دیوان اشعار - مجنون و لیلی

امیرخسرو دهلوی

بخش ۱۲ - خراب شدن مجنون به اول دور عشق، و از مستی، در پایهاء کو افتادن، و خبر یافتن پدر، وسوی آن بی خبر دویدن، و از آب دیده و باد سینه سلسله در پای مجنون کردن، و زنجیر کشانش پیش مادر آوردن

امیرخسرو دهلوی
چون ماند پری وش حصاری در حجرهٔ غم به سوگواری
قیس از هوس جمال دلبند در درس ادب دوید یک چند
در گوشهٔ صحن و کنج دیوار می کرد سرود عشق تکرار
بی صرفه همی شتافت چون کور بی رشته همی تنید چون مور
آهی به جگر فرود می خورد والماس به سینه خرد می کرد
زین گونه به چاره ای که دانست می کرد شکیب تاتوانست
چون سیل غمش رسید بر فرق از پرده برون فتاد چون برق
بیرون شد و کرد پیرهن چاک و افگند به تارک از زمین خاک
گریان به زمین فتاد بی تاب بر خاک، مراغه کرد چون آب
برداشت ز خانه راه صحرا چون خضر نمود میل خضرا
می رفت چو باد کوه بر کوه خلقی ز پسش دوان به انبوه
هر کس ز لطافت جوانیش می خورد، فسوس زندگانیش
اینش ز درونه پند می داد وانش به جفا گزند می داد
طفلان به نظاره سنگ در دست اینش زد و آن شکست و آن خست
با این شغبی که در گذر بود دیوانه ز خویش بی خبر بود
می راند ز آب دیده رودی می گفت، چو بی دلان، سرودی
می زد ز درون جان دم سرد زآن باد چو ریگ رقص می کرد
چون گشت یقین که مرد دل ریش دارد سفری دراز در پیش
زین غم همه در گداز گشتند گریان به قبیله باز گشتند
رازش به زمانه عام کردند مجنون زمانش نام کردند
بردند خبر ز روزگارش سوی پدر بزرگوارش
کان رو که تو می فشاندیش گرد ز آسیب زمانه لطمه ای خورد
گر در پی او شوی به پرواز باشد که هنوز یابیش باز
پیر از خبری چنان جگر دوز زد نعرهٔ از درون پر سوز
خون از جگر دریده می ریخت نی نی که جگر ز دیده می ریخت
هر جا جگرش به چشم تر بود کش دل سوی گوشه جگر بود
از دم همه خون جگر همی کرد و ز بی جگری جگر همی خورد
اشکش به جگر نمک نه کم داشت گویی نمک و جگر بهم داشت
وان مادر دردمند پر جوش کان قصه شنید گشت بی هوش
غلطید به خاک تیره مویان آن گمشده را به خاک جویان
موی از دل ناامید می کند پیچه ز سر سپید می کند
بیچاره پدر دوید بیرون همراه سرشک و همدمش خون
می رفت ز سوز دل شتابان فریاد کنان بهر بیابان
چون گشت بسی به دشت و کهسار از کوه شنید نالهٔ زار
اندر پی آن ترانه زد گام افگنده ز اشک، باده در جام
دریافت حریف را چو مستان با زمزمهٔ هزار دستان
می گفت دران فراق خون ریز با خود غزلی جراحت انگیز
چون چشم پدر فتاد بر وی شد سست ز سختی غمش پی
چون سوختگان دوید سویش بنشست به گریه پیش رویش
دیدش چو چراغ مرده بی نور دور از من و تو، ز خویشتن دور
چون روی پدر بدید فرزند لختی دل پاره یافت پیوند
خم کرد تن ستم رسیده مالید به پای پیر دیده
پیر، از جگر کباب گشته رخ شست، به خون آب گشته
بگریست برو به خسته جانی بوسید سرش به مهربانی
می سوخت به زاری از گزندش می داد ز سوز سینه پندش:
کای شمع دل و چراغ دیده وی میوهٔ جان و باغ دیده
با آن خردی که داشت رایت، چون در وحل اوفتاد پایت؟
درد که نهاد بر تو این بار؟ سودای که کرد با تو این کار؟
باد که وزید بر چراغت؟ آه که به سینه کرد داغت؟
بودم به گمان که گاه پیری مونس شوی ام به دستگیری
رو در که کنم که در چنین سوز؟ روزی به شب آرم اندرین روز
دریاب که عمر بر سر آمد طوفان اجل به سر در آمد
پیری هوس جوانیم برد مرگ آمد و زندگانیم برد
چندین نه بس است تخلی دهر؟ دیگر، چه کنی تو عیش من زهر؟
آتش که به شعله خوی دارد، روغن زدنش چه روی دارد؟
من خود ز زمانه پا براهم، تو رشته چه می بری به چاهم؟
تنگست دلم، مپوی چندین دل تنگی من مجوی چندین
ای جان پدر، به خانه باز آی وی مرغ، به آشیانه باز آی
بشتاب که نادرین غم آباد پیش از اجلم رسی به فریاد
زین پس که بجستنم شتابی جوئیم بسی، ولی نیابی
وان مادر تو که در نقابست او هم ز غمت چو من خرابست
زان پیش که دیده را کند پیش، محروم مدارش از رخ خویش
ماییم دو تیره روز بی کس یک دیده به چشم ما تویی، بس
مپسند که از جمال تو دور بی دیده شویم و بلکه بی نور
آخر پدر توام، نه اغیار بیگانه مشو چنین به یک بار
بیمار اگر چه دردناکست بیمار پرست در هلاکست
ز آنجا که یکیست خون و پیوند مرگ پدرست رنج فرزند
ز آزردن دست و پا توان زیست، ز آزار جگر توان زیست؟
این جای نه جای تست، برخیز وین کار نه کار تست، بگریز
گیرم که به غم زبون توان بود، بی خانه و جای، چون توان بود؟
گر زآن منی، از آن من باش ور نه به مراد خویشتن باش
هر چند که عشق جمله در دست نیرو شکن صلاح مردست
مرد ار چه به سوزدش، همه تن دودی ندهد، برون ز روزن
مسپار بدست دیو تن را گرد آر عنان خویشتن را
زین غم همه گر مراد یارست غم هیچ مخور که در کنارست
گر بر مه آسمان نهی هوش کوشم که رسانمت در آغوش
آن مه که دلت ازو خرابست لیلیست نه آخر آفتابست
ننشینم تا به چاره و رای با او ننشانمت به یک جای
لیکن نکنی چو دیو را بند دیوانه نشد سزای پیوند
این دیو دلی رها کن از خوی مردم شو و راه مردمی جوی
تا بود که ز عون بخت پر نور هم خوابه شود فرشته با حور!
مجنون چو نوید کام بشنود بنشست ز مغزش اندکی دود
با پیر به شرم گفت گریان کای ز آتش من دل تو بریان
از من به من آنچه یک گزندست دانم که ترا هزار چندست
لیکن چکنم، که نفس خود کام از حیله و دم نمی شود رام
خوگیر، که از بلا گریزم، از بند قضا کجا گریزم؟
بی چاره وجود سست تدبیر مرغیست به ریسمان تقدیر
آن روز که بودم از غم آزاد می بود برای خود دلم شاد
و اکنون که نه بر فرار خویشم این هم نه باختیار خویشم
پروانهٔ شمع را که فرمود کاو از تن خود برآورد دود؟
آنک آفت آسمان نداند داند چو دران شکنجه ماند
گر کار به دست خویش بودی کار همه خلق پیش بودی
چون نیست ز مردم آنچه زاید تسلیم شدم بهر چه آید
تا یاری جان به قالبم هست جان بدهم و یار ندهم از دست
با همسر او شوم چو افسر یا در سر کار او کنم سر
های ای پدر من و سر من من گوهر تو تو افسر من
زین گونه که بهر من دویدی آزرده شدی و رنج دیدی
غم خوارگیم فگندت از زیست ور تو نخوری غم، دگر کیست؟
زین غم چو مرا قرار بر تست غم زآن منست و بار بر تست
درد دل خسته را دوا کن وآن وعده که کرده ای وفا کن!
پذرفت پدر که سخت کوشد کالا خرد و درم فروشد
آن چاره کند که تا تواند دیوانه به ماه نور ساند
مجنون به وثیقتی چنان چست شد با پدر و رضای او جست
با هم دو ستم کش زمانه رفتند ز دشت سوی خانه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چون ماند پری وش حصاری در حجرهٔ غم به سوگواری

وقتی آن زیباروی (لیلی) در خانه‌اش گرفتار شد و در گوشه‌ی تنهایی‌اش به سوگواری پرداخت،

نکته ادبی: پری‌وش تشبیهی برای زیبایی فرازمینی لیلی است و حصاری به معنای در بند و خانه‌نشین است.

قیس از هوس جمال دلبند در درس ادب دوید یک چند

قیس نیز به خاطرِ شوقِ دیدارِ محبوب، به‌جایِ درس‌هایِ معمول، مدتی در پیِ یادگیریِ آدابِ عشق‌ورزی دوید.

نکته ادبی: درس ادب کنایه از آموختنِ رسم عاشقی است.

در گوشهٔ صحن و کنج دیوار می کرد سرود عشق تکرار

او در گوشه‌ای از حیاط یا در کنجِ دیوار می‌نشست و مدام سرودِ عشق و دلدادگی‌اش را تکرار می‌کرد.

نکته ادبی: تکرارِ سرودِ عشق نشان‌دهنده غرق شدنِ او در اندیشه‌ی معشوق است.

بی صرفه همی شتافت چون کور بی رشته همی تنید چون مور

او همچون کوری که بی‌هدف می‌دود، بی‌ثمر تلاش می‌کرد و مانند مورچه‌ای که بیهوده می‌تند، کاری بی‌حاصل انجام می‌داد.

نکته ادبی: تشبیه به کور و مور، نشان‌دهنده‌ی حیرانی و سرگشتگی اوست.

آهی به جگر فرود می خورد والماس به سینه خرد می کرد

آهی از اعماقِ جان می‌کشید و گویی الماسِ سختِ غم، سینه‌اش را از درون می‌خراشید و می‌درید.

نکته ادبی: الماس در ادبیات کلاسیک نماد سختی و بُرندگی است که برایِ تصویرِ دردِ جانکاه به کار رفته است.

زین گونه به چاره ای که دانست می کرد شکیب تاتوانست

او با هر چاره‌ای که به ذهنش می‌رسید، سعی می‌کرد تا حد توان، در برابرِ این غمِ جانکاه صبر کند.

نکته ادبی: شکیب به معنای بردباری است.

چون سیل غمش رسید بر فرق از پرده برون فتاد چون برق

هنگامی که سیلِ غمِ او به اوج رسید، همچون صاعقه از پرده‌یِ خویشتن‌داری خارج شد و کنترلش را از دست داد.

نکته ادبی: از پرده برون افتادن کنایه از آشکار شدنِ جنون و بی‌اختیاری است.

بیرون شد و کرد پیرهن چاک و افگند به تارک از زمین خاک

از خانه بیرون زد، لباس‌هایش را پاره کرد و خاکِ بیابان را بر سر و روی خود ریخت.

نکته ادبی: خاک بر سر ریختن، نشانِ شدتِ اندوه و عزاداری است.

گریان به زمین فتاد بی تاب بر خاک، مراغه کرد چون آب

گریان و بی‌تاب روی زمین افتاد و اشکش همانند آب، خاک را خیس و گل‌آلود کرد.

نکته ادبی: مراغه در اینجا به معنای گل‌آلود کردنِ خاک است.

برداشت ز خانه راه صحرا چون خضر نمود میل خضرا

خانه را رها کرد و راهیِ صحرا شد، همچون خضر که به دنبالِ سرزمینِ سرسبز و زندگیِ جاودان می‌گشت.

نکته ادبی: تلمیح به حضرت خضر که در جست‌وجویِ آبِ حیات و سرسبزی بود.

می رفت چو باد کوه بر کوه خلقی ز پسش دوان به انبوه

مانند باد از این کوه به آن کوه می‌دوید و انبوهی از مردم در پیِ او می‌دویدند.

نکته ادبی: دویدنِ خلق در پیِ او نشان‌دهنده‌ی شهرتِ دیوانگیِ اوست.

هر کس ز لطافت جوانیش می خورد، فسوس زندگانیش

هر کسی که زیبایی و جوانیِ او را می‌دید، به حالِ او افسوس می‌خورد و از سرنوشتِ او تعجب می‌کرد.

نکته ادبی: فسوس خوردن به معنای دریغ داشتن و تأسف خوردن است.

اینش ز درونه پند می داد وانش به جفا گزند می داد

برخی از سرِ خیرخواهی او را پند می‌دادند و برخی دیگر با ستمگری و آزار، او را اذیت می‌کردند.

نکته ادبی: تضادِ میان پند دادن و جفا کردن نشان‌دهنده برخوردِ دوگانه جامعه با عاشق است.

طفلان به نظاره سنگ در دست اینش زد و آن شکست و آن خست

کودکان از سرِ بازیگوشی سنگ در دست می‌گرفتند و او را می‌زدند و زخمی می‌کردند.

نکته ادبی: سنگ زدنِ کودکان نمادِ طرد شدنِ عاشق توسط جامعه است.

با این شغبی که در گذر بود دیوانه ز خویش بی خبر بود

با وجودِ این همه آشوب و مزاحمت در مسیر، مجنون چنان در خود غرق بود که از اطرافش بی‌خبر بود.

نکته ادبی: شغبی به معنای آشوب و غوغا است.

می راند ز آب دیده رودی می گفت، چو بی دلان، سرودی

از چشمانش رودی از اشک جاری بود و همچون دیوانگان، با خود سرودی می‌خواند.

نکته ادبی: رودِ اشک استعاره از گریه‌یِ بسیار است.

می زد ز درون جان دم سرد زآن باد چو ریگ رقص می کرد

از اعماقِ جانش آهِ سرد می‌کشید و آن بادِ آهِ او چنان بود که شن‌هایِ صحرا را به رقص در می‌آورد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در تأثیرِ آهِ مجنون بر شن‌هایِ بیابان.

چون گشت یقین که مرد دل ریش دارد سفری دراز در پیش

وقتی برای همه یقین شد که این جوانِ دل‌سوخته، سفری طولانی و بی‌پایان در پیش دارد،

نکته ادبی: دل‌ریش به معنای کسی است که زخمی در دل دارد و کنایه از عاشق است.

زین غم همه در گداز گشتند گریان به قبیله باز گشتند

همه از این ماجرا غمگین شدند و گریان به سویِ قبیله بازگشتند.

نکته ادبی: گداز در اینجا به معنایِ سوختن و ذوب شدن از غم است.

رازش به زمانه عام کردند مجنون زمانش نام کردند

رازش را در میانِ مردم فاش کردند و از آن پس او را «مجنون» نامیدند.

نکته ادبی: مجنون در زبان عربی به کسی می‌گویند که خردش توسط جن گرفته شده باشد.

بردند خبر ز روزگارش سوی پدر بزرگوارش

خبرِ حال و روزِ او را به گوشِ پدرِ بزرگوارش رساندند.

نکته ادبی: روزگار در اینجا به معنای وضعیت و سرنوشت است.

کان رو که تو می فشاندیش گرد ز آسیب زمانه لطمه ای خورد

به او گفتند: آن فرزندی که مانند گُل پرورشش می‌دادی، اکنون از سختی‌هایِ زمانه آسیبِ فراوان دیده است.

نکته ادبی: گرد فشاندن کنایه از پروراندن و مراقبتِ بسیار است.

گر در پی او شوی به پرواز باشد که هنوز یابیش باز

اگر در پیِ او بروی، شاید بتوانی او را بیابی و دوباره به خانه بازگردانی.

نکته ادبی: پرواز در اینجا به معنای سرعت گرفتن و شتافتن است.

پیر از خبری چنان جگر دوز زد نعرهٔ از درون پر سوز

پدر با شنیدنِ این خبرِ جگرسوز، نعره‌ای از سوزِ دلِ خود کشید.

نکته ادبی: جگرسوز وصفِ خبری است که تحملش برای پدر دشوار است.

خون از جگر دریده می ریخت نی نی که جگر ز دیده می ریخت

خون از دلش می‌جوشید؛ نه، بلکه جگرش از شدتِ غم پاره شده بود و از چشمانش اشکِ خونین جاری می‌شد.

نکته ادبی: تشکیکِ شاعرانه برای تأکید بر شدتِ غمِ پدر.

هر جا جگرش به چشم تر بود کش دل سوی گوشه جگر بود

هر جا که چشمانِ گریانش به چیزی می‌افتاد، گویی دلش به دنبالِ گوشه‌یِ جگرش (فرزندش) می‌گشت.

نکته ادبی: گوشه جگر اصطلاحی است برای فرزند که بسیار عزیز است.

از دم همه خون جگر همی کرد و ز بی جگری جگر همی خورد

از آهِ جگرسوزش، گویی پیوسته خونِ جگر می‌خورد و از نبودِ فرزند، گویی جگرش در حالِ آب شدن بود.

نکته ادبی: خونِ جگر خوردن کنایه از تحملِ رنجِ بسیار است.

اشکش به جگر نمک نه کم داشت گویی نمک و جگر بهم داشت

اشک‌هایش به اندازه‌یِ خونِ جگر، نمکین و سوزنده بود، گویی نمک و جگر در آن آمیخته بود.

نکته ادبی: نمک‌سود کردنِ زخمِ غمِ پدر.

وان مادر دردمند پر جوش کان قصه شنید گشت بی هوش

مادرِ دردمند و بی‌قرار نیز وقتی این خبر را شنید، از هوش رفت.

نکته ادبی: پر جوش کنایه از التهاب و بی‌تابیِ مادر است.

غلطید به خاک تیره مویان آن گمشده را به خاک جویان

در حالی که مویه می‌کرد، بر خاکِ تیره غلط می‌خورد و آن فرزندِ گم‌گشته‌اش را در خاک می‌جست.

نکته ادبی: مویان به معنای زاری کردن و سوگواری است.

موی از دل ناامید می کند پیچه ز سر سپید می کند

مادر از ناامیدی مویِ خود را می‌کند و پیچه (نقاب) خود را از سر برمی‌داشت.

نکته ادبی: موی کندن و نقاب برداشتن نشانه‌های عزاداری و آشفتگی زنانه در آن دوران است.

بیچاره پدر دوید بیرون همراه سرشک و همدمش خون

پدرِ بیچاره نیز بی‌قرار بیرون دوید، در حالی که اشک می‌ریخت و خونِ دل می‌خورد.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است.

می رفت ز سوز دل شتابان فریاد کنان بهر بیابان

از سوزِ دل با شتاب می‌رفت و در بیابان فریاد می‌کشید.

نکته ادبی: سوزِ دل تمثیلی از عشقِ پدرانه است.

چون گشت بسی به دشت و کهسار از کوه شنید نالهٔ زار

وقتی در دشت و کوهستان بسیار گشت، از میانِ کوه‌ها ناله‌ای سوزناک شنید.

نکته ادبی: کهسار به معنای کوهستان است.

اندر پی آن ترانه زد گام افگنده ز اشک، باده در جام

به دنبالِ آن ناله حرکت کرد و با اشک‌هایش، جامِ غم را لبریز می‌کرد.

نکته ادبی: باده در اینجا استعاره از اشکِ غم است.

دریافت حریف را چو مستان با زمزمهٔ هزار دستان

او را در حالتی که گویی مستِ عشق بود، با نغمه‌ای شبیه به آوازِ هزاردستان (بلبل) یافت.

نکته ادبی: هزاردستان نام دیگر بلبل است که آوازِ خوشی دارد.

می گفت دران فراق خون ریز با خود غزلی جراحت انگیز

مجنون در آن فراقِ خونین و دردناک، برای خودش غزلی سوزناک می‌خواند.

نکته ادبی: جراحت‌انگیز صفتی برای شعرِ اوست که شنیدنش دردناک است.

چون چشم پدر فتاد بر وی شد سست ز سختی غمش پی

وقتی چشمِ پدر به او افتاد، از شدتِ سختیِ غمِ فرزند، پاهایش سست شد و توانِ ایستادن را از دست داد.

نکته ادبی: سست شدنِ پی، واکنشی جسمی به فشارِ روانیِ شدید است.

چون سوختگان دوید سویش بنشست به گریه پیش رویش

مانند کسی که از آتشِ غم سوخته باشد، به سویش دوید و با گریه در مقابلش نشست.

نکته ادبی: سوختگان استعاره از عاشقان و مصیبت‌دیدگان است.

دیدش چو چراغ مرده بی نور دور از من و تو، ز خویشتن دور

او را دید که مانند چراغی خاموش، بی‌نور شده و از خویشتنِ خویش و از دنیایِ عادیِ انسان‌ها فاصله گرفته است.

نکته ادبی: چراغِ مرده استعاره از زیبایی و شکوهِ از دست رفته‌ی مجنون است.

چون روی پدر بدید فرزند لختی دل پاره یافت پیوند

وقتی مجنون چهره‌ی پدر را دید، ذره‌ای آرامش یافت و تکه‌ای از دلِ شکسته‌اش پیوند خورد.

نکته ادبی: پیوند یافتنِ دل کنایه از تسلیِ اندکِ مجنون است.

خم کرد تن ستم رسیده مالید به پای پیر دیده

مجنونِ ستم‌دیده خم شد و چهره بر پایِ پیرِ پدر گذاشت.

نکته ادبی: پایِ پیرِ دیده کنایه از پدرِ سالخورده است.

پیر، از جگر کباب گشته رخ شست، به خون آب گشته

پدر که از غمِ فرزند کباب شده بود، صورتش را که با اشکِ خونین شسته شده بود، به او نشان داد.

نکته ادبی: جگر کباب گشته استعاره از نهایتِ اندوهِ پدر است.

بگریست برو به خسته جانی بوسید سرش به مهربانی

با دلی خسته و رنجور بر حالِ او گریست و با مهربانی سرش را بوسید.

نکته ادبی: خسته جانی به معنای جانِ رنجور است.

می سوخت به زاری از گزندش می داد ز سوز سینه پندش:

از سوزِ دلِ خود می‌سوخت و با درد و اندوه، او را این‌گونه پند داد:

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و رنج است.

کای شمع دل و چراغ دیده وی میوهٔ جان و باغ دیده

ای شمعِ دلِ من، ای نورِ چشمانِ من و ای میوه‌یِ وجودِ من،

نکته ادبی: تشبیهاتِ پدرانه برای ابرازِ نهایتِ عشقِ به فرزند.

با آن خردی که داشت رایت، چون در وحل اوفتاد پایت؟

با آن هوش و خردی که داشتی، چگونه در این گِل و لایِ بدبختی گرفتار شدی؟

نکته ادبی: وحل به معنای گِل و لای است که کنایه از گرفتاری در بلا و مصیبت است.

درد که نهاد بر تو این بار؟ سودای که کرد با تو این کار؟

چه کسی این درد را بر دوشِ تو نهاد؟ عشقِ چه کسی این بلا را بر سرت آورد؟

نکته ادبی: سودا در قدیم به معنای جنون و مالیخولیا است که در اینجا به عشق نسبت داده شده.

باد که وزید بر چراغت؟ آه که به سینه کرد داغت؟

چه بادی وزید که چراغِ وجودت را خاموش کرد؟ چه کسی با آهِ خود، داغی بر سینه‌ات گذاشت؟

نکته ادبی: استعاره از حوادثِ روزگار که آرامشِ فرزند را بر هم زده است.

بودم به گمان که گاه پیری مونس شوی ام به دستگیری

من با این گمان دل خوش کرده بودم که در پیری، تو یاور و عصای دستِ من باشی.

نکته ادبی: دستگیری در اینجا به معنایِ تکیه‌گاه بودن و یاری دادن در دورانِ ضعفِ پیری است.

رو در که کنم که در چنین سوز؟ روزی به شب آرم اندرین روز

ای پدر، در این آتشِ سوزانِ عشق، پناهی ندارم که به او رو کنم و نمی‌دانم چگونه این روزهای سیاه را به پایان برسانم.

نکته ادبی: رو در که کنم کنایه از پناه جستن است. سوز به معنای عشقِ سوزان و درد فراق به کار رفته است.

دریاب که عمر بر سر آمد طوفان اجل به سر در آمد

بدان که عمرم به پایان رسیده و طوفانِ مرگ به سویم هجوم آورده است.

نکته ادبی: طوفان اجل استعاره از نزدیک شدن مرگ است.

پیری هوس جوانیم برد مرگ آمد و زندگانیم برد

پیری و هوسِ جوانی از دستم رفت و با آمدنِ مرگ، تمام زندگی‌ام نیز نابود شد.

نکته ادبی: تضاد میان پیری و جوانی برای تأکید بر زوال عمر.

چندین نه بس است تخلی دهر؟ دیگر، چه کنی تو عیش من زهر؟

آیا این همه تلخ‌کامی که روزگار به من داده کافی نیست؟ دیگر چرا با سرزنش‌هایت کامِ مرا تلخ‌تر می‌کنی؟

نکته ادبی: تخلی دهر استعاره از سختی‌های روزگار است.

آتش که به شعله خوی دارد، روغن زدنش چه روی دارد؟

وقتی آتش ذاتاً به شعله‌ور بودن خو گرفته است، ریختنِ روغن بر آن چه سودی دارد؟ (جز اینکه شعله‌اش را بیشتر می‌کند).

نکته ادبی: تمثیل برای بی‌فایده بودن پند و اندرز به عاشق شیدا.

من خود ز زمانه پا براهم، تو رشته چه می بری به چاهم؟

من خود از دست روزگار پا در رکابِ سفرِ نیستی هستم، تو چرا با سخنانت مرا به سوی چاهِ نابودی می‌کشانی؟

نکته ادبی: پا براهم کنایه از آماده بودن برای رفتن و خروج از خویش است.

تنگست دلم، مپوی چندین دل تنگی من مجوی چندین

دلم تنگ است، پس بیش از این مرا به تکاپو وا مدار و بیش از این در پیِ دلتنگی‌های من مگرد.

نکته ادبی: تکرار واژه تنگ برای تأکید بر حصر روحی عاشق.

ای جان پدر، به خانه باز آی وی مرغ، به آشیانه باز آی

ای فرزند دلبندم، به سوی خانه بازگرد و ای پرنده‌یِ گرفتارِ عشق، به آشیانه‌یِ اصلی خود برگرد.

نکته ادبی: استعاره از مجنون به مرغی که از آشیانه دور افتاده است.

بشتاب که نادرین غم آباد پیش از اجلم رسی به فریاد

بشتاب که در این دیارِ پر از غم، پیش از آنکه مرگم فرا رسد، به دادم برسی.

نکته ادبی: غم آباد ترکیبی است برای توصیف دنیای رنج.

زین پس که بجستنم شتابی جوئیم بسی، ولی نیابی

از این پس اگر برای یافتنم تلاش کنی، بسیار مرا جستجو خواهی کرد اما دیگر مرا نخواهی یافت.

نکته ادبی: اشاره به نابودی قریب‌الوقوعِ پدر در اثر غم.

وان مادر تو که در نقابست او هم ز غمت چو من خرابست

و آن مادری که اکنون در حجابِ خانه نشسته است، او نیز مانند من از دوری و غمِ تو نابود شده است.

نکته ادبی: در نقاب بودن کنایه از خانه‌نشینی و دوری از انظارِ مادر است.

زان پیش که دیده را کند پیش، محروم مدارش از رخ خویش

پیش از آنکه مرگ چشمانش را برای همیشه ببندد، او را از دیدن چهره‌ات محروم مکن.

نکته ادبی: دیده را کند پیش کنایه از نابینایی در اثر کهولت یا مرگ است.

ماییم دو تیره روز بی کس یک دیده به چشم ما تویی، بس

ما دو نفر، تنها و تیره بخت هستیم و تو تنها نورِ چشمانِ ما هستی.

نکته ادبی: تیره‌روز کنایه از بیچارگی و بدبختی است.

مپسند که از جمال تو دور بی دیده شویم و بلکه بی نور

مپسند که ما دور از رویِ زیبای تو، نه تنها بی‌پناه، بلکه بی‌پشت و پناه (بی‌نور) شویم.

نکته ادبی: جمال نماد امید و زندگی برای والدین است.

آخر پدر توام، نه اغیار بیگانه مشو چنین به یک بار

من پدرِ توام، نه یک غریبه؛ پس یک‌باره این‌گونه با من بیگانه مشو.

نکته ادبی: اغیار به معنای بیگانگان و ناآشنایان است.

بیمار اگر چه دردناکست بیمار پرست در هلاکست

اگر بیمار از درد رنج می‌برد، پرستارِ او نیز در حالِ جان دادن و رنج کشیدن است.

نکته ادبی: اشاره به هم‌دردی و شریک بودن در رنج.

ز آنجا که یکیست خون و پیوند مرگ پدرست رنج فرزند

از آنجا که خون و پیوند ما یکی است، مرگِ پدر، رنج و مصیبتِ فرزند است.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ خونی به عنوان دلیلی برای یکپارچگی در غم.

ز آزردن دست و پا توان زیست، ز آزار جگر توان زیست؟

اگر کسی دست و پایش صدمه ببیند می‌تواند زنده بماند، اما آیا با آسیب دیدنِ جان (پدر) می‌توان زندگی کرد؟

نکته ادبی: جگر استعاره از فرزند یا عزیزترینِ کس است.

این جای نه جای تست، برخیز وین کار نه کار تست، بگریز

اینجا جایگاه تو نیست، برخیز و برو؛ این کار (جنون) شایسته‌ی تو نیست، از آن دوری کن.

نکته ادبی: تکرار نه برای تأکید بر ناپسند بودن وضعیت موجود است.

گیرم که به غم زبون توان بود، بی خانه و جای، چون توان بود؟

فرض می‌کنم که در غم بتوانی زبون و خوار باشی، اما بدون خانه و کاشانه چگونه می‌توانی زندگی کنی؟

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تأمینِ نیازهای اولیه زندگی.

گر زآن منی، از آن من باش ور نه به مراد خویشتن باش

اگر از آنِ منی (فرزند منی)، پس با من باش و به حرفم گوش کن، وگرنه هر طور که می‌خواهی رفتار کن.

نکته ادبی: شرطی منطقی برای تعیین تکلیف رابطه پدر و فرزندی.

هر چند که عشق جمله در دست نیرو شکن صلاح مردست

اگرچه عشق بر تمام وجود انسان حاکم است، اما این نیرو، صلاح و مصلحتِ مردانگی را در هم می‌شکند.

نکته ادبی: نیرو شکن کنایه از تضعیف اراده و عقل توسط عشق.

مرد ار چه به سوزدش، همه تن دودی ندهد، برون ز روزن

مردِ واقعی حتی اگر تمام وجودش در آتش بسوزد، اجازه‌ی خروجِ دود (نمایان شدنِ درد) را از پنجره نمی‌دهد.

نکته ادبی: کنایه از خویشتن‌داری و پنهان کردن رنج.

مسپار بدست دیو تن را گرد آر عنان خویشتن را

خویشتنِ خود را به دستِ دیو (هوای نفس) مسپار و مهارِ وجودِ خود را در دست بگیر.

نکته ادبی: دیو نمادِ وسوسه و بی‌خردی است.

زین غم همه گر مراد یارست غم هیچ مخور که در کنارست

اگر هدفِ تو رسیدن به یار است، پس غم مخور که او در کنار توست.

نکته ادبی: اشاره به وصال خیالی یا درونی یار.

گر بر مه آسمان نهی هوش کوشم که رسانمت در آغوش

اگر هوش و حواست را به آسمان (یار) معطوف کنی، من نیز می‌کوشم که تو را به آغوشِ او برسانم.

نکته ادبی: استعاره از ماه برای زیبایی یار.

آن مه که دلت ازو خرابست لیلیست نه آخر آفتابست

آن ماه‌روی که دلت را ویران کرده است، لیلی است، نه خورشیدِ حقیقی؛ پس این‌قدر بی‌تابی نکن.

نکته ادبی: تحقیرِ معشوق در برابر خورشید برای کاستن از شدتِ عشق.

ننشینم تا به چاره و رای با او ننشانمت به یک جای

تا چاره‌ای نیاندیشم و با او (لیلی یا خانواده‌اش) صحبت نکنم، تو را به او نخواهم رساند.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ میانجی‌گری پدر.

لیکن نکنی چو دیو را بند دیوانه نشد سزای پیوند

اما تا وقتی دیو (هوس) را در بند نکنی، دیوانگیِ تو سزاوارِ وصل شدن نیست.

نکته ادبی: پیوند به معنای وصلت و ازدواج است.

این دیو دلی رها کن از خوی مردم شو و راه مردمی جوی

این خویِ دیوانگی را رها کن، آدم باش و راه و رسمِ انسانیت را در پیش بگیر.

نکته ادبی: مردم شو کنایه از عاقل شدن و بازگشت به هنجارها.

تا بود که ز عون بخت پر نور هم خوابه شود فرشته با حور!

تا شاید با کمکِ بختِ نیک، فرشته با حوری هم‌بستر شود (استعاره از وصالِ غیرممکنِ تو با لیلی).

نکته ادبی: اشاره‌ای طنزآمیز به محال بودن وصالِ زمینی.

مجنون چو نوید کام بشنود بنشست ز مغزش اندکی دود

مجنون چون نویدِ رسیدن به مقصود را شنید، کمی از گرمایِ عشق در مغزش فروکش کرد.

نکته ادبی: دود از مغز برخاستن کنایه از فروکش کردنِ شور و حرارتِ جنون.

با پیر به شرم گفت گریان کای ز آتش من دل تو بریان

مجنون با شرمساری و گریه به پیر گفت: ای کسی که دلت از آتشِ عشقِ من بریان است.

نکته ادبی: بریان بودن کنایه از کباب شدن و سوختن از غم.

از من به من آنچه یک گزندست دانم که ترا هزار چندست

می‌دانم که رنجی که تو از من می‌کشی، هزاران برابر بیش از رنجی است که منِ عاشق تحمل می‌کنم.

نکته ادبی: اقرار به بی‌انصافیِ عاشق در برابر رنجِ والدین.

لیکن چکنم، که نفس خود کام از حیله و دم نمی شود رام

اما چه کنم که نفسِ سرکشِ خودخواه، با حیله و افسون رام نمی‌شود.

نکته ادبی: نفس خودکام استعاره از هوای نفس و غریزه.

خوگیر، که از بلا گریزم، از بند قضا کجا گریزم؟

به من بگو خو بگیرم (صبر کنم)، اما اگر بتوانم از بلا بگریزم، از بندِ تقدیر کجا می‌توانم فرار کنم؟

نکته ادبی: قضا استعاره از سرنوشتِ محتوم.

بی چاره وجود سست تدبیر مرغیست به ریسمان تقدیر

انسانِ بی‌چاره با تدبیرِ ضعیفش، همچون مرغی است که در بندِ ریسمانِ تقدیر گرفتار شده است.

نکته ادبی: مرغ در بندِ تقدیر تصویری از جبرگرایی.

آن روز که بودم از غم آزاد می بود برای خود دلم شاد

آن روزهایی که از غم آزاد بودم، دلم برای خودش شاد و خوش بود.

نکته ادبی: اشاره به ایام خوشِ پیش از عاشقی.

و اکنون که نه بر فرار خویشم این هم نه باختیار خویشم

اما اکنون که دیگر اختیارِ فرار از این عشق را ندارم، این وضعیت نیز به خواستِ خودِ من نیست.

نکته ادبی: تأکید بر سلب اختیار.

پروانهٔ شمع را که فرمود کاو از تن خود برآورد دود؟

چه کسی به پروانه‌یِ شمع دستور داد که از تنِ خود دود برآورد (خود را فدای شمع کند)؟

نکته ادبی: پروانه و شمع نمادِ فدایِ جان کردن در راهِ عشق.

آنک آفت آسمان نداند داند چو دران شکنجه ماند

کسی که دردِ عشق را نمی‌داند، زمانی که در آن شکنجه گرفتار شود، آن را درک می‌کند.

نکته ادبی: شکنجه استعاره از رنجِ عشق.

گر کار به دست خویش بودی کار همه خلق پیش بودی

اگر کارها به دستِ خودِ ما بود، کارِ همه‌یِ مردم بر وفقِ مراد پیش می‌رفت.

نکته ادبی: بیانِ عجزِ بشر در اداره‌ی امورِ زندگی.

چون نیست ز مردم آنچه زاید تسلیم شدم بهر چه آید

چون آنچه برای آدمیان پیش می‌آید دستِ خودشان نیست، من نیز به هر چه مقدر است، تسلیم شده‌ام.

نکته ادبی: تسلیم در برابر سرنوشت.

تا یاری جان به قالبم هست جان بدهم و یار ندهم از دست

تا وقتی که جان در بدن دارم، حاضرم جان بدهم اما یار را از دست ندهم.

نکته ادبی: اولویتِ عشق بر حیات.

با همسر او شوم چو افسر یا در سر کار او کنم سر

یا به وصالِ او می‌رسم و هم‌سرِ او می‌شوم، یا در راهِ رسیدن به او جانم را فدا می‌کنم.

نکته ادبی: افسر استعاره از شرافت و رسیدن به مقصود.

های ای پدر من و سر من من گوهر تو تو افسر من

ای پدر، من و سرم فدای تو؛ تو گوهرِ منی و من افتخارِ توام.

نکته ادبی: گوهر و افسر نمادِ ارزش و جایگاهِ رفیع.

زین گونه که بهر من دویدی آزرده شدی و رنج دیدی

از اینکه این‌گونه به خاطرِ من تلاش کردی، آزرده و رنج‌دیده شدی.

نکته ادبی: قدردانی از زحماتِ پدر.

غم خوارگیم فگندت از زیست ور تو نخوری غم، دگر کیست؟

غمخواریِ تو مرا از زندگی دور کرد (یا باعث شد بمیری)؛ اگر تو غمِ مرا نخوری، چه کسی خواهد خورد؟

نکته ادبی: غمخواری به معنای دلسوزیِ افراطی.

زین غم چو مرا قرار بر تست غم زآن منست و بار بر تست

به خاطرِ این غم، قرارِ من به دستِ توست؛ غم از آنِ من است اما بارِ آن بر دوشِ توست.

نکته ادبی: تقسیمِ غم میان عاشق و پدر.

درد دل خسته را دوا کن وآن وعده که کرده ای وفا کن!

دردِ دلِ مرا درمان کن و به آن وعده‌ای که داده‌ای، وفا کن!

نکته ادبی: درخواستِ نهایی برای عمل به وعده‌یِ وصل.

پذرفت پدر که سخت کوشد کالا خرد و درم فروشد

پدر پذیرفت که تمام تلاش خود را به کار بندد و با خرید و فروش کالا، سرمایه‌ای فراهم آورد تا راهی برای حل مشکل پسرش پیدا کند.

نکته ادبی: درم در اینجا به معنای سکه و پول رایج است و کنایه از فراهم کردن اسباب مالی برای حل مشکل مجنون است.

آن چاره کند که تا تواند دیوانه به ماه نور ساند

او عهد کرد که هر آنچه در توان دارد انجام دهد تا به پسرش که از عشق دیوانه شده، کمک کند و او را به محبوبش که همچون ماه، نوربخش زندگی اوست، برساند.

نکته ادبی: ماه استعاره از لیلی است که به عنوان کانون نور و روشنی در زندگی تیره و تار مجنون دیده می‌شود.

مجنون به وثیقتی چنان چست شد با پدر و رضای او جست

مجنون پس از شنیدن این وعده محکم و اطمینان‌بخش از جانب پدر، همراه او شد و با فروتنی در پی جلب رضایت او برآمد.

نکته ادبی: وثیقت در اینجا به معنای پیمان استوار و قول محکم است که مجنون را به آن دلگرم کرد.

با هم دو ستم کش زمانه رفتند ز دشت سوی خانه

آن دو نفر که هر کدام به نوعی تحت ستم و فشارهای روزگار قرار داشتند، دشت و بیابان را رها کردند و به سمت خانه بازگشتند.

نکته ادبی: ستم‌کش زمانه صفت مشترکی است که رنج‌های پدر (از رفتار پسر و جامعه) و رنج‌های پسر (از فراق معشوق) را هم‌تراز می‌کند.