دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۷۱ - عرض صحیفهٔ طولانی نصیحت، پیش ضمیر ملهم سلطان، که نسخه‌ایست صحیح از لوح محفوظ حفظ الله تعالی عن التلویح السو

امیرخسرو دهلوی
گرفتن سهل باشد، این جهان را کلید آن جهان، باید شهان را
مکن بس بر همین کز تیغ و از رای همه دنیا گرفتی، شسته بر جای
به همت آسمان را قلعه کن باز به ملک خشکی و تری مکن ناز
بکن کاری همین جا تا توانی که آنجا هم، چو اینجا، ملک رانی
مسلم بایدت گر پادشاهی بباید کردن از دلها گدائی
دعا زین به نمیدانم به جایت که از دلها حشم بخشد خدایت
مکن تیغ سیاست را چنان تیز که چون آتش، نداند کرد پرهیز
شه آن به کاو عمل چون آب راند که هم جان بخشد و، هم جان ستاند
کسی کاو مملکت را بد سگال است بکش، کان خون، بی حرمت حلال است
به کار دیگران، بر شعله زن آب خرد بیدار دار و تیغ در خواب
چو هستندت همه پائین پرستان زبر دستی مکن بر زیر دستان
رهت چون رفت خلق از دیده در پیش رهٔ خود را تو روب از دیدهٔ خویش
به چندین، مشعل امشب کار ره کن ره ظلمات فردا را نگه کن
ازینجا بر چراغی گر توانی که تا آن جا به تاریکی نمانی
چراغی نی که باد از وی برد نور چراغی کان نمیرد از دم صور
مشو مغرور این مشتی خیالات که در پیش تو می آید به حالات
جهان خوابیست پیش چشم بیدار به خوابی دل نه بندد مرد هوشیار
تو یک ذره غباری از زمینی که اندر خواب خود را کوه بینی
چو بر تو دست تقدیر آورد زور کنی روشن که جمشیدی و یامور
بخواب اندر مگر موشی شتر شد ز پری تنش دل نیز پر شد
ز خواب خوش بر آمد شاد گشته همی شد سو به سو پر باد گشته
بنا گاه اشتری باری برو ریخت ز صد من یک جو آزاری برو ریخت
ته آن بار مسکین موش درماند به مسکینی جمازه در عدم راند
خوش است این خوابهائی خوش به تعبیر اگر بر عکس ننمایند تأثیر
چو بازیچه است ملک سست بنیاد بدین بازیچه چون طفلان مشو شاد
نمیگویم که ترک خسروی کن، رهٔ کم توشگان را پیروی کن،
تو کی این پای ره پیمای داری که زنجیر زر اندر پای داری
تواین ره کی روی کز ناز و تمکین زنی ده گام بر یک خشت زرین
به دل اصحاب دل را آشنا باش درون درویش و بیرون پادشاه باش
به شاهی سهل باشد ملک را نی به ملک بندگی رس گر توانی
نه اندک، کارها بسیار کردی ولی بهر دل خود کارکردی
کنون کار از پی آن کن که هر بار دهد در کار اندک، مزد بسیار
چو توقیعی که اندر پادشاهی است خلافت نامهٔ ملک خدائی است
ستون ملک نبود پایهٔ تخت نه چوب چتر باشد عمدهٔ بخت
بسی دیدم کمرهای کریمان همه در یتیمش از یتیمان
جفای خلق پیش شاه گویند جفا چون شه کند، داد از که جویند؟
نه هر فرقی سزای تاج شاهی است نه هر سر لایق صاحب کلاهی است
همه باشند بهر تاج محتاج یکی را زانهمه روزی شود تاج
فلک هر لحظه میدوزد کلاهی کزان تاجی نهد بر فرق شاهی
کسی را تاج زر بر سر دهد زیب که ناید بر ضعیف از تختش آسیب
رساند از کف خود جمله را بهر کز آن پروردهٔ راحت شود دهر
غم عالم چنان باشد به جانش که باشد عالمی غم بهر آنش
جهانداری به از عالم ستانی که از خورشید ناید سائبانی
رعیت چون خلل یابد ز بنیاد کجا ماند بنای دولت آباد
رعیت مایهٔ بنیاد مال است زمال اسباب ملک آماده حال ست
چو تیشه بشکند از راندن سخت نه کرسی ساختن بتوان و نی تخت
کسی کاز بهر تو صد رنج ورزد، ز تو آخر به یک راحت خیزد؟
نه شه را از گل دیگر سرشتند نه نعمت زان او تنها نوشتند
چو ماهم گوهریم از یک خزانه، چرا گنجد تفاوت در میانه ؟؟
کند شیر، ار بخوردن، بخل گرگی برو تهمت بود نام بزرگی!
درخت ار سایه نبود بر زمینش چرا خلقی بود سایه نشینش
بداد دست ده، تا صد شود شاد به دست داد ماند کشور آباد
کند ابری که دایم سایه بانی به از باران که باشد ناگهانی
فروخوان نامهٔ مظلوم زان پیش که بینی رو سیه زو نامهٔ خویش
سپید است ار چه ایوان شهنشاه سیه گردد ز دود تیرهٔ آه
عنان شاه گر بر آسمان است دعا را دست بالاتر از آن است
ته غار اژدهای با چنان زور شود مسکین چو در چشمش خزد مور
توان بی توانان هست چندان که پیچد سخت دست زورمندان
پگه خیز است خورشید سمائی که دارد عالمی زو روشنائی
چو سلطان بندگی را پیش گیرد خدا آن بندگی زو درپذیرد
وگر شد رسم شاهان جام گلگون به اندازه نه از اندازه بیرون
مبین یک جرعه در طاس شرابی که طوفان است از بهر خرابی
سرود و لهو هم باید به مقدار که چون بسیار شد، عکس آورد بار
نشاید تا بدان حد نغمه و نای که پای تخت هم بر خیزد از جای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه اشعار، پندی است حکیمانه و اخلاقی خطاب به پادشاهان و صاحبان قدرت که آنان را به عدالت، فروتنی و درک ناپایداری دنیا فرا می‌خواند. شاعر با زبانی فاخر و استعاری، بر این نکته تأکید می‌ورزد که پادشاهی حقیقی نه در کشورگشایی و تکیه بر ثروت، بلکه در تسخیر دل‌های مردم و توشه‌اندوزی برای جهان باقی نهفته است.

فضای حاکم بر این اشعار، فضایی اندرزگونه و تأمل‌برانگیز است که به صاحب قدرت هشدار می‌دهد که او تنها امانت‌دارِ خلقی است که با او هم‌جنس هستند؛ بنابراین، هرگونه ستم به رعایا، نه تنها ریشه عدالت را می‌خشکاند، بلکه پایه‌های سلطنتِ ناپایدار را در این جهان و جهان جاوید متزلزل خواهد کرد.

معنای روان

گرفتن سهل باشد، این جهان را کلید آن جهان، باید شهان را

فتح کردن این جهان کار آسانی است، اما پادشاهان باید به فکرِ یافتنِ کلیدِ جهانِ باقی باشند.

نکته ادبی: شهان به معنای پادشاهان، جمعی است که در اینجا برای وزن شعر به کار رفته است.

مکن بس بر همین کز تیغ و از رای همه دنیا گرفتی، شسته بر جای

تنها به اینکه با شمشیر و تدبیر، دنیا را گرفته‌ای مغرور مباش، چرا که این قدرت و جایگاه پایدار نیست و از دست می‌رود.

نکته ادبی: شسته بر جای کنایه از بی‌دوام بودن و به سرعت از دست رفتن موقعیت است.

به همت آسمان را قلعه کن باز به ملک خشکی و تری مکن ناز

با همت والای خود، آسمان را به تسخیر درآور (نگاهت را متعالی کن) و به داشتنِ ملک و دارایی در زمین مغرور مشو.

نکته ادبی: خشکی و تری استعاره از تمام گستره‌ی زمین است.

بکن کاری همین جا تا توانی که آنجا هم، چو اینجا، ملک رانی

تا فرصت داری در این دنیا کاری انجام ده (عمل نیک)، که در آن دنیا نیز همان‌گونه که اینجا فرمانروا بودی، پاداش یا نتیجه عملت را خواهی دید.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ بازتاب اعمال در جهان پس از مرگ.

مسلم بایدت گر پادشاهی بباید کردن از دلها گدائی

اگر خواهانِ پادشاهیِ حقیقی هستی، باید قلب‌های مردم را با مهربانی و عدالت به دست آوری و از آن‌ها گداییِ محبت کنی.

نکته ادبی: گداییِ دل‌ها کنایه از جلبِ محبوبیت و مقبولیت مردمی است.

دعا زین به نمیدانم به جایت که از دلها حشم بخشد خدایت

دعایی بهتر از این نمی‌شناسم که خداوند به تو چنان جایگاهی بدهد که سپاهیان و لشکریان تو، نه از ترس، بلکه با دل و جان مطیع تو باشند.

نکته ادبی: حشم به معنای لشکر و خدم و حشم است.

مکن تیغ سیاست را چنان تیز که چون آتش، نداند کرد پرهیز

تیغِ سیاست و مجازات را آن‌قدر تیز و بی‌محابا نکن که همچون آتش، بی‌حساب و کتاب همه‌چیز را بسوزاند و نتواند خود را کنترل کند.

نکته ادبی: تیغِ سیاست کنایه از قدرتِ قهر و مجازاتِ حاکم است.

شه آن به کاو عمل چون آب راند که هم جان بخشد و، هم جان ستاند

پادشاهی نیکوست که عملکردش مانند آب روان باشد؛ هم مایه حیات و بخشش باشد و هم در جایگاه خود، قاطع و برنده عمل کند.

نکته ادبی: تشبیه عملکرد شاه به آب، نشان‌دهنده لزومِ همزمانِ لطافت و قاطعیت است.

کسی کاو مملکت را بد سگال است بکش، کان خون، بی حرمت حلال است

کسی که علیه امنیت و آرامش مملکت بداندیشی می‌کند، او را مجازات کن، زیرا ریختن خونِ چنین فرد مفسدی، بی‌احترامی نیست و حلال است.

نکته ادبی: بدسگال به معنای بداندیش و دشمن است.

به کار دیگران، بر شعله زن آب خرد بیدار دار و تیغ در خواب

در برابر آشوب و مشکلاتِ مردم، آرامش و تدبیر به خرج ده؛ خردت را همیشه بیدار نگه دار اما شمشیرت را در غلاف (در خواب) نگه دار.

نکته ادبی: بر شعله آب زدن کنایه از فرو نشاندن خشم و آشوب است.

چو هستندت همه پائین پرستان زبر دستی مکن بر زیر دستان

حالا که همه زیردستانِ تو هستند و به تو وابسته‌اند، بر آنان زورگویی و ستم نکن.

نکته ادبی: پایین‌پرستان اشاره به رعایایی دارد که در رتبه‌ای پایین‌تر از پادشاه قرار دارند.

رهت چون رفت خلق از دیده در پیش رهٔ خود را تو روب از دیدهٔ خویش

وقتی می‌بینی مردمِ دیگر پیشِ روی تو خطا می‌کنند، اول به عیب‌های خودت نگاه کن و راهِ خودت را از زشتی‌ها پاک کن.

نکته ادبی: روب از دیدهٔ خویش کنایه از خودشناسی و عیب‌جویی از خود است.

به چندین، مشعل امشب کار ره کن ره ظلمات فردا را نگه کن

با اعمال نیکِ امشب (در این دنیا)، راهِ آینده را روشن کن و به فکرِ تاریکی و سختیِ راهِ فردا (آخرت) باش.

نکته ادبی: مشعل به عنوان نمادی از عمل خیر برای روشن کردن مسیر ظلمانیِ جهانِ پس از مرگ است.

ازینجا بر چراغی گر توانی که تا آن جا به تاریکی نمانی

از این دنیا چراغی (نوری از اعمال نیک) با خود ببر تا در آن دنیا گرفتار تاریکی نمانی.

نکته ادبی: استعاره از ذخیره کردنِ توشه برای سفر ابدی.

چراغی نی که باد از وی برد نور چراغی کان نمیرد از دم صور

چراغی که بادهای این دنیا خاموشش کنند کافی نیست؛ چراغی لازم است که حتی با دمیدنِ صورِ قیامت هم خاموش نشود (اعمالِ خالصانه).

نکته ادبی: دمِ صور اشاره به پایانِ جهان و روز رستاخیز است.

مشو مغرور این مشتی خیالات که در پیش تو می آید به حالات

به این تصورات و توهماتِ زودگذرِ دنیوی که هر لحظه به شکلی در مقابل تو جلوه‌گری می‌کند، مغرور مشو.

نکته ادبی: مشتی خیالات استعاره از لذت‌ها و قدرت‌های ناپایدار دنیاست.

جهان خوابیست پیش چشم بیدار به خوابی دل نه بندد مرد هوشیار

دنیا در برابر چشمانِ انسانِ آگاه و بیدار، مانند یک خواب است؛ مردِ هوشیار دل به چنین خوابی نمی‌بندد.

نکته ادبی: تمثیل خواب برای دنیا، از مفاهیمِ پربسامد در عرفان و حکمت است.

تو یک ذره غباری از زمینی که اندر خواب خود را کوه بینی

تو تنها ذره‌ای غبار از زمینی که در خوابِ غفلت خود، خودت را کوهی بزرگ می‌بینی.

نکته ادبی: تضاد میان غبار و کوه برای نمایشِ پوچیِ غرورِ انسانی است.

چو بر تو دست تقدیر آورد زور کنی روشن که جمشیدی و یامور

وقتی تقدیر به تو قدرتی داد، چنان مغرور می‌شوی که فکر می‌کنی جمشید و یاور (نام‌های پادشاهان افسانه‌ای) هستی.

نکته ادبی: جمشید و یامور نمادِ شکوه و قدرتِ اسطوره‌ای هستند.

بخواب اندر مگر موشی شتر شد ز پری تنش دل نیز پر شد

در خواب ممکن است موشی خودش را شتر ببیند و از این تصوراتِ بزرگ، دلش پر از غرور شود.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای انسان‌های حقیر که به واسطه قدرتِ ناچیز، خود را بزرگ می‌بینند.

ز خواب خوش بر آمد شاد گشته همی شد سو به سو پر باد گشته

موش از خوابِ خوش بیدار شد، در حالی که شاد بود و با غرور به هر سو می‌رفت و خود را بزرگ می‌پنداشت.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ مستیِ قدرت و غفلتِ فرد.

بنا گاه اشتری باری برو ریخت ز صد من یک جو آزاری برو ریخت

ناگهان باری سنگین (مشکلی) از طرف شتری بر او ریخت و او که خود را بزرگ می‌دید، با کمترین فشاری در هم شکست.

نکته ادبی: ریختنِ بارِ شتر بر موش، نمادِ واقعیت‌های سنگین زندگی است که غرورِ کاذب را از بین می‌برد.

ته آن بار مسکین موش درماند به مسکینی جمازه در عدم راند

آن موشِ بیچاره زیر آن بار ماند و در نهایت در همان ناتوانی و بیچارگی، راهیِ دیارِ عدم (مرگ) شد.

نکته ادبی: عدم استعاره از نیستی و مرگ است.

خوش است این خوابهائی خوش به تعبیر اگر بر عکس ننمایند تأثیر

این رویاها و خواب‌های خوش، اگر در واقعیت هم همان نتیجه را می‌دادند، خوب بودند؛ اما افسوس که واقعیت برعکس است.

نکته ادبی: تأکید بر تضادِ شیرینیِ تخیلات با تلخیِ واقعیت.

چو بازیچه است ملک سست بنیاد بدین بازیچه چون طفلان مشو شاد

پادشاهی و حکومت در این دنیا مانند بازیِ کودکان، سست و بی‌بنیاد است؛ پس مثل کودکان به این بازی دلخوش مباش.

نکته ادبی: تشبیه ملک به بازیچه کنایه از ناپایداری قدرت است.

نمیگویم که ترک خسروی کن، رهٔ کم توشگان را پیروی کن،

نمی‌گویم سلطنت و پادشاهی را رها کن، اما آن راهی را برو که مسافرانِ بی‌توشه و درویشانِ راهِ حقیقت می‌روند.

نکته ادبی: کم‌توشگان کنایه از زاهدان و عارفانی است که تعلقات دنیا را ندارند.

تو کی این پای ره پیمای داری که زنجیر زر اندر پای داری

تو اصلاً توانِ پیمودنِ راهِ حقیقت را نداری، چرا که پاهایت با زنجیرهای زرینِ دنیا بسته شده است.

نکته ادبی: زنجیرِ زر استعاره از وابستگی به ثروت و مقام است.

تواین ره کی روی کز ناز و تمکین زنی ده گام بر یک خشت زرین

تو چطور می‌خواهی در این راه قدم برداری، در حالی که از شدتِ ناز و تکبر، هر ده قدمی که برمی‌داری روی خشتی از طلاست؟

نکته ادبی: توصیفِ غرق بودن در رفاه که مانعِ حرکت در مسیرِ معنویت است.

به دل اصحاب دل را آشنا باش درون درویش و بیرون پادشاه باش

در دل با اصحابِ دل (اهلِ معنا) همراه باش؛ یعنی در ظاهر پادشاه باش و در باطن درویش و قانع.

نکته ادبی: پارادوکسی زیبا میان ظاهرِ دنیوی و باطنِ عرفانی.

به شاهی سهل باشد ملک را نی به ملک بندگی رس گر توانی

پادشاهی کردن در این دنیا آسان است؛ اگر می‌توانی، بکوش تا به مرتبه‌یِ بندگیِ (خداوند) برسی.

نکته ادبی: برتری دادنِ بندگیِ خدا بر سلطنتِ دنیوی.

نه اندک، کارها بسیار کردی ولی بهر دل خود کارکردی

کارهای زیادی انجام دادی که کم هم نبودند، اما همه را برای ارضای خود و دلِ خود انجام دادی.

نکته ادبی: نقدِ عملکردِ پادشاهانی که برای نام و نان کار می‌کنند.

کنون کار از پی آن کن که هر بار دهد در کار اندک، مزد بسیار

از این پس کار را برای خدا و نتیجه‌یِ آن در جهان دیگر انجام ده، که کارِ اندک برای او، پاداشِ بسیار دارد.

نکته ادبی: تأکید بر نیتِ خالصانه در انجام امور.

چو توقیعی که اندر پادشاهی است خلافت نامهٔ ملک خدائی است

وقتی که پادشاهی می‌کنی، گویی این نشان و مأموریت، نامه‌ای از جانبِ حکومتِ الهی است.

نکته ادبی: توقیع به معنای امضا و فرمانِ پادشاهی است.

ستون ملک نبود پایهٔ تخت نه چوب چتر باشد عمدهٔ بخت

ستونِ پادشاهی، پایه تختِ پادشاه یا چوبِ چترِ سلطنتی نیست (که این‌ها ناپایدارند)، بلکه عدالت است که باعث بقاست.

نکته ادبی: چترِ سلطنتی از نمادهای قدرت پادشاهان قدیم بوده است.

بسی دیدم کمرهای کریمان همه در یتیمش از یتیمان

بسیار دیدم که کمرِ کریمان و بخشندگان، پر از مرواریدهای گران‌بهایی است که از دلِ یتیمان (با حمایت از آنان) به دست آمده است.

نکته ادبی: درّ یتیم کنایه از مرواریدِ گرانبهاست که بازی با واژه یتیم نیز در آن نهفته است.

جفای خلق پیش شاه گویند جفا چون شه کند، داد از که جویند؟

مردمِ از ظلمِ یکدیگر نزدِ شاه شکایت می‌برند، اما اگر خودِ شاه ستم کند، دیگر از چه کسی می‌توان دادخواهی کرد؟

نکته ادبی: طرحِ یک سوالِ منطقی و اخلاقی درباره عدالت‌گستریِ حاکم.

نه هر فرقی سزای تاج شاهی است نه هر سر لایق صاحب کلاهی است

نه هر کسی شایسته تاجِ پادشاهی است و نه هر سری لایقِ صاحب‌کلاه و منصب بودن است.

نکته ادبی: تاج و کلاه نمادِ جایگاه و منزلت اجتماعی هستند.

همه باشند بهر تاج محتاج یکی را زانهمه روزی شود تاج

همه برای تاج و تخت نیازمند و مشتاقند، اما تنها یک نفر در میان آنان به این مقام می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به تقدیر در رسیدن به قدرت.

فلک هر لحظه میدوزد کلاهی کزان تاجی نهد بر فرق شاهی

فلک (روزگار) هر لحظه کلاهی می‌دوزد (تدارک می‌بیند) تا آن را بر سرِ شاهی بگذارد.

نکته ادبی: تشخیصِ فلک به عنوانِ دوزنده کلاه برای پادشاهان.

کسی را تاج زر بر سر دهد زیب که ناید بر ضعیف از تختش آسیب

خداوند تنها به کسی تاجِ زر می‌دهد که از تختِ او به هیچ ضعیفی آسیبی نرسد.

نکته ادبی: شرطِ داشتنِ قدرت، عدمِ آسیب به ضعیفان است.

رساند از کف خود جمله را بهر کز آن پروردهٔ راحت شود دهر

پادشاه باید آنچه دارد را به همه برساند تا دنیا از رفاه و آرامشِ او پرورش یابد.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ شاه در تامینِ رفاهِ عمومی.

غم عالم چنان باشد به جانش که باشد عالمی غم بهر آنش

غمِ جهان باید چنان در جانِ پادشاه باشد که گویی تمامِ غم‌های عالم، به خاطرِ اوست.

نکته ادبی: وظیفه‌یِ سنگینِ شاه در همدردی با مردم.

جهانداری به از عالم ستانی که از خورشید ناید سائبانی

جهانداری و مدیریتِ کشور بسیار بهتر از کشورگشایی و جنگیدن است؛ چرا که کشورگشایی مانند سایه‌بانی از خورشید نیست (پایدار نیست).

نکته ادبی: مقایسه میانِ مدیریتِ داخلی و کشورگشاییِ نظامی.

رعیت چون خلل یابد ز بنیاد کجا ماند بنای دولت آباد

اگر رعیت و مردم که اساسِ جامعه هستند دچار مشکل شوند، کجا دیگر بنای دولت و حکومت آباد می‌ماند؟

نکته ادبی: رعیت به معنای مردم و زیردستان است.

رعیت مایهٔ بنیاد مال است زمال اسباب ملک آماده حال ست

مردم مایه و اساسِ ثروت هستند و با ثروت است که اسباب و ابزارِ حکومت آماده و مهیا می‌شود.

نکته ادبی: رعیت به عنوانِ ستون فقراتِ اقتصادِ دولت.

چو تیشه بشکند از راندن سخت نه کرسی ساختن بتوان و نی تخت

اگر تیشه (که ابزارِ کار است) به خاطرِ استفاده‌یِ سخت و نابجا بشکند، دیگر نه می‌توان کرسی ساخت و نه تختی.

نکته ادبی: تیشه استعاره از مردم و کرسی و تخت استعاره از حکومت است.

کسی کاز بهر تو صد رنج ورزد، ز تو آخر به یک راحت خیزد؟

کسی که صدها رنج به خاطرِ تو تحمل می‌کند، آیا آخرش نباید از تو به اندازه‌یِ یک آسایش (راحتی) نصیب ببرد؟

نکته ادبی: پرسشی برای یادآوری حقوقِ مردم بر حاکم.

نه شه را از گل دیگر سرشتند نه نعمت زان او تنها نوشتند

پادشاه را از گلِ متفاوتی نسبت به دیگران نساخته‌اند و نعمت‌های دنیا هم تنها برای او نوشته نشده است.

نکته ادبی: ردِ تفکرِ برتریِ ذاتیِ پادشاهان بر مردم.

چو ماهم گوهریم از یک خزانه، چرا گنجد تفاوت در میانه ؟؟

چون همه ما از یک خزانه (معدنِ خلقت) آمده‌ایم و از یک جنس هستیم، پس چرا باید این‌قدر تفاوت و فاصله بینِ ما باشد؟

نکته ادبی: تأکید بر اصلِ برابریِ انسان‌ها در برابرِ خالق.

کند شیر، ار بخوردن، بخل گرگی برو تهمت بود نام بزرگی!

اگر شیر (پادشاه) در هنگامِ خوردن، خویِ بخل و طمعِ گرگ را داشته باشد، نامِ بزرگی برای او زشت و مایه شرمساری است.

نکته ادبی: تضادِ شیر (نماد قدرت و شجاعت) با گرگ (نمادِ طمع و پستی).

درخت ار سایه نبود بر زمینش چرا خلقی بود سایه نشینش

اگر درختی سایه نداشته باشد، کسی زیر آن آرام نمی‌گیرد؛ به همین ترتیب، اگر حاکمی اهل لطف، عدالت و سایه‌گستری نباشد، مردم هیچ دلیلی برای همراهی، دلبستگی و پناه آوردن به او نخواهند داشت.

نکته ادبی: سایه نشین در اینجا کنایه از مردم تحت امر و سایه استعاره از حمایت و عدالت حاکم است.

بداد دست ده، تا صد شود شاد به دست داد ماند کشور آباد

اگر بخشی از دارایی و قدرت خود را به نیت گره‌گشایی ببخشی، این بخشش به شادمانیِ افزون‌تر بازمی‌گردد؛ چنان‌که کشور نیز با بخشش و دادگریِ حاکم، آباد می‌ماند.

نکته ادبی: جناس میان «داد» (به معنای بخشش) و «داد» (به معنای عدل و انصاف) از زیبایی‌های کلام است.

کند ابری که دایم سایه بانی به از باران که باشد ناگهانی

حاکمی که پیوسته و همیشگی مانند ابری سایه‌بانِ مردم است، از حاکمی که تنها گاهی و به صورت ناگهانی بارانِ لطف می‌بارد، بسیار بهتر و پسندیده‌تر است.

نکته ادبی: تضاد میان تداوم سایه و ناگهانی بودن باران، بر اهمیت ثبات در مدیریت تاکید دارد.

فروخوان نامهٔ مظلوم زان پیش که بینی رو سیه زو نامهٔ خویش

پیش از آنکه نامه اعمال و سرنوشت خود را سیاه و شرم‌آلود ببینی، به دادخواهی و شکایتِ مظلومان رسیدگی کن.

نکته ادبی: نامه در اینجا استعاره از کارنامه اعمال یا تقدیر الهی است که در تقابل با رو سیاهی قرار گرفته است.

سپید است ار چه ایوان شهنشاه سیه گردد ز دود تیرهٔ آه

اگرچه ایوان کاخ پادشاهان سفید و درخشان است، اما آهِ جان‌سوزِ مظلومان، همچون دودی تیره آن را سیاه و کدر می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه آهِ مظلوم به دود، برای نشان دادن اثر مخرب و پنهانیِ ستم بر شکوه ظاهری است.

عنان شاه گر بر آسمان است دعا را دست بالاتر از آن است

اگرچه قدرت و جایگاهِ شاه به آسمان‌ها رسیده باشد، اما دستِ دعای ستمدیدگان، از نظر اثرگذاری و جایگاه، بالاتر از آن است.

نکته ادبی: تضاد میان قدرت مادی شاه و قدرت معنوی دعا برای شکستنِ غرورِ قدرتمداران است.

ته غار اژدهای با چنان زور شود مسکین چو در چشمش خزد مور

اژدهایی که در غار است و چنان قدرتی دارد، وقتی مورچه‌ای در چشمش می‌رود، به موجودی ناتوان و درمانده تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلی برای نشان دادن اینکه کوچک‌ترین عاملِ مزاحم می‌تواند قدرتمندترین افراد را از پا درآورد.

توان بی توانان هست چندان که پیچد سخت دست زورمندان

توانایی و قدرتِ ناتوانان به اندازه‌ای هست که بتواند دست و پای زورمندان را ببندد و آنان را مهار کند.

نکته ادبی: تناقضِ ظاهری در عبارتِ «توانِ بی‌توانان» برای تأکید بر قدرتِ نهفته در حق‌طلبی است.

پگه خیز است خورشید سمائی که دارد عالمی زو روشنائی

خورشید آسمانی از آن جهت ستودنی است که سحرخیز است و با طلوعش جهانی را روشن می‌کند؛ حاکم نیز باید این‌گونه باشد.

نکته ادبی: «پگه» در فارسی کهن به معنای صبح زود و سحرگاه است.

چو سلطان بندگی را پیش گیرد خدا آن بندگی زو درپذیرد

اگر پادشاهی فروتنی و بندگی در برابر آفریدگار را پیشه کند، خداوند نیز آن عبادت و بندگی را از او می‌پذیرد.

نکته ادبی: تأکید بر شرطِ پذیرشِ اعمال که همان اخلاص و تواضع است.

وگر شد رسم شاهان جام گلگون به اندازه نه از اندازه بیرون

اگر رسمی میان پادشاهان رایج است که شراب بنوشند، باید این کار در حد اندازه باشد و هرگز از حد اعتدال خارج نشود.

نکته ادبی: جام گلگون استعاره از شراب است و پرهیز از افراط، یک آموزه اخلاقی کلاسیک است.

مبین یک جرعه در طاس شرابی که طوفان است از بهر خرابی

فریبِ یک جرعه شراب را مخور؛ چرا که همین مقدار کم، می‌تواند طوفانی از تباهی و نابودی به بار آورد.

نکته ادبی: استعاره طوفان برای عواقبِ ویرانگرِ زیاده‌روی در خوش‌گذرانی به کار رفته است.

سرود و لهو هم باید به مقدار که چون بسیار شد، عکس آورد بار

سرگرمی، موسیقی و تفریح نیز باید به اندازه باشد، زیرا وقتی از حد بگذرد، نتیجه عکس می‌دهد و موجب زیان می‌شود.

نکته ادبی: «عکس آوردن بار» کنایه از نتیجه نامطلوب و متضاد گرفتن است.

نشاید تا بدان حد نغمه و نای که پای تخت هم بر خیزد از جای

موسیقی و آوازخوانی نباید به قدری بلند و پرهیاهو باشد که پایه‌های تخت و حکومت را به لرزه درآورد و آن را متزلزل کند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه افراط در خوش‌گذرانی باعث فروپاشیِ اقتدار و نظم حکومت می‌شود.