دیوان اشعار - مجنون و لیلی

امیرخسرو دهلوی

بخش ۸ - راه نمودن فرزند، قره العین عین الدین خضر را، که از ظلمات دنیا سوی روشنایی گراید، رواه الله من عین الحیوة عمره، کالخضر، بصحه الذات

امیرخسرو دهلوی
ای چاره ده ماهه زرگانی هم خضر و هم آب زندگانی
اکنون که نداری از خرد ساز می پروردت زمانه در ناز
امید که چون شوی خردمند خالی نکنی درونه زین پند
از چارده بگذرد چو سالت گردد مه چارده جمالت
بر نکتهٔ عقل، دست سایی بر گنج هنر، گره گشایی
دانسته شوی به کاردانی بر سر صحیفهٔ معانی
خواهی که دلت نماند از نور اندرز مرا ز دل مکن دور
پیوند هنر طلب، چو مردان وز بی هنران، عنان بگردان
خضرا زپی آن نهادمت نام کت عمر ابد بود سرانجام
لیکن نبود حیات جاوید تا سر نکشی به ماه و خورشید
و آن راست به اوج آسمان سر کز جوهر علم یافت افسر
و آن خواجه برد کلید این گنج کو بر تن خویشتن نهد رنج
خواهی قلمت به حرف ساید بی دود و چراغ راست ناید
ناک از پس غوره، می دهد مل شاخ، از پس سبزه می کشد گل
کانی که کنی، ز بهر گوهر سنگت دهد اول، آنگهی، زر
چون باز کنی ز نیشکر بند خس در دهن آید، آنگهی قند
ور دل کندت هنر فزایی پیشه مکنی ثنا سرایی
چون زین فن بد شوی، شکیبا می گوی سخن ولیک زیبا
از کارگه حریر زن لاف خس پاره مکن چو بوریا باف
حرفی که ازو دلی گشاید از هر قلمی برون نیاید
ور بر دهد این درخت قندت و آوازه چو من شود بلندت
ز آن مایه که افتدت به دامان تنها نخوری چو ناتمامان
چون آمده، گر یکیست ور هفت بدهی ندهی، بخواهدت رفت
باری کم از آنک از تو چندی آسوده شود، نیازمندی
چون مرد، بگرد مرد می گرد نی همچو بخیل ناجوان مرد
سرمایه ة مردمی مکن گم کز مردمیست نور مردم
گر چه زرت از عدد بود بیش درویش نواز باش و درویش
خواهی که به مهتری زنی چنگ در یوزهٔ کهتران مکن تنگ
تا پا ننهی به دستیاری از دوست مخواه دوستداری
بیداری پاسبان بی مزد گنجینه برد به شرکت دزد
یاری که به جان نیاز مایی در کار خودش مده روایی
صد یار بود به نان، شکی نیست چون کار به جان فتد، یکی نیست
کن بر کف همگنان درم ریز جز در کف کودکان نوخیز
کاموخته شد چو خرد، با سیم کالای بزرگ را بود به یبم
ور خود، به غلط، نعوذ بالله در سمت سیاقت، افتدت راه
با آنکه شوی وزیر کشور دزدی باشی، کلاه بر سر
دانی، ز قلم هنر چه جویی؟ از آب سیه، سپیدرویی؟
چون بر سر شغل و کام باشی می کوش که نیک نام باشی
در هر چه ترا شمار باشد آن کن که صلاح کار باشد
ناخن که سر خراش دارد برند سرش، چو سر برآرد
ناکس که خراش چون خسان کرد با او، آن کن، که با کسان کرد
بر خویشتن آنکه او نبخشود بخشودن او خرد نفرمود
در جنبش فتنه، جا نگه دار بر خار چه جرم، پا نگه دار
شد چیره چو دشمن ستمکار از وی نرهی، مگر به هنجار
مرغی که تپد به حلقهٔ دام اندر خفه جان دهد سرانجام
چون کار فتاد با گرانان با صرفه زنند کاردانان
مردم، چو دهد عنان به فرهنگ از باد بگردد آسیا سنگ
بینائی عقل پیش میدار بینا شو و پاس خویش میدار
ایمن منشین به عالم خس کز چرخ نرست بی بلا کس
کنجد که ز کام آسیا جست هم در لگد جواز شد پست
خواهی که نگردی آرزومند می باش بهر چه هست خرسند
پویان حریص، روی زر دست خرسندی دل صلاح مردست
مردم چو زر ز عنان بتابد همت شرف کمال یابد
این سرخ گلی که خون فشانست سرخیش ز خون سر کشانست
ایمن بود از شکنجه درویش زر هر چه که بیشتر، بلا بیش
گشتی به سر و روی کله دار شو ساخته خدنگ خون خوار
ور نیز شوی وزیر مقبل از خامه زنان مباش غافل
چون در صف پردلان کنی جای سر پیش نه اول، آنگهی پای
مردانه که کار مرد ورزد آن به که ز بیم جان نلرزد
گیرم ز عدو عنان بتابد، از مرگ کجا خلاص یابد؟
کار نظر است پیش دیدن نتوان به قفای خویش دیدن
آن، کش مدد ضمیر باشد پیلش به نظر حقیر باشد
باز آنکه دلش هراس پیشه است شیر نمدش چو شیر بیشه است
لیکن سبکی مکن چنان هم کت دل برود ز دست و جان هم
د رحمله مشو مبارز خام هنجار ببین و پیش نه گام
ور بر تو عدو کند زبان تیز چون مایه کار هست مگریز
بر پر هنرست جور و بیداد کس را نبود ز بی هنر یاد
چون رخت کلال خاک باشد از نقب زنش چه باک باشد؟
گردیدهٔ ظاهرت گر دیدهٔ در عیب کسان نظر مینداز
وریا و بی بینش یقینی آن به که سوی خدای بینی
مپسند بهر چه رایت آسود آن کن که بود خدای خشنود
می باش چو شاخ سبز دلکش کاتش ز نیش نگیرد آتش
بفروز چراغ پارسیایی کوراست سری به روشنایی
خواهی که رسی به چرخ گردان مگذار عنان نیک مردان
شمعی که بود ز روشنی دور ندهد به چراغ دیگران نور
دولت آن شد که دل فروزی وز ترک امل کلاه دوزی
در دامن نیستی زنی دست تا هست شوی به عالم هست
دانی که بخاطر هوسناک هر کس نرسد به عالم پاک
با این همه هم ز جست و جویی کاهل مشوی به هیچ سویی
خواهی شرف بزرگواری می کوش به همتی که داری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، مجموعه‌ای از اندرزهای حکیمانه است که مخاطبی جوان را به کسب کمالات اخلاقی، فراگیری فنون و دانش‌آموزی تشویق می‌کند. شاعر با بیانی شیوا، مسیر سعادت را در پیوند میان عقل و هنر می‌داند و هشدار می‌دهد که بدون سختی کشیدن، هیچ‌کس به مقامات عالی و گنج‌های معرفت دست نمی‌یابد.

در بخش‌های دیگر، نصایحی در باب آداب معاشرت، دست‌گیری از نیازمندان و پرهیز از رفتارهای ناپسند همچون بخل و خیانت ارائه شده است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات طبیعت و زندگی روزمره، به مخاطب می‌آموزد که در برابر ناملایمات صبور باشد و با نگاهی عمیق به مسائل، از افتادن در دام فتنه و تباهی بپرهیزد.

معنای روان

ای چاره ده ماهه زرگانی هم خضر و هم آب زندگانی

ای مایه امید و خرد، تو برای من همچون خضر و آب زندگانی هستی که نویدبخش حیات و جاودانگی است.

نکته ادبی: اشاره به داستان خضر و آب حیات دارد که نماد جاودانگی و راهنمایی است.

اکنون که نداری از خرد ساز می پروردت زمانه در ناز

اکنون که هنوز خرد و تجربه لازم را نداری، زمانه تو را در آغوش خود پرورش می‌دهد و در ناز و نعمت نگه می‌دارد.

نکته ادبی: اشاره به دوره نوجوانی و بی‌تجربگی.

امید که چون شوی خردمند خالی نکنی درونه زین پند

امیدوارم که وقتی به سن خردمندی رسیدی، این اندرزها را از خاطر نبری و در درونت حفظ کنی.

نکته ادبی: درونه به معنای باطن و درون است.

از چارده بگذرد چو سالت گردد مه چارده جمالت

هنگامی که سن تو از چهارده سال بگذرد، چهره‌ات مانند ماه شب چهارده زیبا و درخشان خواهد شد.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی چهره به ماه شب چهارده که کمال زیبایی است.

بر نکتهٔ عقل، دست سایی بر گنج هنر، گره گشایی

آن‌گاه تو بر نکات دقیق عقلی مسلط می‌شوی و گره‌های دشوارِ هنر و معرفت را باز می‌کنی.

نکته ادبی: دست ساییدن به نکته عقل کنایه از تسلط بر مفاهیم عقلی است.

دانسته شوی به کاردانی بر سر صحیفهٔ معانی

به عنوان فردی کاردان و متخصص در نگارش و بیان حقایق و مفاهیم والا شناخته خواهی شد.

نکته ادبی: صحیفه معانی استعاره از کتاب دانش و حقایق است.

خواهی که دلت نماند از نور اندرز مرا ز دل مکن دور

اگر می‌خواهی دلت از نور معرفت خالی نماند، پند و اندرز مرا همواره به یاد داشته باش.

نکته ادبی: نور کنایه از هدایت و دانش است.

پیوند هنر طلب، چو مردان وز بی هنران، عنان بگردان

مانند مردان بزرگ، به دنبال کسب هنر و کمال باش و از افراد بی‌هنر دوری کن.

نکته ادبی: عنان گرداندن کنایه از روی گرداندن و دوری کردن است.

خضرا زپی آن نهادمت نام کت عمر ابد بود سرانجام

نام تو را خضر گذاشتم تا سرانجام کار تو با طول عمر و بقای نام نیک همراه باشد.

نکته ادبی: اشاره به رابطه نام و مسمی برای طول عمر معنوی.

لیکن نبود حیات جاوید تا سر نکشی به ماه و خورشید

اما رسیدن به حیات جاویدان میسر نمی‌شود مگر اینکه از مرزهای مادی بگذری و همتت بلند باشد.

نکته ادبی: سر کشیدن به ماه و خورشید کنایه از بلندهمتی و رسیدن به اوج است.

و آن راست به اوج آسمان سر کز جوهر علم یافت افسر

کسی به اوج بزرگی می‌رسد که از جوهر علم، تاجی بر سر بگذارد.

نکته ادبی: افسر به معنای تاج است.

و آن خواجه برد کلید این گنج کو بر تن خویشتن نهد رنج

کلید گنج‌های معرفت و بزرگی در دست کسی است که بر تن خویش رنجِ کسبِ علم را تحمل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به رابطه مستقیم میان زحمت و دستاورد.

خواهی قلمت به حرف ساید بی دود و چراغ راست ناید

اگر می‌خواهی قلمت در نگارش موفق باشد، باید بدانی که بدون تلاش شبانه‌روزی و سختی کشیدن، ممکن نیست.

نکته ادبی: دود و چراغ کنایه از رنج کشیدن و مطالعه شبانه است.

ناک از پس غوره، می دهد مل شاخ، از پس سبزه می کشد گل

همان‌طور که از غوره، شراب حاصل می‌شود و از سبزه، گل می‌روید، نتیجه خوب پس از گذراندن سختی به دست می‌آید.

نکته ادبی: مل در اینجا به معنای شراب است.

کانی که کنی، ز بهر گوهر سنگت دهد اول، آنگهی، زر

معدنی که برای یافتن گوهر حفر می‌کنی، ابتدا سنگ‌های سخت به تو می‌دهد و سپس طلا.

نکته ادبی: تمثیل برای لزوم تحمل سختی پیش از رسیدن به نتیجه.

چون باز کنی ز نیشکر بند خس در دهن آید، آنگهی قند

وقتی نیشکر را می‌شکنی، ابتدا با تفاله مواجه می‌شوی و سپس به شیرینی قند می‌رسی.

نکته ادبی: خس در اینجا به معنای تفاله و چیز بی‌ارزش است.

ور دل کندت هنر فزایی پیشه مکنی ثنا سرایی

اگر دلیل بر هنرمندی تو شد، آن را بهانه خودستایی و لاف‌زنی قرار نده.

نکته ادبی: ثنا سرایی در اینجا به معنای خودستایی و لاف‌زنی است.

چون زین فن بد شوی، شکیبا می گوی سخن ولیک زیبا

هنگامی که در این فنون استاد و باصبر شدی، سخن بگو اما سخنی زیبا و سنجیده.

نکته ادبی: شکیبا در اینجا به معنای ورزیده و صبور است.

از کارگه حریر زن لاف خس پاره مکن چو بوریا باف

اگر چیزی برای گفتن نداری، ادعای بزرگی نکن؛ مثل بافنده‌ای نباش که حصیربافی می‌کند اما ادعای بافتن حریر دارد.

نکته ادبی: بوریا به معنای حصیر است.

حرفی که ازو دلی گشاید از هر قلمی برون نیاید

حرفی که گره از کار دلی باز می‌کند، از قلم هر کسی تراوش نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به ارزشمندی سخن حکیمانه.

ور بر دهد این درخت قندت و آوازه چو من شود بلندت

اگر این درخت دانش و هنر تو ثمر داد و آوازه‌ات مثل من بلند شد، مغرور نشو.

نکته ادبی: درخت قند استعاره از دانش و هنر است.

ز آن مایه که افتدت به دامان تنها نخوری چو ناتمامان

آنچه از نعمت‌ها به دست می‌آوری، فقط خودت مصرف نکن؛ مثل افراد نابالغ و خودخواه رفتار نکن.

نکته ادبی: ناتمامان کنایه از افراد کوته‌فکر و نابالغ است.

چون آمده، گر یکیست ور هفت بدهی ندهی، بخواهدت رفت

رزق و روزی چه کم باشد چه زیاد، اگر تقدیر باشد، خواه ببخشی و خواه ندهی، از دست تو خواهد رفت.

نکته ادبی: اشاره به بی اعتباری دنیا و رزق مقدر.

باری کم از آنک از تو چندی آسوده شود، نیازمندی

دست‌کم بخشی از آنچه داری را برای رفع نیاز نیازمندان هزینه کن.

نکته ادبی: دعوت به بخشندگی و سخاوت.

چون مرد، بگرد مرد می گرد نی همچو بخیل ناجوان مرد

مانند مردان جوانمرد عمل کن و به سوی مردم نیک‌سیرت برو، نه مانند بخیلان و ناجوانمردان رفتار کن.

نکته ادبی: مردمی در اینجا به معنای جوانمردی و انسانیت است.

سرمایه ة مردمی مکن گم کز مردمیست نور مردم

جوانمردی را فراموش نکن، چرا که نور و ارزش انسان در گرو همین جوانمردی است.

نکته ادبی: سرمایه مردمی استعاره از ارزش انسانی است.

گر چه زرت از عدد بود بیش درویش نواز باش و درویش

اگر ثروتت بسیار زیاد است، باز هم درویش‌نواز باش و خود نیز خوی فروتنی و درویشی داشته باش.

نکته ادبی: درویشی در اینجا به معنای تواضع و ساده‌زیستی است.

خواهی که به مهتری زنی چنگ در یوزهٔ کهتران مکن تنگ

اگر می‌خواهی به بزرگی برسی، برای دریافت کمک از زیردستان اصرار و سخت‌گیری نکن.

نکته ادبی: در یوزه به معنای گدایی و خواهش است.

تا پا ننهی به دستیاری از دوست مخواه دوستداری

تا خودت اهل یاری‌رساندن نباشی، از دوست توقع دوستی نداشته باش.

نکته ادبی: دستیاری به معنای یاری و کمک است.

بیداری پاسبان بی مزد گنجینه برد به شرکت دزد

اگر نگهبان عقل بیدار نباشد و مواظب نباشد، دزد (هوای نفس) گنجینه تو را می‌برد.

نکته ادبی: بیداری پاسبان کنایه از هشیاری عقل است.

یاری که به جان نیاز مایی در کار خودش مده روایی

یاری که با جان و دل به او نیاز داری، او را در کارهای بیهوده و کم‌ارزش خود سرگرم نکن.

نکته ادبی: روایی به معنای انجام دادن کار است.

صد یار بود به نان، شکی نیست چون کار به جان فتد، یکی نیست

در روزگار آسایش و رفاه، دوستان زیادی هستند، اما وقتی کار به جان و سختی می‌رسد، دوستی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: ایهام بین یار نانی و یار جانی.

کن بر کف همگنان درم ریز جز در کف کودکان نوخیز

به همه کمک کن، مگر به کودکان بی‌تجربه که هنوز راه و رسم زندگی را نیاموخته‌اند.

نکته ادبی: کودکان نوخیز استعاره از افراد ناپخته است.

کاموخته شد چو خرد، با سیم کالای بزرگ را بود به یبم

وقتی کسی هم دارای عقل باشد و هم ثروت، آنگاه چنین جایگاه بزرگی برای او هراس‌انگیز و مسئولیت‌آور است.

نکته ادبی: بیم به معنای هراس و مسئولیت است.

ور خود، به غلط، نعوذ بالله در سمت سیاقت، افتدت راه

اگر به اشتباه، خدای ناکرده، در مسیر نادرست یا ستمگری قدم بگذاری،

نکته ادبی: سمت سیاقت به معنای مسیر سیاست و حکومت است.

با آنکه شوی وزیر کشور دزدی باشی، کلاه بر سر

حتی اگر وزیر کشور هم بشوی، در واقع دزدی هستی که نقاب بزرگی بر چهره داری.

نکته ادبی: کلاه بر سر کنایه از تظاهر و فریب است.

دانی، ز قلم هنر چه جویی؟ از آب سیه، سپیدرویی؟

آیا می‌دانی که از این قلم و هنر چه باید طلب کنی؟ اینکه با مرکب سیاه، سپیدرویی و نام نیک کسب کنی.

نکته ادبی: تضاد میان آب سیاه (مرکب) و سپیدرویی (نام نیک).

چون بر سر شغل و کام باشی می کوش که نیک نام باشی

وقتی در شغل و مقامی قرار گرفتی، سعی کن به نیکی از تو یاد شود.

نکته ادبی: نیک نامی هدف نهایی مسئولیت‌پذیری است.

در هر چه ترا شمار باشد آن کن که صلاح کار باشد

در هر کاری که آمار و مسئولیت آن با توست، عملی را انجام بده که صلاح و مصلحت در آن است.

نکته ادبی: شمار در اینجا به معنای حساب و مسئولیت است.

ناخن که سر خراش دارد برند سرش، چو سر برآرد

کسی که نیش زبان دارد و دیگران را آزار می‌دهد، باید جلوی کارش را گرفت.

نکته ادبی: سر خراش استعاره از آزار رساندن به دیگران است.

ناکس که خراش چون خسان کرد با او، آن کن، که با کسان کرد

فرد پستی که به مردم آسیب می‌رساند، با او همان‌طور رفتار کن که او با دیگران می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر مقابله به مثل با ستمکار.

بر خویشتن آنکه او نبخشود بخشودن او خرد نفرمود

کسی که بر خود رحم نمی‌کند و به خویشتن آسیب می‌زند، خرد حکم می‌کند که به او رحم نشود.

نکته ادبی: تأکید بر اصل انصاف و منطق در برخورد با خود و دیگران.

در جنبش فتنه، جا نگه دار بر خار چه جرم، پا نگه دار

هنگامی که فتنه برپا می‌شود، در کنجی بمان و از آن دوری کن؛ وقتی پا روی خار نیست، چرا باید درد بکشی؟

نکته ادبی: تمثیل برای پرهیز از درگیری‌های بیهوده.

شد چیره چو دشمن ستمکار از وی نرهی، مگر به هنجار

وقتی دشمن ستمکار بر تو پیروز شد، راه نجات از او تنها با تدبیر و ادب است.

نکته ادبی: هنجار به معنای راه و رسم درست است.

مرغی که تپد به حلقهٔ دام اندر خفه جان دهد سرانجام

پرنده‌ای که در حلقه دام گرفتار شده، با تقلا و تکاپوی بیهوده، سرانجام جانش را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از گرفتار شدن در دام ناملایمات.

چون کار فتاد با گرانان با صرفه زنند کاردانان

وقتی کارت به افراد قدرتمند و سخت‌گیر افتاد، باید با صرفه‌جویی و تدبیر و مدارا پیش بروی.

نکته ادبی: گرانان به معنای افراد سنگین و قدرتمند است.

مردم، چو دهد عنان به فرهنگ از باد بگردد آسیا سنگ

مردم وقتی افسار عقل و فرهنگ را در دست گیرند، مانند سنگ آسیا که با باد حرکت می‌کند، به کار می‌افتند.

نکته ادبی: تشبیه برای نقش عقل در حرکت جامعه.

بینائی عقل پیش میدار بینا شو و پاس خویش میدار

همواره نور عقل را در پیش رو قرار ده، بینا باش و از حریم خویش پاسداری کن.

نکته ادبی: پاسِ خویش داشتن کنایه از مراقبت از خود است.

ایمن منشین به عالم خس کز چرخ نرست بی بلا کس

در این دنیای پر از افراد پست، هرگز احساس امنیت مطلق نکن، چرا که کسی از گزند بلا در امان نیست.

نکته ادبی: عالم خس استعاره از دنیای پر از افراد پست و شرور.

کنجد که ز کام آسیا جست هم در لگد جواز شد پست

کنجدی که از دهانه آسیا بیرون می‌جهد، سرانجام در لگدکوب سنگ‌های آسیا خرد می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل نهایی برای تقدیر و ناگزیر بودن از ناملایمات در صورت بی‌توجهی.

خواهی که نگردی آرزومند می باش بهر چه هست خرسند

اگر می‌خواهی که همیشه در حسرتِ رسیدن به خواسته‌های برآورده‌نشده نباشی، به آنچه که در دست داری قانع باش.

نکته ادبی: تأکید بر قناعت به عنوان کلید آرامش ذهن و پرهیز از تلاطم روحی.

پویان حریص، روی زر دست خرسندی دل صلاح مردست

تلاشِ حرص‌آلود برای به دست آوردن زر و ثروت، مایه‌ی تباهی است؛ خشنود بودن و قناعت، صلاحِ کارِ مردِ عاقل است.

نکته ادبی: تضاد میان «حرص» و «خرسندی» که هسته‌ی مرکزی حکمت عملی را تشکیل می‌دهد.

مردم چو زر ز عنان بتابد همت شرف کمال یابد

هرگاه انسان از طمعِ مالِ دنیا روی بگرداند و آن را کنار بگذارد، همت و شخصیت او به کمال و شرافت دست می‌یابد.

نکته ادبی: عنان تافتن کنایه از بازگشت و دوری جستن است.

این سرخ گلی که خون فشانست سرخیش ز خون سر کشانست

این زیبایی فریبنده و ثروت‌های چشم‌گیر که اکنون فتنه و خون‌ریزی به پا کرده است، حاصلِ غرور و کبرِ افرادِ گردن‌کش و خودخواه است.

نکته ادبی: تشبیه ثروت به گلِ سرخ که با خونِ دیگران رنگین شده است.

ایمن بود از شکنجه درویش زر هر چه که بیشتر، بلا بیش

شخص درویش و قانع از رنج و نگرانی در امان است؛ چرا که هر چه ثروت بیشتر شود، بلا و دغدغه و ترسِ از دست دادن آن نیز فزونی می‌یابد.

نکته ادبی: اشاره به امنیتِ ناشی از فقدانِ تعلقات مادی.

گشتی به سر و روی کله دار شو ساخته خدنگ خون خوار

اگر به مقام رزمندگی رسیدی و کلاه‌خودِ جنگی بر سر نهادی، باید آماده‌ی رویارویی با تیرهای خون‌ریز و سختی‌های میدان باشی.

نکته ادبی: استعاره از آمادگی برای پذیرش پیامدهایِ حضور در عرصه‌های بزرگ.

ور نیز شوی وزیر مقبل از خامه زنان مباش غافل

و اگر به مقام وزارت و بزرگی رسیدی، از کاتبان و نویسندگان که امور مملکت را تدبیر می‌کنند، غافل مشو.

نکته ادبی: خامه کنایه از قلم و نویسندگی و دیوان‌سالاری است.

چون در صف پردلان کنی جای سر پیش نه اول، آنگهی پای

وقتی در صفِ دلاوران و مبارزان قرار می‌گیری، ابتدا با تدبیر و اندیشه (سر) پیش برو و سپس با جسم (پا) وارد عمل شو.

نکته ادبی: اولویتِ عقل و درایت بر جسارتِ بی‌خردانه.

مردانه که کار مرد ورزد آن به که ز بیم جان نلرزد

کسی که می‌خواهد راه و رسم مردانگی را به جای آورد، شایسته است که از ترسِ مرگ به خود نلرزد.

نکته ادبی: تأکید بر شجاعت به عنوان صفت بارز مردانگی.

گیرم ز عدو عنان بتابد، از مرگ کجا خلاص یابد؟

اگر فرض کنیم که تو از ترسِ دشمن فرار کنی و میدان را ترک کنی، آیا باز هم می‌توانی از چنگالِ مرگِ حتمی در امان بمانی؟

نکته ادبی: استدلال منطقی مبنی بر اجتناب‌ناپذیری مرگ، پس فرار بی‌معناست.

کار نظر است پیش دیدن نتوان به قفای خویش دیدن

کارِ اصلی در جنگ و زندگی، پیش‌بینی و بصیرت است؛ چرا که هیچ‌کس نمی‌تواند پشتِ سرِ خود را ببیند (پس باید به آینده و پیشِ رو نظر داشت).

نکته ادبی: تشبیه بصیرت به قدرتِ بینایی برای تسلط بر امور.

آن، کش مدد ضمیر باشد پیلش به نظر حقیر باشد

کسی که از مددِ ضمیرِ روشن و بصیرتِ درونی برخوردار است، بزرگ‌ترین دشمنان (پیل) در نظرش کوچک و حقیر می‌آیند.

نکته ادبی: ضمیر در اینجا به معنای باطن و خردِ شهودی است.

باز آنکه دلش هراس پیشه است شیر نمدش چو شیر بیشه است

اما کسی که دلش همیشه در هراس است، حتی عروسکِ شیرِ نمدی در نظرش همچون شیرِ واقعی و درنده‌ی بیشه می‌نماید.

نکته ادبی: تشبیه ترس به عاملِ تغییرِ واقعیت‌ها در ذهن.

لیکن سبکی مکن چنان هم کت دل برود ز دست و جان هم

با این حال، چنان بی‌پروا و سبک‌مغز نباش که در این شجاعتِ نابجا، هم دل و هم جانت را از دست بدهی.

نکته ادبی: هشدار درباره مرز میان دلیری و تهورِ جاهلانه.

د رحمله مشو مبارز خام هنجار ببین و پیش نه گام

در میدانِ نبرد، مانند مبارزان بی‌تجربه و خام واردِ حمله مشو؛ ابتدا وضعیت و راه و رسم کار را بسنج و سپس گام بردار.

نکته ادبی: توصیه به سنجشِ موقعیت پیش از اقدام.

ور بر تو عدو کند زبان تیز چون مایه کار هست مگریز

و اگر دشمن تو را با سخنانِ تند و آزاردهنده تحقیر کرد، اگر ابزار و توانِ کافی برای دفاع داری، میدان را خالی مکن.

نکته ادبی: توصیه به استقامت در برابرِ جنگ روانی.

بر پر هنرست جور و بیداد کس را نبود ز بی هنر یاد

ظلم و ستم همیشه متوجه افرادِ هنرمند و تواناست؛ هیچ‌کس سراغی از افراد بی‌هنر و بی‌عرضه نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بزرگی و هنر، همواره مورد حسد و آزارِ دیگران است.

چون رخت کلال خاک باشد از نقب زنش چه باک باشد؟

وقتی دارایی و مقام تو همچون خاک، بی‌ارزش است، چه ترسی داری که کسی بخواهد به تو گزندی برساند؟ (کسی به خاک‌نشین حسادت نمی‌کند).

نکته ادبی: نقب زدن کنایه از کندوکاو و توطئه برای آسیب زدن.

گردیدهٔ ظاهرت گر دیدهٔ در عیب کسان نظر مینداز

اگر دیده‌ای داری که ظواهر را می‌بیند، به جای عیب‌جویی از دیگران، چشمت را به روی عیب‌های خود باز کن.

نکته ادبی: دعوت به خودشناسی و پرهیز از غیبت و قضاوت دیگران.

وریا و بی بینش یقینی آن به که سوی خدای بینی

و اگر آدمِ هشیار و دارای بینشِ یقینی هستی، شایسته است که نگاهت تنها متوجهِ پروردگار باشد.

نکته ادبی: هدایتِ توجهِ انسان از خلق به سوی خالق.

مپسند بهر چه رایت آسود آن کن که بود خدای خشنود

هر جا که آسایشِ نفس تو را به آنجا می‌کشاند، مپسند؛ بلکه آن کن که رضای خداوند در آن است.

نکته ادبی: اولویتِ رضای حق بر رفاه شخصی.

می باش چو شاخ سبز دلکش کاتش ز نیش نگیرد آتش

مانند شاخه‌ی سبز و شاداب باش که حتی اگر نیشی به آن بزنند، به دلیل طراوت و انعطافش، آتش نمی‌گیرد و آسیب نمی‌بیند.

نکته ادبی: نمادِ تسلیم و انعطاف‌پذیریِ عارفانه در برابر سختی‌ها.

بفروز چراغ پارسیایی کوراست سری به روشنایی

چراغِ حکمت و خردِ ایرانی را روشن نگه دار؛ چرا که تنها کسی که طالبِ روشنایی است، شایستگیِ آن را دارد.

نکته ادبی: تأکید بر میراث خرد و دانش پارسی.

خواهی که رسی به چرخ گردان مگذار عنان نیک مردان

اگر می‌خواهی به مقام‌های عالی و آسمانی برسی، از پیرویِ مردانِ نیک و صاحب‌دل دست بر مدار.

نکته ادبی: لزوم داشتنِ پیر و راهنما در مسیر کمال.

شمعی که بود ز روشنی دور ندهد به چراغ دیگران نور

شمعی که خودش نور و گرمایی ندارد، هرگز نمی‌تواند چراغِ دیگران را روشن کند (معلمِ نادان، شاگردِ نادان می‌پرورد).

نکته ادبی: تمثیلِ لزومِ کمالِ شخصی برای هدایتگری.

دولت آن شد که دل فروزی وز ترک امل کلاه دوزی

دولت و سعادتِ واقعی آن است که دلت را روشن کنی و با ترک کردنِ آرزوهای دنیوی، کلاهِ بزرگی و عزت بر سر نهی.

نکته ادبی: پیوند میان ترکِ دنیا و دستیابی به عزتِ معنوی.

در دامن نیستی زنی دست تا هست شوی به عالم هست

باید از منیت و خودخواهی دست بشویی و به فنایِ درونی برسی تا در هستیِ مطلقِ حق، به کمال برسی.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکس عرفانیِ «فنا» برای رسیدن به «بقا».

دانی که بخاطر هوسناک هر کس نرسد به عالم پاک

می‌دانی که کسی که افکارش آلوده به هوس‌های رنگارنگ است، راهی به عالمِ پاک و روحانی پیدا نخواهد کرد.

نکته ادبی: شرطِ طهارتِ قلب برای سیر و سلوک.

با این همه هم ز جست و جویی کاهل مشوی به هیچ سویی

با وجودِ همه‌ی این دشواری‌ها، باز هم از جست‌وجو و تلاش دست نکش و در هیچ مرحله‌ای کاهل و سست‌عنصر مشو.

نکته ادبی: تأکید بر مداومت و پایداری در مسیر.

خواهی شرف بزرگواری می کوش به همتی که داری

اگر به دنبال شرافت و بزرگواری هستی، با تمامِ توان و همتی که در وجودت هست، در این راه بکوش.

نکته ادبی: دعوت نهایی به جهد و تلاش برای دستیابی به تعالی.