دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۷۷ - گرم شدن چشم «دول رانی» در روی شمس الحق و الدین خضر خان و از تاب مهر، آب در چشمش گشتن، و مهربان گشتن آن چشمهٔ مهر، بران نیلوفر هندی، و چون شعاع خورشید، از صفر ابر زمین افتادن

امیرخسرو دهلوی
چه خوش باشد در آغاز جوانی دو بیدل را بهم سودای جانی
خضر خان و دول رانی درین کار دو دل بودند یکدیگر گرفتار
کنون حرفی که من خواندم درین لوح چنین بخشد به دلها راحت و روح
که چون آمد دولرانی به درگاه بشارت یافت از بخت نکوخواه
به رسم بندگی بر پای می بود به فرش خاص جبهت سای می بود
به فرخ روزی اندر خلوت قصر خضر خان را بخواند اسکندر عصر
اشارت کرد بانوی جهان را که بیرون افگند راز نهان را
خلف را از خلیفه گوید این راز که گشت بخت و دولت کار پرداز
دولرانی خجسته دختر کرن که نارد چرخ چون آمد مه به صد قرن
شد است از بهر تزویجت مهیا که گردد خانه زان ماهت ثریا
چو خان را آمد این دیباچه در گوش ز شرم شاه بانو ماند خاموش
در آن شرمندگی ز ایوان برون رفت ولیکن مهرش اندر جان درون رفت
در آن دم بود خان ده ساله راست که این هنگامه شادیش برخاست
دول رانی به قدر هشت ساله دو هفته ماه را بسته کلاله
همه دندانش مست شیر بدر است از آن مستی همی افتاد می خواست
برادر داشت در هر وصف شایان چراغ افروز گوهرهای رایان
به صورت اندکی با خان کشور مشابه بود همچون روی با رز
ز هجران برادر در نهانش غمی می زاد هر دم توامانش
چو دیدی روی خان چیزی از انسان از آن رو نقش خانش بود در جان
چنان بی سلخ ماهی را ته پوست به مهر آن برادر داشتی دوست
نمی دانست چون او نیک و بد را گمان بردی برادر جفت خود را
ولیکن بود خان اعظم آگاه که از نه طاق جفت اوست آن ماه
بدین خوش بود آن باز شکاری که زان اوست کبک مرغزاری
برینسان مهر آن هر دو دل افروز چو ماه نو همی افزود هر روز
به بازی بودشان عشقی که یک دم نبودندی جدا در بازی از هم
نبد چون عشق در بازی مجازی شد آن بازی در آخر عشق بازی
چو طفلانی که با هم لعب سازند بهم گه طاق و گاهی جفت بازند
نهانی باختندی آن دو مشتاق ز طاق ابروان هم جفت و هم طاق
به یکجا خوردشان بودی جدا خواب نخوردنی دمی بی یکدگر آب
چنین تا هشت ساله دختر رای نهاد از دور گردون بر نهم پای
خضر خان چون به سرسبزی چنان گشت که خواهد عالمی را سایبان گشت
بباید کرد نخلی هم نشینش که برخوردار گردد میوه چینش
پس آنگه عزم شد سلطان دین را هم آن معصومهٔ پرهٔ نشین را
که چون خان خضر خان «الپخان» است که زیب چهرهٔ دولت بدان است
به درج عصمتش دریست مستور که چون خورشید نتوان دیدش از نور
کنندش با هزاران ارجمندی به عقد ان زمرد عقد بندی
چو این اندیشه محکم گشت شه را نوید خواستگاری داده مه را
بسوی «الپخان» فرمان فرستاد از آن اندیشهٔ خیرش خبر داد
الپخان کان بلندی یافت از بخت بزیرفت آن مبارک مژده از تخت
مهیا کرد با صد زینت و زین ز بهر چشم ملک آن قره العین
شدند اهل حرم زین نکته آگاه درون رفتند پیش بانوی شاه
به رسم بندگی و نیک خواهی نمودند اندران در گاه شاهی
که دخت الپخان چون شد مقرر که گردد هم نشین با خان کشور
نه او بیگانه شد از دور پیوند که او هم شاه بانو راست فرزند
خضر خان کز بهار زندگانی بهر سو میزند شاخ جوانی
نباید کان گلی کش بار گردد ز خار غیرتش افگار گرد
از آن گاهی که دخت «کرن» گجرات حوالت کرد شاهنشه بدان ذات
به گوش او که این گفتار در شد تو گوئی در تنش جان دگر شد
برند از هم دو پیکر آشنائی میسر نیست ایشان را جدائی
صواب آن شد که دو لولوی هم درج شود هر یک چراغی در دگر برج
خوش آمد این سخن بانوی شه را دو منزل شد معین هر دو مه را
بجای شه شد و جای دگر دوست دو جان یک جا و فارغ پوست از پوست
همین شد رسم دوران ستم ساز که نتواند دو کس را دید دمساز
کجا برج از دو کوکب کرد معمور که باز از یکدگر نفگندشان دور
کجا دو مرغ را خانه بهم ساخت که باز اندر میان سنگی نینداخت
غرض هر یک به خلوت جائی خود رفت به پای دیگران نز پای خود رفت
پس از یک هفته آن ماه دو هفته به خدمت آمدی از تاب رفته
خضرخان کردی از دورش نگاهی برآوردی ز دل دزدیده آهی
دول رانی هم از دنبالهٔ چشم بدیدی و فگندی شعله در پشم
خضرخان راست کردی موزه از پیش چنین کردی سلام دلبر خویش
سمنبر خدمت دیگر گرفتی گل افگندی به خاک و بر گرفتی
جسدها دور و جانها یکدگر یار زبان ها گنگ و ابروها به گفتار
به پرسش، هر نظر زین سو بیانی به پاسخ، هر مژه زان سو زبانی
به مهر این در درون او جگر وش به ناز آواز درون این جگر کش
درون یکدگر در رفته پنهان نه قالب در میان گنجیده نی جان
چو رفتندی دگر در خلوت آباد شدندی با خیال یکدگر شاد
میان آن دو سر و پای در گل پرستاران بسی بودند یک دل
غرض آن محرمان در شام و شبگیر شده جاسوس چشم فتنه چون تیر
درون سو، راز جانها داشتندی برون، پاس زبانها داشتندی
به غمها مونس دو یار جانی که بی مونس مبادا زندگانی
غرض القصه چون بانوی آفاق به پرده بیخت راز آن دو مشتاق
اشارت کرد تا خاصان درگاه برند آن ماه را ز آن جا شبانگاه
به «قصر لعل» دارندش نهانی چنان که اندر خزینه لعل کانی
ز من بشنو که خوی آسمان چیست به کاری کاسمان می گردد آن چیست
ز بهر آنست این گردنده پر کار که یاری را جدا گرداند از یار
کجا با هم دو تن را داد پیوند که از هم بازشان دوری نیفگند
چو حال اینست آن به کادمی زاد دمی باشد بروی دوستان شاد
دهد از روی یاران دیده را نور زمانی نبود از هم صحبتان دور
چو خواهد عاقبت بودن جدائی غنیمت داشت باید آشنائی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر روایتی است دل‌انگیز و لطیف از شکوفایی پیوند میان خضرخان و دول‌رانی که از دوران کودکی آغاز شده و با پاکی و معصومیتی مثال‌زدنی همراه است. شاعر با ظرافت نشان می‌دهد که چگونه عشقی زلال در بستر بازی‌های کودکانه میان دو شخصیت اصلی جوانه می‌زند و به تدریج به پیوندی عمیق، پایدار و سرنوشت‌ساز بدل می‌شود.

فضای حاکم بر داستان، فضایی اشرافی و در عین حال آکنده از عواطف انسانی است. شاعر با توصیفِ گام‌به‌گامِ تحولِ این دو کودک به دو جوان عاشق، بر این نکته تأکید دارد که پیوند آنان نه تنها یک انتخاب شخصی، بلکه تقدیری فرخنده بوده که بزرگان و اهل دربار نیز بر آن مهر تأیید نهاده و آن را به سوی وصال هدایت کرده‌اند.

معنای روان

چه خوش باشد در آغاز جوانی دو بیدل را بهم سودای جانی

چه زیباست در ابتدای دوران جوانی، دو عاشق که از تعلقات دنیوی آزادند، عشقی عمیق و جانانه به یکدیگر داشته باشند.

نکته ادبی: سودای جانی به معنای عشقِ تمام‌عیار و متعلق به روح و جان است.

خضر خان و دول رانی درین کار دو دل بودند یکدیگر گرفتار

خضرخان و دول‌رانی در این ماجرا، هر دو گرفتار و شیفته‌ی یکدیگر بودند.

نکته ادبی: گرفتار شدن در ادبیات کلاسیک کنایه از اسیرِ عشق شدن است.

کنون حرفی که من خواندم درین لوح چنین بخشد به دلها راحت و روح

اکنون روایتی که من در این صفحه ثبت کردم، چنان آرامش و روحی به دل‌های خوانندگان می‌بخشد.

نکته ادبی: لوح استعاره از کتاب یا صحیفه‌ی داستان است.

که چون آمد دولرانی به درگاه بشارت یافت از بخت نکوخواه

هنگامی که دول‌رانی به دربار آمد، از بختِ نیک خود، نویدِ خوشی دریافت کرد.

نکته ادبی: بشارت یافتن به معنای دریافتِ خبرِ نیکو و خوشحال‌کننده است.

به رسم بندگی بر پای می بود به فرش خاص جبهت سای می بود

او به رسم ادب و بندگی در برابر شاه ایستاده بود و پیشانی‌اش بر فرشِ مخصوصِ دربار ساییده می‌شد.

نکته ادبی: جبهت به معنای پیشانی و جبهت‌سای کنایه از اوجِ فروتنی و کرنش است.

به فرخ روزی اندر خلوت قصر خضر خان را بخواند اسکندر عصر

در روزی خجسته، اسکندرِ زمانه (شاه)، خضرخان را به خلوتگاهِ قصر فراخواند.

نکته ادبی: اسکندرِ عصر کنایه از حاکمِ مقتدر و زمانه‌شناس است.

اشارت کرد بانوی جهان را که بیرون افگند راز نهان را

شاه به بانو اشاره کرد که رازِ پنهانِ این پیوند را آشکار سازد.

نکته ادبی: بانوی جهان استعاره از ملکه یا همسر شاه است.

خلف را از خلیفه گوید این راز که گشت بخت و دولت کار پرداز

خلیفه (شاه) خطاب به فردِ جانشین یا بزرگ، این راز را بازگو کرد که بخت و دولت یاری کرده‌اند.

نکته ادبی: خلف و خلیفه اشاره به سلسله مراتب قدرت و جانشینی دارد.

دولرانی خجسته دختر کرن که نارد چرخ چون آمد مه به صد قرن

دول‌رانی، دخترِ خجسته و مبارکِ کرن، که چرخِ فلک در صد قرن همانند او را نخواهد زایید.

نکته ادبی: مه به معنای ماه، نمادِ زیبایی و درخشش است.

شد است از بهر تزویجت مهیا که گردد خانه زان ماهت ثریا

او برای ازدواج با تو آماده شده است تا با حضورش خانه‌ات را همچون صورتِ فلکی ثریا درخشان کند.

نکته ادبی: ثریا نمادِ زیبایی و روشنایی و کثرتِ ستارگان است.

چو خان را آمد این دیباچه در گوش ز شرم شاه بانو ماند خاموش

وقتی خضرخان این خبرِ خواستگاری را شنید، از شرم و حیا در برابرِ شاه و بانو سکوت کرد.

نکته ادبی: دیباچه کنایه از آغازِ سخن و مقدمه‌ی مطلب است.

در آن شرمندگی ز ایوان برون رفت ولیکن مهرش اندر جان درون رفت

با اینکه در آن لحظه از روی شرمندگی از مجلس بیرون رفت، اما عشق و مهرِ او در جانش نفوذ کرد.

نکته ادبی: مهر در جان درون رفتن به معنای ریشه‌دار شدنِ عشق است.

در آن دم بود خان ده ساله راست که این هنگامه شادیش برخاست

در آن زمان خضرخان دقیقاً ده ساله بود که این ماجرای شادی‌بخش آغاز شد.

نکته ادبی: راست به معنای دقیقاً و به درستی است.

دول رانی به قدر هشت ساله دو هفته ماه را بسته کلاله

دول‌رانی نیز هشت ساله بود و مانند ماهِ دو هفته‌ای (ماه شب چهارده)، زیبا و کامل بود.

نکته ادبی: کلاله به معنای گیسو و موی پیچیده است.

همه دندانش مست شیر بدر است از آن مستی همی افتاد می خواست

دندان‌های او هنوز شیری بود و از آن حالتِ شیرخوارگی و معصومیت، گویی مستانه و افتان‌وخیزان حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: مستِ شیر بدر بودن کنایه از طراوت و کودکی است.

برادر داشت در هر وصف شایان چراغ افروز گوهرهای رایان

او برادری داشت که در تمامِ ویژگی‌های نیکو، چون چراغی فروزان، گوهرهای رایان (درخشان) را جلوه‌گر می‌کرد.

نکته ادبی: چراغ افروز کنایه از هدایتگر و زیبایی‌بخش است.

به صورت اندکی با خان کشور مشابه بود همچون روی با رز

از نظر چهره، شباهتی اندک میان او و خضرخان بود، همانندِ شباهتِ چهره‌ی یک انسان با تصویرِ آن در آینه یا نقشِ گل بر سفال.

نکته ادبی: تشبیه چهره به نقش بر رز (سفال) برای بیان شباهت ظاهری است.

ز هجران برادر در نهانش غمی می زاد هر دم توامانش

از دوریِ برادر، در پنهانِ دلش غمی دوجانبه (دردِ فراق) در هر لحظه متولد می‌شد.

نکته ادبی: توأمان به معنای دوگانه و همراه است.

چو دیدی روی خان چیزی از انسان از آن رو نقش خانش بود در جان

هرگاه چهره‌ی خضرخان را می‌دید، گویی انسانی را می‌دید، از این رو نقشِ صورتِ خان در جانش جای گرفت.

نکته ادبی: نقش در جان نشستن استعاره از عشقِ عمیق و ماندگار است.

چنان بی سلخ ماهی را ته پوست به مهر آن برادر داشتی دوست

همان‌طور که ماهی بدون پوست بی‌پناه است، او با همان شدتی که برادرش را دوست داشت، خضرخان را دوست می‌داشت.

نکته ادبی: بی‌سلخ ماهی کنایه از آسیب‌پذیری و وابستگی است.

نمی دانست چون او نیک و بد را گمان بردی برادر جفت خود را

او تفاوتِ نیک و بد را نمی‌دانست و از روی سادگی، برادرش را همتای خضرخان می‌پنداشت.

نکته ادبی: جفت به معنای همتا و شریک است.

ولیکن بود خان اعظم آگاه که از نه طاق جفت اوست آن ماه

اما خضرخانِ بزرگ‌منش آگاه بود که آن ماهِ زیبا، جفت و همسرِ حقیقی او در این عالم است.

نکته ادبی: نه طاق کنایه از آسمان نه‌گانه و کائنات است.

بدین خوش بود آن باز شکاری که زان اوست کبک مرغزاری

آن بازِ شکاری (خضرخان) از این پیوند خشنود بود که کبکِ خوش‌خرامِ مرغزار (دول‌رانی) نصیبِ او شده است.

نکته ادبی: باز و کبک نمادهای عاشق و معشوق هستند.

برینسان مهر آن هر دو دل افروز چو ماه نو همی افزود هر روز

بدین ترتیب، مهر و محبتِ این دو دل‌افروز، همانند ماهِ نو که هر شب کامل‌تر می‌شود، روز به روز فزونی می‌یافت.

نکته ادبی: ماه نو استعاره از عشق در حال رشد است.

به بازی بودشان عشقی که یک دم نبودندی جدا در بازی از هم

عشقِ آن‌ها در قالب بازی بود، به طوری که لحظه‌ای در هنگام بازی از یکدیگر جدا نمی‌شدند.

نکته ادبی: بازی استعاره از معاشرتِ کودکانه است.

نبد چون عشق در بازی مجازی شد آن بازی در آخر عشق بازی

چون عشقِ میانِ آنان در بازی محدود نماند، آن بازیِ کودکانه سرانجام به عشق‌بازیِ حقیقی بدل شد.

نکته ادبی: عشق‌بازی در اینجا به معنای عاشقی است.

چو طفلانی که با هم لعب سازند بهم گه طاق و گاهی جفت بازند

مانند کودکانی که با هم بازی می‌کنند و گاهی به صورتِ طاق و جفت با هم سرگرم می‌شوند.

نکته ادبی: طاق و جفت اشاره به بازی سنتی و نمادینِ وصلت است.

نهانی باختندی آن دو مشتاق ز طاق ابروان هم جفت و هم طاق

آن دو مشتاق به صورت پنهانی، با ابروانِ هلالیِ خود، بازیِ طاق و جفتِ عشق را تمرین می‌کردند.

نکته ادبی: طاقِ ابرو استعاره از ابروی زیباست.

به یکجا خوردشان بودی جدا خواب نخوردنی دمی بی یکدگر آب

آن‌ها همیشه با هم بودند و حتی لحظه‌ای بدون یکدیگر آب نمی‌خوردند (شریک بودند)، اگرچه محلِ خوابشان جدا بود.

نکته ادبی: آب نخوردن بدون هم، کنایه از جدایی‌ناپذیریِ کامل است.

چنین تا هشت ساله دختر رای نهاد از دور گردون بر نهم پای

بدین منوال سپری شد تا آن دخترِ هشت ساله، پای بر نه سالگی گذاشت و چرخِ گردون چرخید.

نکته ادبی: دورِ گردون اشاره به گذرِ زمان و گردشِ فلک است.

خضر خان چون به سرسبزی چنان گشت که خواهد عالمی را سایبان گشت

خضرخان نیز چنان در جوانی و شادابی به کمال رسید که گویی آماده بود سایه‌گسترِ جهانی باشد.

نکته ادبی: سایبان گشتن کنایه از پادشاهی و حمایت‌گری است.

بباید کرد نخلی هم نشینش که برخوردار گردد میوه چینش

پس لازم بود که درختی (همسری) در کنارش قرار گیرد تا از ثمراتِ آن بهره‌مند گردد.

نکته ادبی: نخل استعاره از معشوق و زنِ شایسته است.

پس آنگه عزم شد سلطان دین را هم آن معصومهٔ پرهٔ نشین را

در این هنگام، سلطانِ دین عزمِ پیوند کرد و تصمیم گرفت آن بانوی پاکدامن را به همسری برگزیند.

نکته ادبی: معصومه کنایه از زنِ عفیف و پاکدامن است.

که چون خان خضر خان «الپخان» است که زیب چهرهٔ دولت بدان است

زیرا خضرخان که «اَلپ‌خان» است، در واقع زینت‌بخشِ چهره‌ی دولت و حکومت است.

نکته ادبی: اَلپ‌خان عنوانی اشرافی و ملقب به دلاوری است.

به درج عصمتش دریست مستور که چون خورشید نتوان دیدش از نور

در گنجینه‌ی عفتِ او مرواریدی پنهان است که از شدتِ نور و درخشش، همچون خورشید دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: درجِ عصمت کنایه از حرمت و حیا است.

کنندش با هزاران ارجمندی به عقد ان زمرد عقد بندی

او را با هزاران ارجمندی به عقدِ آن زمردِ گران‌بها در می‌آورند.

نکته ادبی: زمرد عقدبندی استعاره از معشوق است.

چو این اندیشه محکم گشت شه را نوید خواستگاری داده مه را

وقتی این اندیشه نزدِ شاه قطعی شد، نویدِ خواستگاری را به آن ماه (دختر) دادند.

نکته ادبی: مه استعاره از معشوقِ زیباست.

بسوی «الپخان» فرمان فرستاد از آن اندیشهٔ خیرش خبر داد

فرمانی به سوی «اَلپ‌خان» فرستاد و او را از این نیتِ خیر آگاه ساخت.

نکته ادبی: فرمان فرستادن نشان‌دهنده‌ی اقتدارِ شاه است.

الپخان کان بلندی یافت از بخت بزیرفت آن مبارک مژده از تخت

اَلپ‌خان که از این بختِ بلند به عزت رسیده بود، آن خبرِ فرخنده را با احترام پذیرفت.

نکته ادبی: بزیرفتن همان پذیرفتن است.

مهیا کرد با صد زینت و زین ز بهر چشم ملک آن قره العین

او با صد تجمل و زیبایی، آن نورِ چشمِ ملک (دول‌رانی) را برای مراسم آماده کرد.

نکته ادبی: قرة‌العین کنایه از عزیزِ دل و نورِ چشم است.

شدند اهل حرم زین نکته آگاه درون رفتند پیش بانوی شاه

اهلِ حرم از این موضوع آگاه شدند و به نزدِ بانوی شاه رفتند.

نکته ادبی: اهلِ حرم به زنانِ دربار و اطرافیانِ بانو اشاره دارد.

به رسم بندگی و نیک خواهی نمودند اندران در گاه شاهی

به رسم ادب و خیرخواهی، در درگاهِ شاهانه حضور یافتند.

نکته ادبی: نیک‌خواهی بیانگرِ وفاداری و خیراندیشی است.

که دخت الپخان چون شد مقرر که گردد هم نشین با خان کشور

و گفتند که چون ازدواجِ دخترِ اَلپ‌خان با خضرخان قطعی شده است.

نکته ادبی: مقرر به معنای قطعی و تعیین‌شده است.

نه او بیگانه شد از دور پیوند که او هم شاه بانو راست فرزند

او بیگانه نیست و با این وصلت، به شاه‌بانو پیوندِ خویشاوندیِ نزدیک‌تری می‌یابد.

نکته ادبی: دورِ پیوند به معنای نسب و خویشاوندی است.

خضر خان کز بهار زندگانی بهر سو میزند شاخ جوانی

خضرخان که در بهارِ زندگی است و شاخه‌های جوانی‌اش در حال رشد است.

نکته ادبی: شاخِ جوانی استعاره از طراوت و بالندگیِ سن است.

نباید کان گلی کش بار گردد ز خار غیرتش افگار گرد

نباید اجازه داد که آن گل (معشوق)، به خاطرِ خارِ حسادتِ دیگران آسیب ببیند.

نکته ادبی: خارِ غیرت کنایه از حسادتِ رقیبان یا موانع است.

از آن گاهی که دخت «کرن» گجرات حوالت کرد شاهنشه بدان ذات

از آن لحظه که شاهنشه، دخترِ کرنِ گجراتی را به خضرخان اختصاص داد.

نکته ادبی: حوالت کردن به معنای سپردن و اختصاص دادن است.

به گوش او که این گفتار در شد تو گوئی در تنش جان دگر شد

وقتی این خبر به گوشِ او رسید، گویی جانی تازه در کالبدش دمیده شد.

نکته ادبی: جانِ دگر شدن کنایه از تحولِ روحی و شادیِ مفرط است.

برند از هم دو پیکر آشنائی میسر نیست ایشان را جدائی

آن‌ها دو کالبد هستند که با هم آشنا و یکی شده‌اند و دیگر جدایی برایشان ممکن نیست.

نکته ادبی: پیکر استعاره از تن و کالبدِ مادی است.

صواب آن شد که دو لولوی هم درج شود هر یک چراغی در دگر برج

تصمیمِ درست این بود که این دو مرواریدِ گران‌بها، در یک جایگاه قرار گیرند و هر یک در برجِ دیگری همچون چراغی بدرخشند.

نکته ادبی: لولوی هم درج استعاره از دو گوهرِ هم‌نشین و جفت است.

خوش آمد این سخن بانوی شه را دو منزل شد معین هر دو مه را

مادر یا بانوی بزرگ دربار با این سخن موافقت کرد و دو اقامتگاه جداگانه برای آن دو محبوب (که مانند دو ماه درخشان بودند) تعیین نمود.

نکته ادبی: استعاره از دو ماه برای دو معشوق (خضرخان و دوال‌رانی) که در اوج زیبایی هستند.

بجای شه شد و جای دگر دوست دو جان یک جا و فارغ پوست از پوست

اگرچه جسم‌هایشان در دو مکان متفاوت قرار گرفت، اما جان‌هایشان یکی بود و از قید و بند تن رها شده بودند.

نکته ادبی: تضاد میان کثرتِ اجساد و وحدتِ جان‌ها.

همین شد رسم دوران ستم ساز که نتواند دو کس را دید دمساز

این رسم تلخ روزگارِ ستمگر است که نمی‌تواند دو یار همدل و هم‌نفس را در کنار هم تحمل کند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به روزگار به عنوان موجودی ستمگر.

کجا برج از دو کوکب کرد معمور که باز از یکدگر نفگندشان دور

آسمان چه زمانی اجازه داده است که دو ستاره در یک برج (خانه) قرار گیرند و دوباره آن‌ها را از هم جدا نکند؟

نکته ادبی: تمثیل نجومی؛ کنایه از اینکه پیوند میان دو عاشق، مانعی برای قضا و قدر آسمانی است.

کجا دو مرغ را خانه بهم ساخت که باز اندر میان سنگی نینداخت

کجا دیده شده که آشیانه دو پرنده را در کنار هم بنا کنند و دستی سنگی در میانشان نیندازد؟

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ عاملیتِ عوامل بیرونی در ایجاد جدایی.

غرض هر یک به خلوت جائی خود رفت به پای دیگران نز پای خود رفت

خلاصه اینکه هرکدام به خلوتگاه خود رفتند و این جدایی نه از روی میل و اراده خودشان، بلکه به اجبار دیگران بود.

نکته ادبی: اشاره به جبری بودنِ جدایی.

پس از یک هفته آن ماه دو هفته به خدمت آمدی از تاب رفته

پس از یک هفته، آن محبوبِ زیبا (که همچون ماه شب چهارده بود) در حالی که از شدت اشتیاق و دوری تاب و توان نداشت، برای ادای احترام آمد.

نکته ادبی: ماه دو هفته استعاره از زیبایی تمام‌عیار معشوق.

خضرخان کردی از دورش نگاهی برآوردی ز دل دزدیده آهی

خضرخان از دور نگاهی به او انداخت و از سر ناچاری، آهی پنهانی از دل برکشید.

نکته ادبی: کنایه از عشق پنهان و حزنِ نهفته.

دول رانی هم از دنبالهٔ چشم بدیدی و فگندی شعله در پشم

دوال‌رانی نیز از گوشه چشم به او نگریست و با این نگاه، شعله‌ای در وجود او برافروخت.

نکته ادبی: استعاره شعله در پشم؛ کنایه از تحریک شدیدِ احساسات و دامن زدن به آتش عشق.

خضرخان راست کردی موزه از پیش چنین کردی سلام دلبر خویش

خضرخان تظاهر کرد که می‌خواهد بند کفش‌هایش را ببندد تا به بهانه‌ی آن، به محبوبش سلامی کرده باشد.

نکته ادبی: توصیف یک رفتارِ ظاهری برای پنهان کردنِ یک هدف عاطفی.

سمنبر خدمت دیگر گرفتی گل افگندی به خاک و بر گرفتی

آن معشوقِ زیبا (سمنبر) نیز به شیوه‌ای دیگر ابراز علاقه کرد؛ گل‌هایی را از خاک برداشت و دوباره بر زمین ریخت تا با او ارتباط برقرار کند.

نکته ادبی: سمنبر (یاسمین‌تن) صفت زیبایی برای معشوق.

جسدها دور و جانها یکدگر یار زبان ها گنگ و ابروها به گفتار

جسم‌هایشان از هم دور بود اما جان‌هایشان به هم پیوسته بود؛ زبان‌ها از ترس جاسوسان ساکت بود، اما ابروها با هم سخن می‌گفتند.

نکته ادبی: تضاد میان سکوتِ لفظی و گفتگویِ اشاری.

به پرسش، هر نظر زین سو بیانی به پاسخ، هر مژه زان سو زبانی

هر نگاهِ آن‌ها پرسشی داشت و هر پلک‌زدنشان پاسخی در بر داشت.

نکته ادبی: استعاره از زبانِ چشم و مژه برای انتقالِ پیام‌های عاشقانه.

به مهر این در درون او جگر وش به ناز آواز درون این جگر کش

درونِ این نگاه‌های عاشقانه، جگری پرخون (از غم) نهفته بود و در پاسخ، آوازی جانسوز شنیده می‌شد.

نکته ادبی: جگر‌وش بودن؛ کنایه از شدتِ درد و سوزِ عشق.

درون یکدگر در رفته پنهان نه قالب در میان گنجیده نی جان

آن‌ها در باطن چنان در هم آمیخته بودند که گویی نه جسمی میانشان بود و نه جانی؛ بلکه یکی شده بودند.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ روحی عاشقان که فراتر از جسم است.

چو رفتندی دگر در خلوت آباد شدندی با خیال یکدگر شاد

هرگاه به خلوتگاه خود بازمی‌گشتند، با خیال و یاد یکدیگر شاد بودند.

نکته ادبی: تجلیِ عشق در عالمِ خیال.

میان آن دو سر و پای در گل پرستاران بسی بودند یک دل

در این میان که کارشان به سرگردانی کشیده بود، اطرافیان و خدمتکاران نیز حضور داشتند که همه همدل بودند (و شاید مراقب).

نکته ادبی: کنایه از تحت نظر بودنِ عاشقان.

غرض آن محرمان در شام و شبگیر شده جاسوس چشم فتنه چون تیر

خلاصه اینکه آن محرمانِ دربار، صبح و شام همچون تیر، تیزبینانه چشم به رفتار آن‌ها دوخته بودند و جاسوسی می‌کردند.

نکته ادبی: تشبیه جاسوسان به تیر (به دلیل نگاه‌های نافذ و تیز).

درون سو، راز جانها داشتندی برون، پاس زبانها داشتندی

آن‌ها در باطن، راز عشقشان را حفظ می‌کردند و در ظاهر مراقب گفتارشان بودند.

نکته ادبی: تضاد میان درون و برون.

به غمها مونس دو یار جانی که بی مونس مبادا زندگانی

غم‌ها را همدم خود کردند؛ چرا که زندگی بدون همدم و مونس، ارزش زیستن ندارد.

نکته ادبی: مفهومِ مونس‌خواهی در تنهایی.

غرض القصه چون بانوی آفاق به پرده بیخت راز آن دو مشتاق

خلاصه اینکه وقتی بانویِ بزرگ متوجه راز آن دو عاشق شد، تصمیم به جدایی آن‌ها گرفت.

نکته ادبی: بانوی آفاق (بانوی جهان) کنایه از قدرتی است که بر سرنوشت آن‌ها حاکم است.

اشارت کرد تا خاصان درگاه برند آن ماه را ز آن جا شبانگاه

دستور داد تا محرمانِ دربار، شبانه آن دختر را از آن مکان ببرند.

نکته ادبی: استعاره ماه برای معشوق.

به «قصر لعل» دارندش نهانی چنان که اندر خزینه لعل کانی

او را در جایی به نام «قصر لعل» پنهان کردند، همان‌طور که لعل گرانبها را در گنجینه پنهان می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به لعل (گوهری باارزش).

ز من بشنو که خوی آسمان چیست به کاری کاسمان می گردد آن چیست

از من بشنو که خوی و عادت آسمان چیست و چرا این‌گونه می‌چرخد.

نکته ادبی: توجیه فلسفی رفتارِ فلک.

ز بهر آنست این گردنده پر کار که یاری را جدا گرداند از یار

دلیل این گردشِ پرکارِ آسمان تنها همین است که یاری را از یارش جدا کند.

نکته ادبی: بدبینی شاعرانه به گردش فلک به عنوان عاملِ جدایی.

کجا با هم دو تن را داد پیوند که از هم بازشان دوری نیفگند

کجا دیده شده که آسمان دو نفر را به هم پیوند دهد و دوباره آن‌ها را از هم دور نکند؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تاکید بر بی‌وفاییِ دنیا.

چو حال اینست آن به کادمی زاد دمی باشد بروی دوستان شاد

حال که کار جهان چنین است، پس بهتر است انسان در مدتِ کوتاه، با دوستانش شاد باشد.

نکته ادبی: غنیمت شمردنِ وقت (مفهوم خیامی).

دهد از روی یاران دیده را نور زمانی نبود از هم صحبتان دور

دیدار یاران، روشنی‌بخش چشم است؛ پس نباید لحظه‌ای از هم‌نشینان دور ماند.

نکته ادبی: تاکید بر ارزشِ دیدارِ یار.

چو خواهد عاقبت بودن جدائی غنیمت داشت باید آشنائی

چون سرانجامِ کار، جدایی است، پس باید همین زمانِ کوتاه آشنایی را غنیمت شمرد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری اخلاقی و فلسفی درباره ناپایداری دنیا.