دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۷۹ - صفت بهار، و گلگشت شجرهٔ بلند بالش مملکت والا خضر خان طوبی له، در باغ بهشت آسا، و بسوی گلهای کرنه گذشتن، و بوی دوست باز یافتن، و هوش به باد دادن

امیرخسرو دهلوی
صبا چون باغ را پیرایه نو کرد دل بلبل به روی گل گرو کرد
درین موسم که از دل های پر سوز به شسته گرد غم باران نوروز
دل شاه از جدائی ریش مانده گرفتار هوای خویش مانده
اگر بشنیدی از مرغی نوائی برآوردی به درد از سینه وائی
به هر سوی که ابری سر کشیدی چو ابراز دیده بارانش چکیدی
تمام ار باز رانم شرح این حال نگوم حال یک شب تا به یک سال
به فردوس حرم باغیت دلکش که فردوس ارم نبود چنان خوش
به کشور، هر کجا، نادر نهالی درو نوشیده از کوثر زلالی
ز گلهای خراسان گونه گونه نموده هر یکی دیگر نمونه
دمیده برگ نازک یاسمین را لباس پرنیان داده زمین را
بر آب نسترن نسرین شکرخند چو دو هم شیرهٔ نزدیک مانند
ز گلهای تر هندوستان هم شده سر گشته با دو بوستان هم
گل کوزه که دور چرخ گردان پدید از خاک پاک هند کرد آن
گل صد برگ را خوبی ز حد بیش نموده صدق ورق دیباچهٔ خویش
بسان دفتر شیرازه بسته ز هر برگش سرشک شیر جسته
اگر چه پارسی نامند اینها ولی در هند زادند از زمینها
گر این گل در دیار پارسی زاد، چرا زونیست در گفتارشان یاد؟
بسی گلهای دیگر هندوی نام کز ایشان بود برد مشک خطا وام
قرنفل هم ز هند ستانست ور دی که از نام عرب شد شهر گردی
گل ما را به هندی نام زشت است و گر نه هر گلی باغ بهشت است
گر این گل خواستی در روم یا شام که بودی پارسی یا تازیش نام
کدامی گل چنین باشد که سالی دهد بو دور مانده از نهالی
بتان هند را نسبت همین است به هر یک موی شان صد ملک چین است
چه یاد آری سپید و سرخ را روی چو گلهای خراسان رنگ بی بوی
و گر پرسی خبر از روم و از روس از ایشان نیز ناید لابه و لوس
سپید و سرو همچون کندهٔ یخ کز ایشان رم خورد کانون دوزخ
خطای تنگ چشم و پست بینی مغل را چشم و بینی خود نه بینی
لب تا تار خود خندان نباشد ختن را خود نمک چندان نباشد
به مصر و روم هم سیمین خدانند ولی چستی و چالاکی ندانند
اگر چه بیشتر هندوستان زاد به سبزی می زند چون سرو آزاد
ولی بسیار با شد سبزهٔ تر به لطف از لاله و نسرین نکوتر
بسی زیبا کنیز سبز فام است که صد چون سرو آزادش غلام است
نه چون طاوس بی دنبال زشت اند که در خوبی چو طاوس بهشت اند
سه گونه رنگ هندوستان زمین است سیاه وسبز گندم گون همین است
به گندم گونست میل آدمی زاد که این فتنه ز آدم یافت بنیاد
یکی گندم به کام اندر نمک ده ز صد قرص سپیدی بی نمک به
سیه را خود بریده جایگاه است که اندر دیده هم مردم سیاه است
ز بهر دیده با ید سرمه را سود سپیده عارضی رنگی است بی سود
ازین هر دو نکوتر رنگ سبز است که زیب اختران ز او رنگ سبز است
به رنگ سبز رحمت ها سرشت است که رنگ سبز پوشان بهشت است
دل اندر سبزه ها بی گل شکیباست گلی بی سبزه در بستان نه زیباست
به رنگ سبز زین بهتر چه مقدار که از نام خضر خان دارد آثار
خدایا تا گیاها سبز رویست خضر در باغ و سبزه چشمه جویست
خضر خان با دو دیولدی رانی به هم چو خضر و آب زندگانی
خضر خانی که نورسته درختش به آب زندگی پرورده بختش
گلش بی آب از تاب درونی جگر باران ز نرگسهای خونی
در آن خرم بهار خاطر افروز بگردان چمن می گشت یک روز
چو مرغان نالهای زار می کرد دل مرغان باغ افگار می کرد
ز آهی کز دل غمناک می زد همه گلها گریبان چاک می زد
گل کر نه شگفته بر درختان به بوی خوش چو خلق نیک بختان
چو در رفت آن نسیم اندر دماغش به سینه تازه شد دیرینه داغش
به زاری گفت کای گل کاشکی من گیاهی بودمی، چون تو، به گلشن
که تو آنجا گذر داری و من نی گل آنجا محرم است و نارون نی
از آن گل کاوست در صد پردهٔ مستور من مسکین به بوئی قانع از دور
چه بختست این که تو از بخشش غیب خزی که در گریبان گاه در جیب
جوابش را دهان کر نه بشگفت که آخر کرنه هم بشنوم گفت
بدو گویم هر آن رازی که گویی بجویم زو هر آن حاجت که جوئی
پس آنگه گفت شه با صد خرابی که هر باری که آنجا بار یابی
بگوئی از من نادیده کامی به صد خون دل آلوده، سلامی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر که در زمره منظومه‌های عاشقانه جای می‌گیرد، با تصویرسازی‌های بدیع از طبیعت و فصل بهار آغاز می‌شود و شاعر از خلال توصیف گل‌ها و باغ‌ها، به ستایش زیبایی‌شناسی هند و مقایسه آن با دیگر اقلیم‌ها می‌پردازد. فضا در ابتدا مملو از طراوت طبیعت است، اما به تدریج با ورود مضامین هجران و دلتنگی شاهزاده، به بستری برای بیان احوالات درونی و رنج‌های عاشقانه تبدیل می‌شود.

در بخش‌های میانی، شاعر با ظرافتی خاص به تبیینِ جایگاه اقلیم هند و زیبایی‌های منحصربه‌فرد آن می‌پردازد و در نهایت، با پیوند زدن نمادهای رنگ سبز به شخصیتِ «خضرخان» و معشوقش «دول‌رانی»، فضای توصیفی را به روایتی داستانی و عاشقانه سوق می‌دهد که در آن طبیعت نیز با اندوه عاشق هم‌نوا می‌شود.

معنای روان

صبا چون باغ را پیرایه نو کرد دل بلبل به روی گل گرو کرد

وقتی نسیم صبا دوباره به باغ جامه نو پوشاند و آن را آراست، دلِ بلبل نیز گرفتارِ عشقِ گل شد.

نکته ادبی: صبا: نسیم سحری، پیرایه: زینت و آرایش.

درین موسم که از دل های پر سوز به شسته گرد غم باران نوروز

در این فصل که باران نوروزی، گرد و غبار غم را از دل‌های پردرد می‌شوید و پاک می‌کند.

نکته ادبی: موسم: زمان و فصل، استعاره از نوشدگی.

دل شاه از جدائی ریش مانده گرفتار هوای خویش مانده

دلِ شاه از دوری معشوق زخمی است و در بندِ عشقِ خویش گرفتار مانده است.

نکته ادبی: ریش: زخمی و مجروح، استعاره از درد هجران.

اگر بشنیدی از مرغی نوائی برآوردی به درد از سینه وائی

اگر شاه نوایی از پرنده‌ای می‌شنید، از شدت دردی که در سینه داشت، فریاد و ناله‌ای برمی‌آورد.

نکته ادبی: نوا: آواز، وای: فریاد دردآلود.

به هر سوی که ابری سر کشیدی چو ابراز دیده بارانش چکیدی

به هر سمتی که ابری در آسمان حرکت می‌کرد، چشمانِ او نیز همچون آن ابر، شروع به باریدن اشک می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه: باران چشم به باران آسمان.

تمام ار باز رانم شرح این حال نگوم حال یک شب تا به یک سال

اگر بخواهم شرح کامل این حال را بازگو کنم، حتی در طول یک سال هم نمی‌توانم داستان یک شبِ آن را بگویم.

نکته ادبی: مبالغه در طولانی بودن شرح احوالات.

به فردوس حرم باغیت دلکش که فردوس ارم نبود چنان خوش

در آن بهشتِ حرم، باغی دل‌انگیز وجود داشت که حتی باغ ارم نیز به زیبایی آن نبود.

نکته ادبی: اشاره اساطیری به باغ ارم به عنوان نماد زیبایی.

به کشور، هر کجا، نادر نهالی درو نوشیده از کوثر زلالی

در آن سرزمین، هر نهالِ نادری که می‌دیدی، انگار از آبِ زلالِ کوثر نوشیده بود.

نکته ادبی: اشاره دینی به کوثر به عنوان آب حیات‌بخش.

ز گلهای خراسان گونه گونه نموده هر یکی دیگر نمونه

گل‌های رنگارنگِ خراسان، هر کدام برای دیگری یک نمونه و سرمشق بودند.

نکته ادبی: اشاره به تنوع و زیبایی گل‌ها.

دمیده برگ نازک یاسمین را لباس پرنیان داده زمین را

برگ‌های ظریف یاسمن روییده بود و زمین را همچون لباسی از حریر و پرنیان پوشانده بود.

نکته ادبی: تشبیه زمین به پوشش پرنیان.

بر آب نسترن نسرین شکرخند چو دو هم شیرهٔ نزدیک مانند

گل نسرین بر لبِ آب همچون کسی که به خنده شیرین می‌خندد جلوه‌گر بود، گویی دو گلِ هم‌خانواده در کنار هم هستند.

نکته ادبی: تشخیص: گل به مثابه انسانی خندان.

ز گلهای تر هندوستان هم شده سر گشته با دو بوستان هم

گل‌های تَر و تازه‌ی هندوستان نیز، دو بوستان را با هم سرگشته و حیرانِ زیبایی خود کرده‌اند.

نکته ادبی: کنایه از کثرت و زیبایی گل‌های هند.

گل کوزه که دور چرخ گردان پدید از خاک پاک هند کرد آن

گلی که گردونِ زمانه، آن را از خاک پاک هند پدید آورد.

نکته ادبی: کنایه از آفرینش توسط روزگار.

گل صد برگ را خوبی ز حد بیش نموده صدق ورق دیباچهٔ خویش

گل صدبرگ چنان زیبایی بی‌حدی دارد که گویی دیباچه و مقدمه زیباییِ خویش را اثبات کرده است.

نکته ادبی: تشبیه گل به کتابی با دیباچه.

بسان دفتر شیرازه بسته ز هر برگش سرشک شیر جسته

همچون دفتری که شیرازه شده باشد، از هر برگش اشکی مانند شیرِ سفید جاری بود.

نکته ادبی: تصویرسازی از قطرات شبنم بر روی گلبرگ.

اگر چه پارسی نامند اینها ولی در هند زادند از زمینها

اگرچه این‌ها را پارسی می‌نامند، اما در اصل زادگاهشان از زمین‌های هند است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت نام‌گذاری و خاستگاه جغرافیایی.

گر این گل در دیار پارسی زاد، چرا زونیست در گفتارشان یاد؟

اگر این گل در دیار پارسیان روییده بود، چرا در گفتار و اشعار آنان یادی از آن نیست؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای اثبات خاستگاه هندی.

بسی گلهای دیگر هندوی نام کز ایشان بود برد مشک خطا وام

گل‌های هندیِ بسیاری وجود دارند که مشکِ خطا (مشهورترین عطر) از آن‌ها وام می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه مبالغه‌آمیز بوی گل به مشک.

قرنفل هم ز هند ستانست ور دی که از نام عرب شد شهر گردی

گل قرنفل نیز اگرچه نامش عربی است، اما از سرزمین هند است.

نکته ادبی: واژه‌شناسی و جغرافیا.

گل ما را به هندی نام زشت است و گر نه هر گلی باغ بهشت است

گل ما در زبان هندی نام زشتی دارد، وگرنه هر گلی در این باغ، همچون باغ بهشت است.

نکته ادبی: تضاد بین نام و ذات.

گر این گل خواستی در روم یا شام که بودی پارسی یا تازیش نام

اگر این گل را در روم یا شام می‌خواستی، یا نام پارسی بر آن بود یا نامی تازی (عربی).

نکته ادبی: مقایسه نام‌گذاری در مناطق مختلف.

کدامی گل چنین باشد که سالی دهد بو دور مانده از نهالی

کدام گل است که مانند این، حتی وقتی از ریشه و نهال جدا می‌شود، سال‌ها بوی خوش خود را حفظ کند؟

نکته ادبی: پرسش برای اثبات برتری گل‌های هند.

بتان هند را نسبت همین است به هر یک موی شان صد ملک چین است

زیبارویان هند این‌چنین‌اند که هر تار مویشان به اندازه صد سرزمین چین ارزش و زیبایی دارد.

نکته ادبی: مبالغه در وصف زیبایی.

چه یاد آری سپید و سرخ را روی چو گلهای خراسان رنگ بی بوی

اگر از روی سپید و سرخ سخن بگویی، مانند گل‌های خراسان رنگ دارند اما بی‌بو هستند.

نکته ادبی: مقایسه زیبایی ظاهری با فضیلت باطنی (بو).

و گر پرسی خبر از روم و از روس از ایشان نیز ناید لابه و لوس

و اگر از زیبایی‌های روم و روس بپرسی، از آن‌ها نیز نه لطف و نه نوازشِ عاشقانه‌ای برمی‌آید.

نکته ادبی: نقد زیبایی‌های سرد و بی‌روح.

سپید و سرو همچون کندهٔ یخ کز ایشان رم خورد کانون دوزخ

آن‌ها همچون کُنده‌ای از یخ سپید و سرد هستند که حتی آتش جهنم از سردیِ آن‌ها می‌گریزد.

نکته ادبی: تشبیه مبالغه‌آمیز به یخ.

خطای تنگ چشم و پست بینی مغل را چشم و بینی خود نه بینی

چشمان تنگ و بینیِ پهنِ آن‌ها را (خطا) نبین، مغول نیز چشم و بینی خودش را دارد (عیب دارد).

نکته ادبی: اشاره به تفاوت‌های نژادی و زیبایی‌شناسی.

لب تا تار خود خندان نباشد ختن را خود نمک چندان نباشد

اگر لب و دهانِ خندان نداشته باشد، زیباییِ ختن (نماد زیبایی) چندان ارزش و نمکی ندارد.

نکته ادبی: کنایه از اهمیتِ تبسم در زیبایی.

به مصر و روم هم سیمین خدانند ولی چستی و چالاکی ندانند

در مصر و روم نیز زیبارویان سیمین‌تنی هستند، اما چابکی و چالاکیِ هندیان را ندارند.

نکته ادبی: تمایز قائل شدن بین زیبایی ایستا و زیبایی پویا.

اگر چه بیشتر هندوستان زاد به سبزی می زند چون سرو آزاد

اگرچه زیبارویان بیشتر در هندوستان زاده می‌شوند، اما همچون سرو آزاد، قامت و رنگی موزون دارند.

نکته ادبی: تشبیه قد و قامت به سرو.

ولی بسیار با شد سبزهٔ تر به لطف از لاله و نسرین نکوتر

اما سبزه و گندم‌گونیِ تر و تازه، از نظر لطف و زیبایی از گل لاله و نسرین برتر است.

نکته ادبی: ترجیح زیباییِ گندم‌گون بر زیبایی‌های کلیشه‌ای.

بسی زیبا کنیز سبز فام است که صد چون سرو آزادش غلام است

کنیزان سبزه و گندم‌گونی هستند که صدها سرو آزاد در برابر زیبایی آن‌ها غلام محسوب می‌شوند.

نکته ادبی: مبالغه در برتری زیبایی.

نه چون طاوس بی دنبال زشت اند که در خوبی چو طاوس بهشت اند

آن‌ها مانند طاووسِ بی‌دنبال زشت نیستند، بلکه در زیبایی مانند طاووس‌های بهشتی‌اند.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی و جلالت.

سه گونه رنگ هندوستان زمین است سیاه وسبز گندم گون همین است

سه نوع رنگ در زمین هندوستان وجود دارد: سیاه، سبز (گندم‌گون) و همین‌طور رنگ‌های میانه.

نکته ادبی: دسته‌بندی رنگی پوست.

به گندم گونست میل آدمی زاد که این فتنه ز آدم یافت بنیاد

میلِ آدمی‌زاد بیشتر به سمت رنگ گندم‌گون است، چرا که این فتنه از زمان آدم ابوالبشر وجود داشته است.

نکته ادبی: اشاره به داستان آفرینش و میل ذاتی.

یکی گندم به کام اندر نمک ده ز صد قرص سپیدی بی نمک به

یک نان گندم که به کام لذیذ و نمکین باشد، از صد قرص نان سفید بی‌مزه بهتر است.

نکته ادبی: کنایه از ارزش باطن بر ظاهر.

سیه را خود بریده جایگاه است که اندر دیده هم مردم سیاه است

رنگ سیاه هم جایگاه ویژه‌ای دارد، چرا که مردمکِ چشم که بینا است، سیاه است.

نکته ادبی: استدلال منطقی برای اثبات ارزش رنگ سیاه.

ز بهر دیده با ید سرمه را سود سپیده عارضی رنگی است بی سود

برای بینایی باید سرمه (سیاه) را به کار برد؛ سفیدیِ عارض (صورت) رنگی بی‌فایده است.

نکته ادبی: ترجیح رنگ سیاه در کارکرد چشم.

ازین هر دو نکوتر رنگ سبز است که زیب اختران ز او رنگ سبز است

از میان همه این‌ها، رنگ سبز از همه نکوتر است، چرا که زیبایی ستارگان نیز از همین رنگ است.

نکته ادبی: اعتلای نمادین رنگ سبز.

به رنگ سبز رحمت ها سرشت است که رنگ سبز پوشان بهشت است

در رنگ سبز، رحمت نهفته است، چرا که بهشتیان نیز سبزپوش هستند.

نکته ادبی: اشاره دینی به رنگ سبز بهشتی.

دل اندر سبزه ها بی گل شکیباست گلی بی سبزه در بستان نه زیباست

دل در میان سبزه بدون گل شکیباست، اما گل بدون سبزه در باغ زیبا نیست.

نکته ادبی: تأکید بر همنشینی گل و سبزه.

به رنگ سبز زین بهتر چه مقدار که از نام خضر خان دارد آثار

چه رنگی بالاتر از رنگ سبز است که آثارِ نامِ «خضرخان» را در خود دارد؟

نکته ادبی: ایهام: خضر به معنای سبز و همچنین نام شخصیت.

خدایا تا گیاها سبز رویست خضر در باغ و سبزه چشمه جویست

خدایا تا زمانی که گیاه در زمین سبز می‌روید، خضر در باغ و سبزه در کنار چشمه‌سار باقی باشد.

نکته ادبی: تداعی خضر با سبزی و حیات.

خضر خان با دو دیولدی رانی به هم چو خضر و آب زندگانی

خضرخان در کنار دول‌رانی، مانند خضر و آب زندگانی هستند.

نکته ادبی: تشبیه شخصیت‌ها به خضر و آب حیات.

خضر خانی که نورسته درختش به آب زندگی پرورده بختش

خضرخانی که نهالِ وجودش نورسیده است و بختش با آب حیات پرورش یافته است.

نکته ادبی: استعاره از کمال و جاودانگی.

گلش بی آب از تاب درونی جگر باران ز نرگسهای خونی

گلِ او که از تابشِ درون بی‌آب شده، و جگرش از نرگس‌های (چشمان) خونین، بارانی شده است.

نکته ادبی: تشبیه چشم به نرگس و اشک به باران.

در آن خرم بهار خاطر افروز بگردان چمن می گشت یک روز

در آن بهارِ خرم و شادی‌بخش، روزی در چمن قدم می‌زد.

نکته ادبی: توصیف فضا برای روایت داستان.

چو مرغان نالهای زار می کرد دل مرغان باغ افگار می کرد

او چنان با سوز و گداز می‌نالید که دلِ پرندگان باغ را هم آزرده و مجروح می‌کرد.

نکته ادبی: تأثیرگذاری ناله عاشق بر طبیعت.

ز آهی کز دل غمناک می زد همه گلها گریبان چاک می زد

از آهی که از دلِ غمگینش برمی‌کشید، همه گل‌های باغ گریبان چاک می‌کردند.

نکته ادبی: تشخیص: شکفته شدن گل‌ها به معنای گریبان چاک کردن از غم عاشق.

گل کر نه شگفته بر درختان به بوی خوش چو خلق نیک بختان

حتی گل‌هایی که بر درختان هنوز شکفته نشده بودند، به خاطر بوی خوششان، مانند اخلاقِ نیکوکاران و سعادتمندان بودند.

نکته ادبی: تشبیه بوی گل به خلق نیکو.

چو در رفت آن نسیم اندر دماغش به سینه تازه شد دیرینه داغش

وقتی آن نسیمِ صبحگاهی به مشامِ او رسید، داغِ قدیمی و کهنه‌ای که در سینه‌اش نهفته بود، دوباره تازه و زنده شد.

نکته ادبی: واژه دماغ در ادبیات کهن علاوه بر بینی، به معنایِ باطن، ذهن و جایگاهِ احساسات نیز به کار می‌رود.

به زاری گفت کای گل کاشکی من گیاهی بودمی، چون تو، به گلشن

عاشق با سوز و گداز گفت: ای گل، کاش من هم گیاهی بودم که در این گلستان، درست مثلِ تو می‌روییدم.

نکته ادبی: استفاده از آرزو (کاشکی) برای بیانِ تمنایِ تغییرِ ماهیت جهتِ نزدیک شدن به معشوق.

که تو آنجا گذر داری و من نی گل آنجا محرم است و نارون نی

زیرا تو در آن جایگاهِ عزیز راه داری و من ندارم؛ در آن گلستان، گل محرمِ اسرار و همدم است اما درختِ نارون (که استعاره از عاشق است) چنین جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: نارون در اینجا نمادِ عاشقِ خاکی و معمولی است که در مقابلِ گلِ لطیف، احساسِ بیگانگی می‌کند.

از آن گل کاوست در صد پردهٔ مستور من مسکین به بوئی قانع از دور

در حالی که آن گل در صدها پرده و لایه پوشیده و مستور گشته، منِ مسکین و دردمند تنها به بوییدنِ عطرِ او از دوردست‌ها راضی هستم.

نکته ادبی: استفاده از تقابلِ میانِ مستوریِ معشوق و قانع بودنِ عاشق به اندک نشانه‌ای از او.

چه بختست این که تو از بخشش غیب خزی که در گریبان گاه در جیب

این چه بخت و سرنوشتی است که تو به واسطه موهبتِ غیبی، در پوشیده‌ترین جایگاه (در گریبان و جیبِ عالمِ غیب) پنهان شده‌ای؟

نکته ادبی: جیب در اینجا به معنایِ جایگاهِ امن و پنهان در نزدِ معشوق است که عاشق به آن دسترسی ندارد.

جوابش را دهان کر نه بشگفت که آخر کرنه هم بشنوم گفت

دهانم به پاسخ باز نشد و چیزی نگفتم، اما امیدوارم که سرانجام صدایِ این شیپورِ (کرنا) فراق را بشنوم.

نکته ادبی: کرنا نوعی ساز بادی بلند است که در اینجا استعاره‌ای برایِ انتظارِ شنیدنِ خبری از جانبِ معشوق است.

بدو گویم هر آن رازی که گویی بجویم زو هر آن حاجت که جوئی

به او می‌گویم هر رازی را که تو بگویی و از او طلب می‌کنم هر حاجتی را که تو جستجو کنی.

نکته ادبی: عاشق در اینجا نقشِ واسطه و پیام‌رسان را برایِ خود ترسیم می‌کند تا به نوعی به معشوق نزدیک شود.

پس آنگه گفت شه با صد خرابی که هر باری که آنجا بار یابی

سپس آن شاه (عاشقِ بلندمرتبه اما دردمند) با وجودِ ویرانیِ روحی گفت: هرگاه که به آن حریم راه یافتی...

نکته ادبی: شاه در اینجا نمادِ بزرگیِ مقامِ عشق است، حتی اگر عاشق در ظاهرِ یک دردمند باشد.

بگوئی از من نادیده کامی به صد خون دل آلوده، سلامی

از جانبِ من که هرگز به کامِ دل نرسیده‌ام، سلامی همراه با قلبی پاره‌پاره و آغشته به خونِ دل، به او برسان.

نکته ادبی: خونِ دل کنایه از رنجِ عمیق و عشقِ سوزانی است که عاشق را از درون فرسوده است.