دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۶۶ - نیازمندی در حضرت بی نیازی که دماغ مختل بندگان را از گلشن یحبهم و یحبونه بوی بخشیده

امیرخسرو دهلوی
خداوندا چو جان دادی دلم بخش دل عاشق، نه جان عاقلم بخش
درونی ده که بیرون نبود از درد به بیرون و درون نبود ز تو فرد
چنان دارم که تا پاینده باشم نه از جان بلکه از دل زنده باشم
چنان شو جانب خود رهنمایم که از خود بگسلم سوی تو آیم
چنان کن خانهٔ طینت خرابم که از هر سو در آید آفتابم
چنان نه یاد خود اندر ضمیرم که با یاد تو میرم، چون بمیرم
چنان بنیاد عشق افگن درین دل که روید جاودانی سبزه زین گل
چنانم خوان سوی خویش از همه سو که رویم در تو باشد از همه روی
چنانم ده می پی در پی عشق که فردا مست خیزم از می عشق
گرفتارم به دست نفس خود رای به رحمت بر گرفتاری ببخشای
به نور دل چنان کن زنده جانم که بعد از مردگی هم زنده مانم
ز نفس تیره کیشم، کش به یک بار پس آنگه سوی خویشم کش به یک بار
گدائی را چنان ده بار درگاه کزان درگه نداند سوی خود راه
مرا در شعله های شوق خود نه چو خاکستر شوم بر باد در ده
نسیمی نام زد فرما ز سویت که بیهوش ابد گردم به بویت
بدان زنده دلان کاندر تف و تاب نخفتند از غمت، تا آخرین خواب
که چون آید زمان خفتنم تنگ به بیداری در دم تو کن آهنگ
پس از خوابی که بیداری نیابم چو بیداری دهی فردا ز خوابم
گشاده کن چنان چشم امیدم که بخت آرد ز دیدارت نویدم
حیاتی ده مرا در جستجویت که میرم، تا زیم، در آرزویت
بدان مقصود خواهش بخش راهم که از تو جز تو مقصودی نخواهم
ز همت نردبانی نه درین خاک که بتوانم شدن بر بام افلاک
امیدی ده که ره سویت نماید کلیدی ده که در سویت گشاید
چو دادی از پی طاعت وجودم به طاعت بخش توفیق سجودم
به کاری رهنمونی کن دلم را که نسپارد به شیطان حاصلم را
مرا با زندگانی بخش یاری که تا جان دادنم دل زنده داری
بده با آشنائی آب خوردم که من زان آشنائی زنده گردم
مبر نزدیک شانم در غم و سور که دور از من بوند چون توئی دور
نماز من، کزو رویم به پستی است برون طاعت، درون صورت پرستی است
نیازی ده ز ملک بی نیازی کزان گردد نماز من نمازی
بهر چه آید درونم دار خرسند برون هم، زیور خرسندیم بند
چو راه دور نزدیک است پیشم چنان دار از کرم نزدیک خویشم
که از خود دور صد فرسنگ باشم به یادت بی دل و بی سنگ باشم
چوره پیش است، زاد منزلم ده چو جان خواهی ستد، باری دلم ده
چو خواهد خفت، لابد، نفس باطل پس از بیداریش خسپان تهٔ گل
چو خاکم بر سر افتد در ته خاک تو کن، بر خاکساری، رحمت ای پاک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، مجموعه‌ای از مناجات‌های عارفانه است که در آن سالکِ حقیقت، از ساحتِ الوهیت درخواست می‌کند تا او را از بندِ نفسانیات برهاند و به سوی کمال مطلق هدایت کند. فضا و لحنِ کلیِ اثر، سرشار از تضرع، فروتنی و اشتیاق برای فنای در معشوق ازلی است.

درون‌مایه‌ی اصلی این ابیات، گذر از هستیِ ظاهری و عقل‌محور به هستیِ باطنی و عشق‌محور است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های عارفانه، می‌کوشد تا تقابل میان «منِ دروغین» (نفس) و «حقیقتِ الهی» را ترسیم کند و از خداوند می‌خواهد تا با دمیدنِ روحِ عشق در جانش، او را از دایره‌یِ محدودِ خودپرستی به بی‌کرانگیِ حضورِ حق پیوند دهد.

معنای روان

خداوندا چو جان دادی دلم بخش دل عاشق، نه جان عاقلم بخش

ای پروردگار، همان‌طور که به من حیات و جان بخشیدی، به من دلی عاشق عطا کن؛ دلی که محلِ تجلیِ عشق باشد، نه جانی که تنها در حصارِ عقل و تدبیرهای دنیوی گرفتار است.

نکته ادبی: تقابل میان «جانِ عاقل» و «دلِ عاشق» ریشه در عرفان دارد که در آن عقل، ابزار شناختِ محدود و دل، ابزار شهود است.

درونی ده که بیرون نبود از درد به بیرون و درون نبود ز تو فرد

درونی به من عطا کن که از رنج‌های ظاهری به دور باشد و چنان در جان و جهانم جاری شو که در تمامِ هستیِ من، جز تو کسی و چیزی وجود نداشته باشد.

نکته ادبی: واژه «فرد» به معنای یگانه و تنها است؛ تأکید بر وحدانیت و حضور همه‌جانبه خداوند در تمام مراتب هستی.

چنان دارم که تا پاینده باشم نه از جان بلکه از دل زنده باشم

مرا چنان تربیت کن که تا زمانی که زنده‌ام، زندگیم به واسطه قلب و شورِ درونی‌ام باشد، نه صرفاً به خاطرِ بقای جسمانیِ جانم.

نکته ادبی: تمایز میان حیات زیستی (جان) و حیات معنوی (دل) که در متون صوفیه برای نشان دادنِ درجات کمال به کار می‌رود.

چنان شو جانب خود رهنمایم که از خود بگسلم سوی تو آیم

چنان مرا به سوی خودم راهنمایی کن که از قیدِ «منِ» خود رها شوم و با گسستن از خویشتن، به سوی تو بیایم.

نکته ادبی: رهنمای جانبِ خود شدن، کنایه از خودشناسی است که در عرفان پیش‌زمینه خداشناسی است.

چنان کن خانهٔ طینت خرابم که از هر سو در آید آفتابم

ساختارِ وجودیِ من را که بر پایه خاک و نفس است، ویران کن تا سدّی میان من و تو نماند و نورِ معرفتِ تو از هر سو بر من بتابد.

نکته ادبی: «خانه طینت» استعاره از کالبد و ذات مادی انسان است؛ «خراب کردن» نیز کنایه از تصفیه نفس و شکستن غرور است.

چنان نه یاد خود اندر ضمیرم که با یاد تو میرم، چون بمیرم

چنان یادِ خودت را در اعماق جانم جای ده که حتی هنگام مرگ نیز، اندیشه‌ای جز تو در ذهن نداشته باشم و با یادِ تو جان بسپارم.

نکته ادبی: تکرارِ «یاد» نشان‌دهنده تداومِ ذکر و توجه به معشوق در تمامی لحظات حیات و ممات است.

چنان بنیاد عشق افگن درین دل که روید جاودانی سبزه زین گل

بنیادِ عشق را در دلم چنان استوار کن که از این دلِ خاکی، سبزه‌ای جاودان و عشقی ماندگار بروید.

نکته ادبی: سبزه در اینجا نمادِ حیاتِ روحانی و اثرِ ماندگارِ عشق در دل است.

چنانم خوان سوی خویش از همه سو که رویم در تو باشد از همه روی

مرا از همه جهت به سوی خود فرا بخوان تا تمامِ توجه و نگاهِ من، از هر زاویه‌ای تنها به تو باشد.

نکته ادبی: تکرار واژه «رو» در معانی مختلف (چهره و جهت) نوعی بازیِ زبانی برای تأکید بر توجهِ کامل است.

چنانم ده می پی در پی عشق که فردا مست خیزم از می عشق

آن‌چنان از شرابِ عشقِ پی‌درپی سیرابم کن که حتی در روزِ قیامت (فردا) نیز، همچنان از اثرِ این عشق سرمست باشم.

نکته ادبی: می در ادبیات عرفانی نمادِ جذبه‌های الهی و شورِ بی‌پایان است.

گرفتارم به دست نفس خود رای به رحمت بر گرفتاری ببخشای

من در چنگِ هوای نفسِ سرکشِ خود گرفتار شده‌ام؛ پس به پاسِ این گرفتاری و درماندگی، بر من رحم کن و مرا ببخشای.

نکته ادبی: نفسِ خودرأی به معنای نفسی است که از روی میلِ شخصی و بی‌فرمانِ حق عمل می‌کند.

به نور دل چنان کن زنده جانم که بعد از مردگی هم زنده مانم

به واسطه نورِ معرفت در قلبم، چنان مرا زنده گردان که حتی پس از مرگِ جسمانی نیز، جانِ معنوی‌ام زنده بماند.

نکته ادبی: زنده ماندن پس از مرگ، اشاره به حیات ابدی عارف است که از طریق فنا در حق حاصل می‌شود.

ز نفس تیره کیشم، کش به یک بار پس آنگه سوی خویشم کش به یک بار

مرا که اسیرِ هوای نفسِ تیره هستم، یک‌باره از این دام برهان و سپس، بلافاصله مرا به سوی خود جذب کن.

نکته ادبی: «تیره کیش» به معنای کسی است که آیین و راهش تاریک و دور از نور حقیقت است.

گدائی را چنان ده بار درگاه کزان درگه نداند سوی خود راه

این گدایِ درگاهت را چنان با سخاوتِ خود پذیرایی کن که او را از سرگشتگی برهانی و راهِ بازگشت به خود را بر او ببندی (تا تنها به تو بیندیشد).

نکته ادبی: ندیدنِ راه به سوی خود، کنایه از غرق شدن در معشوق و فراموشیِ خویشتن است.

مرا در شعله های شوق خود نه چو خاکستر شوم بر باد در ده

مرا در آتشِ اشتیاقِ خود بسوزان و هنگامی که به خاکسترِ فنا تبدیل شدم، مرا بر بادِ کرمت بسپار و پراکنده کن.

نکته ادبی: خاکستر شدن و بر باد رفتن، نمادِ کاملِ فنایِ عارف و نفیِ هستیِ مادی است.

نسیمی نام زد فرما ز سویت که بیهوش ابد گردم به بویت

نسیمی از جانبِ خود بر من بفرست تا با رایحه و نشانِ تو، چنان بی‌هوش شوم که دیگر خویشتن را بازنشناسم.

نکته ادبی: نسیم در اینجا نمادِ عنایتِ الهی یا الهامِ غیبی است.

بدان زنده دلان کاندر تف و تاب نخفتند از غمت، تا آخرین خواب

تو ای پروردگار، آگاهی که بندگانِ زنده‌دل و عاشقِ تو، از داغِ غمِ دوری‌ات لحظه‌ای آرام نگرفته و تا آخرین دمِ عمر نخفته‌اند.

نکته ادبی: «تف و تاب» استعاره از سوز و گدازِ درونیِ عاشق است.

که چون آید زمان خفتنم تنگ به بیداری در دم تو کن آهنگ

هنگامی که زمانِ مرگ (خوابِ ابدی) نزدیک شد، تو مرا چنان بیدار نگه دار که حتی در آن لحظه نیز جانم با تو در نغمه و آهنگ باشد.

نکته ادبی: آهنگ داشتن کنایه از توجه و ارتباطِ قلبی با خداوند است.

پس از خوابی که بیداری نیابم چو بیداری دهی فردا ز خوابم

پس از آن خوابِ مرگ که بیداریِ دنیوی در آن ممکن نیست، چنان کن که در قیامت، با بیداریِ حقیقی از آن خواب برانگیخته شوم.

نکته ادبی: خواب استعاره از مرگ و بیداری استعاره از حیاتِ ابدی در جوارِ حق است.

گشاده کن چنان چشم امیدم که بخت آرد ز دیدارت نویدم

چشمِ امیدم را چنان باز کن که بخت و اقبالِ نیک، نویدِ دیدارِ تو را برایم به ارمغان آورد.

نکته ادبی: دیدار در عرفان بالاترین مرتبه کمال و وصال است.

حیاتی ده مرا در جستجویت که میرم، تا زیم، در آرزویت

به من حیاتی عطا کن که در آن پیوسته در جستجوی تو باشم؛ چنان‌که حتی برای رسیدن به تو و زیستن در آرزوی تو، بمیرم.

نکته ادبی: پارادوکسِ مردن برای زندگی، کلیدواژه عرفان برای رسیدن به حیاتِ جاوید است.

بدان مقصود خواهش بخش راهم که از تو جز تو مقصودی نخواهم

مرا به سمتی هدایت کن که مقصودِ نهایی‌ام باشد، زیرا من جز تو، هیچ هدف و مقصودی در دنیا و آخرت ندارم.

نکته ادبی: توحیدِ افعالی و مقصودی (جز تو نخواهم) در این بیت موج می‌زند.

ز همت نردبانی نه درین خاک که بتوانم شدن بر بام افلاک

با همتِ والای خود، نردبانی از عشق در این دنیای خاکی برایم فراهم کن تا بتوانم به بامِ ملکوت و آسمان‌ها صعود کنم.

نکته ادبی: «بام افلاک» استعاره از عالم بالا و مقاماتِ معنوی است.

امیدی ده که ره سویت نماید کلیدی ده که در سویت گشاید

امیدی به من ببخش که راهِ رسیدن به تو را نشانم دهد و کلیدی به من عطا کن که درهایِ بسته و حجاب‌هایِ میانِ من و تو را بگشاید.

نکته ادبی: امید و کلید، استعاره‌هایی برای ابزارهای شناخت و عنایاتِ الهی هستند.

چو دادی از پی طاعت وجودم به طاعت بخش توفیق سجودم

حال که با بخششِ وجود، مرا آفریده‌ای، توفیقِ بندگی و سجده در برابرِ عظمتِ خود را نیز به من عطا کن.

نکته ادبی: طاعت و سجود، وظیفه بنده در برابرِ خالق است.

به کاری رهنمونی کن دلم را که نسپارد به شیطان حاصلم را

دلم را به سمتی هدایت کن که در مسیرِ بندگی باشد، تا نتیجه و محصولِ عمرم را به دستِ شیطانِ نفس نسپارم.

نکته ادبی: شیطان در اینجا نمادِ وسوسه‌های نفسانی و عاملِ تباهیِ عمل است.

مرا با زندگانی بخش یاری که تا جان دادنم دل زنده داری

مرا با کسی (یا قدرتی) همراه کن که بخشنده‌یِ زندگیِ جاودان است، تا زمانی که جانم را تسلیم می‌کنم، دلم همچنان زنده و سرشار از عشق باشد.

نکته ادبی: زندگانی‌بخش، صفتی از صفاتِ الهی است.

بده با آشنائی آب خوردم که من زان آشنائی زنده گردم

آشنایی و پیوندی با خودت نصیبم کن که همچون آبِ حیات باشد، تا با برقراریِ آن انس و الفت، وجودم زنده و جاوید شود.

نکته ادبی: آب خوردن کنایه از بهره‌مندی از فیضِ الهی است.

مبر نزدیک شانم در غم و سور که دور از من بوند چون توئی دور

مرا به کسانی که از تو دورند و در غم و اندوهِ دنیوی غوطه‌ورند، نزدیک مکن؛ چرا که آن‌ها با تو سنخیتی ندارند.

نکته ادبی: دور بودن از تو، نشانه دوری از حقیقت و افتادن در دامِ غم و اندوهِ بی‌حاصل است.

نماز من، کزو رویم به پستی است برون طاعت، درون صورت پرستی است

نمازِ من که ظاهری دارد و فقط صورتم را به سمتِ کعبه (پستی) می‌گرداند، در حقیقت تنها ادایِ ظاهری است و باطنِ آن هنوز گرفتارِ صورت‌پرستی است.

نکته ادبی: تضاد میان صورت (ظاهر) و حقیقت (باطن) در این بیت به وضوح دیده می‌شود.

نیازی ده ز ملک بی نیازی کزان گردد نماز من نمازی

از ملکِ بی‌نیازیِ خود، نیازی خالصانه به من عطا کن، تا نمازم از آن حالتِ ظاهری خارج شده و به یک عبادتِ حقیقی و کامل تبدیل شود.

نکته ادبی: نمازی که «نمازی» گردد، کنایه از رسیدن به روحِ عبادت و قربِ الهی است.

بهر چه آید درونم دار خرسند برون هم، زیور خرسندیم بند

به هرچه در درونم می‌گذرد راضی‌ام کن و در ظاهر نیز، زیورِ خرسندی و قناعت را بر من بپوشان.

نکته ادبی: خرسندی و قناعت از صفاتِ عالیِ عارفان برای رهایی از اضطرابِ دنیوی است.

چو راه دور نزدیک است پیشم چنان دار از کرم نزدیک خویشم

حال که راهِ رسیدن به تو، با وجودِ دوری، در درونِ من بسیار نزدیک است، از سرِ لطف، مرا به خود نزدیک‌تر کن.

نکته ادبی: نکته‌ای عرفانی درباره نزدیکیِ خداوند به انسان که از رگِ گردن به او نزدیک‌تر است.

که از خود دور صد فرسنگ باشم به یادت بی دل و بی سنگ باشم

چنان کن که اگر از خودم صدها فرسنگ فاصله داشته باشم، در یادِ تو، از قیدِ خویشتن و سنگدلی رها شده باشم.

نکته ادبی: بی‌دل و بی‌سنگ بودن کنایه از فنای نفس و نرم‌دلی در برابرِ حق است.

چوره پیش است، زاد منزلم ده چو جان خواهی ستد، باری دلم ده

چون راهِ سلوک پیش رو است، توشه و زادِ راهم را عنایت کن و همان‌طور که در نهایت جانم را می‌ستانی، دلم را برای خودت نگه دار.

نکته ادبی: تضادِ میانِ ستاندنِ جان (مرگ) و بخشیدنِ دل (حضورِ الهی) در بیت به چشم می‌خورد.

چو خواهد خفت، لابد، نفس باطل پس از بیداریش خسپان تهٔ گل

وقتی نفسِ باطلِ من ناچار است که به خواب (غفلت) رود، پس از بیداری‌اش، آن را چنان در بندِ خاک دفن کن که دیگر برنخیزد.

نکته ادبی: ته گل خسپاندن کنایه از مهارِ دائمی و دفنِ هوای نفس است.

چو خاکم بر سر افتد در ته خاک تو کن، بر خاکساری، رحمت ای پاک

چون جسمِ خاکیِ من در نهایت بر خاک می‌افتد، تو ای پاک، بر این خاکساری و افتادگیِ من رحمت آور.

نکته ادبی: خاکساری هم به معنای تواضع و فروتنی است و هم اشاره به مرگ و بازگشت به خاک دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره خانه طینت

اشاره به کالبد مادی و تنِ انسان که باید از تعلقات پاکسازی شود.

تناقض (پارادوکس) زنده بودن پس از مرگ

اشاره به مفهوم فنای فی‌الله که در آن عارف با از دست دادن خود، به حیات ابدی می‌رسد.

ایهام رو

در مصراعِ «از همه روی» و «رویم»، هم به معنای چهره و هم به معنای جهت و سمت استفاده شده است.

تضاد بیرون و درون

برای نمایش تفاوتِ دنیای مادی و دنیای معنوی و لزومِ یگانگیِ این دو در محضرِ حق.