دیوان اشعار - مجنون و لیلی
بخش ۳۱ - در ختم این نامهٔ مسلسل مجنون و لیلی، که هر رقمش مقر قلب است و خط کشیدن برونمای حرف گیران، که صحیفهٔ مردمان انگشت پنج کنند، و چون نامه ایشان کسانی بر پیچند، از پیچ پیچ مشتی آتام حسن التفاوت کنند، ان شاء الله که کرام الکاتبین این نامه را سیاه نه پیچاند، یوم نطوی اسماء کطی السجل للکتب
امیرخسرو دهلویدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این قطعات، درددل و دفاعیهای ادبی از سوی شاعری است که با تأسی به سبک نظامی گنجوی، دست به خلق اثر زده است. شاعر در این ابیات، ضمن اشاره به دشواریهای مسیرِ سخنوری و الهامهای غیبی، از اصالتِ هر اثر هنری سخن میگوید و تأکید میکند که هیچ هنرمندی، حتی با تقلید از استادان بزرگ، نمیتواند عیناً همان اثر را تکرار کند؛ زیرا هر هنری متأثر از زمانه و شرایط زیسته شاعر است.
در بخش دیگری از این متن، شاعر با لحنی گلایهآمیز به دشواریهای معیشتی خود میپردازد و از اینکه برای تأمین نیازهای اولیه زندگی (آب و نان) ناچار به تحمل رنج است، ابراز ناراحتی میکند. او بر این باور است که اگر دغدغههای مادی نبود، میتوانست آثار فاخرتری بیافریند و جهان را از اشعار خود پر کند؛ با این حال، او به نیکی از نظامی یاد میکند و اثر خود را به عنوان کوششی برای زنده نگه داشتن آن جریان هنری معرفی مینماید.
معنای روان
وقتی درِ گنجینه هنر به روی اقبال و بخت من گشوده شد، این اثر تازهای که پدید آوردم، مانند نوزادی بود که از عالم غیب متولد شد.
فراوانی و دسترسی به گوهر گرانبهای حکمت، باعث شد که هوش و ذکاوت من در همه جهات تیزتر و برانتر شود.
دلِ جستوجوگر من آرزو داشت که با الهام از جادو و سحرِ بیانِ پیشینیان، ساز و سخنی نو بنا کند.
میخواستم با دمِ گرمِ درونی خود، همان افسونها و جادوی کلامِ گذشتگان را به شکلی تازه بازآفرینی کنم.
هر جا که پی و نشانهای از استادان پیشین بود، من هم به همانجا قدم گذاشتم و با تکیه بر دانشی که داشتم، گامهای خود را برداشتم.
از شیوه و عادتهای همیشگی خود فاصله گرفتم و به همان شیوه و سبکِ پاک و اصیلِ پیشینیان تن دادم.
با قلم خود نمونهای از آن سبک را بر کاغذ آوردم و از تکلفها و زوایدِ بیهوده دست شستم.
پیکر معانی و مفاهیم را آرایش دادم و آن را با روانی و سلامتِ کلام شستوشو دادم و پیراستم.
از آن سکه سخنی که آن مرد هنرمند (نظامی) داشت، بهتر از این نمیتوان نمونهای (سکه سخنی) ضرب کرد و ارائه داد.
حتی اگر در زلالِ کلام من غرق شوی، باز هم نمیتوانی تفاوتی میان آن و کلام استاد بیابی (آنقدر که شبیه است).
پیش از این نمیتوانستم تشخیص دهم که کدام سخن از دلِ اوست و کدام از جانِ من نشأت گرفته است.
حتی کسانی که به صورت دوقلو زاده میشوند نیز، در نهایت با یکدیگر تفاوتهایی دارند و شبیه کامل هم نیستند.
دو خطی که توسط یک دست نوشته شود، باز هم تفاوتهای جزئی در شکل و فرم با یکدیگر دارند.
نقاش، وقتی پیکری را نقش میزند، دیگر نمیتواند دقیقاً همان نقش را دوباره با همان کیفیت بازآفرینی کند.
هدف من از بیان این حرفها، اشاره به سبک سخنوری و ارزشِ ذاتی و صرفِ آن است.
چرا که رسیدن به اقبال و جایگاهِ بلندِ گذشتگان، با زورِ شمشیر به دست نمیآید.
ای کسی که به من نسبت میدهی و نامِ مرا میبری و از غورهِ خود (نتیجهگیری خودت) کام میگیری.
تو به من با چشم سوزن (ناچیز) نگاه میکنی، در حالی که خودت عیبهای بسیاری (روزنهای بسیار در دف) داری.
اگر ما از هنر تهی هستیم، رو در روی ما بگو تا آگاه شویم.
اگر فسانه و نامی از تو نمانده، چرا بیهوده ادعای نظامی بودن و سبک او را داری؟
به من گفتی که دمِ او (نظامی) مرده است و کهنه شده؛ اگر چنین است، پس آن سخنِ تو چیست؟
اگر من از آن جام (سبک او) آب نوشیدم، بدون اینکه تو بگویی، خودم به آن اعتراف کردم.
صد رحمت بر آن مردی که از مالِ خود بخشش میکرد و جوانمردی نشان میداد (اشاره به اصالتِ کار نظامی).
این نوای خوش را به این خاطر ساز کردم که گوشِ زمانه را باز کنم.
استاد من در معنی زنده است و اگر هم نباشد، من با یادکردن از او، به او حیات بخشیدم.
آن گنجفشانی که در گنجه پرورش یافت، لایق و شایسته چنین کالای گرانبهایی (هنر) بود.
و او از جهانِ مادی فاصله گرفت و دست از شغلها و هیاهوی زمانه شست.
من هم جز همین کار، دلبستگی دیگری ندارم و هیچ وظیفهای جز همین کار برایم نمانده است.
گنجی (معنوی) و دلی که از رنجها آزاد است؛ این پایههای اصلی آسودگی است.
نظامی از هر کشور و شهرتی، اسبابِ معاش خود را فراهم داشت.
اما منِ بیچاره و مستمند، بدون هیچ توشهای، از شدتِ سوختن و غم، همچون دیگ در حال جوشیدن هستم.
از شب تا صبح و از صبح تا شام، در گوشه غم آرام و قرار ندارم.
برای تأمین نیازهای خودم، مجبورم در برابرِ کسانی مثل خود، سر خم کنم و بایستم.
مزدی که به من میدهند، مانند صدقه است و رنجی که من میکشم، بر باد میرود.
مانند خری که به سختی علف حمل میکند، جویی که به او میدهند با خواری همراه است.
اگر پس از گذشت یک هفته، زمانی برایم پیدا شود و نفسی به راحتی بکشم.
در چنین فرصتِ تنگی، چه انتظاری است که کسی از سنگ، طلا بیرون بکشد؟
آیا باید ممدوحِ خوشاقبال را ستایش کنم یا به رغبتِ دل خودم بپردازم؟
بختِ من این است که سخنم آزاد و رهاست، گویی دلِ من گنجی است که بر زبانم جاری شده است.
قلم من زبانی است که از عالم غیب سخن میگوید و گنجینههای آن عالم را میگشاید.
وقتی قلم در روانی سخن میگوید، معانی همچون زائرانی که لبیک میگویند، به سوی او میدوند.
از سرعت و گرمایِ شعرِ من، دلالِ فکر (عقل) بیکار مانده و از جنبشِ آن عقب افتاده است.
اگر از دویدن برای نان و آب خلاص میشدم و دمی آسودگی داشتم.
روشن میشد که از چنین سرچشمهای، چگونه آفاق را پر از شعر میکردم.
با وجودِ همه این سختیها، هرکس این گنج (شعر) را ببیند، اندازه و ارزشِ سخنسنجی مرا درک میکند.
با شکرِ خداوند کام خود را شیرین میکنم، چرا که آغازِ این کتاب به پایان رسید.
نامِ این کتاب که از عالم غیب ثبت شده است، «مجنون لیلی» است که عکسِ ترتیبِ معمول (لیلی و مجنون) است.
تاریخ هجری که از آن گذشت، سال ششصد و نود و هشت است.
امید دارم که هر خردمندی، با نگاهی همراه با رضایت به این اثر بنگرد.
از کسی که با انصاف به این اثر نگاه کند، انتظارِ قضاوتِ عادلانه دارم، نه فقط تحسینِ ظاهری.
پروردگارا، در حالی که من انسانی گناهکار و روسیاه هستم، این ورقها را با قلم خود مزین کردم و به رشته تحریر درآوردم.
نکته ادبی: سیاهنامه در ادبیات کلاسیک استعاره از گناهکار بودن است؛ خامه نیز به معنای قلم است.
اگرچه نتیجه کار من و ارزش این اثر چندان شایسته و خوب به نظر نمیرسد، اما من از درگاه تو جز خیر و نیکی هیچ امید دیگری ندارم.
نکته ادبی: بهی در اینجا به معنای نیکی و خیر است و شمار به معنای سنجش ارزش کار است.
اگرچه سرودن شعر، عملی در راستای اصلاح امور دینی نیست و شریعت نیز برای آن پاداش یا تحسینی در نظر نگرفته است.
نکته ادبی: صلاح کار دین اشاره به اعمالی دارد که موجب کمال معنوی و قرب الهی است.
با این وجود، امیدوارم که این نوشته شایسته تحسین و پذیرش باشد؛ انشاءالله که خداوند چنین مقدر فرماید.
نکته ادبی: سزای آفرین به معنای لایق تحسین و ستایش است.