دیوان اشعار - مجنون و لیلی

امیرخسرو دهلوی

بخش ۲۷ - خرامش کردن سرو لیلی، با سرو قدان همسایه، سوی بوستان، و شناختن آزاده‌ای آن نو بران را، و زبان سوسنی کشیدن، و غزلی جگر دوز، از یک اندازهای مجنون، به آواز نرم روان کردن، و بر دل لیلی زدن، و کاری آمدن، و باز جست کردن لیلی طیرگی بلبل خار نشین خود را، و آزمودن آن راوی تعطش لیلی را، سوی خونابهٔ مجنون و مرگ مجنون، به قبلهٔ کرم کردن، و سوخته شدن لیلی، و به گرمی در خانه باز آمدن، و به تب اجل گرفتار شدن

امیرخسرو دهلوی
گویندهٔ این حدیث زیبا زین گونه نگاشت روی دیبا:
کان زهرهٔ شب نشین بی خواب چون در غم دوست ماند بی تاب
چون غم زدگان به درد می بود با ناله و آه سرد می بود
هر گریه که کرد موج خون ریخت هر دم که زد آتشی برون ریخت
با سایه ، غم دراز می گفت در پیش خیال راز می گفت
هر چوب ز حجرهای دردش زر چوبه شده زرنگ زردش
بی وسمه، کمان ابروانش بی سرمه، دو نرگس روانش
خالی شده از جلا جمالش معزول شده ز جلوه خالش
گشته خم طرهٔ چو شمشاد از زخم زبان شانه آزاد
بی خویش ز گفت و گوی خویشان وز طعنه چو زلف خود پریشان
غم، گر چه بگفت دردناکست در سینه گره زنی هلاکست
دل دوختن غم ار چه خونست لب دوختن آفت درونست
گردد چو تنور بسته سرگرم پولاد درشت را کند نرم
دشنه، به جگر فرو توان خورد سختست، فرود خوردن درد
مرده است که بی خروش باشد نشتر خورد و خموش باشد
آن خم، که درون بود زلالش بیرون گذرد نم از سفالش
آن کبک قفس چو آمدی تنگ کردی به طواف وادی آهنگ
بر پشت جمازهٔ سبک خیز از حجرهٔ غم برون شدی تیز
با چند پری وش بهشتی راندی به سراب دشت کشتی
گفتی غمی از شکسته حالی کردی به سخن درونه خالی
با سبزه ز دوست راز گفتی با سرو غم دراز گفتی
شب چون سوی خانه باز گشتی بازش غم دل دراز گشتی
چون شمع ز غم فسرده می بود شب سوخته روز مرده می بود
روزی ز غم اندرون زبونی تنگ آمد از انده درونی
از کنج سرای آتش اندود سرگشته برون شتافت چون دود
خوبان که بدید هم نشینش گشتند به همرهی قرینش
گه، بر رخ یاسمین خمیدند گه، در ته شاخ گل چمیدند
هر سرخ گلی، شکوفه پرورد لیلی، به میانه چون گل زرد
هر غنچه، گشاده لب به خنده لیلی، چو بنفشه سر فگنده
هر لاله، به بوی، مشک گشته لیلی، چو نهال خشک گشته
هر کبک، روان به ناز مایل لیلی، چو تذرو نیم بسمل
لختی چو دران بساط گل روی گشتند میان سبزه و جوی
از گرمی آفتاب سوزان در سایه شدند نیم روزان
در انجمنی که رشک مه بود یک سایه و آفتاب ده بود
شخصی ز موافقان مجنون صافی گهری چو در مکنون
از سوز رفیق، سینه پر داغ می گشت، به جلوه گاه آن باغ
بشناخت که آن بتان کدامند هر یک به چه نسبت و چه نامند
در حلقهٔ شان نمود میلی شد در پی آزمون لیلی
کان باده که کرد قیس را مست در لیلی، ازان سرایتی هست؟
در گلشن آن بهار خندان برداشت نوای دردمندان
سوزان غزلی ز قیس دلکش می گفت چو شملهای آتش
زان زمزمهٔ جراحت انگیز می زد به جگر زبانهٔ تیز
خوبان که نوای او شنیدند در پردهٔ جامه جان دریدند
زان نغمه شدند دور از آرام چون آهوی هند و اشتر شام
معشوقه چو نام یار بشنید وان نالهٔ جان گذار بشنید
شوریده ز جای خویش برخاست سترادبش، ز پیش برخاست
در پیش غزل سرای، شد زود، رخساره به پشت پای او سوز
گفت از سر گریه کای نکو خوی بیگانه نمای آشنا روی
دانم که بدین دم نژندی داری اثری ز دردمندی
زین نو غزلی که کردی آغاز نو گشت مرا غم کهن باز
زان غم زده کاین ترانه رانی، ما را خبری ده، ار توانی
کز دست دل ستم رسیده، چونست میان آب دیده؟
منزل به کدام غار دارد؟ بستر ز کدام خار دارد؟
با کیست زر و ز تیره رازش؟ چون می گذرد شب درازش؟
دارد به دگر خیال میلی، یا هم به خیال روی لیلی؟
بشنید چو آن سخن خردمند بگشاد به آزمون دمی چند
گفت: ای ز وفا سرشته جانت قاصر ز حدیث دل زبانت
آن یار که بهر اوست این گفت دل ز اندهٔ او بباید رفت
کز تو شده بود دور و مهجور دور از تو ز خویش نیز شد دور
دل را به تو داده بود، آزاد جان نیز به بیدلی ترا داد!
تازیست، نظر به سوی تو داشت چون مرد، هم آرزوی تو داشت
زان ره که گذشت، بی جمالت همره نشدش، مگر خیالت
چون با تونبود دوش با دوش با خاک سیاه شد هم آغوش
آن را که برامد از غمت هوش هان، تا نکنی ز دل فراموش!
لیلی چو شنید این سخن را بر خاک فگند سرو بن را
می زد سر و دست پای در خاک چون مرغ بریده سر بتا پاک
خوبان دگر که حال دیدند از هر طرفی فرا دویدند
شوریده ز جاش بر گرفتند فریاد و نفیر در گرفتند
بی خویشتنش به خانه بردند زان گونه، به مادرش سپردند
شد پیرزن جگر دریده زان تیره نفس، نفس بریده
افتاد برو چو خس برآبی یا بر سر آتشی کبابی
بتوان ز جگر برید پیوند دیدن نتوان خراش فرزند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه به توصیف احوالات جانکاه «لیلی» در دوری از معشوق می‌پردازد؛ کسی که زیبایی‌های ظاهری و تعلقات دنیوی را در آتش عشق و رنجِ دوری سوزانده و پژمرده است. فضای حاکم بر ابیات، آمیزه‌ای از سوگ، انزوا و تضاد میان نشاط طبیعت در گلزار و افسردگیِ درونِ اوست.

در ادامه، با ورود پیکی از سوی مجنون و نغمه‌سرایی او، گویی جرقه‌ای در جانِ سوخته‌ی لیلی زده می‌شود و غمِ پنهانش سر باز می‌کند. این بخش، تأثیر عمیقِ سخنِ عاشقانه و نامِ محبوب را بر جانِ شیفته به تصویر می‌کشد و پیوندِ ناگسستنی دو روحِ گرفتار در کمندِ عشق را نمایان می‌سازد.

معنای روان

گویندهٔ این حدیث زیبا زین گونه نگاشت روی دیبا:

سخن‌گوی این حکایتِ دلکش، آن را بر صفحه‌ی کاغذ (دیبا) چنین به نگارش درآورد:

نکته ادبی: دیبا در اینجا کنایه از صفحه کاغذ یا دفتر شعر است.

کان زهرهٔ شب نشین بی خواب چون در غم دوست ماند بی تاب

آن بانوی زیبا که چون سیاره‌ی زهره شب‌ها بیدار می‌ماند، از شدتِ اندوهِ دوریِ دوست، بی‌قرار و ناآرام بود.

نکته ادبی: زهره به زیبایی و درخشش تشبیه شده است.

چون غم زدگان به درد می بود با ناله و آه سرد می بود

همانند دردمندانِ حقیقی، در عذاب بود و پیوسته با آه و ناله‌های سرد، روزگار می‌گذراند.

نکته ادبی: آه سرد نشانه‌ی عمق ناامیدی و اندوه است.

هر گریه که کرد موج خون ریخت هر دم که زد آتشی برون ریخت

هر بار که گریه می‌کرد، اشک‌هایی به سرخی خون می‌ریخت و هر نفسی که می‌کشید، آتشی سوزان از درونش برمی‌آمد.

نکته ادبی: تضاد آتش و خون و گریه، شدت درد را می‌رساند.

با سایه ، غم دراز می گفت در پیش خیال راز می گفت

با سایه‌ی خود، از رنجِ طولانی‌مدت سخن می‌گفت و با خیالِ محبوب، رازهای دلش را بازگو می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به تنهایی مفرط و نیاز به هم‌صحبتی حتی با سایه.

هر چوب ز حجرهای دردش زر چوبه شده زرنگ زردش

هر چوب و ابزاری که در حجره‌ی اندوه او بود، از شدت زردیِ چهره‌ی او، به رنگِ طلا درآمد.

نکته ادبی: مبالغه‌ای زیبا در وصف زردی چهره از غصه.

بی وسمه، کمان ابروانش بی سرمه، دو نرگس روانش

ابروانِ کمان‌شکلش بدون نیاز به وسمه (ماده آرایشی سیاه) و چشمانش بدون نیاز به سرمه، زیبایی‌شان را از دست داده بود.

نکته ادبی: کمان ابرو و نرگس چشمان، از تشبیهات کهن ادبی است.

خالی شده از جلا جمالش معزول شده ز جلوه خالش

جمالِ او از جلا و درخشش افتاده بود و خالِ چهره‌اش دیگر آن جلوه‌گریِ سابق را نداشت.

نکته ادبی: معزول شدن به معنای کنار رفتن از مقام است که در اینجا استعاره از محو شدن زیبایی است.

گشته خم طرهٔ چو شمشاد از زخم زبان شانه آزاد

آن طره (مو)یِ زیبا که مانند شمشاد راست و متناسب بود، اکنون خمیده شده و از زخم زبانِ شانه‌یِ سرزنش‌گر آزاد گشته بود.

نکته ادبی: اشاره به ژولیدگی موها به دلیل عدم رسیدگی.

بی خویش ز گفت و گوی خویشان وز طعنه چو زلف خود پریشان

از حرف‌ها و دخالت‌های خویشاوندان بی‌خود شده بود و از شدتِ طعنه‌ها، همانند زلفانش پریشان‌خاطر بود.

نکته ادبی: تشبیه پریشانی ذهن به پریشانی زلف.

غم، گر چه بگفت دردناکست در سینه گره زنی هلاکست

اگرچه سخن گفتن از غم، خود دردناک است، اما حبس کردنِ آن در سینه، همچون گره‌ای کشنده است.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم برون‌ریزی غم.

دل دوختن غم ار چه خونست لب دوختن آفت درونست

اگرچه خون‌دل خوردن و غم را در دل نگه داشتن سخت است، اما لب فرو بستن و سکوت کردن، برای درونِ انسان آسیب‌زاست.

نکته ادبی: تضاد میان خون‌دلی و سکوت.

گردد چو تنور بسته سرگرم پولاد درشت را کند نرم

غم وقتی مثل تنور بسته شود و حرارتش بالا رود، می‌تواند حتی پولادِ سخت را نیز نرم و ذوب کند.

نکته ادبی: استعاره‌ی تنور برای غمِ محبوس.

دشنه، به جگر فرو توان خورد سختست، فرود خوردن درد

اگرچه فرو بردن دشنه در جگر ممکن است، اما تحمل کردن و فرود بردنِ غم، بسیار سخت‌تر از آن است.

نکته ادبی: اغراق در سختی تحمل غم.

مرده است که بی خروش باشد نشتر خورد و خموش باشد

کسی که از درون می‌سوزد اما خروش و فریادی ندارد، گویی زنده نیست و مرده است.

نکته ادبی: نشتر خوردن کنایه از سختی‌های جانکاه است.

آن خم، که درون بود زلالش بیرون گذرد نم از سفالش

آن کوزه‌ای که درونش آبِ زلال دارد، ناچار نمِ آب به بیرونِ سفال‌اش نفوذ می‌کند (غمِ او نیز به بیرون رخنه می‌کند).

نکته ادبی: تمثیل برای آشکار شدنِ غمِ پنهان.

آن کبک قفس چو آمدی تنگ کردی به طواف وادی آهنگ

آن کبکِ گرفتار در قفس (لیلی)، وقتی عرصه بر او تنگ شد، آهنگِ رفتن به بیابان کرد.

نکته ادبی: کبک قفس استعاره از لیلی در محدودیتِ خانه است.

بر پشت جمازهٔ سبک خیز از حجرهٔ غم برون شدی تیز

سوار بر مرکبی تندرو، به‌سرعت از حجره‌ی غمِ خود بیرون زد.

نکته ادبی: جمازه نام نوعی شتر تندرو است.

با چند پری وش بهشتی راندی به سراب دشت کشتی

با همراهی چند دخترِ زیبا، راهیِ دشت و صحرا شد.

نکته ادبی: پری‌وش تشبیه دختران زیبا به پری است.

گفتی غمی از شکسته حالی کردی به سخن درونه خالی

از غمِ خود می‌گفت و شکستگیِ احوالش را با سخن گفتن، از درون تخلیه می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به تخلیه روانی از طریق درد دل.

با سبزه ز دوست راز گفتی با سرو غم دراز گفتی

با گیاهان از دوست راز می‌گفت و با درخت سرو، سخن از غمِ طولانی‌اش به میان می‌آورد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به طبیعت برای درد دل.

شب چون سوی خانه باز گشتی بازش غم دل دراز گشتی

هنگامی که شب به خانه باز می‌گشت، دوباره غمِ دلش طولانی و عمیق می‌شد.

نکته ادبی: بازگشت به خانه، بازگشت به تنهایی و غم بود.

چون شمع ز غم فسرده می بود شب سوخته روز مرده می بود

مانند شمع در غمِ دوری می‌سوخت و آب می‌شد؛ شب‌ها می‌سوخت و روزها گویی مرده بود.

نکته ادبی: تشبیه لیلی به شمعِ در حال سوختن.

روزی ز غم اندرون زبونی تنگ آمد از انده درونی

روزی از شدتِ زبونی و درماندگی که ناشی از غمِ درونی بود، عرصه بر او تنگ شد.

نکته ادبی: اشاره به اوج فشار روانی.

از کنج سرای آتش اندود سرگشته برون شتافت چون دود

از کنجِ خانه‌ی تاریک و آتش‌گرفته‌ی دلش، همچون دودِ آتش، سرگردان بیرون دوید.

نکته ادبی: تشبیه لیلی به دودِ حاصل از آتشِ دل.

خوبان که بدید هم نشینش گشتند به همرهی قرینش

خوب‌رویانی که همنشین او بودند، همراه و هم‌قدمِ او شدند.

نکته ادبی: اشاره به دوستان همراه لیلی.

گه، بر رخ یاسمین خمیدند گه، در ته شاخ گل چمیدند

گاهی بر چهره‌های گلگون یکدیگر تکیه می‌کردند و گاه در زیر سایه‌ی شاخه‌های گل قدم می‌زدند.

نکته ادبی: تصویرسازی فضای باغ و تفرج.

هر سرخ گلی، شکوفه پرورد لیلی، به میانه چون گل زرد

هر گلی در آنجا شکوفه می‌داد و شاداب بود، اما لیلی در میان آن‌ها، چون گلی زرد و پژمرده بود.

نکته ادبی: تضاد میان شادابی گل‌ها و زردیِ چهره لیلی.

هر غنچه، گشاده لب به خنده لیلی، چو بنفشه سر فگنده

هر غنچه‌ای لب به خنده گشوده بود، اما لیلی مانند گلِ بنفشه، سر به گریبان و افسرده بود.

نکته ادبی: تشبیه لیلی به بنفشه (که سرش پایین است).

هر لاله، به بوی، مشک گشته لیلی، چو نهال خشک گشته

هر لاله از خوش‌بویی چون مشک شده بود، اما لیلی همانند نهالی خشک، بی‌طراوت گشته بود.

نکته ادبی: تضاد میان عطر و شادابی لاله با خشکیِ لیلی.

هر کبک، روان به ناز مایل لیلی، چو تذرو نیم بسمل

هر کبکی در راه رفتن ناز می‌کرد، اما لیلی چون تذروی نیمه‌جان و زخمی بود.

نکته ادبی: تذرو (قرقاول) نماد زیبایی است که اینجا مجروح توصیف شده.

لختی چو دران بساط گل روی گشتند میان سبزه و جوی

وقتی مدتی در آن بساطِ گل‌زار بودند، در میان سبزه و کنار جوی آب گشتند.

نکته ادبی: توصیفِ مکان تفریح.

از گرمی آفتاب سوزان در سایه شدند نیم روزان

به دلیل گرمیِ آفتابِ سوزان، در هنگام نیم‌روز به زیر سایه پناه بردند.

نکته ادبی: اشاره به زمانه تفرج.

در انجمنی که رشک مه بود یک سایه و آفتاب ده بود

در آن جمع که زیبایی‌شان به مه می‌مانست، لیلی گویی آفتابی بود در میان سایه‌ها.

نکته ادبی: مبالغه در زیبایی لیلی نسبت به دیگران.

شخصی ز موافقان مجنون صافی گهری چو در مکنون

شخصی از یارانِ موافقِ مجنون که گوهری صاف و باطن پاک داشت، در آنجا بود.

نکته ادبی: صافی گهر کنایه از صداقت و پاک‌دلی است.

از سوز رفیق، سینه پر داغ می گشت، به جلوه گاه آن باغ

آن شخص که از سوزِ هجرانِ دوستش مجنون سینه پر از داغ داشت، در آن باغ می‌گشت.

نکته ادبی: داغ نشانه‌ی سوز و فراق است.

بشناخت که آن بتان کدامند هر یک به چه نسبت و چه نامند

او شناخت که آن بتان (زیبارویان) چه کسانی هستند و نام و نشان هر یک چیست.

نکته ادبی: بتان استعاره از معشوقانِ زیباست.

در حلقهٔ شان نمود میلی شد در پی آزمون لیلی

به حلقه‌ی آن‌ها میل پیدا کرد و برای آزمودنِ لیلی، به جمعشان نزدیک شد.

نکته ادبی: هدف از این نزدیک شدن، بررسی لیلی بوده است.

کان باده که کرد قیس را مست در لیلی، ازان سرایتی هست؟

که آن باده‌ی عشقی که قیس (مجنون) را مست کرده، آیا در لیلی هم اثری دارد؟

نکته ادبی: باده استعاره از عشقِ سوزان است.

در گلشن آن بهار خندان برداشت نوای دردمندان

در آن گلستانِ پر از خنده و سرور، نوای دردمندان را سر داد.

نکته ادبی: اشاره به نغمه‌سرایی و آواز.

سوزان غزلی ز قیس دلکش می گفت چو شملهای آتش

غزلی سوزناک از قیسِ دلکش می‌خواند، همچون شعله‌های آتش که از دل برمی‌خاست.

نکته ادبی: شمله نوعی دستار یا پیچش است که به آتش تشبیه شده.

زان زمزمهٔ جراحت انگیز می زد به جگر زبانهٔ تیز

از آن زمزمه‌ی جگرسوز، زبانه‌های تیزِ غم به جگرِ شنونده نفوذ می‌کرد.

نکته ادبی: تأثیر کلامِ عاشقانه بر جانِ مخاطب.

خوبان که نوای او شنیدند در پردهٔ جامه جان دریدند

آن خوب‌رویانی که نوای او را شنیدند، از شدت تأثر گویی جانشان پاره شد.

نکته ادبی: کنایه از بیقراری و گریستن شدید.

زان نغمه شدند دور از آرام چون آهوی هند و اشتر شام

از آن نغمه، آرامشِ خود را از دست دادند، همان‌طور که آهوی هند و شترِ شام از شنیدن آواز، بی‌قرار می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ موسیقی بر حیوانات که نماد بی‌قراریِ شدید است.

معشوقه چو نام یار بشنید وان نالهٔ جان گذار بشنید

لیلی وقتی نامِ یارش را شنید و آن ناله‌ی جان‌گداز به گوشش رسید...

نکته ادبی: نقطه‌ی عطف داستان و مواجهه‌ی لیلی با یاد مجنون.

شوریده ز جای خویش برخاست سترادبش، ز پیش برخاست

از جای خود برخاست، در حالی که شوریده و بی‌قرار بود و شرم و آداب را کنار نهاده بود.

نکته ادبی: شیدایی و بی‌پروایی در عشق.

در پیش غزل سرای، شد زود، رخساره به پشت پای او سوز

به‌سرعت به سوی آن غزل‌سرا رفت و صورت بر پشتِ پای او نهاد.

نکته ادبی: نهایتِ فروتنی و اشتیاقِ لیلی.

گفت از سر گریه کای نکو خوی بیگانه نمای آشنا روی

با گریه گفت: ای نیک‌خویِ بیگانه که چهره‌ای آشنا داری (بویِ مجنون می‌دهی).

نکته ادبی: پارادوکس بیگانه و آشنا بودنِ پیام‌آور.

دانم که بدین دم نژندی داری اثری ز دردمندی

می‌دانم که در این لحظه، نشانه‌ای از دردمندی و عشق در خود داری.

نکته ادبی: اشاره به درکِ متقابلِ دو عاشق.

زین نو غزلی که کردی آغاز نو گشت مرا غم کهن باز

با این غزلِ تازه‌ای که سرودی، غمِ کهنه‌ی مرا دوباره تازه کردی.

نکته ادبی: سخن پایانی در تأثیرِ ناخودآگاهِ موسیقی و شعر در زنده کردنِ یادها.

زان غم زده کاین ترانه رانی، ما را خبری ده، ار توانی

ای کسی که این نغمه و ترانه‌ی غم‌انگیز را می‌خوانی، اگر برایت مقدور است، خبری از آن عاشقِ دردمند به ما برسان.

نکته ادبی: ترانه در اینجا به معنایِ سخنِ موزون و ناله‌مانند است.

کز دست دل ستم رسیده، چونست میان آب دیده؟

به ما بگو آن کسی که از دستِ دلِ ستمدیده‌اش رنج‌ها کشیده، اکنون در میان اشک‌هایش چه حال و روزی دارد؟

نکته ادبی: آبِ دیده استعاره از اشک است.

منزل به کدام غار دارد؟ بستر ز کدام خار دارد؟

او اکنون در کدام غار یا جای دوری مسکن گزیده است و بستر خوابش از چه خار و خاشاکی فراهم شده است؟

نکته ادبی: خار در اینجا نماد سختی و رنجِ زندگیِ زاهدانه و بیابانی است.

با کیست زر و ز تیره رازش؟ چون می گذرد شب درازش؟

او با چه کسی رازهای تیره و تارِ خود را در میان می‌گذارد و شب‌های طولانی و غم‌بارش چگونه سپری می‌شود؟

نکته ادبی: تیره رازش به معنای رازهای پر از غم و اندوه است.

دارد به دگر خیال میلی، یا هم به خیال روی لیلی؟

آیا دلش به خیالِ شخص دیگری مایل شده، یا همچنان در آرزویِ رویِ لیلی است؟

نکته ادبی: خیال در اینجا به معنای فکر و تصویرِ معشوق است.

بشنید چو آن سخن خردمند بگشاد به آزمون دمی چند

وقتی آن خردمند سخنِ پرسشگر را شنید، برای آزمودنِ او، لب به سخن گشود.

نکته ادبی: آزمون در اینجا به معنای سنجشِ عمقِ عشق یا صداقتِ پرسشگر است.

گفت: ای ز وفا سرشته جانت قاصر ز حدیث دل زبانت

گفت: ای کسی که جانت با وفا سرشته شده، زبانت از بیانِ احوالِ دلِ او ناتوان است.

نکته ادبی: قاصر بودن در اینجا به معنایِ عاجز بودن است.

آن یار که بهر اوست این گفت دل ز اندهٔ او بباید رفت

آن یاری که این سخن درباره‌ی اوست، دلش از اندوهِ دوری از تو از دست رفته است.

نکته ادبی: به اندوهِ او باید رفت یعنی از شدتِ اندوه، از دنیای زندگان کوچ کرد.

کز تو شده بود دور و مهجور دور از تو ز خویش نیز شد دور

چون از تو دور و مهجور ماند، از خودش نیز فاصله گرفت و خود را گم کرد.

نکته ادبی: مهجور به معنای دور افتاده و جدا شده است.

دل را به تو داده بود، آزاد جان نیز به بیدلی ترا داد!

او دلش را آزادانه به تو تقدیم کرده بود و جانش را نیز در اوجِ بی‌پناهی، نثار تو کرد.

نکته ادبی: بیدلی در اینجا به معنایِ فقدانِ پناه و تکیه‌گاه است.

تازیست، نظر به سوی تو داشت چون مرد، هم آرزوی تو داشت

تا زمانی که زنده بود چشم‌انتظار تو بود و چون مرد نیز، باز هم آرزوی دیدار تو را داشت.

نکته ادبی: این بیت بر پایداری عشق فراتر از مرگ تأکید دارد.

زان ره که گذشت، بی جمالت همره نشدش، مگر خیالت

در آن راهی که پیمود، هیچ همدم و همراهی جز خیالِ تو نداشت.

نکته ادبی: جمالِ تو در اینجا استعاره از حضور یا تصویرِ معشوق است.

چون با تونبود دوش با دوش با خاک سیاه شد هم آغوش

چون در زندگی دوشادوش تو نبود، اکنون با خاکِ گور هم‌بستر شده است.

نکته ادبی: خاکِ سیاه استعاره از گور و مرگ است.

آن را که برامد از غمت هوش هان، تا نکنی ز دل فراموش!

کسی که از غمِ تو عقل و هوش خود را از دست داد، مراقب باش که او را از دل فراموش نکنی.

نکته ادبی: برآمدنِ هوش کنایه از دیوانگی و از دست دادنِ عقل است.

لیلی چو شنید این سخن را بر خاک فگند سرو بن را

لیلی چون این سخنان را شنید، مانند سروی که قطع شده باشد، بر زمین افتاد.

نکته ادبی: سرو بن استعاره از قامتِ بلند و متناسبِ لیلی است.

می زد سر و دست پای در خاک چون مرغ بریده سر بتا پاک

مانند پرنده‌ای که سرش بریده باشند، در خاک به خود می‌پیچید و دست و پا می‌زد.

نکته ادبی: تشبیهی برای نشان دادن شدتِ اضطراب و دردِ لیلی.

خوبان دگر که حال دیدند از هر طرفی فرا دویدند

دیگر زنان که حالِ او را دیدند، از هر سو به سمتِ او دویدند.

نکته ادبی: خوبان استعاره از زنانِ زیبا یا اطرافیان است.

شوریده ز جاش بر گرفتند فریاد و نفیر در گرفتند

آن عاشقِ شوریده را از روی زمین بلند کردند و فریاد و ناله سر دادند.

نکته ادبی: نفیر به معنای ناله‌ی بلند و فریادِ غم‌انگیز است.

بی خویشتنش به خانه بردند زان گونه، به مادرش سپردند

او را در حالی که بیهوش بود به خانه بردند و همان‌گونه به مادرش سپردند.

نکته ادبی: بی‌خویشتن بودن به معنای بی‌هوشی است.

شد پیرزن جگر دریده زان تیره نفس، نفس بریده

مادرش با دیدن این وضعیت، جگرش تکه‌تکه شد و از شدت اندوه نفس در سینه‌اش حبس گشت.

نکته ادبی: جگر دریده استعاره از نهایتِ غم و اندوه است.

افتاد برو چو خس برآبی یا بر سر آتشی کبابی

مادر بر روی دختر افتاد، مانند کاهی که روی آب می‌افتد یا تکه گوشتی که بر آتش می‌نهند.

نکته ادبی: تشبیهی برای بیانِ درماندگی و آشفتگیِ مادر.

بتوان ز جگر برید پیوند دیدن نتوان خراش فرزند

انسان می‌تواند از پیوندِ جگر (فرزند) دل بکند، اما تحملِ دیدنِ رنج و زخمِ فرزند ناممکن است.

نکته ادبی: جگر در ادب فارسی نمادِ فرزند است.