دیوان اشعار - مجنون و لیلی

امیرخسرو دهلوی

بخش ۲۱ - دل دادن مجنون، سگی را که در کوی دلدار دیده بود، و بازوی خون را طوق گردن او ساختن، و تن استخوان شده را گزند دهان و مزد دندان او کردن و به زبان چربش نواختن

امیرخسرو دهلوی
یک روز، به گاه نیم روزان، کانجم شد از آفتاب سوزان
گردون ز حرارت تموزی در سایه خزان به پشت کوزی
آتش زده گشت کون و کان هم تفسیده زمین و آسمان هم
جایی نه که دیده را برد خواب ابری نه که تشنه را دهد آب
مرغان چمن خزیده در شاخ در رفته خزندگان به سوراخ
خورشید چنانچ تیزی اوست بگشاد، چو مار، از آدمی پوست
در حوضهٔ خشک از آتش و تاب صد پاره شده زمین بی آب
در دشت سرابهای کین توز چون وعدهٔ سفلگان، جگر سوز
مرغابی از آرزوی آبی خون خورده بگرد هر سرابی
از گرمی ریگهای گردان، پر آبله پای ره نوردان
هر کس به چنین هوای ناخوش در حجرهٔ سرد کرده جاخوش
مجنون به کنار هر سوادی گردنده بسان گرد بادی
می گشت چو بی خودان بهر سوی خونابه روان ز دیده، چون جوی
دید از طرف گذر به سویی غلطیده سگی به کنج کویی
سر تا قدمش جراحت و ریش شویان به زبان جراحت خویش
مجنون چو بحال او نظر کرد در پیش دوید و دیده تر کرد
پیچید به گردنش به صد ذوق و افگند ز زر به گردنش طوق
بگرفت به رفق در کنارش می شست به گریهای زارش
دامن به تهش فگنده در خاک می کرد به آستین سرش پاک
گه پیش رخش به گریه نالید گه در کف پاش دیده مالید
بوسید سرش به رفق و آزرم خارید برش به ناخن نرم
گفت ای گلت از وفا سرشته نقشت فلک از نوا نوشته
هم نان کسان حلال خورده هم خوردهٔ خود حلال کرده
کرده ز رهٔ حلال خواری با منعم خویش حق گزاری
ایمن ز تو باسپان بهر سوی معزول ز تو عسس بهر کوی
دزدی که شد از دمانت خسته الا بگزند جان نرسته
از خاستن شب سیاهت میمون شده خواب صبحگاهت
ور گشته شبان گوسپندان از گرگ ربوده مزد دندان
بر تختهٔ پشت هر شکاری تعلیم گرفته روزگاری
و امروز که باز ماندی از کار خواری همه را، مرا، نه ای خوار
گر تو سگی از سرشت دوران اینک سگ تو منم به صد جان
کو سلسلهٔ تو، تا ز یاری، در گردن خود کشم، به زاری؟!
باری بزنم به مهر و پیوند با تو به موافقت، دمی چند
پای تو که گشت بر در یار بر چشم منش سزات رفتار
خواهم که شکافم این دل تنگ در وی کشمت چو لعل در سنگ
هستیم، من و تو، هر دو، شب گرد لیکن تو به ناله و من از درد
چون باز گذر کنی در آن کوی بر خاک درش نهی ز من روی
هر گه جگریت بخشد آن یار با دی نکنی ازین جگر خوار
هر خس که برو گذارد گامی از من برسانیش سلامی
هر جا که نهاد پای روشن بسیار ببوسی از لب من
زنجیر خودت نهد چو بر دوش از گردن من مکن فراموش
روزی اگر آن بت پری چهر دستی به سر تو ساید از مهر
آگه کنیش ز مهر جانم وین قصه بگویی از زبانم
کای آهوی ناوک افگن مست یک تیر تو و ز آهوان شست
آن کز پی صید تو زند گام خود را فگند به حلقهٔ دام
هر کز پی تو شود کمان گیر بر سینهٔ خویشتن زند تیر
چشم سیهت که بی نظیرست آهوی سیاه شیر گیرست
تو شیر کشی، بهر شکاری مردم، ز سگان کیست، باری؟
بگذار که چون سگان نهانی باشم به درت به پاسبانی
در خانه گرم نمی گذاری، باری زدرم مران به خواری
زینسان شغبی بکار می کرد دیوانگی آشکار می کرد
او بر سر این فسانهٔ درد و انبوه بگرد او زن و مرد
پرسید یکیش از آن میانه: کای کرده ز عافیت کرانه
این سگ، سگ کیست اندرین گرد وین غم، غم کیست با چنین درد
خون، بهر که می خوری بدینسان؟ وز بهر که می کنی چنین جان؟
سگ را چه خبر که کام تو چیست؟ یا نیک و بد پیام تو چیست؟
او را چو ز عقل نیست تمکین، تعظیم ویت چراست چندین؟
دیوانه به درد پاسخش داد: کای از غم من دل تو آزاد
طعنم چه زنی به سگ پرستی، من نیز سگم ز روی هستی
ور نیز به پای سگ زنم بوس زآن پای خورم، نه زین لب، افسوس
کاین پا که به شهر و کوی گشتست پیش در یار من گذشتست
روزیش به گوی آن پری کیش دیدم، گذران، به دیدهٔ خویش
تعظیم ویم نه از پی اوست کش دوست گرفتم از پی دوست
از یار، چو بهره خار باشد، با بوی گلم چکار باشد؟

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، اوج شیدایی و ازخودبی‌خود شدن مجنون را در شرایطی سخت و طاقت‌فرسا به تصویر می‌کشد. در اوج گرمای تابستان که زمین و آسمان تشنه و سوخته‌اند و حتی جانوران به سوراخ‌ها پناه برده‌اند، مجنون بی‌پروا در بیابان سرگردان است. فضای حاکم بر این ابیات، فضایی سوزناک و مملو از رنج است که با توصیفات اغراق‌آمیز شاعر از گرما، شدت اشتیاق و بی‌تابیِ عاشق را بازتاب می‌دهد.

نکته کانونی این ابیات، مواجهه مجنون با سگی رنجور در کوچه‌ای است. مجنون در این حیوان، نه یک موجود حقیر، بلکه هم‌نشین کوی معشوق را می‌بیند. او با فروتنیِ تمام با سگ هم‌دردی می‌کند و خود را سزاوارتر از او برای دربان بودن در کوی لیلی می‌داند. این بخش بیانگر نهایت تسلیم عاشق در برابر معشوق است؛ به گونه‌ای که هر چیزی که متعلق به کوی محبوب باشد، برای مجنون مقدس و محترم شمرده می‌شود و او آرزو می‌کند که کاش جای آن سگ بود تا به وصالِ آن کوی نائل می‌شد.

معنای روان

یک روز، به گاه نیم روزان، کانجم شد از آفتاب سوزان

روزی در زمان میانه روز که خورشید سوزان و داغ، همه چیز را در خود گرفته بود.

نکته ادبی: واژه 'کانجم' ترکیبی از 'که' و 'انجم' به معنای آفتاب است؛ نیم‌روزان به معنای نیم‌روز است.

گردون ز حرارت تموزی در سایه خزان به پشت کوزی

گرما به قدری شدید بود که گویی خزان (پاییز) به کوه‌ها هجوم آورده و آن‌ها را خمیده کرده بود.

نکته ادبی: تموز نام ماهی در تابستان است که نماد گرمای شدید است.

آتش زده گشت کون و کان هم تفسیده زمین و آسمان هم

زمین و آسمان و تمام هستی در آن گرما در حال سوختن بودند و گویی آتش گرفته بودند.

نکته ادبی: کون و کان در ادبیات به معنای هستی و نیستی یا همه عالم است.

جایی نه که دیده را برد خواب ابری نه که تشنه را دهد آب

جایی نبود که بتوان در آن چشم را به خواب سپرد و ابری یافت نمی‌شد تا تشنه‌ای را سیراب کند.

نکته ادبی: این بیت اغراق در وصف شدت گرما و خشکی بیابان است.

مرغان چمن خزیده در شاخ در رفته خزندگان به سوراخ

پرندگان از شدت گرما به میان شاخه‌ها پناه برده بودند و خزندگان نیز در سوراخ‌های خود خزیده بودند.

نکته ادبی: توصیفِ پناه بردنِ تمامی جانداران از شدت گرما.

خورشید چنانچ تیزی اوست بگشاد، چو مار، از آدمی پوست

خورشید چنان تیز و سوزان بود که گویی پوست بدن آدمیان را مانند پوست‌اندازی مار، از تن جدا می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه پوست‌اندازی مار به شدت سوختگی پوست انسان.

در حوضهٔ خشک از آتش و تاب صد پاره شده زمین بی آب

در حوض‌های خشکیده از تابش آتشین خورشید، زمین تشنه صد پاره شده بود.

نکته ادبی: تصویرسازی دقیق از خشکسالی و ترک خوردن زمین.

در دشت سرابهای کین توز چون وعدهٔ سفلگان، جگر سوز

در دشت، سراب‌ها همچون وعده‌های دروغینِ انسان‌های پست، کینه‌توزانه جگر را می‌سوزاندند.

نکته ادبی: تشبیه سراب به وعده‌های انسان‌های دون‌صفت.

مرغابی از آرزوی آبی خون خورده بگرد هر سرابی

مرغابی از تشنگی و در آرزوی آب، با دیدن هر سرابی دچار رنج و درد می‌شد.

نکته ادبی: خون خوردن کنایه از غصه خوردن و رنج کشیدن است.

از گرمی ریگهای گردان، پر آبله پای ره نوردان

از شدت داغی ریگ‌های بیابان، پای رهگذران پر از تاول شده بود.

نکته ادبی: ره‌نوردان به معنای مسافران و رهگذران است.

هر کس به چنین هوای ناخوش در حجرهٔ سرد کرده جاخوش

همه کسانی که در چنین هوای نامساعدی بودند، در خانه‌های خود پناه گرفته و آسوده بودند.

نکته ادبی: جاخوش کردن کنایه از اقامت گزیدن و آسودن است.

مجنون به کنار هر سوادی گردنده بسان گرد بادی

مجنون در کنار هر آبادی و محله‌ای، همچون گردبادی سرگردان بود.

نکته ادبی: سواد به معنای سیاهی و در اینجا به معنای آبادی و روستا است.

می گشت چو بی خودان بهر سوی خونابه روان ز دیده، چون جوی

مجنون مانند کسی که از خود بیخود شده به هر سو می‌رفت و از چشمانش سیلاب خون جاری بود.

نکته ادبی: خونابه روان از دیده کنایه از گریه شدید و خونین است.

دید از طرف گذر به سویی غلطیده سگی به کنج کویی

مجنون در گوشه‌ای از یک کوچه، سگی را دید که در خاک غلطیده بود.

نکته ادبی: روایت دیدار مجنون با سگ که نقطه عطفی در داستان است.

سر تا قدمش جراحت و ریش شویان به زبان جراحت خویش

تمام بدن آن سگ پر از زخم بود و خودش زخم‌هایش را با زبان می‌لیسید.

نکته ادبی: ریش به معنای زخم است.

مجنون چو بحال او نظر کرد در پیش دوید و دیده تر کرد

مجنون چون حال آن سگ را دید، به سمت او دوید و چشمانش پر از اشک شد.

نکته ادبی: دیده تر کردن کنایه از گریستن است.

پیچید به گردنش به صد ذوق و افگند ز زر به گردنش طوق

مجنون با اشتیاق بسیار سگ را در آغوش گرفت و قلاده‌ای از زر به گردنش انداخت.

نکته ادبی: تضاد رفتار با سگ که نماد تحقیر است اما مجنون به او احترام می‌گذارد.

بگرفت به رفق در کنارش می شست به گریهای زارش

با مهربانی سگ را در بر گرفت و با گریه‌های زار، زخم‌های او را می‌شست.

نکته ادبی: رفق به معنای مدارا و مهربانی است.

دامن به تهش فگنده در خاک می کرد به آستین سرش پاک

دامن خود را زیر سگ در خاک پهن کرد و با آستین، سر سگ را پاک کرد.

نکته ادبی: تکریم حیوان که متعلق به کوی معشوق است.

گه پیش رخش به گریه نالید گه در کف پاش دیده مالید

گاهی پیش صورت سگ با گریه ناله می‌کرد و گاهی چشمان خود را به کف پای سگ می‌مالید.

نکته ادبی: نهایتِ ذلت و تواضع در برابر موجودی که در کوی معشوق است.

بوسید سرش به رفق و آزرم خارید برش به ناخن نرم

با مهربانی و احترام سر سگ را بوسید و با ناخن‌های نرم، بدن او را نوازش کرد (خاراند).

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و احترام است.

گفت ای گلت از وفا سرشته نقشت فلک از نوا نوشته

مجنون به سگ گفت: ای که وجودت از وفا سرشته شده و فلک تو را به خوبی توصیف کرده است.

نکته ادبی: سرشتن به معنای آفریدن و خمیرمایه چیزی را ساختن است.

هم نان کسان حلال خورده هم خوردهٔ خود حلال کرده

تو هم نان مردم را حلال خورده‌ای و هم آنچه متعلق به خودت بوده را حلال دانسته‌ای.

نکته ادبی: توصیفِ امانت‌داری و وفاداری سگ.

کرده ز رهٔ حلال خواری با منعم خویش حق گزاری

تو با نان حلال خوردن، حقِ صاحب و ولی‌نعمت خود را به خوبی ادا کردی.

نکته ادبی: منعم به معنای ولی‌نعمت و صاحب‌خانه است.

ایمن ز تو باسپان بهر سوی معزول ز تو عسس بهر کوی

به خاطر تو، نگهبانان همه جا از تو در امان بودند و در هر کوی، پاسبانان دیگر نیازی به حضور نداشتند.

نکته ادبی: عسس به معنای شب‌گرد و پاسبان است.

دزدی که شد از دمانت خسته الا بگزند جان نرسته

هر دزدی که از ضربات تو خسته (مجروح) شد، هرگز از دست تو جان سالم به در نبرد.

نکته ادبی: دمان در اینجا به معنای ضربات و حمله است.

از خاستن شب سیاهت میمون شده خواب صبحگاهت

از بیدار ماندن در شب‌های تاریک، خواب صبحگاهی برای تو مبارک و میمون گشته است.

نکته ادبی: اشاره به وظیفه‌شناسی سگ در شب‌زنده‌داری.

ور گشته شبان گوسپندان از گرگ ربوده مزد دندان

اگر شبانِ گوسفندان بودی، مزد دندان‌های تو، گرگ‌هایی بودند که از تو شکست خوردند.

نکته ادبی: کنایه از دلیری سگ در دفع گرگ.

بر تختهٔ پشت هر شکاری تعلیم گرفته روزگاری

بر پشتِ هر شکاری که گرفتی، روزگار به تو درسِ وفاداری آموخت.

نکته ادبی: تخته پشت شکاری استعاره از مهارت سگ در شکار است.

و امروز که باز ماندی از کار خواری همه را، مرا، نه ای خوار

و امروز که پیر شدی و از کار باز ماندی، همه تو را خوار می‌شمارند، اما من تو را خوار نمی‌دانم.

نکته ادبی: تضاد میان نگاهِ جامعه به سگ پیر و نگاهِ عاشقانه مجنون.

گر تو سگی از سرشت دوران اینک سگ تو منم به صد جان

اگر تو سگی هستی که سرشتِ دوران تو را چنین کرده، بدان که من از تو صد برابر سگ‌ترم.

نکته ادبی: مجنون خود را پست‌تر از سگ می‌داند در راه عشق.

کو سلسلهٔ تو، تا ز یاری، در گردن خود کشم، به زاری؟!

کجاست قلاده (سلسله) تو تا برای رفاقت و یاری، آن را با زاری به گردن خود بیندازم؟

نکته ادبی: سلسله به معنای زنجیر و قلاده است.

باری بزنم به مهر و پیوند با تو به موافقت، دمی چند

تا بتوانم با عشق و پیوند، دمی چند با تو همراه و هم‌نفس باشم.

نکته ادبی: موافقت در اینجا به معنای همراهی و سازگاری است.

پای تو که گشت بر در یار بر چشم منش سزات رفتار

پای تو که بر درِ خانه یار گذاشته شده، شایسته است که بر روی چشمان من راه برود.

نکته ادبی: اغراق در تکریمِ هر چیزی که در کوی لیلی بوده است.

خواهم که شکافم این دل تنگ در وی کشمت چو لعل در سنگ

می‌خواهم دلم را بشکافم و تو را مانند لعل گرانبها در میان آن جای دهم.

نکته ادبی: تشبیه سگ به لعل برای نشان دادن ارزش او نزد مجنون.

هستیم، من و تو، هر دو، شب گرد لیکن تو به ناله و من از درد

من و تو هر دو شب‌گرد هستیم، اما تفاوت در این است که تو از سرِ وفاداری ناله می‌کنی و من از سرِ درد عشق.

نکته ادبی: مقایسه حالِ مجنون و سگ.

چون باز گذر کنی در آن کوی بر خاک درش نهی ز من روی

هرگاه دوباره به آن کوی رفتی، صورتت را به جای من بر خاکِ درگاهِ یار بگذار.

نکته ادبی: توسل به سگ برای رساندن پیام ارادت به لیلی.

هر گه جگریت بخشد آن یار با دی نکنی ازین جگر خوار

هر زمان آن یار به تو تکه‌ای جگر داد، آن را با یادِ من نخور و خوارش مکن.

نکته ادبی: اشاره به لطف لیلی به سگ.

هر خس که برو گذارد گامی از من برسانیش سلامی

هر بوته خاری که در آنجا قدم می‌گذارد، از جانب من سلامی به او برسان.

نکته ادبی: اشاره به شدت ارادت مجنون به هر چه مربوط به کوی لیلی است.

هر جا که نهاد پای روشن بسیار ببوسی از لب من

هر جا که او قدم گذاشت، آن نقطه را از طرف من بسیار ببوس.

نکته ادبی: تکرارِ تمنای بوسیدنِ رد پای معشوق.

زنجیر خودت نهد چو بر دوش از گردن من مکن فراموش

اگر او قلاده خود را بر دوش تو انداخت، مرا که گردنم در راهش اسیر است، فراموش مکن.

نکته ادبی: زنجیر به معنای اسارت در عشق است.

روزی اگر آن بت پری چهر دستی به سر تو ساید از مهر

روزی اگر آن زیبارویِ پری‌چهره، از روی مهر دستی بر سر تو کشید.

نکته ادبی: بت پری‌چهره استعاره از لیلی است.

آگه کنیش ز مهر جانم وین قصه بگویی از زبانم

او را از عشقِ جانسوز من آگاه کن و این ماجرا را از زبان من برایش بازگو کن.

نکته ادبی: درخواست مجنون برای انتقال پیامش به لیلی.

کای آهوی ناوک افگن مست یک تیر تو و ز آهوان شست

ای آهویِ تیراندازِ مست، یک تیر از تو، بهتر از شصت تیرِ دیگران است.

نکته ادبی: چشم لیلی به تیر تشبیه شده که شکارچیِ دل‌هاست.

آن کز پی صید تو زند گام خود را فگند به حلقهٔ دام

کسی که به دنبال شکارِ تو گام برمی‌دارد، در واقع خودش را در حلقه دام تو گرفتار کرده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عاشقِ لیلی شدن، گرفتار شدن در دام عشق اوست.

هر کز پی تو شود کمان گیر بر سینهٔ خویشتن زند تیر

هر کس که بخواهد تیرِ تو را کمان‌گیری کند (با تو مقابله کند)، در واقع تیر را بر سینه خود زده است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه هرچه عاشق بیشتر تلاش کند، بیشتر آسیب می‌بیند.

چشم سیهت که بی نظیرست آهوی سیاه شیر گیرست

چشمان سیاه تو که بی‌نظیر است، همچون آهوی سیاهی است که حتی شیر را شکار می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در قدرتِ نفوذِ چشمِ لیلی.

تو شیر کشی، بهر شکاری مردم، ز سگان کیست، باری؟

تو شیر را شکار می‌کنی، پس برای شکار کردنِ من که در برابر تو سگی بیش نیستم، چه نیازی به تلاش است؟

نکته ادبی: مجنون خود را کوچک‌تر از آن می‌داند که نیازی به شکار شدن توسط لیلی داشته باشد.

بگذار که چون سگان نهانی باشم به درت به پاسبانی

اجازه بده که همچون سگ‌ها به صورت پنهانی، درِ خانه تو نگهبانی دهم.

نکته ادبی: ابراز آرزویِ نگهبانیِ کوی یار.

در خانه گرم نمی گذاری، باری زدرم مران به خواری

اگر اجازه نمی‌دهی که در خانه گرم و صمیمی تو باشم، دست‌کم مرا با خواری از درگاهت مران.

نکته ادبی: تمنایِ اجازه برای حضور در کمترین جایگاهِ نزدیک به یار.

زینسان شغبی بکار می کرد دیوانگی آشکار می کرد

او به این شیوه هیاهو و جنجالی به راه انداخته بود و رفتارش در نظر مردم، دیوانگی آشکار تلقی می‌شد.

نکته ادبی: واژه شغبی به معنای فتنه، آشوب و هیاهو است که از متون کهن فارسی به یادگار مانده است.

او بر سر این فسانهٔ درد و انبوه بگرد او زن و مرد

او درباره این ماجرای دردناک و غمناک خود، سخن می‌گفت و گروهی از مردان و زنان، دور او را گرفته بودند.

نکته ادبی: فسانه در اینجا به معنای قصه، ماجرا و سرگذشت است.

پرسید یکیش از آن میانه: کای کرده ز عافیت کرانه

یکی از میان آن جمعیت از او پرسید: ای کسی که از سلامت و آرامش زندگی فاصله گرفته‌ای،

نکته ادبی: عافیت در متون عرفانی اغلب به معنای سلامتِ ظاهری و دوری از درگیری‌های عاشقانه است.

این سگ، سگ کیست اندرین گرد وین غم، غم کیست با چنین درد

این سگ، سگِ کیست که در اینجا می‌گردد؟ و این همه غم و درد برای چیست؟

نکته ادبی: اشاره به سگ در متون کهن گاه نماد وفاداری یا پستی است که در اینجا نماد پیوند با معشوق گشته است.

خون، بهر که می خوری بدینسان؟ وز بهر که می کنی چنین جان؟

برای چه کسی خون دل می‌خوری و به خاطر چه کسی جانت را این‌گونه به لب رسانده‌ای؟

نکته ادبی: خون خوردن کنایه از رنج کشیدن و اندوه طولانی است.

سگ را چه خبر که کام تو چیست؟ یا نیک و بد پیام تو چیست؟

این سگ چه می‌داند که هدف و خواسته تو چیست؟ یا چه درکی از پیامِ خوب و بدِ تو دارد؟

نکته ادبی: کام در اینجا به معنای مراد و مقصود است.

او را چو ز عقل نیست تمکین، تعظیم ویت چراست چندین؟

چون این حیوان از خرد و عقل بهره‌ای ندارد، چرا این‌همه او را احترام می‌کنی؟

نکته ادبی: تمکین در اینجا به معنای قدرتِ عقل و تواناییِ درک و پذیرش است.

دیوانه به درد پاسخش داد: کای از غم من دل تو آزاد

دیوانه با اندوه پاسخ داد: ای کسی که دلت از غمِ من آزاد و بی‌خبر است،

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ عاقلان توسط دیوانه، برای نشان دادنِ فاصله وجودیِ این دو گروه است.

طعنم چه زنی به سگ پرستی، من نیز سگم ز روی هستی

چرا مرا برای سگ‌پرستی سرزنش می‌کنی؟ من نیز در حقیقتِ هستی، خود سگی بیش نیستم.

نکته ادبی: اشاره به تواضعِ عاشقانه و نفیِ خود در برابرِ معشوق.

ور نیز به پای سگ زنم بوس زآن پای خورم، نه زین لب، افسوس

و اگر پای این سگ را می‌بوسم، به خاطرِ این است که از آنِ اوست، نه برای لذتِ نفسانی و هوس، افسوس که تو این را نمی‌فهمی.

نکته ادبی: استفاده از افسوس برای تاکید بر تفاوت دیدگاه عاشق و غیرعاشق است.

کاین پا که به شهر و کوی گشتست پیش در یار من گذشتست

زیرا این پا که در شهر و کوی راه رفته است، از درِ خانه یارِ من عبور کرده است.

نکته ادبی: اشاره به قداستِ مکان‌هایی که معشوق در آن حضور داشته است.

روزیش به گوی آن پری کیش دیدم، گذران، به دیدهٔ خویش

روزی آن پری‌چهره را دیدم که با چشمان خودم گذرش به این مسیر افتاد.

نکته ادبی: پری‌کیش استعاره از معشوقی زیبا و غیرزمینی است.

تعظیم ویم نه از پی اوست کش دوست گرفتم از پی دوست

احترام من به این سگ برای خودش نیست؛ بلکه چون عاشقِ دوستم، هر آنچه به او تعلق دارد را دوست می‌دارم.

نکته ادبی: این بیت فلسفه پیوندِ عاشق با متعلقاتِ معشوق را بیان می‌کند.

از یار، چو بهره خار باشد، با بوی گلم چکار باشد؟

وقتی که حتی خارِ مسیرِ دوست هم برای من ارزشمند است، دیگر چه نیازی دارم که به دنبالِ عطرِ گل (که بهره‌ای از دوست ندارد) باشم؟

نکته ادبی: استفاده از خار و گل برای نشان دادنِ اولویتِ پیوند با معشوق بر زیبایی‌های ظاهری است.