دیوان اشعار - مجنون و لیلی

امیرخسرو دهلوی

بخش ۳۱ - در ختم این نامهٔ مسلسل مجنون و لیلی، که هر رقمش مقر قلب است و خط کشیدن برونمای حرف گیران، که صحیفهٔ مردمان انگشت پنج کنند، و چون نامه ایشان کسانی بر پیچند، از پیچ پیچ مشتی آتام حسن التفاوت کنند، ان شاء الله که کرام الکاتبین این نامه را سیاه نه پیچاند، یوم نطوی اسماء کطی السجل للکتب

امیرخسرو دهلوی
چون گنج هنر گشاد بختم نوباوهٔ غیب گشت رختم
ارزانی گوهر گران خیز کرد از همه سو خزنده را تیز
می خواست بسی دل هوس باز کز سحر قدیم نو کنم ساز
بیرون دهم از دم درونی با جادوی رفته هم فسونی
پی بر، پی او، چنانک دانم گفتم قدمی زدن توانم
از شیوهٔ خود رمیده گشتم تسلیم همان جریده گشتم
چیدم به قلم نمونه ای بیش بر دم ز میان تکلف خویش
آرایش پیکر معانی شستم به سلامت و روانی
زان سکه که مرد پر هنر داشت زین به نتوان نمونه برداشت
گر خود به زلال من شدی غرق ممکن نشدیش در میان فرق
زین پیش تفاوتی ندانم کان از دل اوست وین ز جانم
مردم که به زاد توأمانند هم هر دو به یکدگر نمانند
دو خط که نویسی از یکی دست هم نوع تفاوتی درو هست
نقاش، که پیکری نشان کرد، دیگر نتواند آن چنان کرد
مقصود من از بیان این حرف طرز سخنت و صرفهٔ صرف
کاقبال کسان به زهرهٔ شیر به زین نتوان ستد به شمشیر
ای آنکه به مرا نهی نام وز غورهٔ خویش کنی کام
از من نظرت به چشم سوزن واندر دف تو هزار روزن
گر ما ز هنر تهی میانیم با روی تو بگوی، تا بدانیم
نبود چو فسانهٔ تو نامی بیهوده چه لافی از «نظامی»
گفتی: دم اوست مرده رازیست، آن زان ویست، زان تو چیست؟!
گر زان قدح آری آب خوردم بی گفت تو اعتراف کردم
صد رحمت ایزدی بران مرد کز کیسهٔ خود بود جوان مرد
زان کرده ام این نوای خوش ساز تا گوش زمانه را کنم باز
زنده ست به معنی اوستادم ور نیست منش حیات دادم
آن گنج فشان گنجه پرورد بودست بدین متاع در خورد
وانگه ز جهان فراغ جسته وز شغل زمانه دست شسته
باری نه به دل مگر همین بار کاری نه دگر مگر همین کار
گنجی و دلی ز محنت آزاد آسودگی تمام بنیاد
از هر ملکی و نیک نامی اسباب معاش را نظامی
مسکین من مستمند بی توش از سوختگی، چو دیگ، در جوش
شب تا سحر و ز صبح تا شام در گوشهٔ غم نگیرم آرام
باشم ز برای نفس خود رای پیش چو خودی، ستاده بر پای
مزدی که دهند، منت داد وان رنج که من برم، همه باد
چون خر که علف کشد به زاری ریزند جوش، ولی به خواری
گر از پس هفته ای زمانی یابم ز فراغ دل نشانی
سهلست به فرصتی چنان تنگ، کاونده چه زر برارد از سنگ؟
ممدوح خجسته را کنم یاد، یا رغبت سینه را دهم داد؟
بخت این که سخن سبک عنانست کان دل دل و گنج بر زبانست
کلکم که سرش زبان غیب است گنجینه گشای کان غیب است
آواز دهد چو در روانی لبیک زنان دود معانی
از جنبش نظم گرم رفتار دلالهٔ فکر مانده بی کار
گر از تک و پوی آب و نانم بودی قدری خلاص جانم
روشن گشتی که از چنین در آفاق چگونه کردمی پر
با این همه هر که بیند این گنج معلوم کند حد سخن سنج
از شکر خدای خوش کنم کام کاغاز صحیفه شد به انجام
نامش که زغیب شد مسجل «مجنون لیلی» به عکس اول
تاریخ ز هجرت آنچه بگذشت سالش نودست و شش صد و هشت
امید که هر خرد پناهی از چشم رضا کند نگاهی
زانکس که نگه کند به تمکین انصاف طلب کنم، نه تحسین
یارب چو من سیاه نامه کاراستم این ورق به خامه
هر چند بد آمد این شمارم چشم از تو، بجز بهی ندارم
شعر، ار چه صلاح کار دین نیست بر وی، ز شریعت آفرین نیست
این نامه، سزای آفرین باد! انشاء الله که همچنین باد!

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات، درددل و دفاعیه‌ای ادبی از سوی شاعری است که با تأسی به سبک نظامی گنجوی، دست به خلق اثر زده است. شاعر در این ابیات، ضمن اشاره به دشواری‌های مسیرِ سخنوری و الهام‌های غیبی، از اصالتِ هر اثر هنری سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که هیچ هنرمندی، حتی با تقلید از استادان بزرگ، نمی‌تواند عیناً همان اثر را تکرار کند؛ زیرا هر هنری متأثر از زمانه و شرایط زیسته شاعر است.

در بخش دیگری از این متن، شاعر با لحنی گلایه‌آمیز به دشواری‌های معیشتی خود می‌پردازد و از اینکه برای تأمین نیازهای اولیه زندگی (آب و نان) ناچار به تحمل رنج است، ابراز ناراحتی می‌کند. او بر این باور است که اگر دغدغه‌های مادی نبود، می‌توانست آثار فاخرتری بیافریند و جهان را از اشعار خود پر کند؛ با این حال، او به نیکی از نظامی یاد می‌کند و اثر خود را به عنوان کوششی برای زنده نگه داشتن آن جریان هنری معرفی می‌نماید.

معنای روان

چون گنج هنر گشاد بختم نوباوهٔ غیب گشت رختم

وقتی درِ گنجینه هنر به روی اقبال و بخت من گشوده شد، این اثر تازه‌ای که پدید آوردم، مانند نوزادی بود که از عالم غیب متولد شد.

ارزانی گوهر گران خیز کرد از همه سو خزنده را تیز

فراوانی و دسترسی به گوهر گران‌بهای حکمت، باعث شد که هوش و ذکاوت من در همه جهات تیزتر و بران‌تر شود.

می خواست بسی دل هوس باز کز سحر قدیم نو کنم ساز

دلِ جست‌وجوگر من آرزو داشت که با الهام از جادو و سحرِ بیانِ پیشینیان، ساز و سخنی نو بنا کند.

بیرون دهم از دم درونی با جادوی رفته هم فسونی

می‌خواستم با دمِ گرمِ درونی خود، همان افسون‌ها و جادوی کلامِ گذشتگان را به شکلی تازه بازآفرینی کنم.

پی بر، پی او، چنانک دانم گفتم قدمی زدن توانم

هر جا که پی و نشانه‌ای از استادان پیشین بود، من هم به همان‌جا قدم گذاشتم و با تکیه بر دانشی که داشتم، گام‌های خود را برداشتم.

از شیوهٔ خود رمیده گشتم تسلیم همان جریده گشتم

از شیوه و عادت‌های همیشگی خود فاصله گرفتم و به همان شیوه و سبکِ پاک و اصیلِ پیشینیان تن دادم.

چیدم به قلم نمونه ای بیش بر دم ز میان تکلف خویش

با قلم خود نمونه‌ای از آن سبک را بر کاغذ آوردم و از تکلف‌ها و زوایدِ بیهوده دست شستم.

آرایش پیکر معانی شستم به سلامت و روانی

پیکر معانی و مفاهیم را آرایش دادم و آن را با روانی و سلامتِ کلام شست‌وشو دادم و پیراستم.

زان سکه که مرد پر هنر داشت زین به نتوان نمونه برداشت

از آن سکه سخنی که آن مرد هنرمند (نظامی) داشت، بهتر از این نمی‌توان نمونه‌ای (سکه سخنی) ضرب کرد و ارائه داد.

گر خود به زلال من شدی غرق ممکن نشدیش در میان فرق

حتی اگر در زلالِ کلام من غرق شوی، باز هم نمی‌توانی تفاوتی میان آن و کلام استاد بیابی (آن‌قدر که شبیه است).

زین پیش تفاوتی ندانم کان از دل اوست وین ز جانم

پیش از این نمی‌توانستم تشخیص دهم که کدام سخن از دلِ اوست و کدام از جانِ من نشأت گرفته است.

مردم که به زاد توأمانند هم هر دو به یکدگر نمانند

حتی کسانی که به صورت دوقلو زاده می‌شوند نیز، در نهایت با یکدیگر تفاوت‌هایی دارند و شبیه کامل هم نیستند.

دو خط که نویسی از یکی دست هم نوع تفاوتی درو هست

دو خطی که توسط یک دست نوشته شود، باز هم تفاوت‌های جزئی در شکل و فرم با یکدیگر دارند.

نقاش، که پیکری نشان کرد، دیگر نتواند آن چنان کرد

نقاش، وقتی پیکری را نقش می‌زند، دیگر نمی‌تواند دقیقاً همان نقش را دوباره با همان کیفیت بازآفرینی کند.

مقصود من از بیان این حرف طرز سخنت و صرفهٔ صرف

هدف من از بیان این حرف‌ها، اشاره به سبک سخنوری و ارزشِ ذاتی و صرفِ آن است.

کاقبال کسان به زهرهٔ شیر به زین نتوان ستد به شمشیر

چرا که رسیدن به اقبال و جایگاهِ بلندِ گذشتگان، با زورِ شمشیر به دست نمی‌آید.

ای آنکه به مرا نهی نام وز غورهٔ خویش کنی کام

ای کسی که به من نسبت می‌دهی و نامِ مرا می‌بری و از غورهِ خود (نتیجه‌گیری خودت) کام می‌گیری.

از من نظرت به چشم سوزن واندر دف تو هزار روزن

تو به من با چشم سوزن (ناچیز) نگاه می‌کنی، در حالی که خودت عیب‌های بسیاری (روزن‌های بسیار در دف) داری.

گر ما ز هنر تهی میانیم با روی تو بگوی، تا بدانیم

اگر ما از هنر تهی هستیم، رو در روی ما بگو تا آگاه شویم.

نبود چو فسانهٔ تو نامی بیهوده چه لافی از «نظامی»

اگر فسانه و نامی از تو نمانده، چرا بیهوده ادعای نظامی بودن و سبک او را داری؟

گفتی: دم اوست مرده رازیست، آن زان ویست، زان تو چیست؟!

به من گفتی که دمِ او (نظامی) مرده است و کهنه شده؛ اگر چنین است، پس آن سخنِ تو چیست؟

گر زان قدح آری آب خوردم بی گفت تو اعتراف کردم

اگر من از آن جام (سبک او) آب نوشیدم، بدون اینکه تو بگویی، خودم به آن اعتراف کردم.

صد رحمت ایزدی بران مرد کز کیسهٔ خود بود جوان مرد

صد رحمت بر آن مردی که از مالِ خود بخشش می‌کرد و جوانمردی نشان می‌داد (اشاره به اصالتِ کار نظامی).

زان کرده ام این نوای خوش ساز تا گوش زمانه را کنم باز

این نوای خوش را به این خاطر ساز کردم که گوشِ زمانه را باز کنم.

زنده ست به معنی اوستادم ور نیست منش حیات دادم

استاد من در معنی زنده است و اگر هم نباشد، من با یادکردن از او، به او حیات بخشیدم.

آن گنج فشان گنجه پرورد بودست بدین متاع در خورد

آن گنج‌فشانی که در گنجه پرورش یافت، لایق و شایسته چنین کالای گران‌بهایی (هنر) بود.

وانگه ز جهان فراغ جسته وز شغل زمانه دست شسته

و او از جهانِ مادی فاصله گرفت و دست از شغل‌ها و هیاهوی زمانه شست.

باری نه به دل مگر همین بار کاری نه دگر مگر همین کار

من هم جز همین کار، دلبستگی دیگری ندارم و هیچ وظیفه‌ای جز همین کار برایم نمانده است.

گنجی و دلی ز محنت آزاد آسودگی تمام بنیاد

گنجی (معنوی) و دلی که از رنج‌ها آزاد است؛ این پایه‌های اصلی آسودگی است.

از هر ملکی و نیک نامی اسباب معاش را نظامی

نظامی از هر کشور و شهرتی، اسبابِ معاش خود را فراهم داشت.

مسکین من مستمند بی توش از سوختگی، چو دیگ، در جوش

اما منِ بیچاره و مستمند، بدون هیچ توشه‌ای، از شدتِ سوختن و غم، همچون دیگ در حال جوشیدن هستم.

شب تا سحر و ز صبح تا شام در گوشهٔ غم نگیرم آرام

از شب تا صبح و از صبح تا شام، در گوشه غم آرام و قرار ندارم.

باشم ز برای نفس خود رای پیش چو خودی، ستاده بر پای

برای تأمین نیازهای خودم، مجبورم در برابرِ کسانی مثل خود، سر خم کنم و بایستم.

مزدی که دهند، منت داد وان رنج که من برم، همه باد

مزدی که به من می‌دهند، مانند صدقه است و رنجی که من می‌کشم، بر باد می‌رود.

چون خر که علف کشد به زاری ریزند جوش، ولی به خواری

مانند خری که به سختی علف حمل می‌کند، جویی که به او می‌دهند با خواری همراه است.

گر از پس هفته ای زمانی یابم ز فراغ دل نشانی

اگر پس از گذشت یک هفته، زمانی برایم پیدا شود و نفسی به راحتی بکشم.

سهلست به فرصتی چنان تنگ، کاونده چه زر برارد از سنگ؟

در چنین فرصتِ تنگی، چه انتظاری است که کسی از سنگ، طلا بیرون بکشد؟

ممدوح خجسته را کنم یاد، یا رغبت سینه را دهم داد؟

آیا باید ممدوحِ خوش‌اقبال را ستایش کنم یا به رغبتِ دل خودم بپردازم؟

بخت این که سخن سبک عنانست کان دل دل و گنج بر زبانست

بختِ من این است که سخنم آزاد و رهاست، گویی دلِ من گنجی است که بر زبانم جاری شده است.

کلکم که سرش زبان غیب است گنجینه گشای کان غیب است

قلم من زبانی است که از عالم غیب سخن می‌گوید و گنجینه‌های آن عالم را می‌گشاید.

آواز دهد چو در روانی لبیک زنان دود معانی

وقتی قلم در روانی سخن می‌گوید، معانی همچون زائرانی که لبیک می‌گویند، به سوی او می‌دوند.

از جنبش نظم گرم رفتار دلالهٔ فکر مانده بی کار

از سرعت و گرمایِ شعرِ من، دلالِ فکر (عقل) بیکار مانده و از جنبشِ آن عقب افتاده است.

گر از تک و پوی آب و نانم بودی قدری خلاص جانم

اگر از دویدن برای نان و آب خلاص می‌شدم و دمی آسودگی داشتم.

روشن گشتی که از چنین در آفاق چگونه کردمی پر

روشن می‌شد که از چنین سرچشمه‌ای، چگونه آفاق را پر از شعر می‌کردم.

با این همه هر که بیند این گنج معلوم کند حد سخن سنج

با وجودِ همه این سختی‌ها، هرکس این گنج (شعر) را ببیند، اندازه و ارزشِ سخن‌سنجی مرا درک می‌کند.

از شکر خدای خوش کنم کام کاغاز صحیفه شد به انجام

با شکرِ خداوند کام خود را شیرین می‌کنم، چرا که آغازِ این کتاب به پایان رسید.

نامش که زغیب شد مسجل «مجنون لیلی» به عکس اول

نامِ این کتاب که از عالم غیب ثبت شده است، «مجنون لیلی» است که عکسِ ترتیبِ معمول (لیلی و مجنون) است.

تاریخ ز هجرت آنچه بگذشت سالش نودست و شش صد و هشت

تاریخ هجری که از آن گذشت، سال ششصد و نود و هشت است.

امید که هر خرد پناهی از چشم رضا کند نگاهی

امید دارم که هر خردمندی، با نگاهی همراه با رضایت به این اثر بنگرد.

زانکس که نگه کند به تمکین انصاف طلب کنم، نه تحسین

از کسی که با انصاف به این اثر نگاه کند، انتظارِ قضاوتِ عادلانه دارم، نه فقط تحسینِ ظاهری.

یارب چو من سیاه نامه کاراستم این ورق به خامه

پروردگارا، در حالی که من انسانی گناه‌کار و روسیاه هستم، این ورق‌ها را با قلم خود مزین کردم و به رشته تحریر درآوردم.

نکته ادبی: سیاه‌نامه در ادبیات کلاسیک استعاره از گناه‌کار بودن است؛ خامه نیز به معنای قلم است.

هر چند بد آمد این شمارم چشم از تو، بجز بهی ندارم

اگرچه نتیجه کار من و ارزش این اثر چندان شایسته و خوب به نظر نمی‌رسد، اما من از درگاه تو جز خیر و نیکی هیچ امید دیگری ندارم.

نکته ادبی: بهی در اینجا به معنای نیکی و خیر است و شمار به معنای سنجش ارزش کار است.

شعر، ار چه صلاح کار دین نیست بر وی، ز شریعت آفرین نیست

اگرچه سرودن شعر، عملی در راستای اصلاح امور دینی نیست و شریعت نیز برای آن پاداش یا تحسینی در نظر نگرفته است.

نکته ادبی: صلاح کار دین اشاره به اعمالی دارد که موجب کمال معنوی و قرب الهی است.

این نامه، سزای آفرین باد! انشاء الله که همچنین باد!

با این وجود، امیدوارم که این نوشته شایسته تحسین و پذیرش باشد؛ ان‌شاءالله که خداوند چنین مقدر فرماید.

نکته ادبی: سزای آفرین به معنای لایق تحسین و ستایش است.