنان شاهی و هوشی که از او رفته بود، گویی مانند درویشی بود که گنجی گرانبها در خاک یافته باشد.

نکته ادبی: دری (مروارید) در اینجا استعاره از گنجِ وصال است.

به شادی با نگار خویش بنشست شده از دست و زلف دوست بر دست

با شادی کنار نگارِ خود نشست و دست در زلفِ دوست داشت و کامروا بود.

نکته ادبی: از دست و زلف دوست بر دست کنایه از تسلط بر معشوق و وصال است.

دو دل رخت هوس در جان درون برد جدائی از میان زحمت برون برد

آن دو دل، رختِ آرزو را به درونِ جان بردند و جدایی را از میانِ خود بیرون راندند.

نکته ادبی: زحمت به معنای مانع و مزاحم است.

فرو خفت از دل آتش های اندوه فرود آمد ز جان غمهای چون کوه

آتش‌های اندوه از دل خاموش شد و غم‌های کوهسارگونه از جان فرود آمد و سبک گشت.

نکته ادبی: کوه استعاره از غم‌های سنگین است.

مقابل دل بدل آئینه شد باز ز لب جانها درون سینه شد باز

دل‌ها در برابر هم آینه‌وار شفاف شدند و رازهای درون از لب‌ها به سینه یکدیگر بازگو شد.

نکته ادبی: آینه شدن کنایه از صداقت و صمیمیتِ کامل است.

پریروی از برون آلودهٔ شرم درون سو شعلهای دوستی گرم

آن پری‌روی از بیرون شرمگین و آلوده به حیا بود، اما در درونش شعله‌های عشق گرم بود.

نکته ادبی: آلوده به شرم به معنای متصف بودن به حیا است.

به سوی شاه خود دزدیده می دید گهی پیدا، گهی پوشیده می دید

دزدانه به شاهِ خود می‌نگریست؛ گاه آشکار و گاه پنهانی به او چشم می‌دوخت.

نکته ادبی: دزدیده نگریستن کنایه از نگاهِ حیاآلودِ عاشقانه است.

رخی اندک به سبزی میل کرده بهاری از کف خضر آب خورده

چهره‌ای داشت که اندکی به سبزی (لطافتِ خطِ چهره یا جوانی) گراییده بود، گویی بهاری بود که از دستِ خضر آب خورده است.

نکته ادبی: سبزی کنایه از طراوت و جوانی و خضر نمادِ آبِ زندگانی است.

روان سرو تر و سبز و جوان هم ندیده سبزهٔ و آب روان هم

معشوق چنان سروی جوان، تازه و باطراوت است که گویی حتی سبزه و آبِ روان هم پیش از این چنین طراوتی را به خود ندیده‌اند.

نکته ادبی: روان سرو: ترکیب وصفی که در آن سرو به خرامانی و جوانی تشبیه شده است.

تو گوئی رنگ سبزش گاه دیدن ز سبزی و تری خواهد چکیدن

رنگِ سبز و طراوتِ چهره‌اش چنان است که وقتی به او می‌نگری، گویی این سبزی و شادابی از شدتِ تازگی در حال چکیدن است.

نکته ادبی: تشبیه رنگ چهره به سبزی و طراوت؛ نوعی غلو در وصف زیبایی.

همه طاووس هندی سبز وام است کزان گونه به زیبائی تمام است

تمامِ طاووس‌های هندی، که به زیبایی شهرت دارند، وام‌دارِ زیباییِ او هستند و کمالِ زیباییِ آن‌ها در برابر او ناچیز است.

نکته ادبی: طاووس هندی: نماد زیبایی و رنگارنگی در ادبیات کهن.

تذ روان خراسان نغزسانند ولی طاوس هندی را چه مانند؟

تذرو (قرقاول) خراسان نیز زیبا و خوش‌قد و قامت است، اما در برابرِ طاووس هندی (معشوق) چه جای مقایسه دارد؟

نکته ادبی: تذرو: پرنده‌ای از خانواده قرقاولان که در شعر فارسی نماد زیبایی و خرامیدن است.

پس از دیری که حیرت رخت بر بست هوای دل به عیاری کمر بست

پس از مدتی که عاشق در حیرت و بهتِ زیباییِ معشوق مانده بود، سرانجام دلش را به دریا زد و با زرنگی و هوشمندی برای رسیدن به وصال اقدام کرد.

نکته ادبی: عیاری: زیرکی و رندی؛ اینجا به معنای جسارت در اقدام عاشقانه است.

درآمد عاشق شوریده مشتاق که تنگش در برآرد چون به غلطاق

عاشقِ شوریده و مشتاق به پیش آمد تا همچون کسی که می‌خواهد غنیمتی را به چنگ آورد، او را در آغوش بگیرد.

نکته ادبی: غلطاق: به معنای چنگ زدن و به زور ربودن؛ استعاره از در آغوش کشیدنِ محکم.

حریر آبگون کرد از برش دور چو ابر از آفتاب و حله از حور

لباسِ ظریف و آبی‌رنگِ او را کنار زد، همان‌طور که ابر از جلوی خورشید کنار می‌رود یا پوشش (حله) از جلوی حور برداشته می‌شود.

نکته ادبی: آبگون: به رنگ آب، کنایه از لباس ابریشمی یا لطیف.

در آویخت چون باز شکاری که آویزد به کبک مرغزاری

همانند بازِ شکاری که بر کبکِ مرغزار حمله می‌برد و آن را می‌گیرد، بر او آویخت.

نکته ادبی: تشبیه عاشق و معشوق به باز و کبک، نمادی از شکار و صید در بستر عاشقانه.

گرفت اندر کنار آن سرو گلرنگ بسان برگ گل در غنچهٔ تنگ

او را در کنار خود گرفت و در آغوش کشید، درست همان‌گونه که برگِ گل، غنچه‌ی تنگ را در میان می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به غنچه؛ نمادی از ظرافت و بکارت.

پس از مهر خزانه دور شد پاس به لولو سفتن آمد نوک الماس

پس از پایان یافتنِ ملاحظات و شرم، نوکِ الماسِ عاشق برای سوراخ کردنِ مرواریدِ (وجودِ) معشوق دست به کار شد.

نکته ادبی: استعاره‌یِ سفتنِ لؤلؤ (مروارید) کنایه از زفاف و وصالِ کامل است.

نمی شد ریسمان را راه در در که در ناسفته بود و ریسمان پر

در ابتدا مسیر برای نفوذ سخت بود، چرا که معشوق دست‌نخورده و بکر بود و موانعِ بسیاری وجود داشت.

نکته ادبی: ناسفته: سوراخ نشده (بکر)؛ استعاره از بکارت.

چو در شد در شکوفه شاخ گلگون شکوفه خنده زد با گریهٔ خون

هنگامی که شاخه‌ی گلگون در شکوفه نفوذ کرد، شکوفه با آمیزه‌ای از درد و لذت (خنده‌یِ همراه با گریه‌ی خونین) واکنش نشان داد.

نکته ادبی: استعاره از دردِ نخستین آمیزش.

چنان در قفل سیمین شد کلیدش که شد تا پرهٔ دل ناپدیدش

کلیدِ (عاشق) چنان در قفلِ سیمینِ (معشوق) جای گرفت که گویی تا اعماقِ جانش فرو رفت.

نکته ادبی: قفل و کلید: نمادِ کناییِ اندام‌های جنسی.

به هم لعل و عقیقی داشته جفت عقیق از برمهٔ یاقوت می سفت

لعل و عقیق را به هم جفت کرد و عقیق (لب یا اندام معشوق) از مته‌ی یاقوت (عاشق) متأثر شد.

نکته ادبی: استعاره از اوجِ لذت در آمیزش.

به چشمه غنچهٔ نیلوفری تر به صد حیله همی برد اندرون سر

مانندِ غنچه‌ی نیلوفر که در چشمه است، با صد ترفند و ظرافتِ عاشقانه، سرِ خود را درون برد.

نکته ادبی: اشاره به حرکت‌های ظریف و ماهرانه‌یِ عاشقانه.

چو کرد آن جوهری در گرم خیزی به درج لعل مروارید ریزی

وقتی آن جواهرساز با شور و حرارت کارش را آغاز کرد، شروع به ریختنِ مروارید در درجِ لعل کرد.

نکته ادبی: استعاره از انزال و لذتِ وافر.

خضر سیراب گشت اندر سپاهی چکید آب حیات از کام ماهی

خضر (عاشق) در سپاهِ وصال سیراب شد و آبِ حیات از دهانِ ماهی (معشوق) چکید.

نکته ادبی: خضر: نمادِ جویندگانِ آبِ حیات (وصال).

چنین بزمی که دل سودای آن داشت مکرر شد که معنی جای آن داشت

این بزم که دلِ عاشق همواره سودای آن را داشت، تکرار شد زیرا معنای عشق در چنین وصالی نهفته بود.

نکته ادبی: اشاره به تکرارِ لحظاتِ عاشقانه.

چو آسود از دو جانب شعله را تاب در آن آسایش آمد هر دو را خواب

زمانی که شعله‌یِ آتشِ اشتیاقِ هر دو آرام گرفت، آن آرامش منجر به خوابِ خوش برای هر دو شد.

نکته ادبی: استعاره از فروکش کردنِ میلِ تندِ جسمانی پس از وصال.

از آن پس شان نبود از بخت کاری بجز هر لحظه بوسی و کناری

پس از آن، بختِ آن‌ها جز این کار نداشت که هر لحظه یکدیگر را ببوسند و در آغوش بگیرند.

نکته ادبی: توصیفِ تداومِ عشق پس از مرحله‌ی نخستین.

ازین، کردن به دزدی سینه تسلیم وزو، تاراج کردن تودهٔ سیم

معشوق سینه را به دزدی تسلیم می‌کرد و عاشق، این توده‌ی سیمین (پستان‌ها) را به تاراج می‌برد.

نکته ادبی: توده‌ی سیم: استعاره از سینه‌های سفید و سیم‌گونِ معشوق.

از این، بستن برو زلف کره گیر وز او گردن در آوردن به زنجیر

معشوق زلفِ پیچ‌درپیچ را بر گردنِ عاشق می‌بست و عاشق، گردن در زنجیرِ عشقِ او می‌آورد.

نکته ادبی: زلف کره گیر: زلفِ گره‌خورده و پیچ‌دار.

ازین، ساعد به دست او سپردن و زو، گل دستهٔ بر دست بردن

معشوق ساعدش را به دستِ او می‌سپرد و عاشق گل‌دسته‌یِ (دستِ) او را به دست می‌گرفت.

نکته ادبی: گل‌دسته: استعاره از دستانِ لطیف.

ز گاه شام تا صبح شب فروز شدی در خوش دلی شبهای شان روز

از شامگاه تا صبحِ روشن، شب‌های‌شان در خوش‌دلی به روز می‌رسید.

نکته ادبی: ایهام در 'شب‌های شان روز': اشاره به کوتاهیِ شب در خوش‌گذرانی و گذشتنِ زمان.

نهاده، چون دو گل، روئی به روئی نه محرم در میان، جز رنگ و بوئی

همانند دو گل، صورت به صورتِ یکدیگر نهاده بودند و میان‌شان جز عطر و رنگِ عشق، هیچ محرمی نبود.

نکته ادبی: تشبیه صورتِ عاشق و معشوق به دو گل.

بهم پیوسته اندامی به اندام به آمیزش چو دو می در یکی جام

اندام‌هایشان چنان به هم پیوسته بود که در آمیزش، مانندِ دو نوع شرابِ متفاوت در یک جام، یکی شده بودند.

نکته ادبی: تشبیه اتحادِ دو عاشق به دو می در یک جام؛ نماد وحدتِ وجود در عشق.

دو مست شوق با هم کرده سر خوش نه تشویشی به جز زلف مشوش

هر دو مستِ شوق بودند و جز پریشانیِ زلفِ یکدیگر، هیچ تشویش و نگرانی‌ای نداشتند.

نکته ادبی: زلف مشوش: کنایه از آشفتگیِ ناشی از بازی‌های عاشقانه.

چه خوش روزی و فرخ روزگاری که یابد کام دل یاری ز یاری

چه روزگارِ خوش و فرخنده‌ای است زمانی که یاری به کامِ دلِ خود از یارش می‌رسد.

نکته ادبی: تغزل و بیانِ لذتِ وصال.

گهی لب بر لبی چون قند ساید به دندان تمنا قند خاید

گاهی لب بر لبِ هم می‌ساییدند و با دندانِ تمنا، قندِ (لذتِ) بوسه را می‌خاییدند.

نکته ادبی: تمنا: اینجا به معنایِ میل و اشتیاقِ شدید.

گهی خسپد به شادی دوش با دوش بنفشه در برو نسرین در آغوش

گاهی در شادی، دوشادوشِ هم می‌خفتند؛ در حالی که بنفشه (زلف) بر سینه و نسرین (گلِ چهره) در آغوش بود.

نکته ادبی: استعاره از بنفشه و نسرین به عنوانِ نمادهای زیبایی و عطر.

کند هر دم نگه بر روی ماهی که یابد جان نو در هر نگاهی

هر لحظه به چهره‌ی چون ماهِ یکدیگر نگاه می‌کردند تا در هر نگاه، جانِ تازه‌ای بیابند.

نکته ادبی: چهره‌ی ماهی: تشبیه چهره به ماهِ درخشان.