دیوان اشعار - مجنون و لیلی

امیرخسرو دهلوی

بخش ۲۶ - آه کردن مجنون از درونهٔ پرسوز، و این غزل دود اندود، از دودکش دهان، بیرون دادن

امیرخسرو دهلوی
ما هیچ کسان کوی یاریم ما سوختگان خام کاریم
چو گل ز خوشی به خنده کوشیم هر چند لباس ژنده پوشیم
با شیر و گوزن هم عنانیم با زاغ و زغن هم آشیانیم
گنجیست غم اندرون سینه ما راست کلید آن خزینه
ای آمده و گذشته ناگاه بختم تو ز مانده دست کوتاه
ناخوانده رسیدن این چه رازست ناگفته گذشتن این چه ناز است
جانم، ز فراق، بر لب آمد، می آیی؟ و یا برون خرامد؟!
جز نیم دمی نماند حالی باز آی که خانه گشت خالی
گر جور کنی و گر کنی ناز اینک من و دل بهر دو دمساز
تیغم زن و آستان مکن پاک بگذار که بر درت شوم خاک
دل رفت که با غمت براید تا زین دو کدام بر سر آید
گیرم خوش و شادمان توان زیست هیهات که بی تو چون توان زیست
تا نام تو بر زبان نیاید در قالب مرده جان نیاید
فریاد که جان ز غم زبون شد وز رخنهٔ دیده دل برون شد
این تن، که خمیده بود بشکست وان دل که نداشتم، شد از دست
بر سوز دلم که رستخیزست انگشت منه که شعله تیزست
ای غنچهٔ تنگ خوی، چونی؟ وی دشمن دوست روی، چونی؟
چشم سیهت بناز چونست؟ خوابت به شب دراز چونست؟
در خون که می شوی سبک خیز؟ بر جان که غمزه می کنی تیز
از دست که باده می ستانی؟ در بزم که جرعه می فشانی؟
گشتم بدرت چو خاک ناچیز یک جرعه بریز بر سرم نیز
بس وعده که داد بخت گم نام کت از می وصل خوش کنم کام
آمد بمن آن شراب گلرنگ لیکن چو فتاد شیشه بر سنگ
از روی تو هر چه دید جانم بر روی تو گفت چون توانم
هر قطرهٔ خون برین رخ زرد پندار که چشمه ایست از درد
مهر تو در استخوان من باد درد تو دوای جان من باد!
مجنون چو بدین دم دل انگیز از سینه برون زد آتش تیز
گرد از جگرش به خون درآمد فریاد ز وحشیان برامد
هر روز بدین نیازمندی می گشت به پستی و بلندی
شب تا سحر و ز صبح تا شام یک لحظه دلش نکردی آرام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نجوایی است سوزناک و عارفانه-عاشقانه که در آن شاعر با زبانی آکنده از حسرت و اشتیاق، به توصیف حال‌ و هوای عاشقِ دل‌شکسته‌ای می‌پردازد که در فراق یار، همه هستی خود را به آتش کشیده است. فضای غالب بر این اشعار، تنهاییِ جان‌کاه، بی‌پناهی در برابر جورِ یار و عطشِ پایان‌ناپذیر برای رسیدن به وصال است.

شاعر در این ابیات، مرز میان عشقِ زمینی و شورِ عرفانی را درنوردیده و با استفاده از تمثیل‌هایی چون «خاک کوی یار»، «شرابِ وصال» و «آتشِ دل»، قصه‌ی دیرینه‌ی مجنون‌وارگی را روایت می‌کند. او با پذیرش خفت و خواری در آستانِ معشوق، به دنبال گمشده‌ای است که حضورش مایه‌ی حیات و غیبتش مرز میانِ مرگ و زندگی است.

معنای روان

ما هیچ کسان کوی یاریم ما سوختگان خام کاریم

ما ساکنانِ ناچیزِ کوچه و محله‌ی محبوبیم؛ ما همان عاشقانِ بی‌تجربه‌ای هستیم که در آتشِ عشق سوخته‌ایم.

نکته ادبی: خام‌کار: به معنای بی‌تجربه و کسی که در راه عشق پخته نشده است.

چو گل ز خوشی به خنده کوشیم هر چند لباس ژنده پوشیم

مانند گل، با وجودِ فقر و پوشیدن لباس‌های کهنه، تلاش می‌کنیم که شاد و خندان باشیم.

نکته ادبی: ژنده: لباس پاره و کهنه که کنایه از فقر و بی‌آلایشی عاشق است.

با شیر و گوزن هم عنانیم با زاغ و زغن هم آشیانیم

ما در طبیعت با شیر و گوزن هم‌نشین و هم‌مسیر هستیم و با کلاغ‌ها در یک آشیانه زندگی می‌کنیم.

نکته ادبی: هم‌عنان بودن: کنایه از همراهی و هم‌مسیر بودن در سلوک.

گنجیست غم اندرون سینه ما راست کلید آن خزینه

اندوه، گنجی گرانبها در سینه‌ی ماست که تنها ما کلیدِ دسترسی به این خزینه را در اختیار داریم.

نکته ادبی: تشبیه غم به گنج که نشان‌دهنده ارزش بالای رنج در نگاه عارفانه است.

ای آمده و گذشته ناگاه بختم تو ز مانده دست کوتاه

ای کسی که ناگهان آمدی و گذشتی؛ بخت و اقبال من به خاطرِ رفتنِ زود‌هنگامِ تو کوتاه و ناکام ماند.

نکته ادبی: دست کوتاه بودن: کنایه از ناکامی و ناتوانی در رسیدن به مقصود.

ناخوانده رسیدن این چه رازست ناگفته گذشتن این چه ناز است

این چه رازی است که تو بی‌خبر می‌آیی و چه ناز و تکبری است که بدون سخنی می‌روی؟

نکته ادبی: ناخوانده رسیدن: کنایه از ظهورِ ناگهانی و غیرمنتظره محبوب.

جانم، ز فراق، بر لب آمد، می آیی؟ و یا برون خرامد؟!

جانم از شدت دوری به لبانم رسیده است؛ آیا قصد آمدن داری یا اینکه قرار است جانم از تنم بیرون رود؟

نکته ادبی: جان به لب آمدن: کنایه از نزدیکی به لحظه‌ی مرگ.

جز نیم دمی نماند حالی باز آی که خانه گشت خالی

تنها نیم‌لحظه‌ای بیشتر باقی نمانده است؛ بازگرد که خانه‌ی دلِ من خالی از تو شده است.

نکته ادبی: نیم‌دم: استعاره از آخرین لحظات عمر یا فرصت اندک.

گر جور کنی و گر کنی ناز اینک من و دل بهر دو دمساز

چه به من ستم کنی و چه ناز و کرشمه بفروشی، من و دلم آماده‌ایم که با تو همراه و هم‌دل شویم.

نکته ادبی: دمساز: هم‌نشین و هم‌نوا.

تیغم زن و آستان مکن پاک بگذار که بر درت شوم خاک

با شمشیر مرا بکش اما خاک آستانه‌ات را از وجود من پاک نکن؛ بگذار همچون خاک بر درگاه تو باقی بمانم.

نکته ادبی: خاک شدن: کنایه از تواضع و فنای کامل در برابر محبوب.

دل رفت که با غمت براید تا زین دو کدام بر سر آید

دلم رفت تا با غمِ تو هم‌قدم شود؛ باید دید که از میان این دو (من یا دلم) کدام‌یک به سرانجام می‌رسد.

نکته ادبی: بر سر آمدن: کنایه از به پایان رسیدن یا پیروز شدن.

گیرم خوش و شادمان توان زیست هیهات که بی تو چون توان زیست

فرض می‌کنم بتوان شاد و خوشبخت زندگی کرد؛ اما هیهات که زندگی بدون تو ممکن نیست.

نکته ادبی: هیهات: اصطلاح برای بیانِ محال بودنِ یک امر.

تا نام تو بر زبان نیاید در قالب مرده جان نیاید

تا زمانی که نام تو بر زبانم جاری نشود، به این قالبِ مرده‌ی من، جانی تازه بخشیده نمی‌شود.

نکته ادبی: قالب: کالبد و بدن؛ استعاره از پیکر بی‌روح عاشق.

فریاد که جان ز غم زبون شد وز رخنهٔ دیده دل برون شد

فریاد که جانم از غم ذلیل و خوار شد و دلم از دریچه‌ی چشمانم (اشک) بیرون رفت.

نکته ادبی: رخنه دیده: کنایه از چشم که محل ریزش اشک و خروج غم است.

این تن، که خمیده بود بشکست وان دل که نداشتم، شد از دست

این تنِ من که خمیده بود، شکست و دلی که از ابتدا هم نداشتم، اکنون به کلی از دست رفت.

نکته ادبی: پارادوکسی در مصراع دوم که نشان‌دهنده استیصال عاشق است.

بر سوز دلم که رستخیزست انگشت منه که شعله تیزست

بر آتشِ دلِ من که چون قیامت است، انگشت نگذار؛ چرا که شعله‌های آن بسیار سوزان و تیز است.

نکته ادبی: رستخیز: قیامت؛ کنایه از شدت التهاب و آشوبِ درونی.

ای غنچهٔ تنگ خوی، چونی؟ وی دشمن دوست روی، چونی؟

ای غنچه‌ای که تنگ‌نظر و بی‌مهر هستی، چگونه‌ای؟ تو که دشمنِ رویِ دوست‌داشتنیِ منی، حالت چطور است؟

نکته ادبی: غنچه تنگ‌خوی: استعاره از معشوقی که دهانش کوچک و اخلاقش بسته است.

چشم سیهت بناز چونست؟ خوابت به شب دراز چونست؟

چشمان سیاهت با آن همه ناز و کرشمه چطور است؟ شب‌های طولانی را چگونه به خواب می‌گذرانی؟

نکته ادبی: اشاره به زیبایی و طنازی محبوب.

در خون که می شوی سبک خیز؟ بر جان که غمزه می کنی تیز

به خاطر خونِ چه کسی این‌قدر سبک‌بار و چابک‌پا شده‌ای؟ و تیرهای ناز و غمزه را به سوی جان چه کسی پرتاب می‌کنی؟

نکته ادبی: غمزه: اشاره به تیرِ نگاه عاشق‌کُشِ محبوب.

از دست که باده می ستانی؟ در بزم که جرعه می فشانی؟

شراب را از دست چه کسی می‌گیری؟ و در بزمِ چه کسی قطره‌ای از آن را می‌نوشی؟

نکته ادبی: بزم: مجلس عیش و نوش.

گشتم بدرت چو خاک ناچیز یک جرعه بریز بر سرم نیز

در برابرت چون خاکِ ناچیز شده‌ام؛ قطره‌ای از آن شراب را بر سرِ من هم بریز.

نکته ادبی: استعاره از طلب فیض و نگاهِ محبوب.

بس وعده که داد بخت گم نام کت از می وصل خوش کنم کام

بختِ گمنامِ من وعده‌های بسیاری داد که کامِ تو را با شرابِ وصال شیرین خواهم کرد.

نکته ادبی: بخت گم‌نام: بختِ فروتن و پنهان.

آمد بمن آن شراب گلرنگ لیکن چو فتاد شیشه بر سنگ

آن شرابِ خوش‌رنگ به دستم رسید، اما افسوس که شیشه (ظرفِ امید) بر سنگ خورد و شکست.

نکته ادبی: کنایه از رسیدن به آستانه‌ی وصال و سپس ناامیدیِ ناگهانی.

از روی تو هر چه دید جانم بر روی تو گفت چون توانم

آنچه جانم از دیدنِ رخسارِ تو دریافت، چگونه می‌توانم رودرروی خودت بازگو کنم؟

نکته ادبی: بیانِ ناتوانیِ زبان در توصیفِ زیباییِ محبوب.

هر قطرهٔ خون برین رخ زرد پندار که چشمه ایست از درد

هر قطره خونی که بر این صورتِ زرد می‌بینی، تصور کن که چشمه‌ای جوشان از رنج و درد است.

نکته ادبی: رخ زرد: نشانه بیماری و رنجِ عاشق.

مهر تو در استخوان من باد درد تو دوای جان من باد!

مهر و محبتِ تو در استخوان‌های من نفوذ کند و دردِ دوریِ تو برای جانِ من دوا و شفا باشد.

نکته ادبی: تضادِ درد و دوا که نشان‌دهنده عشقِ عمیق است.

مجنون چو بدین دم دل انگیز از سینه برون زد آتش تیز

مجنون وقتی با این نفسِ دل‌انگیز، آتشِ تیز را از سینه‌اش بیرون داد...

نکته ادبی: مجنون: نمادِ والای عشق و دیوانگی در ادبیات فارسی.

گرد از جگرش به خون درآمد فریاد ز وحشیان برامد

خاکسترِ جگرش از شدتِ خون‌دلی به پرواز درآمد و فریادِ وحشیانِ صحرا به آسمان بلند شد.

نکته ادبی: وحشیان: جانورانِ صحرا که با سوزِ دلِ مجنون هم‌نوا شدند.

هر روز بدین نیازمندی می گشت به پستی و بلندی

او هر روز با این حالِ نیازمند و درویشانه، در پستی‌ها و بلندی‌های بیابان سرگردان بود.

نکته ادبی: نیازمدی: حالِ عاشقی که دست‌خالی و نیازمندِ لطفِ یار است.

شب تا سحر و ز صبح تا شام یک لحظه دلش نکردی آرام

از شب تا صبح و از صبح تا شام، دلش حتی برای یک لحظه هم آرام نگرفت.

نکته ادبی: بی‌قراریِ ابدیِ عاشق در فراق یار.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو گل ز خوشی به خنده کوشیم

تشبیه حالتِ عاشق به گل که با وجود دشواری‌ها لبخند می‌زند.

کنایه جانم، ز فراق، بر لب آمد

کنایه از نزدیکی به مرگ بر اثر غم دوری.

تضاد درد تو دوای جان من باد

تقابل میان درد و دوا برای نشان دادن اینکه رنجِ محبوب، درمانِ عاشق است.

استعاره گنجیست غم اندرون سینه

تشبیه اندوه به گنجی پنهان که تنها عاشق قدر آن را می‌داند.

تشخیص فریاد ز وحشیان برامد

جان‌بخشی به حیوانات وحشی که با حالِ زارِ مجنون هم‌نوا شده‌اند.