دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۷۴ - قلم زدن نخست در شرح تیغ زدن جمهور سلاطین ماضیهٔ دهلی

امیرخسرو دهلوی
خوشا هندوستان و رونق دین شریعت را کمال عز و تمکین
بدین عزت شده اسلام منصور بدان خواری سران کفر مقهور
بذمه گر نبودی رخصت شرع نماندی نام هندو ز اصل تا فرع
ز غزنین تا لب دریا درین باب همه اسلام بینی بر یکی آب
چنین گوید خبر دانندهٔ حال کز آن میمون خبر میمون شدش فال
که از غزنه چو بیرون کرد صمصام معزالدین محمد گوهر سام
از آن سلطان غازی بی مدارا به هندوستان شد اسلام آشکارا
سریر دهلی از وی یافت بنیاد که بنیاد سریرش تا ابد باد
چو بود است اعتقادی در نهادش قوی ماند این بنا چون اعتقادش
چنان کو ز آهن شمشیر شاهی ز دود از روی هندوستان سیاهی
ز یزدان با هزاران دل فروزی جزای این عمل باداش روزی!
هر آنچه آن شاه غازی کرد بنیاد ز قطب الدین سلطان گشت آباد
زهی بنده که از یک حکم محذوم همایون کرد ز اسلام این کهن بوم
ز شمشیری که زد بر رای قنوج در آبش غرقه کرد از آتشین موج
فگند از آب گنگش جامه در نیل گرفت از وی هزار و چارصد فیل
چنان قطبی چو در مغرب سرامد ز مشرق چتر شمس الدین برآمد
تف تیغش چنان گشت آسمان گیر که همچون صبح دم شد جهانگیر
چو ذوالقرنین تا یک قرن کامل نتاج فتح زاد از تیغ حامل
زحد «مالوه» تا عرصهٔ سند نمودار غزای اوست در هند
چو رفت آن شمس روشن در سیاهی برآمد اختر فیروز شاهی
به بخشش خلق عالم را رهی کرد همه گنجینهٔ شمسی تهی کرد
چو ششماهی در آن دولت بسر برد چو طفل هشت ماهه دولتش مرد
از آن پس چون پسر کم بود شایان به دختر گشت رای نیک رایان
رضیه دختری مرضیه سیرت سریر آراست، از جای سریرت
مهی چند آفتابش بود در میغ چو برق، از پرده میزد پر توتیغ
چو تیغ اندر نیام از کار میماند فراوان فتنه بی آزار می ماند
برید از صدمهٔ شاهی نقابش ز پرده روی بنمود آفتابش
چنان میراند زور مادهٔ شیران که حامل می شدند از وی دلیران
سه سالی کش قوی بد پنجه و مشت کسی بر حرف او ننهاد انگشت
چهارم چون ز کار او ورق گشت برو هم خامهٔ تقدیر بگذشت
روان شد زان پس از حکم الهی نگین سکهٔ بهرام شاهی
سه سال او نیز اندر عشرت و جام نشاطی راند چون پیشینه بهرام
برو هم کرد بهرام فلک زور شد آن بهرام نیز اندر دل گور
از آن پس بر فراز تخت مقصود سعادت داد هفت اختر به مسعود
دو سه سالی دگر از دولت و بخت علائی داشت از وی مسند و تخت
چو آن گلهای کم عمر از چمن جست جوان سروی به بالین گاه بنشست
به محمودی شه روی زمین گشت به گیتی ناصر دنیا و دین گشت
به سال بیست ز اوج پایهٔ خویش جهان میداشت اندر سایهٔ خویش
عجب مهدی همه در کامرانی بهر خانه نشاط و شادمانی
نه کس دادی کمند کینه را تاب نه کس دیدی خیال فتنه در خواب
مسلمان چیره دست و هندوان رام ندانستی کس از جنس مغل نام
شهی در ذاتش از یزدان شکوهی هم از سنگ و هم از گوهر چو کوهی
خود از مستغرق کار الهی به امرش بندگان در کار شاهی
چنین تا دور او هم بر سر آمد جهان را نوبتی دیگر درآمد
الغ خانی کش آن محمود والا به خویشی کرده بودش کار بالا
ز بهر عون مظلومان دل تنگ غیاث الدین و دنیا شد بر او رنگ
شهی بود او که بخشایش و زور خرام پیل نپسندید بر مور
در ایامش مغل ره یافت این سوی به تاراج بضاعت گشت ره جوی
شد آن خورشید روشن نیز مستور به برج خاک شد از بیت معمور
پس از وی پور پور وی به شادی برامد بر سریر کیقبادی
ز سر نو کرد اکلیل شهان را معز الدین و دنیا شد جهان را
سه سالی سکهٔ او نیز در ضرب رواجی داشت اندر شرق تا غرب
چو او هم رخش عشرت را عنان داد بدو هم چرخ دور همگنان داد
به هر پیمانه پر می ریختی در هم آخر خفت چون پیمانه شد پر
دو ماهی داد پس چون صورت خواب چراغ کیقبادی شمس دین تاب
هنوز آن صبح بود اندر تبا شیر که شیرش واگرفت این دایهٔ پیر
چو بود این طفل در کار جهان خام جهان بر پخته کاری یافت آرام
به فیروزی درین فیروزه گون مهد سر فیروز شه شد سرور عهد
ز بهر خطبهٔ صدق و صوابش جلال الدین و دنیا شد خطابش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه تاریخی، در ستایش گسترش و استقرار حکومت اسلامی در هند توسط سلسله غوریان و به دنبال آن سلاطین مملوک دهلی سروده شده است. شاعر با زبانی حماسی و ستایش‌گر، به توصیف فتوحات و تثبیت قدرت این پادشاهان می‌پردازد و بر جایگاه رفیع دین اسلام در این سرزمین تأکید می‌ورزد.

در بخش‌های میانی و پایانی، متن به گذرا بودن عمر و چرخش ایام اشاره دارد؛ جایی که پادشاهان یکی پس از دیگری بر تخت می‌آیند و می‌روند و شاعر با نگاهی عبرت‌آمیز، این تغییراتِ پی‌درپی را بخشی از مشیت الهی و گردش روزگار ترسیم می‌کند.

معنای روان

خوشا هندوستان و رونق دین شریعت را کمال عز و تمکین

هندوستان و شکوه دین اسلام در آن بسیار خجسته و زیباست؛ چرا که در این سرزمین، شریعت اسلام به اوج عزت و استواری رسیده است.

نکته ادبی: ترکیب 'عز و تمکین' بیانگر استقرار کامل و قدرتمندانه است.

بدین عزت شده اسلام منصور بدان خواری سران کفر مقهور

به واسطه این عزت و قدرت، اسلام پیروز و سربلند گشت و در مقابل، بزرگان کفر و شرک به خواری و ذلت کشیده شدند.

نکته ادبی: تضاد میان 'منصور' و 'مقهور' تقابلِ پیروزی و شکست را به زیبایی نشان می‌دهد.

بذمه گر نبودی رخصت شرع نماندی نام هندو ز اصل تا فرع

اگر اجازه و رخصتی که شریعت اسلام داده نبود، نامی از آیین هندوان باقی نمی‌ماند و ریشه و شاخه‌شان از بین می‌رفت.

نکته ادبی: اصل و فرع استعاره از ریشه و تبار است.

ز غزنین تا لب دریا درین باب همه اسلام بینی بر یکی آب

از شهر غزنین تا کرانه دریا، در این محدوده جغرافیایی، همه جا اسلام را می‌بینی که بر یکپارچگی حاکم است.

نکته ادبی: بر یک آب استعاره از یکپارچگی و هماهنگی است.

چنین گوید خبر دانندهٔ حال کز آن میمون خبر میمون شدش فال

راویِ آگاه از احوال چنین روایت می‌کند که آن خبر فرخنده، سرآغازِ فال‌های نیک و مبارک شد.

نکته ادبی: تکرار واژه 'میمون' با دو معنایِ مبارک و میمون (حیوان) ایهام ظریفی در زبان کهن داشته است.

که از غزنه چو بیرون کرد صمصام معزالدین محمد گوهر سام

هنگامی که شمشیر بُرنده اسلام، یعنی معزالدین محمد (غوری) که گوهری از خاندان سام بود، از غزنه بیرون آمد.

نکته ادبی: صمصام نام نوعی شمشیر است و استعاره از خودِ پادشاه جنگجو.

از آن سلطان غازی بی مدارا به هندوستان شد اسلام آشکارا

آن پادشاهِ مبارزِ راه دین، بدون هیچ درنگ و تردیدی، آیین اسلام را در هندوستان آشکار و برقرار ساخت.

نکته ادبی: غازی به معنای جنگجوی راه دین است.

سریر دهلی از وی یافت بنیاد که بنیاد سریرش تا ابد باد

تخت دهلی به دست او بنیاد نهاده شد؛ خداوند این جایگاهِ فرمانروایی را تا ابد پایدار و استوار بدارد.

نکته ادبی: سریر به معنای تخت پادشاهی است.

چو بود است اعتقادی در نهادش قوی ماند این بنا چون اعتقادش

چون در نهاد و باطن او اعتقاد راسخی وجود داشت، این بنای حکومت نیز به اندازه باورِ قلبی او محکم باقی ماند.

نکته ادبی: اشاره به رابطه مستقیم باورِ پادشاه و ثبات سیاسی.

چنان کو ز آهن شمشیر شاهی ز دود از روی هندوستان سیاهی

همان‌گونه که شمشیرِ شاهی از آهن ساخته شده است، هند از سیاهیِ کفر و دودِ جنگ پاک شد.

نکته ادبی: سیاهیِ هند به دو معناست: رنگ پوست مردمان و سیاهیِ شرک و کفر.

ز یزدان با هزاران دل فروزی جزای این عمل باداش روزی!

از سوی خداوند، با هزاران دل‌گرمی و عنایت، پاداشِ این عملِ نیک روزیِ او باد.

نکته ادبی: دل‌فروزی استعاره از امید و شادمانی است.

هر آنچه آن شاه غازی کرد بنیاد ز قطب الدین سلطان گشت آباد

هر آنچه را که آن پادشاهِ جنگجو (غوری) بنا نهاد، به دست سلطان قطب‌الدین آباد و تکمیل شد.

نکته ادبی: اشاره به انتقال قدرت از غوریان به قطب‌الدین ایبک.

زهی بنده که از یک حکم محذوم همایون کرد ز اسلام این کهن بوم

چه بنده فرمان‌برداری که با یک فرمانِ قاطع، این سرزمینِ کهن را با دین اسلام همایون و مبارک ساخت.

نکته ادبی: کهن‌بوم کنایه از سرزمین هند با تمدن قدیمی است.

ز شمشیری که زد بر رای قنوج در آبش غرقه کرد از آتشین موج

با شمشیری که در جنگِ رایِ قنوج به کار برد، دشمن را در موجی از آتش و خون غرق کرد.

نکته ادبی: آتشین‌موج کنایه از سختی و گرمای نبرد است.

فگند از آب گنگش جامه در نیل گرفت از وی هزار و چارصد فیل

جامه کفر را در آب رود گنگ به نیلِ نابودی کشاند و از دشمن هزار و چهارصد فیل به غنیمت گرفت.

نکته ادبی: نیل در اینجا هم به معنای رنگ آبی تیره و هم کنایه از رود نیل است که در ادبیات نماد شستن و از بین بردن است.

چنان قطبی چو در مغرب سرامد ز مشرق چتر شمس الدین برآمد

همان‌طور که ستاره قطبی در مغرب (آسمان) سرآمد است، در مشرق، چترِ سلطنت شمس‌الدین (التتمش) برافراشته شد.

نکته ادبی: بازی با نام قطب‌الدین و شمس‌الدین که هر دو از القاب اخترشناسی هستند.

تف تیغش چنان گشت آسمان گیر که همچون صبح دم شد جهانگیر

حرارت و تیزیِ شمشیرش چنان فراگیر شد که مانند سپیده‌دم، تمام جهان را تسخیر کرد.

نکته ادبی: آسمان‌گیر شدن کنایه از قدرتِ بی‌رقیب است.

چو ذوالقرنین تا یک قرن کامل نتاج فتح زاد از تیغ حامل

او همچون ذوالقرنین تا یک قرنِ کامل، ثمره فتح و پیروزی را از شمشیرِ خود به دست آورد.

نکته ادبی: ذوالقرنین نماد فاتح و جهان‌گشا در فرهنگ اسلامی است.

زحد «مالوه» تا عرصهٔ سند نمودار غزای اوست در هند

از حدود منطقه مالوه تا دشت سند، آثارِ فتوحات و جنگ‌های او در هند هویداست.

نکته ادبی: غزا به معنای جنگ مقدس است.

چو رفت آن شمس روشن در سیاهی برآمد اختر فیروز شاهی

وقتی آن شمسِ روشن (شمس‌الدین) غروب کرد و در تاریکی مرگ رفت، ستاره بختِ شاهی دیگری طلوع کرد.

نکته ادبی: غروبِ خورشید استعاره از مرگ پادشاه است.

به بخشش خلق عالم را رهی کرد همه گنجینهٔ شمسی تهی کرد

او با بخشش‌های بی‌دریغ، مردم را بنده‌ی محبت خود کرد و تمام خزانه‌های شمسی را در این راه خرج نمود.

نکته ادبی: تهی کردن گنجینه کنایه از جود و بخشندگی بسیار است.

چو ششماهی در آن دولت بسر برد چو طفل هشت ماهه دولتش مرد

چون شش ماه در آن حکومت دوام آورد، دولتِ او مانند طفلی هشت ماهه که ناقص متولد شود، از بین رفت.

نکته ادبی: تشبیه دولت به طفلِ ناقص، نشان از ناپایداری حکومت او دارد.

از آن پس چون پسر کم بود شایان به دختر گشت رای نیک رایان

پس از او، چون پسران برای حکومت شایسته نبودند، قرعه به نام دخترش افتاد.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و نظر است.

رضیه دختری مرضیه سیرت سریر آراست، از جای سریرت

رضیه، دختری بود با سیرتی پسندیده که تخت پادشاهی را با جایگاهِ شایسته خود آراست.

نکته ادبی: مرضیه با رضیه جناس دارد و به معنای سیرتِ مقبول است.

مهی چند آفتابش بود در میغ چو برق، از پرده میزد پر توتیغ

مدتی کوتاه آفتاب وجودش پشت ابر بود؛ اما همچون برق، از پسِ پرده، درخششِ تیغش را نمایان می‌کرد.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است.

چو تیغ اندر نیام از کار میماند فراوان فتنه بی آزار می ماند

هنگامی که شمشیرش در غلاف بود (زمان صلح)، بسیاری از فتنه‌ها بدون نیاز به جنگ، ساکت می‌ماندند.

نکته ادبی: بی‌آزار ماندن فتنه‌ها به معنای مهار شدن آن‌هاست.

برید از صدمهٔ شاهی نقابش ز پرده روی بنمود آفتابش

وقتی با ضربتِ شاهی، نقاب را از چهره برداشت، خورشیدِ وجودش از پرده برون افتاد.

نکته ادبی: آفتاب استعاره از جلوه‌گری و قدرت رضیه است.

چنان میراند زور مادهٔ شیران که حامل می شدند از وی دلیران

چنان با قدرت و هیبت حرکت می‌کرد که گویی شیر ماده‌ای است که حتی مردان دلیر نیز از او فرمان می‌بردند.

نکته ادبی: ماده شیر استعاره از رضیه است که با وجود زن بودن، قدرتمندانه حکومت می‌کرد.

سه سالی کش قوی بد پنجه و مشت کسی بر حرف او ننهاد انگشت

سه سال که پنجه و قدرتِ او قوی بود، هیچ‌کس جرأت نکرد بر حرف و فرمان او اعتراضی کند.

نکته ادبی: بر حرف نهادن انگشت کنایه از اعتراض و نقد است.

چهارم چون ز کار او ورق گشت برو هم خامهٔ تقدیر بگذشت

چون سال چهارم رسید و کارِ او دگرگون شد، تقدیر الهی بر رفتنِ او رقم خورد.

نکته ادبی: ورق گشتن کنایه از تغییر سرنوشت است.

روان شد زان پس از حکم الهی نگین سکهٔ بهرام شاهی

پس از او به حکم الهی، سکه پادشاهی به نام بهرام‌شاه زده شد.

نکته ادبی: سکه‌زدن کنایه از رسمی شدن سلطنت است.

سه سال او نیز اندر عشرت و جام نشاطی راند چون پیشینه بهرام

او نیز سه سال به عشرت و خوش‌گذرانی پرداخت، همان‌طور که بهرامِ افسانه‌ای در گذشته می‌کرد.

نکته ادبی: بهرام در ادبیات کلاسیک نماد پادشاهی خوش‌گذران است.

برو هم کرد بهرام فلک زور شد آن بهرام نیز اندر دل گور

سرانجام، بهرامِ فلک (روزگار) بر او نیز زور آورد و آن بهرامِ زمینی نیز در گور آرام گرفت.

نکته ادبی: ایهام در 'بهرام'؛ یکی نام پادشاه و دیگری نام سیاره مریخ که نماد جنگ و دگرگونی است.

از آن پس بر فراز تخت مقصود سعادت داد هفت اختر به مسعود

پس از آن، سعادتِ هفت اختر (آسمان) بر مسعود لبخند زد و او را به تخت مقصود رساند.

نکته ادبی: هفت اختر کنایه از تمام ستارگان و کائنات است.

دو سه سالی دگر از دولت و بخت علائی داشت از وی مسند و تخت

دو سه سالی دیگر، علاءالدین مسعود بر تخت و مسند پادشاهی تکیه زد.

نکته ادبی: اشاره به مدت کوتاه حکومت او.

چو آن گلهای کم عمر از چمن جست جوان سروی به بالین گاه بنشست

چون آن گل‌های کم‌عمر از چمنِ روزگار چیده شدند، سروِ جوانی بر تخت پادشاهی نشست.

نکته ادبی: سرو جوانی استعاره از ناصرالدین محمود است.

به محمودی شه روی زمین گشت به گیتی ناصر دنیا و دین گشت

او با نام محمودی به پادشاهی رسید و در جهان ناصرالدین (یاور دین) شد.

نکته ادبی: اشاره به ناصرالدین محمود.

به سال بیست ز اوج پایهٔ خویش جهان میداشت اندر سایهٔ خویش

بیست سال از اوج قدرت خویش، جهان را تحت سایه حمایت خود داشت.

نکته ادبی: سایه داشتن کنایه از حمایت و امنیت است.

عجب مهدی همه در کامرانی بهر خانه نشاط و شادمانی

عجب پادشاهی که دورانش در کامرانی بود؛ در هر خانه‌ای شادی و نشاط برپا بود.

نکته ادبی: مهدی در اینجا به معنای راهنما و پادشاهِ هدایتگر است.

نه کس دادی کمند کینه را تاب نه کس دیدی خیال فتنه در خواب

نه کسی به فکر کینه و دشمنی بود و نه کسی حتی در خواب، خیال فتنه و آشوب را می‌دید.

نکته ادبی: کمند کینه استعاره از تله و دشمنی است.

مسلمان چیره دست و هندوان رام ندانستی کس از جنس مغل نام

مسلمانان قدرتمند و هندوان مطیع بودند و کسی حتی نامی از قوم مغول نمی‌دانست.

نکته ادبی: اشاره به امنیتِ دورانِ او.

شهی در ذاتش از یزدان شکوهی هم از سنگ و هم از گوهر چو کوهی

پادشاهی بود که از جانب خدا شکوهی داشت؛ در استقامت، مانند کوهی از سنگ و گوهر بود.

نکته ادبی: تشبیه به کوه برای بیان ثبات و جلال.

خود از مستغرق کار الهی به امرش بندگان در کار شاهی

خودش غرق در امور الهی بود و به فرمان او، زیردستان کارهای کشورداری را انجام می‌دادند.

نکته ادبی: مستغرق کار الهی بودن کنایه از تقوای پادشاه است.

چنین تا دور او هم بر سر آمد جهان را نوبتی دیگر درآمد

وقتی دوران او به پایان رسید، نوبتِ تحولی دیگر در جهان فرا رسید.

نکته ادبی: نوبتی دیگر کنایه از چرخش روزگار و تغییر پادشاه.

الغ خانی کش آن محمود والا به خویشی کرده بودش کار بالا

الغ‌خان که آن محمودِ والا (پادشاه) او را به واسطه خویشاوندی، به مقامات عالی رسانده بود.

نکته ادبی: اشاره به بلبن که از نزدیکان محمود بود.

ز بهر عون مظلومان دل تنگ غیاث الدین و دنیا شد بر او رنگ

برای یاریِ مظلومان دل‌تنگ، غیاث‌الدین (بلبن) به میدان آمد و درخشان شد.

نکته ادبی: غیاث‌الدین لقب بلبن است.

شهی بود او که بخشایش و زور خرام پیل نپسندید بر مور

پادشاهی بود که بخشندگی و قدرت داشت و ستم بر ضعیفان را نمی‌پسندید.

نکته ادبی: خرام پیل بر مور کنایه از ظلم به زیردستان است.

در ایامش مغل ره یافت این سوی به تاراج بضاعت گشت ره جوی

در زمان او بود که مغول‌ها به این سو راه یافتند و در پی غارت اموال برآمدند.

نکته ادبی: بضاعت به معنای دارایی و ثروت است.

شد آن خورشید روشن نیز مستور به برج خاک شد از بیت معمور

آن خورشیدِ روشن (پادشاه) نیز غروب کرد و از این خانه (دنیا) به خانه ابدی (گور) رفت.

نکته ادبی: بیت معمور کنایه از خانه خدا یا جایگاه ابدی و آسمانی است.

پس از وی پور پور وی به شادی برامد بر سریر کیقبادی

پس از او، نوه‌اش با شادی بر تخت پادشاهی کیقبادی نشست.

نکته ادبی: کیقبادی کنایه از پادشاهی باشکوه و حماسی است.

ز سر نو کرد اکلیل شهان را معز الدین و دنیا شد جهان را

پادشاه جدید شکوه و جلال پادشاهی را دوباره زنده کرد و عنوان «معزالدین و دنیا» برای او انتخاب شد تا زینت‌بخش جهان باشد.

نکته ادبی: «اکلیل» به معنای تاج یا حلقه گل است که در اینجا کنایه از اقتدار و سلطنت است.

سه سالی سکهٔ او نیز در ضرب رواجی داشت اندر شرق تا غرب

به مدت سه سال سکه به نام او ضرب می‌شد و قدرت و اعتبار او از شرق تا غرب عالم رواج داشت.

نکته ادبی: «در ضرب» اصطلاحی است برای ضرب سکه و نشانه رسمی اقتدار سیاسی حاکم.

چو او هم رخش عشرت را عنان داد بدو هم چرخ دور همگنان داد

همان‌طور که او عنان اسب عیش و نوش را رها کرد و به خوش‌گذرانی پرداخت، روزگار نیز با او همان‌گونه رفتار کرد که با دیگر همگنانش داشت و او را از تخت به زیر کشید.

نکته ادبی: «رخش عشرت» استعاره از دوران خوش‌گذرانی و غفلت است.

به هر پیمانه پر می ریختی در هم آخر خفت چون پیمانه شد پر

او که عمر خود را صرف لذت‌های دنیوی (می) کرده بود، وقتی پیمانه عمرش به سر آمد، با مرگ آرام گرفت و زندگی‌اش به پایان رسید.

نکته ادبی: «پیمانه» استعاره از ظرفِ عمر و «می» نماد خوش‌گذرانی است.

دو ماهی داد پس چون صورت خواب چراغ کیقبادی شمس دین تاب

پس از او دو ماه گذشت و گویی در خواب، چراغ روشن خاندان کیقبادی یعنی «شمس‌الدین» ظهور کرد.

نکته ادبی: «چراغ» نماد نور و هدایت و استعاره برای پادشاهی است که امیدبخش است.

هنوز آن صبح بود اندر تبا شیر که شیرش واگرفت این دایهٔ پیر

این پادشاه خردسال هنوز در ابتدای راه زندگی بود که روزگار (که همچون دایه‌ای کهن است) جان او را گرفت و او را از پای درآورد.

نکته ادبی: «دایه پیر» استعاره از گردش روزگار و مرگ است که مانند مادری که شیر را از کودک می‌گیرد، جان او را می‌ستاند.

چو بود این طفل در کار جهان خام جهان بر پخته کاری یافت آرام

از آنجا که این کودک در امور کشورداری بی‌تجربه بود، جهان برای رسیدن به امنیت و آرامش، به پادشاهی پخته و کاردان نیاز داشت.

نکته ادبی: «خام» در برابر «پخته‌کاری» به معنای بی‌تجربگی در امور سیاسی است.

به فیروزی درین فیروزه گون مهد سر فیروز شه شد سرور عهد

در نهایت، «فیروز شاه» در این مهد فیروزه‌ای‌رنگ (جهان)، بر مسند قدرت نشست و پیشوای زمان خود شد.

نکته ادبی: «فیروزه گون مهد» کنایه از آسمان یا جهان است که مهد انسان‌هاست.

ز بهر خطبهٔ صدق و صوابش جلال الدین و دنیا شد خطابش

به خاطر درستی و شایستگی‌اش در حکمرانی، او را «جلال‌الدین و دنیا» نامیدند که نشان‌دهنده عظمت دین و دنیا در زمان او بود.

نکته ادبی: «خطبه» اشاره به خواندن نام پادشاه در نماز جمعه دارد که نماد قانونی بودن و پذیرش عمومی پادشاه است.