دیوان اشعار - مجنون و لیلی

امیرخسرو دهلوی

بخش ۲۹ - خبر یافتن مجنون دردمند، از بیماری لیلی، و از حلقهٔ سگان بیابان زنجیر گسستن، و به حلقه زدن در لیلی آمدن، و از پیش جنازهٔ لیلی را در حلقهٔ رحیل دیدن، و نثار شاهانه از دیده ریختن، و به موافقت محفه عروس، سوی شبستان لحد، بر عزم خلوت صحیحه روان شدن

امیرخسرو دهلوی
خوانندهٔ این خط کهن سال زین گونه نمود صورت حال
کان بت چو ازین سرای غم رفت با همرهٔ عشق در عدم رفت
مادر که بدید حال لیلی برداشت به نوحه وای ویلی
آهی ز جگر چنان برآورد کاختر زدمش فغان برآورد
خویشان بهم آمدند دل تنگ رخساره، ز خون دیده گل رنگ
کردند، به درد، پیرهن چاک دستار شرف زدند بر خاک
مجنون ز خبر کشی وفادار آگه شده بود زحمت یار
آزرده دل و جگر دریده بر در، به عیادتش رسیده
کامد ز درون در نفیری وز خانه پدید شد سریری
لیلی گویان برادر و خویش ایشان ز پس و جنازهٔ در پیش
بردند برون جنازهٔ ماه برخاست فغان ز کوچه و راه
عاشق که نظاره ای چنان دید برداشت قدم که هم عنان دید
در پیش جنازه رفت خندان نی درد، و نه داغ دردمندان
از دیده ره جنازه میروفت می گفت سرود و پای می کوفت
نظم از سرو جد و حال میخواند خوش خوش غزل وصال میخواند
کالمنه الله، از چنین روز کز هجر برست، جان پر سوز
در بزم وصال، خوش نشستیم وز ننگ فراق، باز رستیم
بی منت دیده روی بینیم بی زحمت لعل بوسه چینیم
بی پردهٔ خلق، جلوه سازیم بی طعنهٔ خصم، عشق بازیم
آن دست که از جهان بداریم در گردن یکدگر در آریم
هم خانه شویم موی در موی هم خوابه بویم روی بر روی
زین خواب دراز بی ملامت سر بر نکنیم تا قیامت
باید لحدی به تنگی آراست تا هر دو جسد یکی شود راست
نبود من خسته را درین شور خلوت کده ای نکوتر از گور
نی بینش دیده بان بافسوس نی دیده کشی ز چشم جاسوس
افتاده، دو یار داغ دیده وز غم، به اجل فراغ دیده
ای کامده ای به طعن مجنون، مردت خوانم، گر آیی اکنون
زین سان همه ره ترانه می زد رقص خوش عاشقانه می زد
آنرا که درونه زنده وش بود زین زمزمهٔ فراق خوش بود
وانکس که نداشت لذت درد در گریهٔ زار خنده می کرد
خلقی به گمان که مرد بی هوش از بی خودی آمده است در جوش
می رفت، بدان ترنم و تاب تا خوابگهٔ نگار خوش خواب
چون شد که آنکه دور افلاک در خاک نهد ودیعت خاک
گریان، جگر زمین گشادند وان کان نمک درو نهادند
مجنون ز میان انجمن جست وافتاد به دخمهٔ لحد پست
بگرفت عروس را در آغوش رو داشت بر روی و دوش بر دوش
دو اختر سعد را به پاکی افتاد قران به برج خاکی
خویشان صنم ز شرم آن کار جستند به غیرت اندر ان غار
تاساز کنند، خشم و خون ریز برکشته زنند خنجر تیز
چون دست به پنجه در زدندش پی چاک غضب بسر زدندش
او از سر و پنجه بی خبر بود پنجش به شکنجهٔ دگر بود
با هم شده بود پوست با پوست پرواز نموده دوست با دوست
کردند به جنبش آزمونش از جان رمقی نداشت خونش
بازو که حمایل صنم گشت از هم نگشاد، بس که خم گشت
افتاد به مغزشان غباری کز یار جدا کنند یاری
پیری دو سه از بزرگواران گفتند به چشم سیل باران
کاین کار نه شهوت هواییست سری ز خزینهٔ خداییست
ورنه به هوس، کس نجوید کز جان عزیز دست شوید
خوش وقت کسی که از دل پاک در راه وفا چنین شود خاک
وصل ار چه بر اهل دل وبالست وصلی که چنین بود، حلالست
گر عاشقی این مقام دارد، تقوای جهان چه نام دارد؟
تا هر دو، نه در مغاک بودند ز آلایش نفس پاک بودند
و امروز که شهربند خاکند پیداست که خود چگونه پاکند!
اولی بود از چنین نشانی پاکیزه تنی به پاک جانی
در هم مکنید حال ایشان در گردن ما وبال ایشان
از سوز دل، آن حکایت زار کرد آن همه را، درون دل کار
کردند، به درد اشک ریزی بر هر دو فتاده خاک بیزی
زان روضه که در گداز گشتند گریان سوی خانه باز گشتند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، روایتی عمیق و حماسی از پایانِ رنج‌های زمینی و آغاز وصالِ ابدی دو دلداده است. فضای حاکم بر این ابیات، گذار از ماتم و سوگواری به سویِ جشنی عرفانی است؛ جایی که مرگ نه یک پایانِ تراژیک، بلکه دروازه‌ای به سویِ آرامش و یگانگیِ بی‌پایان قلمداد می‌شود. شاعر با هنرمندیِ تمام، تضاد میان نگاهِ سطحیِ جامعه به مرگ و نگاهِ عمیقِ عاشق به آن را به تصویر می‌کشد.

درونمایه اصلی این ابیات، فراتر رفتن از قیودِ دنیوی و رسیدن به رهاییِ مطلق است. مجنون در اینجا دیگر آن عاشقِ شوریده‌یِ سرگردان نیست، بلکه عارفِ عاشقی است که در لحظه‌یِ مرگِ معشوق، به جای گریه، با شادی به استقبالِ وصال می‌رود. این رویکرد، نمادی از اتحادِ روح‌ها و نفیِ دوگانگی در لحظه‌یِ فنا است که در آن، گور نه جایگاهِ نیستی، بلکه حجله‌یِ وصالِ عاشق و معشوق می‌شود.

معنای روان

خوانندهٔ این خط کهن سال زین گونه نمود صورت حال

کسی که این داستانِ قدیمی را روایت می‌کند، شرح این واقعه را این‌گونه بازگو می‌کند.

نکته ادبی: خط کهن‌سال به معنای نوشته‌یِ قدیمی است و صورتِ حال به معنایِ وضعیتِ موجود می‌باشد.

کان بت چو ازین سرای غم رفت با همرهٔ عشق در عدم رفت

زمانی که آن معشوقِ زیبا از این دنیای پُر از غم رفت، همراه با عشق به جهانِ ابدی و عدم پیوست.

نکته ادبی: بت در اینجا استعاره از معشوق است و عدم به معنای نیستیِ عارفانه یا عالمِ غیب است.

مادر که بدید حال لیلی برداشت به نوحه وای ویلی

مادر وقتی حالِ لیلی را دید، به شیون و زاری و سوگواری پرداخت.

نکته ادبی: وای ویلی تعبیری است برای نشان دادنِ شدتِ اندوه و عزاداری.

آهی ز جگر چنان برآورد کاختر زدمش فغان برآورد

مادر چنان فریاد و آهی از نهاد برآورد که حتی ستارگانِ آسمان نیز با او هم‌نوا شدند.

نکته ادبی: اغراق در اینجا برای نشان دادنِ شدتِ تأثیرِ ناله‌یِ مادر به کار رفته است.

خویشان بهم آمدند دل تنگ رخساره، ز خون دیده گل رنگ

خویشاوندانِ لیلی با دلی اندوهگین گرد هم آمدند، در حالی که صورت‌هایشان از اشکِ خونین، گل‌گون شده بود.

نکته ادبی: خونِ دیده استعاره از اشکِ فراوان و همراه با رنج است.

کردند، به درد، پیرهن چاک دستار شرف زدند بر خاک

آن‌ها از شدتِ درد، لباس‌های خود را پاره کردند و دستارهای نشانه شرافت و بزرگی را بر خاک افکندند.

نکته ادبی: دستار بر خاک زدن کنایه از عزاداریِ شدید و شکستنِ حرمتِ ظاهری از سرِ اندوه است.

مجنون ز خبر کشی وفادار آگه شده بود زحمت یار

مجنون که عاشقی وفادار بود، از زحمت و بیماریِ لیلی خبردار شده بود.

نکته ادبی: وفادار در اینجا صفتِ ذاتیِ مجنون است که پیوندِ او با معشوق را نشان می‌دهد.

آزرده دل و جگر دریده بر در، به عیادتش رسیده

مجنون با دلی شکسته و جگری سوخته، برای عیادتِ لیلی به درِ خانه‌یِ او رسید.

نکته ادبی: جگر دریده کنایه از نهایتِ اندوه و رنجِ درونی است.

کامد ز درون در نفیری وز خانه پدید شد سریری

وقتی از درونِ خانه صدای فریاد و شیون بلند شد، جنازه‌یِ لیلی بر روی تابوت نمایان گشت.

نکته ادبی: سریر در اینجا به معنای تابوت یا تختِ حملِ جنازه است.

لیلی گویان برادر و خویش ایشان ز پس و جنازهٔ در پیش

خویشان و برادران در حالی که نامِ لیلی را فریاد می‌زدند، پشتِ جنازه حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: توصیفِ صحنه‌یِ تشییع با تمرکز بر حرکتِ جمعیتِ عزادار.

بردند برون جنازهٔ ماه برخاست فغان ز کوچه و راه

جنازه‌یِ آن زیباروی را از خانه بیرون بردند و در تمامیِ کوچه‌ها و خیابان‌ها فریادِ سوگواری بلند شد.

نکته ادبی: ماه در اینجا استعاره از لیلی است که در زیبایی و درخشندگی به ماه می‌ماند.

عاشق که نظاره ای چنان دید برداشت قدم که هم عنان دید

مجنون که چنین صحنه‌ای را دید، قدم پیش نهاد و با جنازه همراه شد.

نکته ادبی: هم‌عنان شدن کنایه از همراهی و گام‌به‌گام حرکت کردن است.

در پیش جنازه رفت خندان نی درد، و نه داغ دردمندان

او در حالی که می‌خندید پیشاپیشِ جنازه می‌رفت و دیگر خبری از درد و داغِ دردمندان در او نبود.

نکته ادبی: خندان بودنِ مجنون در تشییعِ جنازه، پارادوکس یا تناقضی است که نشان‌دهنده‌یِ خروجِ او از عقلِ معمولی است.

از دیده ره جنازه میروفت می گفت سرود و پای می کوفت

او با نگاهش مسیرِ جنازه را دنبال می‌کرد و در حالی که پایکوبی می‌کرد، سرودهای عاشقانه می‌خواند.

نکته ادبی: پای کوفتن نشان‌دهنده‌یِ حالتِ وجد و سرخوشیِ عارفانه است.

نظم از سرو جد و حال میخواند خوش خوش غزل وصال میخواند

او اشعارش را با سوز و حالِ درونی می‌خواند و غزلی از وصال و رسیدن می‌سرود.

نکته ادبی: غزلِ وصال اشاره به اشعاری است که در آن از رسیدن به معشوق سخن گفته می‌شود.

کالمنه الله، از چنین روز کز هجر برست، جان پر سوز

می‌گفت: خدا را سپاس برای چنین روزی که جانِ پُر از سوزِ من، از رنجِ دوری رهایی یافت.

نکته ادبی: کالمنه الله عبارتِ دعایی برای شکرگزاری است.

در بزم وصال، خوش نشستیم وز ننگ فراق، باز رستیم

در مجلسِ وصالِ ابدی به خوبی نشستیم و از ننگِ دوری و جدایی نجات یافتیم.

نکته ادبی: بزمِ وصال اشاره به اتحادِ نهایی در مرگ دارد.

بی منت دیده روی بینیم بی زحمت لعل بوسه چینیم

دیگر بدونِ منتِ چشم، رویِ تو را می‌بینیم و بدونِ زحمت، لب‌هایت را می‌بوسیم.

نکته ادبی: اشاره به حذفِ موانعِ دنیوی برای لذتِ دیدار.

بی پردهٔ خلق، جلوه سازیم بی طعنهٔ خصم، عشق بازیم

بدونِ پنهان‌کاری از مردم جلوه‌گری می‌کنیم و بدونِ ترس از طعنه‌یِ دشمنان، به عشق‌بازی می‌پردازیم.

نکته ادبی: بی‌پرده‌یِ خلق کنایه از آزادی از قضاوت‌های اجتماعی است.

آن دست که از جهان بداریم در گردن یکدگر در آریم

آن دست‌هایی که از هم دور نگاه می‌داشتیم، اکنون در گردنِ یکدیگر حلقه می‌کنیم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ صمیمیت و نزدیکیِ فیزیکی پس از مرگ.

هم خانه شویم موی در موی هم خوابه بویم روی بر روی

هم‌خانه می‌شویم و موی در موی و صورت بر صورتِ هم می‌گذاریم.

نکته ادبی: اشاره به وصالِ کامل و فیزیکی در عالمِ دیگر.

زین خواب دراز بی ملامت سر بر نکنیم تا قیامت

از این خوابِ طولانیِ شیرین تا روزِ قیامت بیدار نخواهیم شد و ملامتی نخواهیم شنید.

نکته ادبی: خوابِ دراز استعاره از مرگِ آرام‌بخش است.

باید لحدی به تنگی آراست تا هر دو جسد یکی شود راست

باید گوری به اندازه‌یِ تنگیِ در آغوش گرفتن آماده کرد تا پیکرِ هر دوی ما کاملاً یکی شود.

نکته ادبی: تنگ آراستنِ لحد برای نزدیکیِ بیشترِ دو جسد است.

نبود من خسته را درین شور خلوت کده ای نکوتر از گور

برای من که خسته هستم، در این آشفتگیِ دنیا، خلوت‌گاهی بهتر از گور وجود ندارد.

نکته ادبی: خلوت‌کده استعاره از گور به عنوانِ مکانِ امنِ عاشقان است.

نی بینش دیده بان بافسوس نی دیده کشی ز چشم جاسوس

نه کسی ما را با حسرت نگاه می‌کند و نه جاسوسی چشم به ما دارد.

نکته ادبی: توصیفِ آزادی از قیدِ نگاهِ اغیار در فضایِ خلوتِ گور.

افتاده، دو یار داغ دیده وز غم، به اجل فراغ دیده

دو عاشقِ داغ‌دیده که از غمِ دنیا به مرگ پناه برده‌اند، اکنون در کنارِ هم افتاده‌اند.

نکته ادبی: فراغ دیده به معنای رسیدن به آرامش و آسودگی پس از رنج است.

ای کامده ای به طعن مجنون، مردت خوانم، گر آیی اکنون

ای کسی که به دیوانگیِ من طعنه می‌زنی، اگر اکنون به اینجا بیایی، تو را عاقل و مرد می‌دانم.

نکته ادبی: دعوتِ کناییِ مجنون به دیگران برای درکِ حقیقتِ مرگ.

زین سان همه ره ترانه می زد رقص خوش عاشقانه می زد

مجنون در تمامِ مسیر با این حال، ترانه‌های عاشقانه می‌خواند و رقصِ شورانگیزِ عاشقی می‌کرد.

نکته ادبی: ترانه زدن و رقصیدن نشانه‌یِ شادیِ درونیِ اوست.

آنرا که درونه زنده وش بود زین زمزمهٔ فراق خوش بود

کسی که درونش حقیقتاً زنده و عاشق بود، از این زمزمه‌هایِ عاشقانه لذت می‌برد.

نکته ادبی: زنده و ش بودن کنایه از برخورداری از حیاتِ معنوی است.

وانکس که نداشت لذت درد در گریهٔ زار خنده می کرد

اما آن کسی که طعمِ دردِ عشق را نچشیده بود، با دیدنِ گریه‌یِ مجنون، می‌خندید.

نکته ادبی: لذتِ درد یک ترکیبِ پارادوکسیکال است که اشاره به شیرینیِ رنجِ عاشقی دارد.

خلقی به گمان که مرد بی هوش از بی خودی آمده است در جوش

مردم گمان می‌کردند که او از شدتِ غم عقلش را از دست داده و از خود بی‌خود شده است.

نکته ادبی: بی‌هوش و بی‌خودی نشان‌دهنده‌یِ قضاوتِ ظاهرگرایانه‌یِ مردم است.

می رفت، بدان ترنم و تاب تا خوابگهٔ نگار خوش خواب

مجنون با همان حال و شور، تا محلِ استراحتِ ابدیِ لیلی می‌رفت.

نکته ادبی: نگارِ خوش‌خواب کنایه از لیلی است که در مرگ آرام گرفته است.

چون شد که آنکه دور افلاک در خاک نهد ودیعت خاک

هنگامی که آن جنازه را در خاک سپردند، مجنون نظاره‌گر بود.

نکته ادبی: ودیعتِ خاک به معنای سپردنِ تن به خاک است.

گریان، جگر زمین گشادند وان کان نمک درو نهادند

خویشان با گریه زمین را کندند و آن گنجِ نمکین (لیلی) را در دلِ خاک نهادند.

نکته ادبی: کانِ نمک استعاره از معشوقِ شیرین‌سخن و زیباست.

مجنون ز میان انجمن جست وافتاد به دخمهٔ لحد پست

مجنون ناگهان از میانِ جمعیت بیرون جست و خود را به درونِ دخمه‌یِ قبر انداخت.

نکته ادبی: دخمه‌یِ لحد محلِ قرارگیریِ جنازه در گور است.

بگرفت عروس را در آغوش رو داشت بر روی و دوش بر دوش

او جنازه‌یِ لیلی را در آغوش گرفت و صورت بر صورت و دوش بر دوشِ او نهاد.

نکته ادبی: توصیفِ وصالِ فیزیکی در آخرین لحظات.

دو اختر سعد را به پاکی افتاد قران به برج خاکی

این دو اخترِ خوش‌اقبال، در کمالِ پاکی در خانه‌یِ خاک به هم رسیدند.

نکته ادبی: اخترِ سعد اشاره به ستاره‌های خوش‌یمن است و قران به معنای هم‌نشینیِ دو ستاره.

خویشان صنم ز شرم آن کار جستند به غیرت اندر ان غار

خویشانِ لیلی از شرمِ این کار، با غیرت واردِ گور شدند.

نکته ادبی: غیرت در اینجا به معنایِ تعصبِ قومی و خانوادگی است.

تاساز کنند، خشم و خون ریز برکشته زنند خنجر تیز

تا خشمِ خود را خالی کنند و مجنون را که بر جنازه افتاده بود، با خنجر بکشند.

نکته ادبی: خشم و خون‌ریز نشان‌دهنده‌یِ عصبانیتِ شدیدِ خاندانِ لیلی است.

چون دست به پنجه در زدندش پی چاک غضب بسر زدندش

وقتی به او دست یافتند و خواستند با خشم او را از جنازه جدا کنند، بر سرِ او ضربه زدند.

نکته ادبی: پیِ چاکِ غضب کنایه از اقدامِ خشونت‌آمیز است.

او از سر و پنجه بی خبر بود پنجش به شکنجهٔ دگر بود

اما او از ضرباتِ آن‌ها بی‌خبر بود، چرا که در شکنجه و لذتی دیگر غرق بود.

نکته ادبی: شکنجه‌یِ دیگر اشاره به غرق شدن در حالِ عاشقی و بی‌خبری از عالمِ مادی است.

با هم شده بود پوست با پوست پرواز نموده دوست با دوست

او به چنان اتحاد و وصالی با لیلی رسیده بود که انگار پوست با پوست یکی شده بودند.

نکته ادبی: پوست با پوست شدن کنایه از وصالِ کامل و فیزیکی است.

کردند به جنبش آزمونش از جان رمقی نداشت خونش

آن‌ها او را تکان دادند تا امتحان کنند زنده است یا نه، اما خون در رگ‌هایش رمقی نداشت.

نکته ادبی: رمق نداشتن نشان‌دهنده‌یِ خروجِ روح از بدنِ اوست.

بازو که حمایل صنم گشت از هم نگشاد، بس که خم گشت

بازویش که مانندِ حمایل دورِ معشوق پیچیده بود، به قدری خم شده بود که باز نمی‌شد.

نکته ادبی: حمایل بندِ شمشیر است که روی شانه می‌اندازند، اینجا استعاره از آغوشِ تنگ است.

افتاد به مغزشان غباری کز یار جدا کنند یاری

در ذهنِ مردم غباری از نادانی نشست که می‌خواستند این دو یار را از هم جدا کنند.

نکته ادبی: غبار به معنای تیره شدنِ دیدِ عقلانیِ مردم است.

پیری دو سه از بزرگواران گفتند به چشم سیل باران

دو سه نفر از بزرگان در حالی که چشمانشان اشک‌بار بود، چنین گفتند.

نکته ادبی: سیل‌بار بودنِ چشم اغراق در شدتِ گریه است.

کاین کار نه شهوت هواییست سری ز خزینهٔ خداییست

این کار از روی هوسِ دنیوی نیست، بلکه رازی از خزانه‌یِ الهی است.

نکته ادبی: اشاره به جنبه‌یِ عرفانی و ماوراییِ عشقِ مجنون.

ورنه به هوس، کس نجوید کز جان عزیز دست شوید

وگرنه انسان به خاطرِ هوس، جانِ عزیزِ خود را به خطر نمی‌اندازد.

نکته ادبی: دست شستن از جان کنایه از ایثارِ کامل است.

خوش وقت کسی که از دل پاک در راه وفا چنین شود خاک

خوشا به حالِ کسی که از دلی پاک، در راهِ وفا این‌گونه در خاک فنا شود.

نکته ادبی: خاک شدن کنایه از رسیدن به مقامِ فنایِ عارفانه است.

وصل ار چه بر اهل دل وبالست وصلی که چنین بود، حلالست

اگرچه وصال برای اهلِ دل همیشه دردسر است، اما وصالی که این‌گونه باشد، جایز و پسندیده است.

نکته ادبی: وبال به معنای زحمت و سنگینی است، و حلال بودن به معنایِ پذیرفته‌شده بودن نزدِ حق.

گر عاشقی این مقام دارد، تقوای جهان چه نام دارد؟

اگر عشق، چنین جایگاه و منزلتِ والایی دارد، پس زهد و تقوای خشک و ظاهریِ دنیایی، چه معنا و اعتباری می‌تواند داشته باشد؟

نکته ادبی: مقام به معنای منزلت و مرتبه است. شاعر با استفهام انکاری، برتریِ عشق را بر تقوای ظاهری به رخ می‌کشد.

تا هر دو، نه در مغاک بودند ز آلایش نفس پاک بودند

تا زمانی که این دو عاشق در این دنیای مادی (گودالِ خاک) گرفتار نشده بودند، از آلودگی‌های نفسانی و دلبستگی‌های پست مبرا و پاک بودند.

نکته ادبی: مغاک استعاره از عالمِ دنیا و جسمِ خاکی است که روح را در خود زندانی می‌کند.

و امروز که شهربند خاکند پیداست که خود چگونه پاکند!

اما اکنون که در این دنیای خاکی محبوس شده‌اند، به روشنی پیداست که چگونه آلوده به زنگارِ دنیا گشته‌اند.

نکته ادبی: شهربند به معنای زندانیِ یک مکان است و کنایه از اسارتِ روح در قفسِ تن دارد.

اولی بود از چنین نشانی پاکیزه تنی به پاک جانی

بهتر بود که ایشان در همان حالِ پیشینِ خود باقی می‌ماندند؛ حالتی که در آن هم جسم و هم روحشان پاکیزه بود.

نکته ادبی: اولی به معنای سزاوارتر و بهتر است که نشان‌دهنده حسرتِ شاعر بر از دست رفتنِ پاکیِ فطری است.

در هم مکنید حال ایشان در گردن ما وبال ایشان

وضعیت و احوالِ آنان را به سادگی قضاوت و درهم‌ و‌ برهم نکنید که اگر به اشتباه قضاوت کنیم، بارِ گناه و وبالِ آن بر گردنِ ما خواهد افتاد.

نکته ادبی: وبال به معنای بارِ گناه و پیامدِ ناخوشایندِ یک قضاوتِ نادرست است.

از سوز دل، آن حکایت زار کرد آن همه را، درون دل کار

آن حکایتِ پر از درد و رنج، به دلیلِ سوز و گدازِ قلبیِ راوی، چنان عمیق بود که بر دلِ همه شنوندگان اثر کرد و آن‌ها را متحول ساخت.

نکته ادبی: کار کردن در اینجا کنایه از نفوذ و اثرگذاریِ عمیقِ سخن بر جانِ مخاطب است.

کردند، به درد اشک ریزی بر هر دو فتاده خاک بیزی

شنوندگان با شنیدنِ این ماجرا، از شدت درد و غم به گریه افتادند و با خاک‌مالیدن بر سر خود، به سوگواری پرداختند.

نکته ادبی: خاک‌بیزی یا خاک بر سر ریختن، آیینِ سوگواریِ کهن است که نشان‌دهنده اوجِ اندوه و استیصال است.

زان روضه که در گداز گشتند گریان سوی خانه باز گشتند

از آن مجلس و محفلی که در آن از شدتِ غم آب شدند و گداختند، گریان و اندوهگین به خانه‌های خود بازگشتند.

نکته ادبی: روضه به معنای گلستان و باغ است که در اینجا به کنایه برای مجلسِ ذکرِ حکایت به کار رفته است.