دیوان اشعار - مجنون و لیلی

امیرخسرو دهلوی

بخش ۱۵ - شمشیر کشیدن نوفل، از جهت جفت مجنون، و در سواد لیلی کوکبه آراستن، و در قتال مردان کوشیدن

امیرخسرو دهلوی
خوانندهٔ حرف آشنایی زین گونه کند سخن سرایی
کان پیر جگر کباب گشته وز بادهٔ غم خراب گشته
چون زد در عروس نومید شد ساختهٔ گزند جاوید
شد در پی آنکه تا چه سازد کان عاشق خسته را نوازد
کرد آنچه ز چاره کردنی بود نامد به کفش کلید مقصود
چون از طرفی نیافت یاری برمیر قبیله شد به زاری
نوفل، ملکی بد، آدمی خوی آزاده و مهربان و دل جوی
از کش و مکش دل ستم کار در سلسلهٔ بتی گرفتار
هم زحمت عاشقی کشیده هم شربت عاشقان چشیده
افسانهٔ قیس، کاتش افروخت هر لحظه همی شنید و می سوخت
چون حالت پیر دید حالی کرد از بد و نیک خانه خالی
به نواخت به لطف و راز پرسید وان قصه که داشت باز پرسید
پیر از جگر شکایت اندود دم بر زد و کرد خانه پر دود
چون کار فتادگان به زاری جست از پی آن رمیده یاری
او خود غم او ز پیش دانست وان مصحت، آن خویش دانست
قاصد طلبید و داد پیغام سوی پدر بت گل اندام:
کاندیشهٔ آن کند کی بی گفت دیوانه به ماه نو شود جفت
گر گفت دگر بود درین زیر گویم سخن از زبان شمشیر
شد پیک و پیام برد در حال تا شد شنونده بر دگر حال
بگشاد زبان چو آتش تیز پس گفت جوابی آتش انگیز:
کاندازه کرا بود، درین راز، کز پردهٔ ما بر آرد آواز؟
کاری که ز نسبتش جداییست کوشیدن آن نه نیک راییست
کرباس تو گر چه دلپذیرست پیوند حریر با حریرست
گر مهتر ماست نوفل گرد مهتر نکند ستیزه با خرد
زان گونه زبون نه ایم ما نیز کارزد گل ما به نرخ گشنیز
چندان غم جان و تن توان خورد کز پرده برون سخن توان برد
فرمان ده، اگر بدین بهانه، ما را به بدی کند نشانه
ما نیز به کوشش صوابش معذور بودیم در جوابش!
پیک آمد و باز داد پاسخ نوفل ز غضب شد آتشین رخ
لشکر طلبید و بارگی خواست بیرون قبیله شد صف آراست
خویشان صنم، که آن شنیدند شان نیز به کین برون دویدند
گشت از دو طرف روانه شمشیر وآویخت به حمله شیر با شیر
هر تیغ زنی، به خنجر و خشت سرها همه می درود و می کشت
مرگ آمد و جان ز سینه می روفت بر نغمهٔ تیر، پای می کوفت
بر رسم عرب به جهد و ناورد می کرد ستیزه مرد با مرد
شمشیر کشیده هر دلیری نوفل به میان چو تند شیری
هر سو که فگند تیغ پولاد کرد از سر مرد، گردن آزاد
زان کینه که بی دریغ می رفت یک هفته دو رویه تیغ می رفت
خلقی سوی لعبت حصاری تنگ آمد از آن ستیزه کاری
گفتند به اتفاق پیران در سوخته به که خانه ویران
چون فتنهٔ ما برون زد این تاب آن به که کنیم فتنه در خواب
خیزیم و سبک ز خون لیلی در خاک روان کنیم سیلی
آفت ز جهان چو گشت گم نام، غوغا، ز دو سوی، گیرد آرام
هم رخنهٔ فتنه بسته گردد هم دل ز گزند رسته گردد
مجنون که از آن خبر شد آگاه بر زد ز درون دل یکی آه
بر میر سپه دوید جوشان چون سیل که در رسید خروشان
بگرفت عنان مرکبش سخت می سوخت زخامکاری بخت
گفت: ای همه مرهم از تو آزار بازا دل ازین ستیزه بازار
گویند ز غصه مهترانش کاهسته کنیم برکرانش
یعنی چو وی از جهان برافتد این مشغله از میان برافتد
بر خصم مکش به کینه جویی تیغی که به خون دوست شویی
آن نیزه مزن به دشمنان بیش کزوی دل دوستان کنی ریش!
نوفل چو شنید گفت مجنون از دیده گشاد در مکنون
لابد به نیام کرد شمشیر در بیشهٔ خویش رفت چون شیر
در گوشهٔ غم نشست نالان از حالت قیس دست مالان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این روایت، حکایتِ تلاقیِ جانکاهِ عشقِ شوریده و هیاهویِ جنگِ قبیله‌ای است. داستان از جایی اوج می‌گیرد که حامیِ مجنون، برای وصالِ عاشق به معشوق، دست به سلاح می‌برد؛ اما این اقدام نه‌تنها گره از کار نمی‌گشاید، بلکه آتشی به پا می‌کند که دامانِ لیلی را نیز می‌سوزاند. در واقع، شاعر در اینجا هشداری می‌دهد که چگونه تعصبات و جنگ‌طلبی، به بهانهٔ عشق، می‌تواند همان چیزی را نابود کند که هدفِ اصلیِ آن بوده است.

در پایان، تغییرِ لحنِ مجنون بسیار تأمل‌برانگیز است؛ او که پیش‌تر طالبِ وصال بود، اکنون با دیدنِ خطرِ مرگ برای معشوق، از خواسته‌اش عقب‌نشینی می‌کند. این فداکاری نشان می‌دهد که عشقِ راستین، خواستارِ بقا و سلامتِ معشوق است، حتی اگر به قیمتِ دوری و رنجِ ابدیِ عاشق تمام شود. تقابلِ میانِ خردِ جنگ‌جویانهٔ قبیله و شفقتِ عاشقانهٔ مجنون، محورِ اصلیِ این فضای تراژیک است.

معنای روان

خوانندهٔ حرف آشنایی زین گونه کند سخن سرایی

راوی که با اسرارِ پنهانیِ عشق آشناست، داستان را این‌گونه آغاز می‌کند و به نظم درمی‌آورد.

نکته ادبی: حرف آشنایی: ترکیبی کنایی به معنای کسی که به اسرار نهان عشق آگاه است.

کان پیر جگر کباب گشته وز بادهٔ غم خراب گشته

آن پیرمردی که از شدتِ غمِ فرزند، جگرش سوخته و به خاطر بادهٔ غم، عقل و هوشش را از دست داده بود.

نکته ادبی: جگر کباب گشته: کنایه از سوختن و درد کشیدنِ شدید.

چون زد در عروس نومید شد ساختهٔ گزند جاوید

وقتی به آن عروسِ ناامید (لیلی) و شرایطِ سختش برخورد کرد، گرفتارِ درد و رنجی ابدی شد.

نکته ادبی: گزند جاوید: به معنای آسیب و رنجِ همیشگی.

شد در پی آنکه تا چه سازد کان عاشق خسته را نوازد

آن پیر در پی آن بود که ببیند چگونه می‌تواند به آن عاشقِ خسته و رنجور کمک کند و او را تسلی بخشد.

نکته ادبی: نواختن: به معنای مهربانی کردن و دلجویی.

کرد آنچه ز چاره کردنی بود نامد به کفش کلید مقصود

هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام داد و چاره‌جویی کرد، اما به نتیجهٔ دلخواه نرسید.

نکته ادبی: کلید مقصود: استعاره از راهِ رسیدن به هدف.

چون از طرفی نیافت یاری برمیر قبیله شد به زاری

وقتی از هیچ راهی نتوانست به نتیجه برسد، با زاری و التماس نزدِ رئیسِ قبیله رفت.

نکته ادبی: مر: در اینجا به معنای امیر یا رئیس قبیله است.

نوفل، ملکی بد، آدمی خوی آزاده و مهربان و دل جوی

نوفل پادشاهی بود با خوی انسانی که بسیار آزاده، مهربان و دل‌جو بود.

نکته ادبی: آدمی‌خوی: صفتی برای تحسینِ انسانیت و دلسوزی.

از کش و مکش دل ستم کار در سلسلهٔ بتی گرفتار

او که خودش هم گرفتارِ عشقِ زنی زیبا شده بود و سختی‌های عاشقی را می‌دانست.

نکته ادبی: سلسلهٔ بت: استعاره از زنجیرِ عشقِ آن معشوق زیبا.

هم زحمت عاشقی کشیده هم شربت عاشقان چشیده

هم رنج‌های عاشقی را تجربه کرده بود و هم لذت‌های آن را چشیده بود.

نکته ادبی: شربت عاشقان: استعاره از حلاوت و لذتِ عشق.

افسانهٔ قیس، کاتش افروخت هر لحظه همی شنید و می سوخت

او داستانِ قیس (مجنون) را که آتشِ عشق در دلش روشن بود، می‌شنید و در درون می‌سوخت.

نکته ادبی: آتش افروخت: کنایه از شعله‌ور شدنِ عشق.

چون حالت پیر دید حالی کرد از بد و نیک خانه خالی

وقتی حالِ پریشانِ آن پیرمرد را دید، تمامِ کارهای دیگرش را کنار گذاشت تا به او رسیدگی کند.

نکته ادبی: خانه خالی کرد: کنایه از فارغ شدن از سایر امور برای پرداختن به یک موضوع خاص.

به نواخت به لطف و راز پرسید وان قصه که داشت باز پرسید

با لطف و مهربانی از او دلجویی کرد و پرسید که چه رازی در دل دارد و قصهٔ او چیست.

نکته ادبی: نواختن: در اینجا به معنای لطف و مرحمت کردن.

پیر از جگر شکایت اندود دم بر زد و کرد خانه پر دود

پیرمرد که وجودش پر از شکایت و غم بود، آهی کشید که گویی خانه را پر از دودِ آه کرد.

نکته ادبی: دم بر زدن: کنایه از آه کشیدن.

چون کار فتادگان به زاری جست از پی آن رمیده یاری

چون دید که کارِ این عاشقِ شکست‌خورده به زاری کشیده، به دنبالِ آن معشوقِ گریزان رفت.

نکته ادبی: رمیده یاری: اشاره به لیلی که از مجنون دوری می‌گزید.

او خود غم او ز پیش دانست وان مصحت، آن خویش دانست

نوفل خودش از قبل غمِ مجنون را می‌دانست و مصلحت دید که خودش دست به کار شود.

نکته ادبی: مصلحت: به معنای کار درست و شایسته.

قاصد طلبید و داد پیغام سوی پدر بت گل اندام:

پیکی فرستاد و پیامی برای پدرِ آن دخترِ زیبا (لیلی) فرستاد.

نکته ادبی: بت گل اندام: استعاره از لیلی که زیبا و لطیف است.

کاندیشهٔ آن کند کی بی گفت دیوانه به ماه نو شود جفت

پیام این بود: کاری کن که بدون حرف و گفتگو، این دیوانه (مجنون) را به معشوقش برسانی.

نکته ادبی: ماه نو: استعاره از لیلی.

گر گفت دگر بود درین زیر گویم سخن از زبان شمشیر

اگر غیر از این بگویی و مخالفت کنی، حرفم را با شمشیر خواهم زد.

نکته ادبی: زبان شمشیر: کنایه از جنگ و خشونت.

شد پیک و پیام برد در حال تا شد شنونده بر دگر حال

پیک فوراً راهی شد و پیام را رساند و باعث شد حالِ شنونده (پدر لیلی) دگرگون شود.

نکته ادبی: دگر حال شدن: تغییر وضعیت روحی از آرامش به خشم.

بگشاد زبان چو آتش تیز پس گفت جوابی آتش انگیز:

پدرِ لیلی زبانش را مثل آتشِ تیز گشود و جوابی آتشین و تند داد.

نکته ادبی: آتش انگیز: کنایه از سخنی که خشم و جنگ به پا می‌کند.

کاندازه کرا بود، درین راز، کز پردهٔ ما بر آرد آواز؟

او گفت: چه کسی چنین اجازه و جرئتی دارد که بخواهد در حریمِ ما دخالت کند؟

نکته ادبی: پرده: کنایه از حریمِ خانواده و ناموس.

کاری که ز نسبتش جداییست کوشیدن آن نه نیک راییست

کاری که از نظر اصالت و تناسب، جدایی در آن است، تلاش برای انجامش بیهوده است.

نکته ادبی: نسبت: به معنای هم‌شأن بودن و پیوند.

کرباس تو گر چه دلپذیرست پیوند حریر با حریرست

اگرچه پارچه کرباسِ تو هم خوب است، اما حریر باید با حریر پیوند بخورد (ما با تو یکی نمی‌شویم).

نکته ادبی: تمثیل کرباس و حریر: اشاره به تفاوت طبقاتی و شأن اجتماعی.

گر مهتر ماست نوفل گرد مهتر نکند ستیزه با خرد

اگر نوفل رئیسِ قبیلهٔ ماست، یک رئیسِ خردمند هرگز با عقل و منطق ستیزه نمی‌کند.

نکته ادبی: مهتر: به معنای بزرگ و رئیس قبیله.

زان گونه زبون نه ایم ما نیز کارزد گل ما به نرخ گشنیز

ما هم آن‌قدر ذلیل نیستیم که ارزشِ خود را به ارزانی بفروشیم.

نکته ادبی: نرخ گشنیز: کنایه از ناچیز بودن و بی‌ارزش بودن.

چندان غم جان و تن توان خورد کز پرده برون سخن توان برد

آن‌قدر طاقت داریم که برای دفاع از خود، سخنِ تندی بزنیم و ایستادگی کنیم.

نکته ادبی: غم جان و تن خوردن: کنایه از تحملِ سختی‌های جنگ.

فرمان ده، اگر بدین بهانه، ما را به بدی کند نشانه

اگر نوفل بخواهد با این بهانه به ما بدی کند، ما نیز آماده‌ایم.

نکته ادبی: نشانه کردن: کنایه از هدف قرار دادن برای آزار.

ما نیز به کوشش صوابش معذور بودیم در جوابش!

ما نیز اگر برای دفاع از خود پاسخی دهیم، در آن عذری نداریم و کارمان درست است.

نکته ادبی: صواب: به معنای کار درست و صحیح.

پیک آمد و باز داد پاسخ نوفل ز غضب شد آتشین رخ

پیک برگشت و جواب را داد، نوفل از شدتِ خشم، چهره‌اش برافروخته شد.

نکته ادبی: آتشین رخ: کنایه از شدت خشم.

لشکر طلبید و بارگی خواست بیرون قبیله شد صف آراست

لشکرش را فراخواند و اسبِ جنگی‌اش را خواست و از قبیله بیرون رفت و صف‌آرایی کرد.

نکته ادبی: بارگی: به معنای اسبِ جنگی.

خویشان صنم، که آن شنیدند شان نیز به کین برون دویدند

خویشاوندانِ لیلی وقتی خبردار شدند، آن‌ها هم برای جنگ بیرون دویدند.

نکته ادبی: صنم: استعاره از لیلی.

گشت از دو طرف روانه شمشیر وآویخت به حمله شیر با شیر

از هر دو طرف شمشیرها کشیده شد و جنگی سخت میانِ دلاوران درگرفت.

نکته ادبی: آویختن: در اینجا به معنای درگیر شدن و جنگیدن.

هر تیغ زنی، به خنجر و خشت سرها همه می درود و می کشت

هر جنگجویی با خنجر و سلاح، سرِ دشمنان را از تن جدا می‌کرد و می‌کشت.

نکته ادبی: خشت: نوعی سلاحِ قدیمی یا نیزه.

مرگ آمد و جان ز سینه می روفت بر نغمهٔ تیر، پای می کوفت

مرگ فرا رسیده بود و جان‌ها را می‌گرفت، و در میدانِ نبرد، تیرها با صدای خود گویی می‌رقصیدند.

نکته ادبی: پای کوفتن: استعاره از شدتِ درگیری و نبرد.

بر رسم عرب به جهد و ناورد می کرد ستیزه مرد با مرد

بر اساسِ رسمِ عرب در جنگ و ستیز، مردان با هم می‌جنگیدند.

نکته ادبی: ناورد: به معنای جنگ و نبرد.

شمشیر کشیده هر دلیری نوفل به میان چو تند شیری

هر دلیری شمشیر کشیده بود و نوفل در میانِ آنان مثل شیری خشمگین می‌جنگید.

نکته ادبی: تند شیر: تشبیه نوفل به شیر در جنگ.

هر سو که فگند تیغ پولاد کرد از سر مرد، گردن آزاد

هر طرف که تیغِ پولادینش را می‌چرخاند، سر از تنِ دشمنان جدا می‌کرد.

نکته ادبی: گردن آزاد کردن: کنایه از کشتن.

زان کینه که بی دریغ می رفت یک هفته دو رویه تیغ می رفت

به خاطرِ آن کینه‌ای که بی‌دریغ ادامه داشت، یک هفته جنگ و خونریزی از هر دو طرف ادامه یافت.

نکته ادبی: دو رویه: از هر دو طرف.

خلقی سوی لعبت حصاری تنگ آمد از آن ستیزه کاری

مردمی که در قلعه بودند، از این جنگ و خونریزی به تنگ آمدند.

نکته ادبی: لعبت حصاری: استعاره از لیلی که در قلعه محصور بود.

گفتند به اتفاق پیران در سوخته به که خانه ویران

بزرگانِ قبیله با هم مشورت کردند و گفتند: بهتر است لیلی را بکشیم تا قبیله ویران نشود.

نکته ادبی: در سوخته: استعاره از لیلی (عامل فتنه).

چون فتنهٔ ما برون زد این تاب آن به که کنیم فتنه در خواب

چون شعلهٔ این فتنه از حد گذشت، بهتر است آن را در نطفه خفه کنیم و از بین ببریم.

نکته ادبی: فتنه در خواب کردن: کنایه از پایان دادن به آشوب.

خیزیم و سبک ز خون لیلی در خاک روان کنیم سیلی

برخیزیم و به سرعت با ریختنِ خونِ لیلی، سیلابی از خون به راه بیندازیم (تا جنگ تمام شود).

نکته ادبی: سیلی: استعاره از جریانِ خون.

آفت ز جهان چو گشت گم نام، غوغا، ز دو سوی، گیرد آرام

وقتی عاملِ اصلیِ این آشوب (لیلی) نابود شود، هیاهو و جنگ از هر دو سو آرام می‌گیرد.

نکته ادبی: آفت: استعاره از لیلی به عنوان مسببِ جنگ.

هم رخنهٔ فتنه بسته گردد هم دل ز گزند رسته گردد

هم ریشهٔ این فتنه کنده می‌شود و هم مردم از آسیبِ جنگ نجات می‌یابند.

نکته ادبی: رخنهٔ فتنه: کنایه از ایجاد آشوب.

مجنون که از آن خبر شد آگاه بر زد ز درون دل یکی آه

مجنون که از این تصمیمِ شوم آگاه شد، آهی عمیق از تهِ دل کشید.

نکته ادبی: بر زد: به معنای کشیدنِ آه.

بر میر سپه دوید جوشان چون سیل که در رسید خروشان

با هیجان و شتاب به سوی نوفل دوید، مثل سیلابی که خروشان در راه است.

نکته ادبی: جوشان: نشان‌دهندهٔ بی‌قراری و شتاب.

بگرفت عنان مرکبش سخت می سوخت زخامکاری بخت

افسارِ اسبِ او را محکم گرفت؛ او از بی‌تجربگیِ بختِ خود می‌سوخت (و پریشان بود).

نکته ادبی: خامکاری بخت: اشاره به بدشانسی و تقدیرِ ناخوشایند.

گفت: ای همه مرهم از تو آزار بازا دل ازین ستیزه بازار

گفت: ای کسی که درمانِ دردم شدی و حالا باعثِ آزارم شده‌ای، از این جنگ‌بازی دست بردار.

نکته ادبی: مرهم و آزار: متضاد برای نشان دادنِ دوگانگیِ رفتارِ نوفل.

گویند ز غصه مهترانش کاهسته کنیم برکرانش

می‌گویند بزرگانِ قبیله‌اش تصمیم گرفته‌اند که لیلی را بکشند.

نکته ادبی: برکران کردن: به معنای حذف کردن یا از بین بردن.

یعنی چو وی از جهان برافتد این مشغله از میان برافتد

یعنی اگر او از بین برود، این جنگ و کشمکش هم از میان برداشته خواهد شد.

نکته ادبی: مشغله: به معنای درگیری و هیاهوی جنگ.

بر خصم مکش به کینه جویی تیغی که به خون دوست شویی

شمشیری را برای انتقام از دشمن از نیام بیرون نیاور که به خون دوست آلوده شود؛ به این معنا که نباید به بهانه دفع دشمن، به محبوب آسیب رساند.

نکته ادبی: استفاده از مصراع اول به عنوان مقدمه برای دوری از آسیب به عزیزان.

آن نیزه مزن به دشمنان بیش کزوی دل دوستان کنی ریش!

آن نیزه را علیه دشمنان به کار مبر، زیرا با زخمی کردن آنان، دلِ دوستان (و در رأس آن‌ها معشوق) را آزرده و خونین می‌کنی.

نکته ادبی: ریش بودن دل کنایه از غمناک شدن و آسیب دیدن عاطفی است.

نوفل چو شنید گفت مجنون از دیده گشاد در مکنون

نوفل چون این سخنان را از مجنون شنید، متأثر شد و اشک‌های گران‌بها و شفاف همچون مروارید از چشمانش جاری گشت.

نکته ادبی: در مکنون استعاره از اشک‌های قیمتی و پنهانی است.

لابد به نیام کرد شمشیر در بیشهٔ خویش رفت چون شیر

او از سرِ ناچاری و به احترامِ این عشق، شمشیر را به غلاف بازگرداند و همچون شیری که به بیشه بازمی‌گردد، از میدان نبرد دست کشید.

نکته ادبی: بیشه در اینجا نماد جایگاه و قلمرو قدرت جنگجوست.

در گوشهٔ غم نشست نالان از حالت قیس دست مالان

سپس در گوشه‌ای نشست و از روی اندوه نالید و با تأسف و حسرت، دستان خود را به خاطر سرنوشت تلخ قیس بر هم می‌مالید.

نکته ادبی: دست مالیدن کنایه از شدت تأثر و پشیمانی و درماندگی است.