دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۷۸ - صفت ماهتابی که پیش از مهر روشن پردهٔ ابر حیا بر رو کشیده

امیرخسرو دهلوی
شبی داده جهان را زیور و روز مهی چون آفتاب عالم افروز
فلک نوری که گرد آورده از مهر از آن گلگونه کرده ماه را چهر
مهی خورشید وام از نور جاوید دو چندان باز داده وام خورشید
به خواب خوش جهانی آرمیده ازین خوشتر، جهان خوابی ندیده
زمستان و هوای آنکه مشتاق نباشد یک نفش از جفت خود طاق
نهانی وعده محکم گشت خان را که با هم یک تنی باشد دو جان را
همان شب ز اتفاق بخت ناگاه طلب شد شاه بانو را به درگاه
شد آن مستورهٔ عصمت برآن سوی به مسند کرده بهر بندگی روی
ازین سو یافت فرصت عاشق مست خضر خان کاب خضر آرد فرادست
به بی صبری شده زان شمع سرکش چو پروانه که پا کوبد بر آتش
نه دل بر جا که غم را پای دارد نه صبران که دل بر جای دارد
پرستاران محرم نیز زین درد دمیده، در چراغ جان، دم سرد
چنان می خواست رفتن جانب ماه کزان عقرب دشی کم گردد آگاه
چو دخت الپخان بد جفت این طاق برادرزادهٔ بانوی آفاق
که گر در حضرت بانوی معصوم شود رمزی از آن دیباچه معلوم
کند عون برادرزادهٔ خویش شود آزرده از فرزند دل ریش
دهد دوری فزون تر همدمان را بود بیم سیاست محرمان را
وز آن سو چشم در ره مانده دلبند که یارب کی به چشم آید خداوند
به خود می گفت کشت این ماهتابم که شب رفت و نیامد آفتابم
پرستاران او نیز اندرین غم چو مرغ کنده پر افتاده پر کم
در آن مهتاب روشن، خان بی صبر همی جست آسمان را پاره ابر
به درد دل تمنائی همی پخت به سوز سینه سودائی همی پخت
نیازی از دل شوریده می کرد دعا می خواند و آب دیده می کرد
از آن جا کاه عاشق فتح درهاست نیاز دردمندان را اثرهاست
قبول افتاد در حضرت نیازش به کام دل شد اختر کار سازش
برامد تیره ابری ناگه از غیب همه گل های انجم کرده در جیب
گرفت از پیش گردون پرده داری نهان شد ماه در شبگون عماری
کنیزی پاسبان را کرد بر راه که گر آید کسی از بانوی شاه
بگوئی کاینک است آن بخت بیدار به خواب خوش چو بیداران خبر دار
چو خان کرد این وصیت پاسبان را به پاس کار خود خوش کرد جان را
در آن ظلمات شد عزم نهانی خضر را سوی آب زندگانی
چو عاشق در رسید آنجا که دل خواست به خلوت وعده با دل خواه شد راست
از آن سو در رسید آن دلستان نیز بهار تازه و سرو جوان نیز
گل کر نه به نزدش بود چندی دهان هر گلی در نیم خندی
نه تنها بوی گل بود آن ز گلزار که با آن بود بوی یار هم یار
چو آن بو، در دماغ خان درون رفت نسیم جان به مغز جان درون رفت
چو زنبوران گل زان بوی شد مست بدان نزدیک کافتد چون گل از دست
نه اسباب صبوری مانده جان را نه یارای سخن گفتن زبان را
ستاره هر دو چون دو سرو نوخیز به یکدیگر نظرها داشته تیز
دو دیده چار گشته گاه دیدار بدیدن زیر منت مانده هر چار
دو مردم در دو چشم یکدگر نور چو دو دیده به یک جا و ز هم دور
دو طاوس جوان با هم رسیده ولی طاوس هر دو پر بریده
دو گلبن، در یکی گلشن، شکر خند به بوی یکدگر از دور خرسند
دو شمع شکر افشان شب افروز ز سوز یکدگر افتاده در سوز
دو بی دل رو برو آورده مشتاق نظر ها جفت و، دلها جفت و، تن طاق
به تاراج طبیعت حیرت و شرم کجا بازار رعنائی شود گرم
عجب حالی زلال از چشمه جسته جگرها را تشنه، لبها مهر بسته
کمان داران رغبت تیر در شست نه امکان زدن بر آهوی مست
هوای دل همی کرد از درون جوش تحیر بانگ بر می زد که خاموش
جوان شیری ز کار خویش خندان که صیدش پیش و او بربسته دندان
وز آن سو نازنین با جان پر جوش ز حیرت ناز را کرده فراموش
نشسته هر دو دلدار وفا جوی چو دو آیینه با هم روی در روی
دل شیر ژیان تا قوتی داشت عنان شیری از پنجه نگزاشت
چو طاقت طاق شد در سینهٔ چاک به بیهوشی فرو غلطید در خاک
چو افتاد آن نهال تازه و تر صنم خود بود شاخ سبز بی بر
سر اندر پای خضر نازنین سود ز سودای خضر، صفراش بربود
پرستاران چو چشم آن سو فگندند به ناخن روی و وز سر موی کندند
ز هول اندر پریشانی فتادند ز چشم اشک پشیمانی گشادند
نمودند اندر آن حالت شتابی زدند آن سبزه و گل را گلابی
چو زان صفرا دمی هشیار گشتند همان غم را دگر غم خوا رگشتند
شده هر دو بحال خویشتن گم که چون گردد ازینسان حال مردم
کنیزان راهم آمد جان به تن باز که بد هر یک زبان بسته دهن باز
بدینسان تا گذشت از شب دو پاسی نبود از کام دل جان را سپاسی
بسوز سینه دو یار وفادار وداع یکدگر کردند ناچار
ز دل بر چهره خون انداز گشتند پس از هم دیده پر خون باز گشتند
جگر پر خون و جانها پر هوس بود قدم می رفت و روها باز پس بود
خضر گوئی که اسکندر هوس گشت که تشنه ز آب حیوان باز پس گشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات روایتی عاشقانه و پرشور از لحظات انتظار و وصال پنهانی دو دلداده است. شاعر در این بخش، شبی سرنوشت‌ساز را ترسیم می‌کند که در آن، عاشق برای رسیدن به معشوق، از عالم و آدم می‌خواهد تا بر سر راهش مانعی قرار نگیرد و با دعا و تضرع، خواهان پنهان شدن ماه در پسِ ابرهاست تا بتواند از دیدگان رقیبان و پاسبانان پنهان بماند.

در نهایت، با اجابت این دعا و تاریک شدن فضا، وصال رخ می‌دهد. اما این ملاقات، نه با کلام، بلکه با سکوتی عمیق و حیرت‌انگیز همراه است؛ چرا که شدت اشتیاق و هراس از دست دادن این فرصت، زبان هر دو عاشق را بند آورده و آنان را در حالی که از نظر جسمی نزدیک، اما از نظر توانِ ابرازِ احساس در نهایت ناتوانی هستند، به تصویر می‌کشد.

معنای روان

شبی داده جهان را زیور و روز مهی چون آفتاب عالم افروز

شبی که با زیبایی خود جهان را آراسته بود و ماهی که چون خورشیدی تابناک بر جهان می‌تابید.

نکته ادبی: آرایه تشبیه: تشبیه ماه به آفتاب عالم‌افروز برای تاکید بر درخشش ماه.

فلک نوری که گرد آورده از مهر از آن گلگونه کرده ماه را چهر

آسمان نوری را که از خورشید وام گرفته بود، به کار برد تا چهره ماه را گلگون و درخشان سازد.

نکته ادبی: اشاره به باور نجومی قدیمی که نور ماه بازتاب نور خورشید است.

مهی خورشید وام از نور جاوید دو چندان باز داده وام خورشید

این ماه، نور خود را از خورشید همیشگی وام گرفت و به همان اندازه (یا بیشتر) نور را به خورشید بازگرداند.

نکته ادبی: بهره‌گیری از صنعت پارادوکس و اغراق در تبادل نور میان ماه و خورشید.

به خواب خوش جهانی آرمیده ازین خوشتر، جهان خوابی ندیده

همه جهان در خوابی آرام و خوش فرو رفته بود؛ جهان هرگز خوابی به این زیبایی و خوشی به خود ندیده بود.

نکته ادبی: اغراق در وصف آرامش شب برای آماده‌سازی فضای خلوت عاشقانه.

زمستان و هوای آنکه مشتاق نباشد یک نفش از جفت خود طاق

هوا چنان زمستانی و دلپذیر بود که هر مشتاقی آرزو می‌کرد لحظه‌ای از معشوق خود جدا نماند.

نکته ادبی: واژه 'طاق' به معنای فرد و تنها است، در برابر 'جفت'.

نهانی وعده محکم گشت خان را که با هم یک تنی باشد دو جان را

قرارِ پنهانی میان خان محکم شد که در این دیدار، دو جان در کالبد یک تن متحد شوند.

نکته ادبی: کنایه از شدت وحدت و یگانگی عاشق و معشوق در لحظه وصال.

همان شب ز اتفاق بخت ناگاه طلب شد شاه بانو را به درگاه

همان شب، به طور ناگهانی و بر حسب تقدیر، 'شاه‌بانو' (مادر یا سرپرست معشوق) به درگاه طلبیده شد (احضار شد).

نکته ادبی: اشاره به نقش سرنوشت و بخت در فراهم شدن شرایط وصال.

شد آن مستورهٔ عصمت برآن سوی به مسند کرده بهر بندگی روی

آن بانوی پوشیده و عفیف، به آن سو (محل احضار) رفت و برای خدمتگزاری، روی به مسند نهاد.

نکته ادبی: مستوره عصمت کنایه از بانوی پاکدامن و پوشیده.

ازین سو یافت فرصت عاشق مست خضر خان کاب خضر آرد فرادست

از آن سو، عاشقِ مست (خضرخان) فرصتی یافت؛ همان خضرخان که همچون حضرت خضر، دسترسی به آب حیات (وصال معشوق) را ممکن می‌سازد.

نکته ادبی: ایهام هنرمندانه در نام خضرخان و پیوند آن با داستان حضرت خضر و آب حیات.

به بی صبری شده زان شمع سرکش چو پروانه که پا کوبد بر آتش

او از دوری آن شمع (معشوق) چنان بی‌قرار بود که همچون پروانه‌ای که بر آتش پا می‌کوبد، بی‌تابی می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه کلاسیک عاشق به پروانه و معشوق به شمع/آتش.

نه دل بر جا که غم را پای دارد نه صبران که دل بر جای دارد

نه دلی برایش باقی مانده بود که غم را تحمل کند و نه صبری که دلش را در جای خود نگه دارد.

نکته ادبی: توصیف آشفتگی درونی و از دست رفتن خویشتنداری عاشق.

پرستاران محرم نیز زین درد دمیده، در چراغ جان، دم سرد

پرستارانِ محرم (ندیمه‌های رازدار) نیز از این دردِ دوری آگاه بودند و آه سردی از جانشان برمی‌آمد.

نکته ادبی: دم سرد نماد ناامیدی و اندوهِ اطرافیانِ عاشق.

چنان می خواست رفتن جانب ماه کزان عقرب دشی کم گردد آگاه

چنان می‌خواست به سوی ماه (معشوق) برود که کسی از این نیتِ خطرناک و پنهانی او آگاه نشود.

نکته ادبی: عقرب دشی کنایه از نیتِ بد یا خطرناکِ احتمالی از سوی دشمنان یا رقیبان.

چو دخت الپخان بد جفت این طاق برادرزادهٔ بانوی آفاق

دختر الپخان (معشوق) جفتِ این خیمه (طاق آسمان/خانه) بود؛ همان که برادرزاده بانوی جهان است.

نکته ادبی: طاق در اینجا کنایه از خانه و همچنین استعاره از آسمان است.

که گر در حضرت بانوی معصوم شود رمزی از آن دیباچه معلوم

که اگر در حضور آن بانوی معصوم، رمزی از این ماجرا آشکار شود...

نکته ادبی: دیباچه کنایه از سرآغازِ ماجرا یا رازِ نهفته.

کند عون برادرزادهٔ خویش شود آزرده از فرزند دل ریش

آن بانو به برادرزاده خود (معشوق) کمک خواهد کرد، اما از فرزندِ خود (خضرخان که مورد غضب است) آزرده خاطر خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به تضاد منافع و احساسات مادرانه یا بزرگی در قبال عاشق و معشوق.

دهد دوری فزون تر همدمان را بود بیم سیاست محرمان را

آن بانو همدمان را از هم دورتر خواهد کرد؛ چرا که بیمِ تنبیه و سیاستِ اطرافیان وجود داشت.

نکته ادبی: سیاست در ادبیات کهن به معنای تنبیه و مجازات است.

وز آن سو چشم در ره مانده دلبند که یارب کی به چشم آید خداوند

و از آن سو، معشوق دلبند نیز چشم به راه بود و با خود می‌گفت: خدایا، چه زمانی یار به دیدارم می‌آید؟

نکته ادبی: توصیفِ متقابلِ چشم‌انتظاری معشوق.

به خود می گفت کشت این ماهتابم که شب رفت و نیامد آفتابم

با خود می‌گفت: این مهتاب (نور ماه) مرا کشت؛ زیرا شب در حال اتمام است و آفتاب (معشوق) هنوز نیامده است.

نکته ادبی: استعاره از مهتاب به عنوان مانعِ وصل.

پرستاران او نیز اندرین غم چو مرغ کنده پر افتاده پر کم

ندیمه‌های او نیز در این غم شریک بودند، مانند پرنده‌ای که پرهایش کنده شده و ناتوان افتاده باشد.

نکته ادبی: تشبیه ناتوانی به پرنده‌ای پرکنده برای نمایش استیصال.

در آن مهتاب روشن، خان بی صبر همی جست آسمان را پاره ابر

در آن مهتابِ روشن، خانِ بی‌قرار، در آسمان به دنبال تکه‌ای ابر می‌گشت (تا ماه را بپوشاند).

نکته ادبی: این بیت میلِ عاشق به تاریکی برای وصال را نشان می‌دهد.

به درد دل تمنائی همی پخت به سوز سینه سودائی همی پخت

از شدت درد دل، تمنایی در سر داشت و از سوز سینه، سودایی را در دل می‌پروراند.

نکته ادبی: سودا در طب قدیم با دل و عشق مرتبط است.

نیازی از دل شوریده می کرد دعا می خواند و آب دیده می کرد

با دلی شوریده، نیایش می‌کرد؛ دعا می‌خواند و اشک می‌ریخت.

نکته ادبی: اشاره به توسل عاشق به دعا برای اجابت آرزویش.

از آن جا کاه عاشق فتح درهاست نیاز دردمندان را اثرهاست

از آنجا که عاشق همیشه به دنبال گشودنِ درهاست، نیایشِ دردمندان اثرگذار است.

نکته ادبی: حکمتِ عاشقانه: تائید قدرتِ عشق و دعا.

قبول افتاد در حضرت نیازش به کام دل شد اختر کار سازش

دعایش پذیرفته شد و بختِ کارساز، او را به خواسته دلش رساند.

نکته ادبی: اختر کارساز کنایه از تقدیر مساعد.

برامد تیره ابری ناگه از غیب همه گل های انجم کرده در جیب

ناگهان ابری تیره از غیب پدیدار شد و تمام گل‌های ستارگان را در جیبِ خود پنهان کرد.

نکته ادبی: استعاره زیبا از پنهان شدن ستارگان و ماه در پس ابر.

گرفت از پیش گردون پرده داری نهان شد ماه در شبگون عماری

ابری چون پرده‌دار در مقابل آسمان قرار گرفت و ماه در پسِ آن عماری (کالسکه‌ی پوشیده) تاریک، پنهان شد.

نکته ادبی: عماری استعاره از لایه‌های ابر که ماه را چون زنی در کالسکه پنهان کرده است.

کنیزی پاسبان را کرد بر راه که گر آید کسی از بانوی شاه

کنیزی را بر سر راه نگهبان گماشت تا اگر کسی از طرف بانوی شاه آمد...

نکته ادبی: اقدامِ پیشگیرانه برای حفظ امنیتِ قرار.

بگوئی کاینک است آن بخت بیدار به خواب خوش چو بیداران خبر دار

به او بگوید که این بختِ بیدار (عاشق) است که در خوابی خوش، همچون بیداران آگاه و مراقب است.

نکته ادبی: بازی با مفهوم بیداری و خواب در کنایه از هوشیاریِ عاشق.

چو خان کرد این وصیت پاسبان را به پاس کار خود خوش کرد جان را

وقتی خان این سفارش را به پاسبان کرد، جانِ خود را از بابت امنیت کارش آرام کرد.

نکته ادبی: نمایشِ عقلانیت در عینِ شوریدگیِ عاشقانه.

در آن ظلمات شد عزم نهانی خضر را سوی آب زندگانی

در آن تاریکی، خضر (عاشق) عزمِ نهانی کرد تا به سوی آبِ زندگانی (معشوق) برود.

نکته ادبی: تکرارِ تمثیلِ خضر و آبِ حیات، این بار در مسیر وصال.

چو عاشق در رسید آنجا که دل خواست به خلوت وعده با دل خواه شد راست

وقتی عاشق به آنجایی که دلش می‌خواست رسید، وعده دیدارش با معشوقِ دلخواه محقق شد.

نکته ادبی: تکمیلِ کنشِ رسیدن به معشوق.

از آن سو در رسید آن دلستان نیز بهار تازه و سرو جوان نیز

از آن سو، آن دلبر نیز سر رسید؛ همچون بهاری تازه و سروی جوان و خرامان.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به بهار و سرو برای نشان دادن طراوت.

گل کر نه به نزدش بود چندی دهان هر گلی در نیم خندی

گل‌ها اگر نزد او بودند، دهان هر گلی با خنده‌ای خفیف باز می‌شد (از شرمِ زیبایی او).

نکته ادبی: اغراق در زیبایی معشوق که حتی گل‌ها را به تحسین وامی‌دارد.

نه تنها بوی گل بود آن ز گلزار که با آن بود بوی یار هم یار

تنها بوی گل در گلزار نبود، بلکه با بوی گل، رایحه خوشِ یار نیز همراه بود.

نکته ادبی: درآمیختگیِ حسیِ بو و یادِ معشوق.

چو آن بو، در دماغ خان درون رفت نسیم جان به مغز جان درون رفت

وقتی آن بو به مشام خان رسید، نسیمِ جان به عمقِ روحش نفوذ کرد.

نکته ادبی: نفوذِ عشق به جان از طریقِ حواس.

چو زنبوران گل زان بوی شد مست بدان نزدیک کافتد چون گل از دست

همچون زنبورانی که از بوی گل مست می‌شوند، او نیز چنان از این بو مست شد که نزدیک بود از هوش برود.

نکته ادبی: استعاره زنبور برای بیانِ بیقراری و مستیِ عاشق.

نه اسباب صبوری مانده جان را نه یارای سخن گفتن زبان را

نه توانی برای صبر در جانش مانده بود و نه یاری و قدرتی برای سخن گفتن در زبانش.

نکته ادبی: بی‌تابیِ مطلقِ عاشق در لحظه وصال.

ستاره هر دو چون دو سرو نوخیز به یکدیگر نظرها داشته تیز

آن دو ستاره (عاشق و معشوق)، همچون دو سرو نوخاسته، نگاه‌های تندی به یکدیگر داشتند.

نکته ادبی: تشبیه به سرو نمادِ قد و قامت و آزادگی است.

دو دیده چار گشته گاه دیدار بدیدن زیر منت مانده هر چار

دو چشم در هم گره خورد (چهار چشم شدند)؛ در نگاه کردن، هر دو چشم زیر بارِ نگاهِ یکدیگر مانده و میخکوب شدند.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ گره خوردنِ نگاه‌ها در لحظه دیدار.

دو مردم در دو چشم یکدگر نور چو دو دیده به یک جا و ز هم دور

در چشمانِ یکدیگر، نوری بود؛ گویی دو دیده در یک جا هستند اما از هم دور مانده‌اند.

نکته ادبی: بیانِ وحدتِ در عینِ فاصله (پیوندِ عمیقِ روحی).

دو طاوس جوان با هم رسیده ولی طاوس هر دو پر بریده

دو طاووسِ جوان به هم رسیدند، اما طاووسِ هر دو، پر و بالشان بسته بود (ناتوان از ابراز عشق).

نکته ادبی: طاووس نمادِ زیبایی و تفاخر است که اینجا در بندِ عشق گرفتار است.

دو گلبن، در یکی گلشن، شکر خند به بوی یکدگر از دور خرسند

دو گلبن در یک باغ، با لبخندی شکرآمیز، از بوی یکدیگر در فاصله دور خرسند بودند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه از سکوتِ رضایت‌بخشِ دو عاشق.

دو شمع شکر افشان شب افروز ز سوز یکدگر افتاده در سوز

دو شمعِ شیرین‌سخن که شب را روشن می‌کردند، از سوزِ یکدیگر در آتش بودند.

نکته ادبی: تضادِ شمع (روشنایی) و سوز (دردِ عشق).

دو بی دل رو برو آورده مشتاق نظر ها جفت و، دلها جفت و، تن طاق

دو عاشقِ بی‌دل در برابر هم ایستاده‌اند؛ نگاه‌ها جفت، دل‌ها جفت، اما تن‌ها جدا و تنها.

نکته ادبی: تناقضِ آشکار: وحدتِ روحی در عینِ جداییِ جسمانی.

به تاراج طبیعت حیرت و شرم کجا بازار رعنائی شود گرم

با این همه حیرت و شرم که بر طبیعت‌شان غالب شده، کجا بازارِ زیبایی می‌تواند گرم شود؟

نکته ادبی: توصیفِ غلبه‌یِ شرم و حیا بر غرورِ زیبایی در حضورِ معشوق.

عجب حالی زلال از چشمه جسته جگرها را تشنه، لبها مهر بسته

عجب حالی است؛ آبی زلال از چشمه جاری شده، اما جگرها تشنه و لب‌ها مهر و موم شده‌اند.

نکته ادبی: پارادوکس: نزدیکی به آبِ وصال در عینِ ناتوانی از نوشیدنِ آن (به دلیل شرم و حیرت).

کمان داران رغبت تیر در شست نه امکان زدن بر آهوی مست

تیراندازانِ اشتیاق، تیر در کمان دارند، اما امکانِ هدف گرفتنِ این آهوی مست (معشوق) نیست.

نکته ادبی: استعاره تیر و کمان برای اشاره به قصدِ ابرازِ عشق و ناتوانی در آن.

هوای دل همی کرد از درون جوش تحیر بانگ بر می زد که خاموش

هوایِ دل از درون می‌جوشید، اما حیرت و شرم فریاد می‌زد که خاموش باش.

نکته ادبی: تجسمِ درونیِ کشمکشِ بینِ میل به ابراز و اجبار به سکوت.

جوان شیری ز کار خویش خندان که صیدش پیش و او بربسته دندان

جوان همچون شیری مغرور از کارِ خود خندان بود؛ صید (معشوق) پیشِ رویش است و او دندان بر لب گرفته (صبر می‌کند).

نکته ادبی: تمثیلِ شیر برای نشان دادنِ قدرت و تسلطِ عاشق بر خویشتنداری در لحظه‌ی کامیابی.

وز آن سو نازنین با جان پر جوش ز حیرت ناز را کرده فراموش

آن نازنین، چنان در اشتیاق و شورِ دیدار غرق شده بود که از شدت حیرت و شوق، ناز و کرشمه‌های معمولِ خود را به فراموشی سپرد.

نکته ادبی: ترکیبِ جانِ پرجوش کنایه از التهاب و هیجانِ درونی است.

نشسته هر دو دلدار وفا جوی چو دو آیینه با هم روی در روی

آن دو عاشق و معشوق که تشنه‌یِ وفاداری یکدیگر بودند، رو در روی هم نشستند؛ گویی دو آینه هستند که تصویر یکدیگر را در نهایتِ شفافیت و صفایِ باطن منعکس می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه به دو آینه، دلالت بر همسان‌بودن و وحدتِ وجودِ دو عاشق دارد.

دل شیر ژیان تا قوتی داشت عنان شیری از پنجه نگزاشت

آن دلاور که قلبی چون شیر دارد، تا آنجا که در توانش بود کوشید تا بر احساساتِ خود چیره شود و خویشتنداری کند.

نکته ادبی: شیرِ ژیان استعاره از قهرمانِ قوی‌دل است.

چو طاقت طاق شد در سینهٔ چاک به بیهوشی فرو غلطید در خاک

اما سرانجام تاب و توانش به پایان رسید و از شدتِ فشارِ عاطفیِ درون، از هوش رفت و بر زمین افتاد.

نکته ادبی: طاقت طاق شدن کنایه از به انتها رسیدنِ صبر و استقامت است.

چو افتاد آن نهال تازه و تر صنم خود بود شاخ سبز بی بر

هنگامی که آن عاشقِ جوان و شاداب چون نهالی تازه بر زمین افتاد، معشوق نیز از شدت بهت و حیرت، خشک و بی‌حرکت ماند، همچون شاخه‌ای که نه طراوت دارد و نه میوه‌ای به بار می‌آورد.

نکته ادبی: نهال تازه استعاره از جوانی و شادابی عاشق است.

سر اندر پای خضر نازنین سود ز سودای خضر، صفراش بربود

معشوق سر بر پای آن جوان (خضر) نهاد؛ اما شور و سودایِ آن دیدار، چنان بر او فشار آورد که دچار سرگیجه و غش (برآمدنِ صفرا) شد.

نکته ادبی: در طب قدیم، غلبه صفرا موجب سرگیجه و بیهوشی دانسته می‌شد.

پرستاران چو چشم آن سو فگندند به ناخن روی و وز سر موی کندند

پرستاران و کنیزان چون این صحنه را دیدند، از غم و وحشت به شیون نشستند و در سوگواری، بر سر و صورت خود پنجه کشیدند.

نکته ادبی: مویه کردن و کندنِ مو از آیین‌های عزاداری در ادبیات کلاسیک است.

ز هول اندر پریشانی فتادند ز چشم اشک پشیمانی گشادند

از شدتِ هراسِ این واقعه، پریشان گشتند و اشکِ اندوه و پشیمانی از چشمانشان جاری شد.

نکته ادبی: اشکِ پشیمانی استعاره از اندوهِ عمیق برای سرنوشتِ آن دو عاشق است.

نمودند اندر آن حالت شتابی زدند آن سبزه و گل را گلابی

در آن وضعیتِ اضطراری، به سرعت دست‌به‌کار شدند و برای هوشیاریِ آن دو، گلاب بر روی آنان پاشیدند.

نکته ادبی: گلاب پاشیدن برای بازگشتِ هوش در متون کلاسیک رایج بوده است.

چو زان صفرا دمی هشیار گشتند همان غم را دگر غم خوا رگشتند

وقتی آن بیهوشیِ ناشی از غلبه‌یِ صفرا برطرف شد و به هوش آمدند، دوباره بارِ اندوهِ پیشین بر دوششان سنگینی کرد.

نکته ادبی: غم‌خوار گشتن در اینجا به معنایِ بازگشتِ مجدد به همان غم و اندوهِ قبلی است.

شده هر دو بحال خویشتن گم که چون گردد ازینسان حال مردم

هر دو چنان در وضعیتِ خود سرگشته بودند که در شگفت ماندند که چرا سرنوشتِ انسان این‌گونه پر از تلاطم و سختی است.

نکته ادبی: حالِ مردم در اینجا به معنای سرنوشت و تقدیری است که گریبان‌گیر آدمیان می‌شود.

کنیزان راهم آمد جان به تن باز که بد هر یک زبان بسته دهن باز

کنیزان نیز که تا آن لحظه از شدتِ حیرت دهانشان بسته و زبانشان بند آمده بود، دوباره جان و توانِ سخن گفتن یافتند.

نکته ادبی: زبان‌بسته دهان‌باز توصیفی از حیرتِ شدید است که فرد را لال می‌کند.

بدینسان تا گذشت از شب دو پاسی نبود از کام دل جان را سپاسی

این وضعیتِ حیرانی و گذشتنِ زمان، تا دو پاس از شب ادامه یافت و در این مدت، هیچ‌کدام فرصت نیافتند که به کامِ دل برسند و از دیدار لذت ببرند.

نکته ادبی: دو پاس از شب، اشاره به حدود شش ساعت دارد.

بسوز سینه دو یار وفادار وداع یکدگر کردند ناچار

سرانجام، از شدتِ سوزِ درونی که در سینه داشتند، این دو یارِ وفادار ناچار شدند که با یکدیگر وداع کنند.

نکته ادبی: وداع ناچار اشاره به جبرِ زمانه دارد که جدایی را بر آنان تحمیل می‌کند.

ز دل بر چهره خون انداز گشتند پس از هم دیده پر خون باز گشتند

با دلهایی پر از خون و چشمانی گریان از یکدیگر جدا شدند و در لحظه‌یِ جدایی نیز، نگاهشان به هم دوخته بود.

نکته ادبی: خون‌انداز بودنِ دل کنایه از اندوهِ بسیار شدید است.

جگر پر خون و جانها پر هوس بود قدم می رفت و روها باز پس بود

در حالی که جگرهایشان از فراق خونین بود و جانشان مملو از آرزو، گام‌هایشان به سمت دور شدن حرکت می‌کرد اما چهره‌هایشان همچنان به سوی یکدیگر بازگشته بود.

نکته ادبی: تضادِ میانِ حرکتِ گام‌ها و نگاهِ چشم‌ها بیانگرِ میلِ باطنیِ عاشق برای نماندن است.

خضر گوئی که اسکندر هوس گشت که تشنه ز آب حیوان باز پس گشت

وضعیتِ جدا شدنِ آن جوان (خضر) از معشوق، مانند داستان اسکندر است که در حسرتِ آبِ حیات بود، اما در نهایت تشنه و ناکام از آن چشمه بازگشت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان اسکندر که پس از رسیدن به ظلمات، بدون دست یافتن به آبِ حیات بازگشت.