دیوان اشعار - مجنون و لیلی

امیرخسرو دهلوی

بخش ۲۰ - عزیمت دوستان جانی سوی مجنون، و او را از دیو لاخ کوه، به افسون، در حلقهٔ مردمان در آوردن، و سایه گرفتن آواز درختان سایه‌دار، و چون باد سوی باغ دویدن، و آهنگ مرغان باغ کردن، و با بلبل گلبانگ زدن

امیرخسرو دهلوی
چون نافه گشاد باد نوروز بشکفت بهار عالم افروز
از شبنم گوهرین شمایل آراست، گلوی گل، حمایل
نازک تن لالهٔ دل افروز لرزنده شد از نسیم نوروز
با شاهد و می خجسته نامان گشتند بهر چمن خرامان
هر کس به عزیمت تماشا مجنون و دلی رمیده، حاشا!
هر کس شده در کنار آبی مجنون خراب، در خرابی
هر کس به سوی چمن شتابان مجنون رمیده در بیابان
هر کس صنمی چو گل در آغوش مجنون رمیده خار بر دوش
هر باد که از بهارش آمد بگریست که بوی یارش آمد
هر گل که شگفته دید بر خاک کرد از غم دوست پیرهن چاک
آن کس که به کوه و دشت خو کرد زو انس نشاید آرزو کرد
آهو که خورد به دشت خاشاک باشد چو خانه نزد او خاک
مرغی که ز سبزه داشت مفرش، زندان قفس کجا کند خوش؟
او بود و غمی و باد سردی کز دور پدید گشت گردی
یاری دو ز محرمان دردش خونابه زدای روی زردش
بودند به کوه و دشت پویان آن گم شده را به خاک جویان
در کوچ گهش، جمازه راندند وز دور جمازه را نشاندند
رفتند پیاده پیش مجنون ریزان ز دو دیده، در مکنون
دیدند به گوشهٔ خرابی غولی به کنارهٔ سرابی
زنجیر ز همدمان گسسته در حلقهٔ دام و دد نشسته
گفتند که: ای رفیق، چونی؟ در خون جگر غریق، چونی؟
آخر چه شدت که وارمیدی، وز صحبت دوستان بریدی؟
خو باز گرفتی از همه کس با شیر و گوزن ساختی بس
زینسان نبرند آشنایی مردم نکند چنین جدایی
تو مردم و دانشت ز حد بیش، چونست، که با ددان شدی خویش
برخیز که گل شکوفه نو کرد دلها، به نشاط می، گرو کرد
وقت چمنست و بوستان هم ما منتظریم و دوستان هم
امروز اگر دمی چو یاران باشی به مراد دوستداران
گل گشت چمن کنیم چون باد باشیم، به روی یکدگر شاد
بینی رخ دوستان جانی بی دوست مباد زندگانی
مجنون ز دو دیده آب بگشاد وانگه گرهٔ جواب بگشاد،
گفت: ای شب و روزتان همه سور بادا شبتان زر و ز من دور
پیرایهٔ من اگر چه زشتست چون خوی گرفته ام بهشتست
زان گونه به بانگ بوم شادم کز بلبل مست نیست یادم
در دشت چنان خوشست خارم کز باغ کسان خبر ندارم
غولی که به دشت خو پذیرد در باغ بریش جان گیرد
آنرا که خیال یار باشد، با سرو و گلش چکار باشد؟
بگذار چمن که یار من نیست وان گل که مراست در چمن نیست
یاران ز چنان جواب دل دوز راندند بسی سرشک جان سوز
گفتند که ای نشانهٔ درد زندان دلت خزانهٔ درد
شک نیست که روی یار دیدن خوشتر ز گل و بهار دیدن
لیکن گل تو که رشک باغست او نیز دران چمن چراغست
گه گه، که دلش بگیرد از کاخ جان تازه کند به سبزی شاخ
آید به چمن، چو نازنینان با هم نفسان و هم نشینان
ایشان همه با نشاط هم رنگ او گوشه گرفته با دل تنگ
برخیز، مگر ز بخت روشن بینی گل تازه را به گلشن!
مجنون که شنید نام مقصود بر شد ز دلش بر آسمان دود
با هم نفسان ز جای برخاست بر ناقه نشست و محمل آراست
رفتند از آن خرابه پویان در جلوه گهٔ نشاط جویان
یاران عزیز در چمن گاه بودند نشسته، چشم در راه
دیدند چو روی عاشق مست گشتند ز رفق بر زمین پست
گرد از رخ نازکش فشاندند در صدر تنعمش نشاندند
او دل به ولایتی دگر داشت نی از خود و نی ز کس خبر داشت
نی رنجه شد و نه گشت خشنود کازار و نوازشش یکی بود
یاران به نشاط و عیش سازی او با دل خود به عشق بازی
مطرب غزلی کشیده دلکش مجنون به نشید خویشتن خوش
هر ناله که زد ز جان ناشاد هر کس که شنید کرد فریاد
از حلقهٔ دوستان برون جست زنجیر برید و رشته بگسست
نالید دمی ز بخت ناشاد وز سایهٔ سرو جست چون باد
دامن ز گل پیاده پرداخت بر خار پیاده رخش می تاخت
در کوه شد و به تیغ بر شد پیکان فراق را سپر شد
باز آن ددگان که صف شکستند گردش، چون سپهر، حلقه بستند
از آب دو دیده بی مدارا می داد گهر به سنگ خارا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، تقابل میان شور و نشاط طبیعت در فصل بهار و اندوه عمیق عاشقِ دلسوخته را به تصویر می‌کشد. در حالی که عالم با آمدن نوروز جانی تازه می‌گیرد و مردم به جشن و سرور می‌پردازند، مجنون در دشت و بیابان، فرسنگ‌ها دور از هیاهوی جامعه، در خلوت خود غرق است و بهار برای او یادآور تنهایی و دوری از یار است.

در ادامه، داستان به تغییر وضعیت قهرمان می‌انجامد؛ دوستان مجنون با درک عمیقِ اشتیاق او، با هوشمندی از نقطه ضعف او یعنی عشق به لیلی استفاده می‌کنند. آن‌ها با ایجاد روزنه‌ای از امید برای دیدار معشوق در گلستان، حصار تنهایی مجنون را می‌شکنند و او را راضی به بازگشت به جمع می‌کنند که نشان‌دهنده قدرتِ امید در دلِ عاشقان است.

معنای روان

چون نافه گشاد باد نوروز بشکفت بهار عالم افروز

وقتی نسیم بهاری همچون گشودن نافه مشک، عطر خود را در فضا پراکند، بهار که جهان را روشن و تازه می‌کند، شکوفا شد.

نکته ادبی: نافه در اینجا نماد عطر خوشی است که از دشت و دمن برمی‌خیزد.

از شبنم گوهرین شمایل آراست، گلوی گل، حمایل

گل‌ها با شبنم‌های گوهرنشان خود، گلوگاه و تنِ خویش را همچون کسی که گردنبندی جواهرنشان دارد، زینت بخشیدند.

نکته ادبی: حمایل به معنای حمایل یا گردنبندی است که بر گردن می‌اندازند.

نازک تن لالهٔ دل افروز لرزنده شد از نسیم نوروز

گل لاله که تنی نازک و لطیف دارد، از وزش ملایم باد بهاری به لرزه درآمده است.

نکته ادبی: نازک‌تنی صفت لاله است که بر لطافت آن تأکید دارد.

با شاهد و می خجسته نامان گشتند بهر چمن خرامان

مردمِ خجسته و خوشبخت به همراه معشوقان و باده‌گساری، با شادی و خرامان به سوی چمن‌زارها راهی شدند.

نکته ادبی: شاهد در ادبیات کلاسیک به معنای معشوق و زیباروی است.

هر کس به عزیمت تماشا مجنون و دلی رمیده، حاشا!

هر کس با نیتی برای تماشای بهار بیرون آمده بود، اما مجنون با دلی رمیده و آشفته، از جمع گریزان بود.

نکته ادبی: حاشا در اینجا به معنای دوری جستن و انکارِ همراهی با جمع است.

هر کس شده در کنار آبی مجنون خراب، در خرابی

هر کسی در کنار جویباری نشسته بود، اما مجنون در خرابی‌ها و ویرانه‌ها سرگشته و آشفته بود.

نکته ادبی: خرابی به دو معنای جای ویران و حالتِ از خود بی‌خود بودن (خرابِ عشق) به کار رفته است.

هر کس به سوی چمن شتابان مجنون رمیده در بیابان

همه مردم با شتاب به سمت باغ و چمن می‌رفتند، اما مجنون رمیده، در بیابان سرگردان بود.

نکته ادبی: شتابان بودنِ مردم در برابر رمیدگیِ مجنون تضاد رفتاری را نشان می‌دهد.

هر کس صنمی چو گل در آغوش مجنون رمیده خار بر دوش

هر کس معشوقی زیبا در آغوش داشت، اما مجنون تنها بود و خار بیابان بر دوش می‌کشید.

نکته ادبی: صنم به معنای بت یا معشوق زیباست که در برابر خارِ بیابان قرار گرفته است.

هر باد که از بهارش آمد بگریست که بوی یارش آمد

هر بادی که از سمت بهار می‌وزید، مجنون به گریه می‌افتاد، گویی که بوی یار برای او آورده است.

نکته ادبی: باد بهاری در اینجا پیکِ خبرِ یار است.

هر گل که شگفته دید بر خاک کرد از غم دوست پیرهن چاک

هر گلی را که شکفته می‌دید، از شدت غمِ دوری دوست، پیراهنِ صبرش دریده می‌شد و گریه سر می‌داد.

نکته ادبی: پیراهن چاک کردن کنایه از بی‌تابی و اندوه شدید است.

آن کس که به کوه و دشت خو کرد زو انس نشاید آرزو کرد

کسی که به زندگی در کوه و دشت عادت کرده است، دیگر نباید از او انتظار داشت که به زندگی عادی و معاشرت با مردم بازگردد.

نکته ادبی: خو گرفتن به معنای انس گرفتن و عادت کردن است.

آهو که خورد به دشت خاشاک باشد چو خانه نزد او خاک

آهو که در دشت و بیابان زندگی می‌کند، خاک آنجا برایش مثل خانه امن است.

نکته ادبی: اشاره به هم‌نشینی مجنون با حیوانات وحشی و همانند دانستنِ حال او با آن‌ها.

مرغی که ز سبزه داشت مفرش، زندان قفس کجا کند خوش؟

پرنده‌ای که بسترش چمن و طبیعت بوده، دیگر در قفسِ زندان احساس خوشبختی نمی‌کند.

نکته ادبی: قفس نمادِ زندگیِ محدودِ شهری یا اجتماعی است.

او بود و غمی و باد سردی کز دور پدید گشت گردی

او بود و اندوه و باد سردی که می‌وزید، تا اینکه از دور گرد و غباری پدیدار شد.

نکته ادبی: اشاره به لحظه ورود دوستان برای یافتن مجنون.

یاری دو ز محرمان دردش خونابه زدای روی زردش

دو نفر از دوستان صمیمی و محرم اسرار او آمدند تا اشک‌های غم را از صورتِ زرد و بیمارگونه‌اش پاک کنند.

نکته ادبی: خونابه کنایه از اشک خونینِ عاشق است.

بودند به کوه و دشت پویان آن گم شده را به خاک جویان

آن‌ها در کوه و دشت در حرکت بودند و در خاک به دنبال مجنونِ گم‌گشته می‌گشتند.

نکته ادبی: پویان به معنای دوندگی و جستجو کردن است.

در کوچ گهش، جمازه راندند وز دور جمازه را نشاندند

در حین سفر، شتر سواری می‌کردند و وقتی به مقصد رسیدند، شتر را نشاندند.

نکته ادبی: جمازه نام نوعی شتر تندرو است.

رفتند پیاده پیش مجنون ریزان ز دو دیده، در مکنون

آن‌ها پیاده به سمت مجنون رفتند، در حالی که از چشمانشان اشک‌هایی همچون مرواریدِ گرانبها جاری بود.

نکته ادبی: در مکنون کنایه از اشکِ خالص و ارزشمند است.

دیدند به گوشهٔ خرابی غولی به کنارهٔ سرابی

مجنون را در گوشه‌ای از یک ویرانه، همچون دیوی در کنار سراب یافتند.

نکته ادبی: غول به معنای موجود وحشی و عجیب‌المنظر است که به وضعیت ظاهری مجنون اشاره دارد.

زنجیر ز همدمان گسسته در حلقهٔ دام و دد نشسته

او از دوستان و همدمان انسانی جدا شده بود و در حلقه حیوانات وحشی و درنده زندگی می‌کرد.

نکته ادبی: دام و دد استعاره از حیوانات وحشی و درندگان است.

گفتند که: ای رفیق، چونی؟ در خون جگر غریق، چونی؟

دوستان پرسیدند: ای رفیق، حالت چطور است؟ در دریای خونِ جگر غرق شدی، چه می‌کنی؟

نکته ادبی: غریقِ خون جگر کنایه از نهایت رنج و غم است.

آخر چه شدت که وارمیدی، وز صحبت دوستان بریدی؟

آخر چه شده که از همه‌کس دوری گزیدی و ارتباطت را با دوستان قطع کردی؟

نکته ادبی: وارمیدن به معنای دلگیر شدن و دوری کردن است.

خو باز گرفتی از همه کس با شیر و گوزن ساختی بس

با همه مردم قهر کردی و فقط با شیر و گوزن هم‌نشین شدی.

نکته ادبی: اشاره به وحشی‌منشیِ مجنون که با حیوانات انس گرفته است.

زینسان نبرند آشنایی مردم نکند چنین جدایی

این‌گونه دوستی نمی‌کنند؛ انسان‌ها این‌طور با دوستان خود قطع رابطه نمی‌کنند.

نکته ادبی: آشنایی در اینجا به معنای دوستی و مودت است.

تو مردم و دانشت ز حد بیش، چونست، که با ددان شدی خویش

تو که انسانی و دانش و فهمت از حد معمول بیشتر است، چرا با حیوانات وحشی خو گرفته‌ای؟

نکته ادبی: ددان جمع دد به معنی حیوان درنده.

برخیز که گل شکوفه نو کرد دلها، به نشاط می، گرو کرد

برخیز که گل‌ها دوباره شکوفا شده‌اند و دل‌ها به خاطرِ نشاط و باده‌نوشی به هم پیوسته شده‌اند.

نکته ادبی: نشاطِ می استعاره از سرزندگی و شادی عمومی در بهار است.

وقت چمنست و بوستان هم ما منتظریم و دوستان هم

وقتِ چمن و بوستان است و همه ما و دوستانت منتظر تو هستیم.

نکته ادبی: دعوتِ دوستان برای بازگرداندن مجنون به زندگیِ اجتماعی.

امروز اگر دمی چو یاران باشی به مراد دوستداران

اگر امروز اندکی با یاران همراه شوی، همان‌طور که دوستداران می‌خواهند، خوشا به حالت.

نکته ادبی: مرادِ دوستداران اشاره به میلِ دوستان مجنون است.

گل گشت چمن کنیم چون باد باشیم، به روی یکدگر شاد

سریع به چمن‌زار برویم و با یکدیگر شاد باشیم.

نکته ادبی: چون باد رفتن کنایه از سرعت و شتاب است.

بینی رخ دوستان جانی بی دوست مباد زندگانی

چشمت به جمالِ دوستان روشن می‌شود؛ بدون دوست، زندگی هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: دوستانِ جانی استعاره از یاران صمیمی.

مجنون ز دو دیده آب بگشاد وانگه گرهٔ جواب بگشاد،

مجنون گریه‌اش گرفت و اشک از چشمانش جاری شد، سپس سکوت را شکست و پاسخ داد.

نکته ادبی: گره جواب گشودن کنایه از زبان باز کردن و پاسخ دادن است.

گفت: ای شب و روزتان همه سور بادا شبتان زر و ز من دور

گفت: ای دوستان، روزگار شما همیشه پر از شادی و عید باشد، اما از من فاصله بگیرید.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و عید است.

پیرایهٔ من اگر چه زشتست چون خوی گرفته ام بهشتست

اگرچه ظاهر و لباس من زشت و پریشان است، اما چون به این حالت عادت کرده‌ام، برایم مانند بهشت است.

نکته ادبی: پیرایه در اینجا به معنای لباس و ظاهر است.

زان گونه به بانگ بوم شادم کز بلبل مست نیست یادم

من از صدای جغد چنان شادم که دیگر صدای بلبلِ مست را نمی‌شنوم و فراموش کرده‌ام.

نکته ادبی: جغد و بلبل تضاد میانِ لذتِ مجنون از وحشت و لذتِ عمومی از زیبایی را نشان می‌دهد.

در دشت چنان خوشست خارم کز باغ کسان خبر ندارم

در دشتِ بی‌آب و علف، خار برایم چنان خوشایند است که از باغ و بوستانِ مردم بی‌خبرم.

نکته ادبی: تضادِ خارِ بیابان با باغِ مردم برای نشان دادن رضایت درونی عاشق.

غولی که به دشت خو پذیرد در باغ بریش جان گیرد

کسی که مانند من خویش را به زندگی در دشت عادت داده، اگر به باغ و میان مردم برود، انگار جان می‌دهد و برایش شکنجه است.

نکته ادبی: به ریش جان گرفتن کنایه از زجر و سختیِ بیش از حد است.

آنرا که خیال یار باشد، با سرو و گلش چکار باشد؟

کسی که فکر و خیالش همواره پیش یار است، دیگر با گل و سروِ چمن چه کار دارد؟

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت (سرو و گل) برای تحقیرِ زیبایی‌های دنیوی در برابرِ معشوق.

بگذار چمن که یار من نیست وان گل که مراست در چمن نیست

این چمن را رها کنید، چون یارِ من در آن نیست و آن گلی که در چمن است، معشوقِ من نیست.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه زیباییِ جهان بدون حضورِ معشوق، بی‌معناست.

یاران ز چنان جواب دل دوز راندند بسی سرشک جان سوز

دوستان از این پاسخِ سوزناکِ مجنون، بسیار گریستند و اشک‌های جان‌گدازی ریختند.

نکته ادبی: دل‌دوز به معنای کلامی است که قلب را می‌درد و اثر عمیق می‌گذارد.

گفتند که ای نشانهٔ درد زندان دلت خزانهٔ درد

گفتند: ای کسی که نشانه و تجسمِ دردی، زندانِ دلت خزانه غم‌هاست.

نکته ادبی: نشانهٔ درد استعاره از کسی است که در رنج فانی شده است.

شک نیست که روی یار دیدن خوشتر ز گل و بهار دیدن

شکی نیست که دیدنِ چهرهٔ معشوق، از دیدنِ زیباترین گل‌ها و بهارِ جهان بهتر است.

نکته ادبی: مقایسه جمال یار با بهار.

لیکن گل تو که رشک باغست او نیز دران چمن چراغست

اما همان گلِ تو (لیلی) که از باغ هم زیباتر است، او نیز در آن چمن‌زار همچون چراغی می‌درخشد.

نکته ادبی: این بیت آغازِ وسوسه دوستان برای ترغیب مجنون است.

گه گه، که دلش بگیرد از کاخ جان تازه کند به سبزی شاخ

او گاهی که از زندگی در کاخ دلتنگ می‌شود، برای آرامشِ جانش به میانِ سرسبزیِ شاخ و برگ‌ها می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به احتمالِ حضورِ لیلی در باغ.

آید به چمن، چو نازنینان با هم نفسان و هم نشینان

او همانندِ دخترانِ نازنین، به همراه دوستان و هم‌نشینانش به چمن‌زار می‌آید.

نکته ادبی: تصویرسازی از حضور احتمالیِ معشوق.

ایشان همه با نشاط هم رنگ او گوشه گرفته با دل تنگ

در حالی که همه آن‌ها غرق در شادی هستند، او گوشه‌ای می‌نشیند و دلتنگ است.

نکته ادبی: توصیفِ احوالِ لیلی که گویی او نیز در اندوه است.

برخیز، مگر ز بخت روشن بینی گل تازه را به گلشن!

برخیز، شاید با شانسِ خوبت، گلِ تازه (لیلی) را در باغ ببینی.

نکته ادبی: تغییرِ دیدگاه مجنون با این وعده.

مجنون که شنید نام مقصود بر شد ز دلش بر آسمان دود

مجنون همین که نامِ معشوق را شنید، آتشِ اشتیاق در دلش شعله‌ور شد و دودِ آهش به آسمان رفت.

نکته ادبی: دودِ دل استعاره از آه و حسرتِ شدید.

با هم نفسان ز جای برخاست بر ناقه نشست و محمل آراست

مجنون با دوستانش از جای برخاست و سوار بر شتر شد و آماده سفر گشت.

نکته ادبی: ناقه به معنای شتر ماده است.

رفتند از آن خرابه پویان در جلوه گهٔ نشاط جویان

آن‌ها از آن ویرانه حرکت کردند و با امید و شادی به سمت محلِ تماشای بهار رفتند.

نکته ادبی: پویان در اینجا به معنای حرکت کردن با اشتیاق است.

یاران عزیز در چمن گاه بودند نشسته، چشم در راه

یارانِ عزیز در باغ نشسته بودند و چشم‌انتظارِ رسیدن بودند.

نکته ادبی: چشم در راه بودن کنایه از انتظارِ دیدار است.

دیدند چو روی عاشق مست گشتند ز رفق بر زمین پست

هنگامی که دوستان، چهرهٔ آن عاشقِ مست و از خود بی‌خود شده را دیدند، از سرِ مهربانی و شفقت، در برابرِ او فروتنی کردند.

نکته ادبی: واژه «رفق» به معنای مدارا و مهربانی است و «پست گشتن» در اینجا کنایه از تواضع و فروتنی است.

گرد از رخ نازکش فشاندند در صدر تنعمش نشاندند

آنان از سرِ دلسوزی، غبارِ غم را از صورتِ لطیفِ او پاک کردند و او را در جایگاهِ والایی از آسایش و راحتی نشاندند.

نکته ادبی: «صدر تنعم» ترکیبی است به معنای مسندِ ناز و نعمت و اشاره به تلاش دوستان برای آرام کردن او دارد.

او دل به ولایتی دگر داشت نی از خود و نی ز کس خبر داشت

اما ذهن و قلبِ او در سرزمینی دیگر و با محبوبی دیگر پیوند داشت؛ به گونه‌ای که نه از حالِ خویش و نه از اطرافیانش هیچ آگاهی نداشت.

نکته ادبی: «ولایتی دیگر» کنایه از عالمِ عشق و معناست که فراتر از عالمِ ماده است.

نی رنجه شد و نه گشت خشنود کازار و نوازشش یکی بود

او نه از رنج و آزاری اندوهگین می‌شد و نه از آسایش و نوازش خشنود؛ چرا که برای او درد و درمان، هر دو یکسان و بی‌اهمیت بودند.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ حالتِ استغنای عاشق است که به مقامِ رضا و بی‌تفاوتی نسبت به ناملایمات رسیده است.

یاران به نشاط و عیش سازی او با دل خود به عشق بازی

در حالی که یاران مشغولِ شادی و سرگرمی بودند، او در خلوتِ دلِ خویش با عشق بازی می‌کرد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ نشاطِ ظاهریِ یاران و عشق‌بازیِ درونیِ عاشق، عمقِ تنهاییِ او را نشان می‌دهد.

مطرب غزلی کشیده دلکش مجنون به نشید خویشتن خوش

مطرب قطعه‌ای دل‌انگیز می‌نواخت، اما مجنون درگیرِ نوایِ درونیِ خودش بود و از آن لذت می‌برد.

نکته ادبی: «نشید» به معنای سرود و آواز است؛ در اینجا به صدایِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

هر ناله که زد ز جان ناشاد هر کس که شنید کرد فریاد

هر آه و ناله‌ای که او از جانِ آزرده‌اش برمی‌کشید، چنان جانسوز بود که هر کس می‌شنید، ناخودآگاه با او هم‌نوا می‌شد و می‌گریست.

نکته ادبی: فعلِ «فریاد کرد» در اینجا به معنایِ ناله و زاری کردنِ شنوندگان بر اثرِ تحتِ تأثیر قرار گرفتن است.

از حلقهٔ دوستان برون جست زنجیر برید و رشته بگسست

او از میانِ حلقهٔ دوستانِ خود بیرون رفت و بندهایِ تعلق و زنجیرهایِ عرف و عادت را گسست.

نکته ادبی: «زنجیر» و «رشته» استعاره از وابستگی‌هایِ اجتماعی و عقلانی هستند که مانعِ رهاییِ عاشق بود.

نالید دمی ز بخت ناشاد وز سایهٔ سرو جست چون باد

او لحظه‌ای از بختِ بدِ خویش نالید و سپس همچون باد از سایهٔ درختِ سرو (نمادِ زیبایی یا راحتی) گریخت.

نکته ادبی: «چون باد» نشان‌دهندهٔ سرعتِ حرکت و اضطرابِ درونیِ عاشق است.

دامن ز گل پیاده پرداخت بر خار پیاده رخش می تاخت

او گل و راحتی را رها کرد و پای‌پیاده بر راهی پر از خار و دشواری قدم نهاد.

نکته ادبی: تضاد میانِ «گل» و «خار»، استعاره از انتخابِ رنجِ آگاهانه به جایِ آسایشِ زندگیِ عادی است.

در کوه شد و به تیغ بر شد پیکان فراق را سپر شد

او به کوهستان پناه برد و به سویِ قله‌ها بالا رفت تا در برابرِ تیرهایِ زهرآگینِ دوری و فراق، همچون سپری استوار ایستادگی کند.

نکته ادبی: «پیکانِ فراق» استعاره از دردِ سنگینِ دوری است که عاشق با تنهاییِ خود آن را تحمل می‌کند.

باز آن ددگان که صف شکستند گردش، چون سپهر، حلقه بستند

سپس آن حیواناتِ وحشی که صفِ دشمنان را دریده بودند، همچون آسمان که زمین را در بر گرفته، دورتادورِ او حلقه زدند.

نکته ادبی: تشبیه «حلقه زدنِ حیوانات» به «سپهر» (آسمان)، نشان‌دهندهٔ پیوندِ عاشق با طبیعت و کائنات است.

از آب دو دیده بی مدارا می داد گهر به سنگ خارا

او از آبِ دو چشمِ خود بدونِ هیچ وقفه و رحمتی، بر سنگ‌های سختِ بیابان، اشک‌هایی همچون مروارید می‌افشاند.

نکته ادبی: تضادِ «گهر» (اشکِ قیمتی) با «سنگِ خارا» (سختیِ روزگار)، نشان‌دهندهٔ ارزشِ والایِ دردِ عاشق است.