دیوان اشعار - مجنون و لیلی

امیرخسرو دهلوی

بخش ۱۴ - توجه نمودن سید عامریان، سوی داروخانه دارالشفاء محنت و اندوه، تا طلب شربت وصال خسته کند، و تلخ کام بازگشتن

امیرخسرو دهلوی
پیر از دل دردمند برخاست اشتر طلبید و محمل آراست
از اهل قبیله مهتری چند گشتند بهم ز خویش پیوند
رفتند ز بهر خواستاری در حلهٔ لعبت حصاری
آمد پدرش به مردی پیش ز اندازه نمود مردی بیش
از راه کرم، به رسم تازی بنشست به میهمان نوازی
خوانی بکشید مهترانه پر نعمت و نزل خسروانه
چون سفره ز پیش بر گرفتند عیشی به نشاط در گرفتند
با یکدگر از طریق کاری می رفت سخن ز هر شماری
هر جعبه چو تیر خود برانداخت جویای غرض سخن برانداخت
کایزد چو بنای دهر پرداخت هر طایفه جفت جفت در ساخت
زین رو همه را به زندگانی از جفت گریز نیست دانی
چون هست چنین امیدواریم کامید خود از درت براریم
ناسفته درت که زخزینه است ما ورد صفا در آبگینه است
گویی به زبان خود، که بی گفت، با گوهر پاک ما شود جفت
قیس هنری که در زمانه هست از همگی هنر یگانه
گر سینه به مهر او کنی گرم دامادی او نباردت شرم!
این فصه چو کرد میزبان گوش از بس خجلی، بماند خاموش
بر خود قدری چو مار پیچید وانگه به جواب در بسیجید
گفتا: چه کنم که میهمانی! ور نه کنم آن سزا که دانی
هر نکته کز آن کسی برنجد رنجیده شود کسی که سنجد
تیری که نه بر هدف گراید آن به که ز جعبه بر نیاید
شخصی که، ز نفس نا سرانجام ما را به قبیله کرد بد نام
دیوانه و مست و لاابالی وز مردمی زمانه خالی
از بی ننگی فتاده در ننگ وز بی سنگی بخوردن سنگ
خلق از خبرش به کوچه و در انگشت به گوش و دست بر سر
زین گونه حریف ناخردمند، در خورد کجا بود به پیوند؟
خود گیر که ما، به دست پیشی جستیم رضای تو به خویشی
آشفته، که حال خود نداند، تیمار عروس کی تواند!
بر وی چو کفایتش بسی نیست نیروی تعهد کسی نیست
باشد چو زنی ستون خانه ناخفته به اندرون خانه
مرغی که شتر شدست نامش بار است چو نام ناتمامش
مردانه توانش نام کردن کاو بار کسی کشد به گردن
به گر ننهی به پرده ای روی کش غم تو خوری و او بود شوی
وانگه، به خدائی خداوند، از صدق عقیده، خورد سوگند
کاین در نشود گشاده تا دیر کار ار ز زبان شود به شمشیر!
جویندهٔ لعبتی چو خورشید، شد باز به سوی خانه، نومید
آهسته به گوش پیر زن گفت: کاین سوخته طاق ماند از آن جفت
کم، خازن آن خزینهٔ سیم، از آهن تیز ، می کند بیم
گر کار فتد به زور بازو زین سوی سبک بود ترازو
آن چاره که نی به بازوی ماست ز اقبال قوی تری شود راست
نتوان ستدن، ز پنجه ور، رخت الا که، به زور بازوی سخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از داستان، توصیفگرِ آیینِ کهنِ خواستگاری و گفت‌وگوی دو قبیله برای پیوندِ ازدواج است. در ابتدا، فضای مجلسِ خواستگاری آکنده از احترام و پذیراییِ رسمی است، اما با مطرح شدنِ نامِ عاشق، فضا دگرگون می‌شود. پدرِ دختر، با نگاهی تحقیرآمیز به شخصیتِ عاشق و برچسبِ «دیوانگی» و «بی‌آبرویی» به او، این پیوند را مایه ننگ و رسوایی می‌داند و با قاطعیتی برآمده از خشم و تعصب، پاسخِ رد می‌دهد.

شکستِ مذاکراتِ دوستانه، نقطه عطفی در روایت است؛ جایی که بزرگانِ قبیلهٔ پسر درمی‌یابند که کلام و منطق دیگر کارگر نیست. این ناامیدی از گفت‌وگو، آنان را به سوی اندیشهٔ استفاده از قدرت و نیروی نظامی برای رسیدن به مقصود سوق می‌دهد که مقدمه‌ای بر نزاع‌های بزرگ‌ترِ آینده است.

معنای روان

پیر از دل دردمند برخاست اشتر طلبید و محمل آراست

پیرِ قبیله، با دلی نگران و پر از عشق، برخاست؛ شتری آماده کرد و وسایلِ سفر و هدایای عروسی را مهیا ساخت.

نکته ادبی: محمل: هودج یا وسیله‌ای که بر پشت شتر برای حمل مسافر یا عروس می‌بندند.

از اهل قبیله مهتری چند گشتند بهم ز خویش پیوند

چند تن از بزرگانِ قبیله نیز با او همراه شدند تا در این کارِ خیر، هم‌قدم و هم‌رأی باشند.

نکته ادبی: مهتری: بزرگی و ریاست. ترکیب «بهم» به معنای با یکدیگر است.

رفتند ز بهر خواستاری در حلهٔ لعبت حصاری

آن‌ها برای خواستگاری دختری زیبا و اصیل، راهیِ محلِ سکونتِ آن قبیله شدند.

نکته ادبی: حله: در لغت به معنای محل سکونت یا قبیله است. لعبت: به معنای عروسک یا استعاره از دختری بسیار زیبا.

آمد پدرش به مردی پیش ز اندازه نمود مردی بیش

پدرِ دختر، با جوانمردی و گشاده‌رویی به استقبالشان آمد و بیش از حدِ معمول، بزرگواری و مهمان‌نوازی نشان داد.

نکته ادبی: مردی: در اینجا به معنای جوانمردی و خویِ مردانه است.

از راه کرم، به رسم تازی بنشست به میهمان نوازی

او به رسمِ مهمان‌نوازیِ اعراب، با بزرگواری، مقدماتِ پذیرایی را فراهم کرد.

نکته ادبی: رسم تازی: اشاره به سنت‌های مهمان‌نوازی در میان اعراب قدیم دارد.

خوانی بکشید مهترانه پر نعمت و نزل خسروانه

سفره‌ای بزرگ، به سبکِ بزرگان و پادشاهان، مملو از انواعِ خوراکی‌ها و نعمت‌ها پهن کرد.

نکته ادبی: نزل: طعامی که برای مهمان آماده می‌کنند. خسروانه: به سبک شاهان.

چون سفره ز پیش بر گرفتند عیشی به نشاط در گرفتند

پس از آنکه سفره را جمع کردند، مهمانان و میزبان با نشاط و شادمانی، سرِ صحبت را باز کردند.

نکته ادبی: عیشی در گرفتن: کنایه از آغازِ خوش‌گذرانی یا گفت‌وگوی دوستانه.

با یکدگر از طریق کاری می رفت سخن ز هر شماری

آن‌ها از هر دری سخن گفتند تا به بهانهٔ اصلیِ سفر (خواستگاری) برسند.

نکته ادبی: شماری: در اینجا به معنای موضوع یا مبحث است.

هر جعبه چو تیر خود برانداخت جویای غرض سخن برانداخت

هرکدام سخنی گفتند و بالاخره کسی که مسئولِ بیانِ هدف اصلی بود، موضوعِ خواستگاری را مطرح کرد.

نکته ادبی: جعبه و تیر: استعاره از این است که هرکس حرفِ خود را زد تا سرانجام به مقصود اصلی اشاره شد.

کایزد چو بنای دهر پرداخت هر طایفه جفت جفت در ساخت

سخن‌گو گفت: خداوند وقتی جهان را آفرید، همه چیز را جفت‌وجفت و مکملِ یکدیگر قرار داد.

نکته ادبی: بنای دهر: استعاره از آفرینش جهان.

زین رو همه را به زندگانی از جفت گریز نیست دانی

بنابراین، همهٔ موجودات برای ادامهٔ زندگی، گریزی از جفت شدن و پیوند ندارند.

نکته ادبی: جفت گریز نیست: یعنی نیاز به همسر، امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است.

چون هست چنین امیدواریم کامید خود از درت براریم

چون چنین است، ما امیدواریم که حاجتِ ما را برآورده کنی و ما را به مقصود برشانی.

نکته ادبی: از درت برآریم: یعنی حاجت را از سوی تو روا کنیم.

ناسفته درت که زخزینه است ما ورد صفا در آبگینه است

گوهرِ پاک و دست‌نخوردهٔ تو که چون خزانه‌ای ارزشمند است، ما می‌خواهیم آن را با عشق و صداقت، پیوند دهیم.

نکته ادبی: ناسفته در: استعاره از دخترِ باکره و اصیل. آبگینه: استعاره از شفافیت و صداقت.

گویی به زبان خود، که بی گفت، با گوهر پاک ما شود جفت

گویی این دختر با زبانِ بی‌زبانی می‌گوید که می‌خواهد با پاکیِ پسرِ ما هم‌کفو و جفت شود.

نکته ادبی: گوهر پاک: اشاره به قیس (مجنون) که ذاتش پاک و شریف است.

قیس هنری که در زمانه هست از همگی هنر یگانه

قیس چنان هنری دارد که در این روزگار، کسی مانندِ او در هنر و فضیلت پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: هنر: در ادبیات قدیم شامل فضایل اخلاقی و توانایی‌ها می‌شود.

گر سینه به مهر او کنی گرم دامادی او نباردت شرم!

اگر دلت را با مهرِ او گرم کنی و دامادی‌اش را بپذیری، هرگز پشیمان نخواهی شد و مایه‌ی شرمساری نخواهد بود.

نکته ادبی: نباردت شرم: یعنی باعث خجالت تو نمی‌شود.

این فصه چو کرد میزبان گوش از بس خجلی، بماند خاموش

پدرِ دختر چون این سخنان را شنید، از شدتِ شرم و خشم، ساکت ماند و دیگر چیزی نگفت.

نکته ادبی: قصه: در اینجا به معنای داستان یا موضوعی است که مطرح شد.

بر خود قدری چو مار پیچید وانگه به جواب در بسیجید

او از شدتِ ناراحتی مثلِ مار به خود می‌پیچید و سپس برای پاسخ دادن، آماده شد.

نکته ادبی: مار پیچیدن: کنایه از بیقراری، خشم و در خود جمع شدن از فشارِ عصبی.

گفتا: چه کنم که میهمانی! ور نه کنم آن سزا که دانی

پدرِ دختر گفت: فقط به خاطر این‌که مهمان هستی، سکوت می‌کنم؛ وگرنه طوری پاسخ می‌دادم که خودت می‌دانی.

نکته ادبی: سزا: پاسخِ درخور و تند.

هر نکته کز آن کسی برنجد رنجیده شود کسی که سنجد

هر حرفی که شنیدنش برای کسی ناراحت‌کننده باشد، گوینده‌اش نیز سنجیده و عاقلانه حرف نزده است.

نکته ادبی: سنجیدن در اینجا به معنای ارزیابیِ کلام است.

تیری که نه بر هدف گراید آن به که ز جعبه بر نیاید

تیری که به هدف نمی‌خورد و خطا می‌رود، بهتر است که اصلا از ترکش بیرون نیاید (حرفی که بیجاست، بهتر است گفته نشود).

نکته ادبی: جعبه: در اینجا به معنای تیردان است.

شخصی که، ز نفس نا سرانجام ما را به قبیله کرد بد نام

آن شخصی (قیس) که با رفتارهای ناپسندش، ما را در قبیله بدنام کرده است،...

نکته ادبی: نا سرانجام: بی‌بندوبار و فاقد عاقبت‌اندیشی.

دیوانه و مست و لاابالی وز مردمی زمانه خالی

کسی که دیوانه و مست و لاابالی است و ذره‌ای از انسانیت و آدابِ معاشرت در او نیست،...

نکته ادبی: لاابالی: کسی که بی‌پروا است و قید و بند ندارد.

از بی ننگی فتاده در ننگ وز بی سنگی بخوردن سنگ

او که بدونِ هیچ خجالتی در ننگ و رسوایی غرق شده، و حتی شایستگیِ این را ندارد که سنگِ محک زده شود (او بی‌ارزش است).

نکته ادبی: بی‌سنگی: استعاره از بی‌ارزشی و سبکی.

خلق از خبرش به کوچه و در انگشت به گوش و دست بر سر

مردم از خبرهای مربوط به او، انگشت‌به‌دهان و حیرت‌زده‌اند و با تعجب سر تکان می‌دهند.

نکته ادبی: انگشت به گوش و دست بر سر: نشانه‌ی حیرت و تأسف شدید مردم.

زین گونه حریف ناخردمند، در خورد کجا بود به پیوند؟

با این اوصاف، آیا چنین فردِ نادانی، در شأنِ دخترِ ماست که با او پیوند بخورد؟

نکته ادبی: حریف: رقیب یا هم‌نشین.

خود گیر که ما، به دست پیشی جستیم رضای تو به خویشی

فرض کن که ما بخواهیم به خاطرِ دوستیِ قدیمی، رضایتِ تو را جلب کنیم،...

نکته ادبی: دست پیشی: اشاره به سابقه دوستی و ارتباط قبلی.

آشفته، که حال خود نداند، تیمار عروس کی تواند!

مردی که آشفته‌حال است و حتی حالِ خودش را نمی‌داند، چطور می‌تواند از عروس مراقبت کند؟

نکته ادبی: تیمار: مراقبت و پرستاری.

بر وی چو کفایتش بسی نیست نیروی تعهد کسی نیست

چون او تواناییِ ادارهٔ زندگی را ندارد، تعهدِ ازدواج برای او سنگین و غیرممکن است.

نکته ادبی: کفایت: لیاقت و کاردانی.

باشد چو زنی ستون خانه ناخفته به اندرون خانه

زن در خانه مثلِ ستون است؛ اگر ستونِ خانه ناآرام و بی‌قرار باشد، در خانه آسایشی نیست.

نکته ادبی: ناخفته: کنایه از ناآرام و بی‌قرار.

مرغی که شتر شدست نامش بار است چو نام ناتمامش

آن مرد که نامش شتر (مجنون) است، باری بر دوشِ دیگران است و نامش هم ناقص است.

نکته ادبی: شتر: کنایه از صفاتِ مجنون که بارکشی و بی‌هوشی است.

مردانه توانش نام کردن کاو بار کسی کشد به گردن

مرد کسی است که بارِ زندگیِ خودش و دیگران را به دوش بکشد، نه اینکه سربار باشد.

نکته ادبی: مردانه: به معنای شایستگی و مردانگی.

به گر ننهی به پرده ای روی کش غم تو خوری و او بود شوی

اگر نخواهی که دخترت پشتِ پردهٔ شرم و پنهانی بماند، باید شوهرِ او کسی باشد که مسئولیتش را بپذیرد.

نکته ادبی: شو: شوهر.

وانگه، به خدائی خداوند، از صدق عقیده، خورد سوگند

پدرِ دختر، با سوگند خوردن به نامِ خداوند، با صداقتِ تمام اعلام کرد...

نکته ادبی: خداوند: در اینجا به معنای پروردگار و صاحب‌اختیار است.

کاین در نشود گشاده تا دیر کار ار ز زبان شود به شمشیر!

که تا زنده هستم این ازدواج سر نمی‌گیرد؛ حتی اگر کار به جنگ و شمشیر کشیده شود.

نکته ادبی: تا دیر: یعنی تا زمانِ مرگ.

جویندهٔ لعبتی چو خورشید، شد باز به سوی خانه، نومید

آن‌ها که برای خواستگاریِ آن دخترِ زیبا به آنجا رفته بودند، ناامیدانه به خانه برگشتند.

نکته ادبی: لعبت: در اینجا استعاره از دختر زیبا.

آهسته به گوش پیر زن گفت: کاین سوخته طاق ماند از آن جفت

پدرِ قیس آهسته به پیرزن گفت: کارِ این دخترِ زیبا (یا پدرش) گره خورده و درست‌شدنی نیست.

نکته ادبی: سوخته طاق: کنایه از چیزی که از دسترس خارج شده یا خراب شده است.

کم، خازن آن خزینهٔ سیم، از آهن تیز ، می کند بیم

خزانه‌دارِ این گنجِ ارزشمند (پدرِ دختر)، بسیار سرسخت و خشن است و از هیچ‌کس ترسی ندارد.

نکته ادبی: خزینه سیم: استعاره از دخترِ گران‌بها.

گر کار فتد به زور بازو زین سوی سبک بود ترازو

اگر کار به زورآزمایی بکشد، ما در برابرِ او ضعیف هستیم و کفهٔ ترازوی ما سبک است.

نکته ادبی: سبک بودن ترازوی کسی: کنایه از کم‌توانی و شکست.

آن چاره که نی به بازوی ماست ز اقبال قوی تری شود راست

آن مشکلی که با زبان و مذاکره حل نشود، باید با اقبال و قدرتِ بیشتر حل شود.

نکته ادبی: اقبال: بخت و اقبال، گاهی به معنای نیروی نظامی یا حامی قدرتمند.

نتوان ستدن، ز پنجه ور، رخت الا که، به زور بازوی سخت

نمی‌توان دختر را از دستِ این فردِ زورمند گرفت، مگر اینکه با قدرت و زورِ شمشیر اقدام کرد.

نکته ادبی: پنجه‌ور: زورمند و قوی‌پنجه.

آرایه‌های ادبی

استعاره لعبت

به معنای عروسک، استعاره از دختر زیباروی.

کنایه انگشت به گوش و دست بر سر

کنایه از حیرت و تعجب شدید مردم از رفتار مجنون.

تشبیه هر جعبه چو تیر خود برانداخت

تشبیه سخنِ خواستگاران به تیراندازی که هرکس سعی کرد حرفش را به هدف بزند.

کنایه تیری که نه بر هدف گراید

کنایه از سخن یا کار بیهوده‌ای که نباید انجام می‌شد.

تضاد زبان / شمشیر

تقابلِ میانِ صلح (زبان) و جنگ (شمشیر) برای بیانِ شکستِ مذاکرات.

کنایه بر خود چون مار پیچیدن

کنایه از شدتِ خشم و آشفتگیِ درونیِ پدرِ دختر.