دیوان اشعار - مثنویات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۶۵ - بمن فی العشق مات و حی فیه

امیرخسرو دهلوی
سر نامه به نام آن خداوند که دلها را به خوبان داد پیوند
ز عشق آراست لوح آب و گل را بدان جان، زندگی بخشید دل را
ز زلف و رخ، بتان را روز و شب داد وزان نظاره جانها را طرب داد
قلم را داد سودای الهی که بنوشت این سپیدی و سیاهی
بتان چین و خوبان طرازی پدید آورد بهر عشق بازی
کرشمه داد چشم نیکوان را شکار شیر فرمود آهوان را
مسلسل کرد زلف ماهرویان مشوش روزگار مهر جویان
ز هی نقاش صورت های زیبا که پشت خاک ازو شد روی دیبا
نمک بخش دهن های شکر خند حلاوت پرور لبهای چون قند
بیاراید به مروارید گل پوش عروسان چمن را گردن و گوش
نهد در صبح مهری کاندر افلاک به رسم عاشقان دامن کند چاک
ز هستی هر چه دارد صورت بود ز سر عشق کرد آن جمله موجود
بادم داد شمع و روشنائی نهاد ابلیس را داغ جدائی
چو بر نوح از تف غیرت زند برق به طوفان مردم چشمش کند غرق
به نوری بخشد ابراهیم را راه که در چشمش نیاید انجم و ماه
چو خواهد عین یعقوب از پسر نور ز عینش قرة العینش کند دور
کند بر موسی آن راز آشکارا که تاب آن نیارد کوه خارا
چو تاب مهر بر روح الله افشاند ز مهر و دوستی جان خودش خواند
چو مهرش زد به زلف مصطفی دست چنان صد جان به تار موی اوبست
جمالی داد احمد را بدرگاه که چاک افتاد زان در سینهٔ ماه
به یارنش هم ز دل چاشنی داد ز سوز، آن شمعها را روشنی داد
بامت هم رسید آن شعلهٔ شوق که چون پروانه جان دادند از آن ذوق
همو راند ز در نامقبلان را همو خواند بخود صاحب دلان را
گهی بخشد جنیدی را کلاهی که تنها ز اهل دل باشد سپاهی
گهی با شبلی آن همت کند ضم که صید خویش نپسندد دو عالم
گهی در پیش شاد روان اسرار نماید جلوهٔ منصور برادر
همو داند که این راز نهان چیست چه داند مردم گم گشته، کان چیست؟
شناسای ضمیر راز دانان مراد سینه های پاک جانان
ز لیلی او به دفتر زد رقم را همو پرداخت از مجنون قلم را
چنان بخشد به خسرو شربت کام که از شیرین و شکر خوش کند کام
کند فرهاد را روزی چنان تنگ که میرد، سنگ بر دل، در دل سنگ
نه جرمی دارد آن کو کام کم یافت نه کاری بیش کرد آن کین کرم یافت
نوشته بر سر ما یفعل الله چرا و چون کجا گنجد درین راه
هر آنچه او کرد گر خوب است و گر زشت خردمند آن همه جز خوب ننوشت
ازو دان هر چه هست ار هست ور نیست که هست و نیست «کن» جزوی دگر نیست
بهر کس نعمت شایان سپرده خرد را گنج بی پایان سپرده
پس آنگه عشق را کرده اشارت که اندر گنج عقل افگنده غارت
ز گنج عقل «خسرو» را خبر نیست درو جز عاشقی عیبی دگر نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات آغازین، سرآغازی است در ستایش پروردگار که با نگاهی عارفانه و عاشقانه، خلقت جهان را تجلی عشق الهی می‌داند. شاعر در این قطعه، هستی را تابلویی از هنرنمایی حق می‌بیند که در آن هر جلوه‌ای، از زیبایی بتان گرفته تا رنجِ عاشقان، ناشی از اراده و تدبیر خداوند است. در واقع، شاعر می‌کوشد پیوندی میان زیبایی‌های زمینی و تجلیات الهی برقرار کند تا نشان دهد هر چه در عالم است، ریشه در عشقی ازلی دارد.

در بخش دوم، شاعر به تقدیر و سرنوشت انسان‌ها می‌پردازد و بیان می‌کند که درکِ چراییِ تفاوت‌ها، همچون تفاوتِ بهره‌مندیِ خسرو و فرهاد یا مجنون و لیلی، از عقلِ ناقص انسانی خارج است. پیام کلی این است که در برابر اراده‌ی الهی، «عقل» راه به جایی نمی‌برد و تنها «عشق» و تسلیم است که می‌تواند انسان را به درکِ حقایق نزدیک کند. در نگاه شاعر، آنچه خداوند انجام می‌دهد، عینِ حکمت است و خردمندِ واقعی کسی است که در برابر این مشیت الهی، چون و چرا نکند.

معنای روان

سر نامه به نام آن خداوند که دلها را به خوبان داد پیوند

این نوشته را با نام خداوند آغاز می‌کنم که دل‌های آدمیان را با زیبایی‌های عالم پیوند داد.

ز عشق آراست لوح آب و گل را بدان جان، زندگی بخشید دل را

خداوند با نیروی عشق، این جهان خاکی را آراست و با جان بخشیدن به آن، دل‌ها را زنده کرد.

ز زلف و رخ، بتان را روز و شب داد وزان نظاره جانها را طرب داد

با آفرینش چهره‌ها و گیسوان زیبا، لحظاتِ دیدار و نظاره را پدید آورد و از طریق همین تماشا، به جانِ عاشقان لذت و سرور بخشید.

قلم را داد سودای الهی که بنوشت این سپیدی و سیاهی

خداوندِ عشق، قلمِ آفرینش را به کار انداخت تا این هستی (سیاهی و سپیدیِ عالم) را ترسیم کند.

بتان چین و خوبان طرازی پدید آورد بهر عشق بازی

زیبارویانِ چین و طراز را آفرید تا بساطِ عشق‌بازی در جهان برپا شود.

کرشمه داد چشم نیکوان را شکار شیر فرمود آهوان را

به چشمانِ زیبارویان، ناز و کرشمه بخشید و آهوان را چنان آفرید که شکارِ شیران باشند (استعاره از غلبه‌ی معشوق بر عاشق).

مسلسل کرد زلف ماهرویان مشوش روزگار مهر جویان

گیسوانِ زیبارویان را پیچیده و سلسله‌وار کرد تا روزگارِ عاشقانِ بی‌قرار را آشفته و دگرگون سازد.

ز هی نقاش صورت های زیبا که پشت خاک ازو شد روی دیبا

چه نقاشِ ماهر و توانایی است آن پروردگار که زمین را همچون پارچه‌ی دیبای گران‌بها، آراست و زیبا کرد.

نمک بخش دهن های شکر خند حلاوت پرور لبهای چون قند

به دهانِ کسانی که لبخندِ شیرین دارند، نمکِ دلبری بخشید و لب‌های قندمانندشان را شیرین کرد.

بیاراید به مروارید گل پوش عروسان چمن را گردن و گوش

بهار، گل‌ها را همچون زیورآلات به گردن و گوشِ زمین (عروس چمن) آویخت.

نهد در صبح مهری کاندر افلاک به رسم عاشقان دامن کند چاک

خداوند در صبح‌گاه، خورشیدی را طلوع می‌دهد که همچون عاشقانِ دل‌سوخته، دامنِ شب را می‌دَرَد و می‌آید.

ز هستی هر چه دارد صورت بود ز سر عشق کرد آن جمله موجود

هر چه در هستی صورتی و ظاهری دارد، همگی برخاسته از حقیقتِ عشقِ الهی است.

بادم داد شمع و روشنائی نهاد ابلیس را داغ جدائی

خداوند به شمعِ وجود، روشنایی بخشید و بر پیشانیِ ابلیس، داغِ رانده‌شدن و جدایی نهاد.

چو بر نوح از تف غیرت زند برق به طوفان مردم چشمش کند غرق

هنگامی که برقِ غیرتِ الهی بر نوح (ع) می‌تابد، حتی چشمانِ او را در طوفانِ بلا غرق می‌کند (اشاره به دشواری‌هایِ مسیرِ اولیا).

به نوری بخشد ابراهیم را راه که در چشمش نیاید انجم و ماه

به ابراهیم (ع) چنان نوری از معرفت می‌بخشد که در برابرِ آن، ماه و ستارگان در چشمش بی‌فروغ می‌آیند.

چو خواهد عین یعقوب از پسر نور ز عینش قرة العینش کند دور

هنگامی که یعقوب (ع) از فرزندش یوسف نوری طلب می‌کند، خداوند چشمانش را برای مدتی از آن نورِ چشم، محروم می‌سازد (امتحانِ الهی).

کند بر موسی آن راز آشکارا که تاب آن نیارد کوه خارا

رازهایی بر موسی (ع) آشکار کرد که تاب و توانِ کوه خارا نیز در برابر آن ناچیز بود و کوه در برابر آن شکافته شد.

چو تاب مهر بر روح الله افشاند ز مهر و دوستی جان خودش خواند

وقتی تابشِ عشقِ خود را بر جانِ عیسی (روح‌الله) افکند، او را از آنِ خود و از جانِ خویش خواند.

چو مهرش زد به زلف مصطفی دست چنان صد جان به تار موی اوبست

هنگامی که عشقِ الهی به گیسوی پیامبر (ص) دست یافت، صدها جان را به تارِ موی او وابسته کرد.

جمالی داد احمد را بدرگاه که چاک افتاد زان در سینهٔ ماه

به پیامبر (ص) چنان جمالی بخشید که ماه در برابرِ آن، از شرم یا حیرت شکافته شد.

به یارنش هم ز دل چاشنی داد ز سوز، آن شمعها را روشنی داد

به یارانِ خود از عشق چشاند و با سوز و گداز، به شمعِ دل‌هایشان روشنایی بخشید.

بامت هم رسید آن شعلهٔ شوق که چون پروانه جان دادند از آن ذوق

آن شعله‌ی اشتیاق به تو نیز رسید و از شدتِ آن لذتِ روحانی، جانِ خود را مانند پروانه فدا کردی.

همو راند ز در نامقبلان را همو خواند بخود صاحب دلان را

تنها اوست که نامحرمان را از درگاه می‌راند و صاحب‌دلانِ حقیقی را به سوی خود می‌خواند.

گهی بخشد جنیدی را کلاهی که تنها ز اهل دل باشد سپاهی

گاهی به عارفانی چون جنید، جایگاهی چنان رفیع می‌بخشد که به تنهایی سپاهی از اهلِ دل هستند.

گهی با شبلی آن همت کند ضم که صید خویش نپسندد دو عالم

گاهی به شبلی همتی می‌بخشد که هیچ‌چیز از دو عالم، صیدِ همتِ بلندِ او نمی‌شود.

گهی در پیش شاد روان اسرار نماید جلوهٔ منصور برادر

گاهی در برابرِ شادروانِ اسرار (حلاج)، جلوه‌ی منصورِ حلاج را پدیدار می‌کند.

همو داند که این راز نهان چیست چه داند مردم گم گشته، کان چیست؟

تنها اوست که حقیقتِ این رازِ پنهان را می‌داند؛ مردمِ گم‌گشته چگونه می‌توانند از این اسرار آگاه شوند؟

شناسای ضمیر راز دانان مراد سینه های پاک جانان

خداوند شناسنده‌ی ضمیرِ رازداران و برآورنده‌ی آرزوهایِ پاک‌دلان است.

ز لیلی او به دفتر زد رقم را همو پرداخت از مجنون قلم را

او بود که داستانِ لیلی را رقم زد و او بود که قلمِ مجنون را به دست گرفت (قلم‌گردانِ سرنوشتِ عشق است).

چنان بخشد به خسرو شربت کام که از شیرین و شکر خوش کند کام

به خسرو چنان کام‌روایی می‌دهد که از نامِ شیرین و طعمِ شکر، کامش شیرین می‌گردد.

کند فرهاد را روزی چنان تنگ که میرد، سنگ بر دل، در دل سنگ

و برای فرهاد چنان روزگاری تنگ می‌سازد که جان می‌دهد و سنگِ سختِ بیستون، در دلش جای می‌گیرد.

نه جرمی دارد آن کو کام کم یافت نه کاری بیش کرد آن کین کرم یافت

نه آن کسی که کم بهره برد، گناهکار است و نه آن که بهره‌ی فراوان یافت، کارِ بزرگی کرده است (همه به اراده اوست).

نوشته بر سر ما یفعل الله چرا و چون کجا گنجد درین راه

بر پیشانیِ ما سرنوشتی نوشته شده؛ در این راهِ عشق، پرسش‌های «چرا» و «چگونه» معنایی ندارند.

هر آنچه او کرد گر خوب است و گر زشت خردمند آن همه جز خوب ننوشت

هر چه او تقدیر کند، چه خوب در نظر آید و چه زشت، خردمند آن را تماماً نیک می‌انگارد.

ازو دان هر چه هست ار هست ور نیست که هست و نیست «کن» جزوی دگر نیست

هر چه هست و نیست، را از او بدان؛ چرا که در هستی و نیستی، غیر از امرِ الهی (کن) چیزی وجود ندارد.

بهر کس نعمت شایان سپرده خرد را گنج بی پایان سپرده

به هر کس نعمتی شایسته داده و به خرد، گنجی بی‌پایان سپرده است.

پس آنگه عشق را کرده اشارت که اندر گنج عقل افگنده غارت

سپس به عشق فرمان داد تا به گنجینه‌ی عقل حمله کند و آن را غارت نماید (عشق عقل را زائل می‌کند).

ز گنج عقل «خسرو» را خبر نیست درو جز عاشقی عیبی دگر نیست

خسرو از گنجِ عقل بی‌خبر است و در او هیچ عیبی جز عاشق بودن نیست.

آرایه‌های ادبی

تلمیح نوح، ابراهیم، یعقوب، موسی، روح‌الله، مصطفی، جنید، شبلی، منصور، لیلی، مجنون، خسرو، فرهاد

اشاره به شخصیت‌های تاریخی، دینی و داستانی معروف که غنای ادبی متن را دوچندان کرده است.

تضاد هستی و نیستی، خوب و زشت، سپیدی و سیاهی

استفاده از واژگان متضاد برای نشان دادن گستردگی و شمول اراده الهی بر تمامی امور جهان.

استعاره قلم را داد سودای الهی، پشت خاک ازو شد روی دیبا

تشبیه آفریدن جهان به ترسیم و نقاشی که جلوه‌ای هنری به خلقت بخشیده است.

تشخیص (جان‌بخشی) عروسان چمن، دامن کند چاک

دادن ویژگی‌های انسانی به مظاهر طبیعت مانند چمن و خورشید.