دیوان اشعار - مجنون و لیلی

امیرخسرو دهلوی

بخش ۲۸ - صفت برگ ریز، و دوا دو باد خزان، واز آسیب صدمات حوادث، سر نهادن سرو لیلی در خاک، و بی بالش ماندن

امیرخسرو دهلوی
آمد چو خزان به غارت باغ بنشست به جای بلبلان زاغ
هر غنچه که جلوه کرد گستاخ در ریختن آمد از سر شاخ
ریزان گل و لاله، شست در شست مالنده چنار، دست در دست
گیسوی بنفشه خاک بوسان چون زلف خمیدهٔ عروسان
ناگه به چنین شکوفه ریزی افتاد گلی به رستخیزی
لیلی، که بهار عالمی بود زو چشمهٔ زندگی نمی بود
آتش زده گشت نوبهارش وز آب برفت چشمه سارش
آن ریش کهن که در جگر داشت جان برد، که سوی جان گذر داشت
آن دل که شدش به عشق پامال جان نیز روان شدش به دنبال
آمیخت به سرو نوجوانش بیماری چشم ناتوانش
شعله ز تنش چنان برآمد کش دود ز استخوان برامد
پهلو به کنار بستر آورد سر پوش اجل به سر در آورد
گشتش تن گوهرین سفالین وز بستر رنج، ساخت بالین
گشتش خوی تب روان به تعجیل هم وسمه زر و بشست و هم نیل
گیسو ز شکنج ناز ماندش نرگس ز کرشمه بازماندش
شد تیره جمال صبح تابش وافتاد به زردی آفتابش
تب لرزه بسوخت روی چون باغ تب خاله نهاد بر لبش داغ
هم رنج تن و هم اندهٔ یار یک جان بدو زخم گه گرفتار
در تلوسهٔ چنان جگر سوز می دید عقوبتی دو سه روز
چون شد گهٔ آنکه مرغ دمساز از بند قفس، شود به پرواز
زان نکته که زد به جانش آذر بگشاد جریده پیش مادر
کای درد من اندهٔ نهانت واندیشهٔ من خراش جانت
زین غم که برای من کشیدی، آزرده شدی و رنج دیدی
ناچار، چو خونم از تن تست بار دل من به گردن تست
رنجی که نهند بر نهادم لابد تو کشی، که از تو زادم
تیمار مرا که پی فشردی زحمت ز قیاس بیش بردی
وقتست کنون که خیزم از پیش زایل کنم از تو زحمت خویش
عذرت به کدام رای خواهم؟ مزدت مگر از خدای خواهم
چشمت پس ازین نمی مبیناد بعد از غم من غمی مبیناد
بردار ز بستر هلاکم وز آب دو دیده شوی پاکم
خون ریز به روی مشک بویم تا غازهٔ تر بود به رویم
گل زن به جبین ز روی خویشم کافور فشان و موی خویشم
چون از پی مرقدم، نهانی پوشی به لباس آن جهانی
از دامن چاک یار دلسوز یک پاره بیار و بر کفن دوز
تا با خود از ان مصاحب پاک پیوند وفا برم ته خاک
چون نوبت آن شود که از تخت لیلی به جنازه برنهد رخت
کم کن قدری رقیب ما را و آواز ده آن غریب ما را
کاید چو شهان درین عروسی لب ساز کند به فرق بوسی
در جلوهٔ من کند نظاره وز سینه براورد حراره
از رخ به زمین شود زر افشان وز گریهٔ تلخ شکر افشان
رنگین کند از جگر قبا را خونین کند از نفس هوا را
مطرب شود از ترانهٔ سوز قاری شود از نفیر دل دوز
در گریه، روان کند درودی وز ناله، برآورد سرودی
او نغمهٔ غم زند به نامم من رقص کنان برون خرامم
آید قدری چو مهربانان تا حجرهٔ خوابگاه جانان
وانگه به وفا، چنانکه داند هم خوابه شود اگر تواند
در زندگی، ار نبود کاری در خاک، بهم بویم، باری
گو آنچه که گفتی، از یقین است، بشتاب، که وقت آن همین است
اینک رخ اگر جمال خواهی وینک من اگر وصال خواهی
شوری، زد و کالبد برانگیز تن با تن و جان به جان، برآمیز
رنج دو جراحت اندکی کن خون دو شهید را یکی کن
گر چز دم سرد مردم ای دوست خون سرد نشد هنوز در پوست
با گرمی خونم آر در بر پیوند، به خون گرم بهتر
ور دل نشود که بر من آیی چون جان، به دریچهٔ تن آیی
گیری کم دوست چون گرانان جان، دوسترت بود ز جانان
از مردمی تو بر نگردم زان روی که بی وفاست مردم
هر کس پی زندگان گزیند کس روی گذشتگان نبیند
با آن که کنند ناله و شور نتوان پس مرده رفت در گور
باین همه، به منزل خویش خالی نکنم ز تو، گل خویش
چون خاک شود، وجود پاکم بر باد دهد، زمانه خاکم
با باد صبا غبار گردم پیراهن کوی یار گردم
گویند که گرد باد در دشت جا نیست ز تن رمیده در گشت
من نیز به جان دهم گشادی گردم به سرت چو گرد بادی
لیکن تو نه آن کسی که بی دوست هم خانهٔ جان شوی، به یک پوست
عمریست که جان تو به غم بود در جستن همرهٔ عدم بود
بشتاب که سوی آن خرابی همراه دگر، چو من، نیابی
همره چه بود که جان چون نوش هم خوابه و همدم و هم آغوش
این راه دراز گاه و بیگاه ز افسانهٔ غم کنیم کوتاه
چندان ز تو انتظار بردم کاندر ره انتظار مردم
و امروز که گشت جان سبک پای من مرده و انتظار برجای
دوری منمای بیش از اینم کاز کتم عدم، رهٔ تو بینم
منشین که بساط در نوشتم تو زود بیا که من گذشتم!
گفت این سخن و ز حال در گشت وز حالت خویش بی خبر گشت
جانش که میان موج خون رفت مجنون گویان زتن برون رفت!

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری، تصویری تراژیک و در عین حال لطیف از گذر عمر و فرجام کار عاشق دل‌خسته‌ای است که هم‌زمان با پژمردن طبیعت در فصل خزان، به سوی مرگ می‌رود. فضای حاکم بر این ابیات، آمیزه‌ای از اندوهِ فقدان، ناامیدی از زندگی دنیوی و تمنای وصالِ جاودان است؛ جایی که مرگ نه پایان راه، بلکه تنها راهِ باقی‌مانده برای رسیدن به معشوق جلوه می‌کند.

شاعر با تکیه بر تصویرسازی‌های کلاسیک، روند احتضار و وصیت عاشق به مادر را چنان ترسیم می‌کند که گویی تمامیِ دردِ جانکاهِ فراق در یک لحظه به اوج خود می‌رسد. درونمایه اصلی، پیوند میان عشق و مرگ است؛ عاشق که در زندگی مادی به وصال نرسیده، تمام همت خود را می‌گمارد تا با حضور معشوق بر سر مزار، این ناکامی را در ساحتِ مرگ و ابدیت جبران کند.

معنای روان

آمد چو خزان به غارت باغ بنشست به جای بلبلان زاغ

وقتی پاییز همچون غارتگری به باغ زندگی هجوم آورد، به جای بلبلانِ نغمه‌خوان، کلاغ‌ها بر شاخه‌ها نشستند.

نکته ادبی: خزان استعاره از پیری یا مرگ و آمدن زاغ کنایه از زوالِ شادی و زیبایی است.

هر غنچه که جلوه کرد گستاخ در ریختن آمد از سر شاخ

هر غنچه‌ای که با گستاخی شکفته بود، در همان آغازِ شکفتن، از سر شاخه به زمین ریخت.

نکته ادبی: غنچه نماد عمرِ کوتاه و زیباییِ ناپایدار است.

ریزان گل و لاله، شست در شست مالنده چنار، دست در دست

گل‌ها و لاله‌ها پرپر شدند و در هم آمیختند، و شاخه‌های چنار چنان در هم پیچیدند که گویی دستی در دست دارند.

نکته ادبی: شست در شست کنایه از تراکم و در هم پیچیدگی است.

گیسوی بنفشه خاک بوسان چون زلف خمیدهٔ عروسان

گیسوی گل بنفشه به خاک نزدیک شد، درست مانند زلفِ خمیده و آراسته عروسان که بر زمین می‌افتد.

نکته ادبی: تشبیه بنفشه به زلف عروس برای نشان دادن افتادگی و زیباییِ در حال زوال است.

ناگه به چنین شکوفه ریزی افتاد گلی به رستخیزی

ناگهان در میانه این ریزشِ گل‌ها و زوالِ طبیعت، گلی (اشاره به معشوق) به وضعیتی دگرگون و رستاخیزگونه دچار شد.

نکته ادبی: رستخیز در اینجا به معنای دگرگونی عظیم و نهایی یا همان مرگ است.

لیلی، که بهار عالمی بود زو چشمهٔ زندگی نمی بود

لیلی که بهارِ زندگیِ عالم بود، دیگر چشمه‌ی حیات و شادابی در او جاری نبود.

نکته ادبی: لیلی استعاره از منبعِ الهام و زندگیِ عاشق است.

آتش زده گشت نوبهارش وز آب برفت چشمه سارش

بهارِ وجودِ او به آتش کشیده شد و چشمه‌ی زلالِ زیبایی‌اش با آب (اشک) خشکید.

نکته ادبی: پارادوکسِ آتش و آب برای نشان دادن التهابِ مرگ است.

آن ریش کهن که در جگر داشت جان برد، که سوی جان گذر داشت

آن رنجِ کهنه‌ای که در دل داشت، جانش را گرفت، چرا که آن رنج، راهی به سوی جان داشت.

نکته ادبی: ریش کهن به معنای زخمِ قدیمی یا همان عشقِ دیرین است.

آن دل که شدش به عشق پامال جان نیز روان شدش به دنبال

دلی که با عشق پایمال شده بود، جان نیز به دنبال آن از تن رخت بربست.

نکته ادبی: پامال شدن دل کنایه از شدتِ رنج و استیصال است.

آمیخت به سرو نوجوانش بیماری چشم ناتوانش

بیماریِ چشمانِ ناتوانش با اندامِ سروگونه و جوانش درآمیخت.

نکته ادبی: سرو نوجوان استعاره از قامتِ موزون و جوانِ معشوق است.

شعله ز تنش چنان برآمد کش دود ز استخوان برامد

حرارتِ تب چنان از تنش زبانه کشید که گویی دود از استخوان‌هایش برمی‌آمد.

نکته ادبی: مبالغه در شدتِ تب و بیماری است.

پهلو به کنار بستر آورد سر پوش اجل به سر در آورد

پهلو بر بستر گذاشت و مرگ، نقابِ خود را بر چهره‌اش کشید.

نکته ادبی: سرپوش اجل کنایه از کفن یا لحظه‌ی نهاییِ مرگ است.

گشتش تن گوهرین سفالین وز بستر رنج، ساخت بالین

تنِ گوهرینش مانند ظرفی سفالین شکننده شد و بسترِ بیماری را همچون بالینی (بستری) برای خود ساخت.

نکته ادبی: تقابل گوهرین و سفالین برای نشان دادنِ افتِ شدیدِ توانِ جسمانی است.

گشتش خوی تب روان به تعجیل هم وسمه زر و بشست و هم نیل

عرقِ تب با شتاب روان شد و تمامِ آرایش‌ها و زیبایی‌های چهره‌اش را شست و برد.

نکته ادبی: وسمه و نیل نمادِ آرایش‌های زنانه در قدیم هستند.

گیسو ز شکنج ناز ماندش نرگس ز کرشمه بازماندش

گیسویش از شکلِ زیبا و نازنین خود ماند و نرگسِ چشمانش از ناز و کرشمه باز ایستاد.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم است.

شد تیره جمال صبح تابش وافتاد به زردی آفتابش

زیباییِ درخشانِ صبح‌گونه‌اش تیره شد و چهره‌اش به زردیِ آفتابِ غروب گرایید.

نکته ادبی: تضاد صبح و آفتاب غروب برای نشان دادنِ روندِ مرگ است.

تب لرزه بسوخت روی چون باغ تب خاله نهاد بر لبش داغ

تب‌لرزه، چهره‌ی باغ‌گونه‌اش را سوزاند و خال‌های ناشی از تب، داغی بر لبانش نهاد.

نکته ادبی: تب‌خاله یا تب‌خال به داغِ لب تشبیه شده است.

هم رنج تن و هم اندهٔ یار یک جان بدو زخم گه گرفتار

هم دردِ جسم و هم اندوهِ دوریِ یار، یک جان را در دو زخمِ مهلک گرفتار کرد.

نکته ادبی: اشاره به دو گانگیِ رنجِ فیزیکی و روانی است.

در تلوسهٔ چنان جگر سوز می دید عقوبتی دو سه روز

در آن تبِ جگرسوز، دو سه روزی رنج و عذابی سخت را تحمل کرد.

نکته ادبی: تلوسه به معنای التهاب و بیقراریِ ناشی از تب است.

چون شد گهٔ آنکه مرغ دمساز از بند قفس، شود به پرواز

چون وقتِ آن رسید که مرغِ روح، از بندِ قفسِ تن به پرواز درآید.

نکته ادبی: مرغ دمساز استعاره از جان یا روحِ عاشق است.

زان نکته که زد به جانش آذر بگشاد جریده پیش مادر

از آن نکته که آتش به جانش انداخته بود، نامه‌ای پیشِ مادر گشود.

نکته ادبی: جریده به معنای نامه یا ورقِ نوشته است.

کای درد من اندهٔ نهانت واندیشهٔ من خراش جانت

گفت ای مادر، دردِ من همان اندوهِ پنهانِ توست و نگرانیِ من، خراشی بر جانِ توست.

نکته ادبی: همدلیِ عمیقِ میان فرزند و مادر در لحظه‌ی مرگ است.

زین غم که برای من کشیدی، آزرده شدی و رنج دیدی

از این اندوهی که به خاطر من کشیدی، آزرده شدی و رنجِ بسیاری دیدی.

نکته ادبی: خطابِ عاطفی و حق‌شناسیِ عاشق از مادر است.

ناچار، چو خونم از تن تست بار دل من به گردن تست

چاره‌ای نیست، چون خونِ من از وجودِ توست، بارِ دلِ من (مسئولیت و غمِ من) بر گردنِ توست.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ خونی و مسئولیتی که مادر در قبالِ فرزند دارد.

رنجی که نهند بر نهادم لابد تو کشی، که از تو زادم

رنجی که بر من تحمیل شده، لاجرم تو باید تحمل کنی، چرا که من از وجودِ تو هستم.

نکته ادبی: اشاره به جدایی‌ناپذیریِ هستیِ فرزند از مادر.

تیمار مرا که پی فشردی زحمت ز قیاس بیش بردی

در پرستاری از من کوشیدی و بیش از اندازه رنج بردی.

نکته ادبی: تیمار به معنای پرستاری و مراقبت است.

وقتست کنون که خیزم از پیش زایل کنم از تو زحمت خویش

اکنون وقت آن است که از پیشِ تو برخیزم و زحمتِ من از دوشِ تو برداشته شود.

نکته ادبی: کنایه از مرگ و سبک شدنِ بارِ مسئولیتِ مادر است.

عذرت به کدام رای خواهم؟ مزدت مگر از خدای خواهم

چگونه می‌توانم از تو پوزش بخواهم؟ تنها می‌توانم پاداشِ تو را از خدا بخواهم.

نکته ادبی: عجز و فروتنیِ عاشق در برابر زحماتِ مادر است.

چشمت پس ازین نمی مبیناد بعد از غم من غمی مبیناد

چشمانت بعد از من هرگز نبیند و پس از اندوهِ من، دیگر هیچ غمی را تجربه نکند.

نکته ادبی: دعای خیرِ عاشق برای مادر در لحظاتِ آخر است.

بردار ز بستر هلاکم وز آب دو دیده شوی پاکم

پیکرِ بی‌جانِ مرا از بستر بلند کن و با اشکِ چشمانت پیکرم را پاک کن.

نکته ادبی: اشاره به رسومِ غسل و تدفین است.

خون ریز به روی مشک بویم تا غازهٔ تر بود به رویم

خونِ مرا بر صورتِ خوش‌بویم بریز، تا آن خون همانندِ غازه‌ای تر بر چهره‌ام بماند.

نکته ادبی: غازه نوعی سرخیِ آرایشی است که در اینجا به خونِ دِلی که بر لب و رخ عاشق مانده، تشبیه شده است.

گل زن به جبین ز روی خویشم کافور فشان و موی خویشم

از صورتِ خودت بر پیشانی‌ام گل بگذار، و مویِ خود را بر من بیفشان (در سوگِ من).

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های سوگواری است.

چون از پی مرقدم، نهانی پوشی به لباس آن جهانی

وقتی که پنهانی مرا به خاک می‌سپاری، لباسی از جنسِ آن جهان بر تنم بپوشان.

نکته ادبی: لباسِ آن جهانی کنایه از کفن است.

از دامن چاک یار دلسوز یک پاره بیار و بر کفن دوز

از دامنِ چاک‌خورده‌ی یارِ دلسوزم (لیلی)، تکه‌ای بردار و بر کفنم بدوز.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی آرزوی پیوندِ نمادین با معشوق در خاک است.

تا با خود از ان مصاحب پاک پیوند وفا برم ته خاک

تا با داشتنِ آن یادگارِ پاک، پیمانِ وفاداری را با خود به زیرِ خاک ببرم.

نکته ادبی: مصاحب پاک استعاره از یادگاریِ معشوق است.

چون نوبت آن شود که از تخت لیلی به جنازه برنهد رخت

هنگامی که زمانِ آن رسید که لیلی از تختِ خود برخیزد و بر جنازه‌ی من حاضر شود.

نکته ادبی: رخت بر نهادن کنایه از حضور یافتن یا حرکت کردن است.

کم کن قدری رقیب ما را و آواز ده آن غریب ما را

رقیبانِ ما را کمی دور کن و آن یارِ غریبِ ما را به سویم فراخوان.

نکته ادبی: رقیب در اینجا به معنای مزاحمان یا کسانی است که مانعِ وصال بوده‌اند.

کاید چو شهان درین عروسی لب ساز کند به فرق بوسی

تا همچون پادشاهان در این مجلسِ عروسی (مرگ) حاضر شود و لبانش را بر پیشانی‌ام بگذارد.

نکته ادبی: تشبیه مرگ به عروسی، بیانگرِ آرزوی وصالِ ابدی است.

در جلوهٔ من کند نظاره وز سینه براورد حراره

به چهره‌ام نگاه کند و از سینه‌اش آه و حرارتِ فراق برآورد.

نکته ادبی: حراره به معنای سوز و گداز و حرارتِ دل است.

از رخ به زمین شود زر افشان وز گریهٔ تلخ شکر افشان

از رخش زر (اشک یا گلبرگ) بر زمین بپاشد و از گریه‌ی تلخش، شادی و شکر به بار آورد.

نکته ادبی: شکر افشانی کنایه از شیرینیِ نگاهِ معشوق حتی در زمانِ گریه است.

رنگین کند از جگر قبا را خونین کند از نفس هوا را

از شدتِ دردِ جگر، لباسش را پاره کند و از نفس‌هایش هوا را خونین (پر از اندوه) سازد.

نکته ادبی: قبا چاک کردن نشانه‌ی سوگواریِ شدید است.

مطرب شود از ترانهٔ سوز قاری شود از نفیر دل دوز

آوایِ سوگواری‌اش، ترانه‌ی سوزناک شود و ناله‌های دل‌سوزش، همچون قاریِ قرآن، مرثیه‌خوان باشد.

نکته ادبی: تشبیه ناله به قرائتِ قرآن برای تقدس‌بخشی به رنج است.

در گریه، روان کند درودی وز ناله، برآورد سرودی

در گریه، درودی روان کند و از میانِ ناله‌ها، سرودی برایم برآورد.

نکته ادبی: تضاد گریه و سرود برای نشان دادنِ کیفیتِ خاصِ سوگواریِ عاشقانه است.

او نغمهٔ غم زند به نامم من رقص کنان برون خرامم

او نغمه‌ی غم را به نامِ من بخواند و من (روحم) رقص‌کنان از این دنیا خارج شوم.

نکته ادبی: رقص‌کنان کنایه از شادیِ روح برای رسیدن به وصالِ پس از مرگ است.

آید قدری چو مهربانان تا حجرهٔ خوابگاه جانان

به سوی خوابگاهِ ابدی‌ام بیاید، همچون مهربان‌ترینِ کسان.

نکته ادبی: حجره‌ی خوابگاهِ جانان استعاره از قبر است.

وانگه به وفا، چنانکه داند هم خوابه شود اگر تواند

و آنگاه از روی وفاداری، چنان که خود می‌داند، اگر برایش مقدور بود، هم‌بسترِ من شود.

نکته ادبی: اشاره به آرزوی وصالِ کامل در دنیایِ دیگر است.

در زندگی، ار نبود کاری در خاک، بهم بویم، باری

اگر در زندگی نتوانستیم کاری (وصالی) داشته باشیم، دست‌کم در خاک با هم بیامیزیم.

نکته ادبی: اشاره به ناکامی‌های زندگیِ دنیوی و آرزوی جبران در مرگ است.

گو آنچه که گفتی، از یقین است، بشتاب، که وقت آن همین است

بگو که هر چه گفتی، از سرِ یقین است و شتاب کن، که اکنون وقتِ آن رسیده است.

نکته ادبی: تأکید بر قطعیتِ مرگ و ضرورتِ عمل کردن به وصیت.

اینک رخ اگر جمال خواهی وینک من اگر وصال خواهی

اینک چهره‌ام، اگر به دنبالِ زیبایی هستی، و اینک من، اگر به دنبالِ وصال هستی (همه چیز آماده است).

نکته ادبی: آمادگیِ کاملِ عاشق برای مواجهه با مرگ و معشوق.

شوری، زد و کالبد برانگیز تن با تن و جان به جان، برآمیز

شوری در تن برانگیز و تن با تن و جان با جانِ من بیامیز.

نکته ادبی: اوکِ کمالِ وصال در لحظه‌ی مرگ است.

رنج دو جراحت اندکی کن خون دو شهید را یکی کن

رنج و دردِ این دو جراحتِ دوری را کمتر کن و با یکی کردنِ وجود ما، خونِ دو شهیدِ راه عشق را در هم بیامیز تا به یگانگی برسیم.

نکته ادبی: استفاده از مفهوم شهید در اینجا به معنای کسی است که در راه عشق جان می‌دهد.

گر چز دم سرد مردم ای دوست خون سرد نشد هنوز در پوست

ای دوست، اگر تو همچنان سرد و بی‌تفاوت هستی، بدان که در وجود من هنوز گرمای عشق در جریان است و از سردی روزگار نمرده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه سردی به بی‌مهری و گرمی به عشق.

با گرمی خونم آر در بر پیوند، به خون گرم بهتر

مرا با گرمایِ عشقت در آغوش بگیر، چرا که پیوندِ دو روح، تنها با گرمیِ محبت پایدار می‌ماند.

نکته ادبی: کنایه از نیاز به محبت برای بقای رابطه.

ور دل نشود که بر من آیی چون جان، به دریچهٔ تن آیی

و اگر دلت راضی نمی‌شود که به دیدار من بیایی، دست‌کم مانند روح که در کالبد تن جای می‌گیرد، تو نیز به درونِ جانِ من بیا.

نکته ادبی: تضمین مفهومِ حلولِ روح در تن.

گیری کم دوست چون گرانان جان، دوسترت بود ز جانان

اگر مانند ثروتمندان و بزرگانِ بی‌درد، من را کم‌ارزش می‌شماری، بدان که جانِ من برایم عزیزتر از جانِ توست و تو در نگاه من جایگاهی رفیع داری.

نکته ادبی: گرانی به معنای ثروتمند و هم به معنای پرارزش است.

از مردمی تو بر نگردم زان روی که بی وفاست مردم

من از دوستی و همراهی با مردم دست نمی‌شویم، نه به این خاطر که آن‌ها وفادارند، بلکه به این خاطر که اساساً مردم ناپایدار و بی‌وفا هستند و من بر عهد خود هستم.

نکته ادبی: ایهام در واژه مردم؛ هم به معنی عموم جامعه و هم به معنی مردمک چشم که تماشاگر است.

هر کس پی زندگان گزیند کس روی گذشتگان نبیند

هر کس به دنبال زندگان و مادیات است، سراغی از گذشتگان و رفتگان نمی‌گیرد و آن‌ها را از یاد می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به فراموشیِ رفتگان در گذر زمان.

با آن که کنند ناله و شور نتوان پس مرده رفت در گور

با اینکه دیگران پس از مرگِ کسی ناله و شیون سر می‌دهند، اما هیچ‌کس حاضر نیست برای وفاداری همراهِ مرده به درونِ گور برود.

نکته ادبی: نمادِ تنهاییِ انسان در سفر آخرت.

باین همه، به منزل خویش خالی نکنم ز تو، گل خویش

با وجود تمام این رنج‌ها، من در جایگاه و خلوتِ درونیِ خود، هرگز یاد و تصویر تو را از ذهنم بیرون نمی‌کنم.

نکته ادبی: گلِ خویش به معنای جایگاهِ دل یا وجودِ شخصی است.

چون خاک شود، وجود پاکم بر باد دهد، زمانه خاکم

هنگامی که جسمِ من در خاک بپوسد و روزگار ذره‌های وجودم را بر باد دهد، باز هم دست از تو برنمی‌دارم.

نکته ادبی: تصویرسازی از فنای جسم.

با باد صبا غبار گردم پیراهن کوی یار گردم

من همچون غباری در باد صبا می‌شوم تا بتوانم بر لباسِ تو بنشینم و به کوی تو برسم.

نکته ادبی: تمثیلِ همنشینیِ عاشق با معشوق پس از مرگ در قالبِ غبار.

گویند که گرد باد در دشت جا نیست ز تن رمیده در گشت

می‌گویند در بیابان، باد گرد و خاک را به همه جا می‌برد، گویی در دشت جایِ خالی برای این همه سرگردانیِ ارواحِ رانده‌شده نیست.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های عامیانه درباره ارواح سرگردان.

من نیز به جان دهم گشادی گردم به سرت چو گرد بادی

من نیز با جان و دل این سرگردانی را می‌پذیرم تا همچون گردبادی به دورِ تو بگردم.

نکته ادبی: استعاره از اشتیاق به طوافِ معشوق.

لیکن تو نه آن کسی که بی دوست هم خانهٔ جان شوی، به یک پوست

اما تو از آن دسته نیستی که بتوانی با من، که دیگر جانی ندارم، هم‌خانه شوی و در یک کالبدِ واحد قرار بگیری.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ میانِ عاشقِ فانی و معشوقِ باقی.

عمریست که جان تو به غم بود در جستن همرهٔ عدم بود

عمری است که روحِ تو در غم و اندوهِ جست‌وجو برای همدمی در عالمِ نیستی و عدم بوده است.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ عدم به عنوان منشأ اصلی روح.

بشتاب که سوی آن خرابی همراه دگر، چو من، نیابی

پس بشتاب و به این ویرانه‌یِ دنیا بیا که در راهِ رسیدن به آن حقیقت، همدمی مانند من نخواهی یافت.

نکته ادبی: خرابی کنایه از دنیا یا خلوتگاهِ عرفانی است.

همره چه بود که جان چون نوش هم خوابه و همدم و هم آغوش

همدمِ واقعی کسی است که همچون جانِ گوارا با تو هم‌بستر، هم‌نفس و هم‌آغوش باشد.

نکته ادبی: تشبیه جان به نوش (عسل/نوشیدنی گوارا).

این راه دراز گاه و بیگاه ز افسانهٔ غم کنیم کوتاه

ما این مسیر طولانیِ زندگی را با گفتنِ افسانه‌های غم‌انگیز، برای یکدیگر کوتاه می‌کنیم.

نکته ادبی: کنایه از گذرانِ عمر با ذکرِ غمِ عشق.

چندان ز تو انتظار بردم کاندر ره انتظار مردم

آن‌قدر به انتظارِ دیدنِ تو نشستم که در همین راهِ انتظار، جان دادم.

نکته ادبی: تعبیری از شدتِ رنجِ انتظار.

و امروز که گشت جان سبک پای من مرده و انتظار برجای

امروز که روحم آزاد شده و آماده‌یِ رفتن است، من مرده‌ام اما همچنان همان انتظار در دلم باقی است.

نکته ادبی: تضاد میانِ مرگِ جسم و ماندگاریِ حسِ انتظار.

دوری منمای بیش از اینم کاز کتم عدم، رهٔ تو بینم

بیش از این با من دوری نکن، زیرا من از عالمِ نیستی نیز راهِ رسیدن به تو را می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به اشرافِ روحِ عاشق بر معشوق.

منشین که بساط در نوشتم تو زود بیا که من گذشتم!

ننشین و درنگ نکن که من بساطِ زندگی را جمع کردم؛ تو نیز زودتر بیا که من از این دنیا گذشتم.

نکته ادبی: استعاره از آماده شدن برای سفرِ مرگ.

گفت این سخن و ز حال در گشت وز حالت خویش بی خبر گشت

او این سخن را گفت و در همان حال که دگرگون شده بود، از احوالِ خود نیز بی‌خبر گشت.

نکته ادبی: اشاره به بیخودی و فنای عاشق.

جانش که میان موج خون رفت مجنون گویان زتن برون رفت!

روحی که در میانِ دریای خونِ جراحاتش غرق بود، با فریادِ نامِ معشوق (مجنون) از تنش خارج شد.

نکته ادبی: کنایه از جان دادنِ عاشق در حالِ یادِ معشوق.