دیوان اشعار - خسرو و شیرین

امیرخسرو دهلوی

بخش ۳۳ - گفتگوی خسرو و شیرین

امیرخسرو دهلوی
به زاری گفت کای جانم بتو شاد غمت شادی فزای جان من باد
بزرگیهای بی اندازه کردی که با خردان بزرگی تازه کردی
چو بود این بی سبب در پرده ماندن غریبان را ز در بیرون نشاندن
مرا بگذاشتی در خاک خواری چو مه بر آسمان گشتی حصاری
جوابش داد شمشاد قصب پوش که دولت پادشه را حلقه در گوش
اگر بالا شدم چون دیدمت مست مکن از سرزنش سرو مرا پست
توانم کز وفاداری درین راه دهم تن در رضای خدمت شاه
فرود آیم ازین منظر خرامان کمر بندم بر آئین غلامان
ولی ترسم که وا ماند ز پرواز تذرو نازنین در چنگل باز
تو شاه و عاشق و دیوانه و مست چو در دامت فتادم چون توان رست
برو خود را به بازار شکر بند که شیرین انگبین است و شکر قند
لب شیرین که جز با جان نسازد شکر داند کزو چون می گدازد
مبر نام شکر گر خود نبات است که شیرین شربت آب حیاتست
شکر گر چه دهد ذوق زبانی ولی شیرینست ذوق زندگانی
تو خوش خوش با پری رویان دمساز بهر گلزار چون بلبل به پرواز
مده دمهای سردم را به خود راه که از آه ایمنست آئینه ماه
حذر کن زین فغان آتش آلود که دیوارت سیه گردد بدین دود
نبینی کاه جان مستمندی بر آن کنگر بیندازد کمندی
درافگن زلف تا زآن رشته ناز شوم با چنبر گردون رسن باز
وگر بالا نخوانی زین مغاکم مران از در نه آخر کم ز خاکم
وگر راضی بدان شد لعبت نور که بوسیم استان دولت از دور
که باشد ذره ای از خویش نومید که خواهد تکیه بر بازوی خورشید
وگر محراب دیگر پیش کردم هوای نفس کافر کیش کردم
جوانی تهمت مرد است دانی بترس از تهمت روز جوانی
من ار نرخ شکر پرسیدم از مار فگندی از بهشتم دوزخی وار
ز شور شکرم تسکین نباشد شکر چون شور شد شیرین نباشد
نکردم من گناهی ور که کردم شفاعت خواهد اینک روی زردم
گناهم گر ببخشی شرمسارم وگر خون ریزیم هم با تو یارم
بدین خواری مرنجان بی خودی را مکافات است آخر هم بدی را
به خوش خوئی توان با دوستان زیست چو بدخو دوست باشد دشمنی چیست
گلی کز بوی خوش نبود نشانش رها کن تا برد باد خزانش
به آزار غریبان دست مگشای که غافل نیست دوران سبک پای
جفائی کان ز تو بر همرانست بتو نزدیکتر از دیگرانست
دگر باره پری روی فسون ساز فسونی تازه کرد از چشم غماز
دعا از زیر لب پرواز می داد سخن را چاشنی از ناز می داد
که شاها تا ابد شاه جهان باش ز مشرق تا به مغرب کامران باش
شکوهت را فلک زیر نگین باد کلید عالمت در آستین باد
من آن طاووس رنگینم در این باغ که دود دل سیاهم کرد چون زاغ
نه تسکینی که خود را باز جویم نه دلسوزی که با او راز گویم
ندانم کاین گره تا چون کنم باز که با بیگانه نتوان گفت این راز
نبینم ره چو رویت بینم از دور چو مرغ شب که کورش بینی از نور
برانم زین دل دیوانهٔ خویش که آتش در زنم در خانهٔ خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه منظوم، روایتی عاشقانه و پرکشش از تقابل میان عاشقی خاکسار و معشوقی بلندپایه و زیباست که در فضایی آکنده از ناز و نیاز ترسیم شده است. شاعر در این فضای داستانی، بن‌مایه‌های کلاسیک ادبیات فارسی از جمله تضاد طبقاتی در عشق، قدرتِ ویرانگرِ زیباییِ معشوق و استیصالِ بی‌پایانِ عاشق را با ظرافت به تصویر می‌کشد.

درونمایه اصلی اثر حول محورِ پرسش از ماهیتِ عشق و رنج‌های برآمده از آن می‌چرخد. معشوق، اگرچه در ظاهر مقتدر و بی‌اعتناست، در باطن درگیرِ بازی‌هایِ زبانی و رفتاریِ خاص خویش است، و عاشق در پیِ راهی برای برقراریِ پیوند، میانِ بیم و امید و تضادِ شیرینیِ وصال و تلخیِ هجران سرگردان است. این متن در نهایت، درسِ اخلاق و مدارا با ضعیفان را در کنارِ توصیفِ حالاتِ درونیِ عاشقِ شیفته مطرح می‌کند.

معنای روان

به زاری گفت کای جانم بتو شاد غمت شادی فزای جان من باد

عاشق با فروتنی و سوزِ دل به معشوق می‌گوید: ای کسی که جان من به خاطر تو شاد است، آرزو دارم که حتی غم‌های من نیز سببِ افزایشِ شادی تو باشد.

نکته ادبی: ترکیب 'جانم به تو شاد' کنایه از وابستگیِ کاملِ حیات و شادیِ عاشق به معشوق است.

بزرگیهای بی اندازه کردی که با خردان بزرگی تازه کردی

تو بزرگی‌هایی کردی که از حد و اندازه بیرون است و با این کار، در حق ما افتادگان، بزرگیِ تازه‌ای را آغاز کردی.

نکته ادبی: واژه 'خردان' در تقابل با 'بزرگی' به معنای کوچک‌شماران یا کسانی است که از نظر مقام پایین‌ترند.

چو بود این بی سبب در پرده ماندن غریبان را ز در بیرون نشاندن

وقتی دلیلِ این دوری و در پسِ پرده ماندنِ تو بی‌دلیل است، راندنِ غریبان از درگاهت نیز کاری ناپسند است.

نکته ادبی: اشاره به انزوای معشوق و محرومیت عاشق؛ 'بی‌سبب' بر بی‌دلیل بودن این جفا تأکید دارد.

مرا بگذاشتی در خاک خواری چو مه بر آسمان گشتی حصاری

مرا در خاکِ خواری و حقارت رها کردی، در حالی که خودت مانند ماه بر آسمان، حصاری (مانعی) میان ما کشیدی.

نکته ادبی: 'خاک خواری' استعاره از حضیضِ ذلت و 'ماه بر آسمان' استعاره از اوجِ عزت و دست‌نیافتنی بودنِ معشوق است.

جوابش داد شمشاد قصب پوش که دولت پادشه را حلقه در گوش

آن معشوقِ بلندقامت و زیبا که لباسی از جنس قصب (نوعی پارچه لطیف و گران‌بها) پوشیده بود، در پاسخ گفت: دولت و اقتدارِ پادشاه در برابرِ او ناچیز است.

نکته ادبی: 'شمشاد' استعاره از قامتِ موزون و رعنای معشوق است؛ 'حلقه در گوش' بودن دولت، کنایه از تسلیم و بندگی در برابرِ شکوه اوست.

اگر بالا شدم چون دیدمت مست مکن از سرزنش سرو مرا پست

اگر من به دلیلِ دیدنِ زیباییِ تو مست و از خود بیخود شدم، تو ای سروِ بلندقامت، مرا به خاطر این رفتار سرزنش مکن.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به 'سرو' که نمادِ راستی و بلندیِ قامت است.

توانم کز وفاداری درین راه دهم تن در رضای خدمت شاه

من این توانایی را دارم که از روی وفاداری در این مسیر عشق، تن به فرمان‌برداری و خدمت به تو بدهم.

نکته ادبی: 'رضای خدمت شاه' نشان‌دهنده سلسله‌مراتبِ عاشق و معشوقی است که به الگوی سلطنت پهلو می‌زند.

فرود آیم ازین منظر خرامان کمر بندم بر آئین غلامان

از این مقام و جایگاهِ رفیع که دارم پایین می‌آیم تا با رفتاری متواضعانه، مانند غلامان کمر به خدمتِ تو ببندم.

نکته ادبی: 'کمر بستن' کنایه از آمادگی برای خدمت و بندگی است.

ولی ترسم که وا ماند ز پرواز تذرو نازنین در چنگل باز

اما می‌ترسم که با این کار، قرقاولِ زیبایی که تویی، در چنگالِ شاهینِ تقدیر (یا رقیبان) گرفتار شود و پروازش متوقف گردد.

نکته ادبی: 'تذرو' (قرقاول) نمادِ زیبایی و 'باز' نمادِ قدرت و شکارگری است.

تو شاه و عاشق و دیوانه و مست چو در دامت فتادم چون توان رست

تو شاه و عاشق و دیوانه و مستی؛ وقتی من در دامِ عشقِ تو افتادم، چگونه می‌توانم از آن رهایی یابم؟

نکته ادبی: شمارش صفات متناقض برای معشوق، بر پیچیدگیِ شخصیتِ او تأکید دارد.

برو خود را به بازار شکر بند که شیرین انگبین است و شکر قند

برو و خود را به بازارِ شیرین‌کامی و شکر بفروش؛ زیرا هم شیرین (نام معشوق) و هم شکر، نمادِ شیرینی و لذت هستند.

نکته ادبی: ایهام در کلمه 'شیرین' که هم به معنای صفت و هم نامِ معشوق است.

لب شیرین که جز با جان نسازد شکر داند کزو چون می گدازد

آن لبِ شیرین که تنها با جانِ عاشق می‌سازد و همراه است، به خوبی می‌داند که چگونه از عشقِ او، وجودِ عاشق را ذوب می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه ذوب شدن عاشق در برابر معشوق به گداختن قند یا شکر.

مبر نام شکر گر خود نبات است که شیرین شربت آب حیاتست

نامِ شکر را بر زبان میاور، حتی اگر 'نبات' باشد؛ زیرا شیرین‌ترین شربت برای من همان آبِ حیاتِ وجودِ توست.

نکته ادبی: تفضیلِ معشوق بر تمام شیرینی‌های جهان.

شکر گر چه دهد ذوق زبانی ولی شیرینست ذوق زندگانی

اگرچه شکر لذتی گذرا به زبان می‌بخشد، اما لذتِ حقیقیِ زندگانی، آن شیرین‌بودنی است که در وجودِ معشوق است.

نکته ادبی: تقابل میان لذتِ حسی (زبان) و لذتِ وجودی (زندگانی).

تو خوش خوش با پری رویان دمساز بهر گلزار چون بلبل به پرواز

تو پیوسته با پری‌رویانی که هم‌نشینِ تو هستند، در گلزارِ زندگی مانند بلبلی در حالِ پرواز و نغمه‌سرایی باش.

نکته ادبی: اشاره به خوش‌گذرانی و بی‌خیالیِ معشوق.

مده دمهای سردم را به خود راه که از آه ایمنست آئینه ماه

دم‌های سرد و آهِ حسرتِ مرا به حریمِ خود راه مده؛ چرا که آیینه و چهره‌ی تابناکِ تو از هرگونه آه و غمی در امان است.

نکته ادبی: تشبیه چهره‌ی معشوق به 'آیینه ماه' که باید شفاف و بی‌غبار بماند.

حذر کن زین فغان آتش آلود که دیوارت سیه گردد بدین دود

از این ناله‌ها و فغان‌های آتشینِ من دوری کن، زیرا دودِ این آه ممکن است دیوارهایِ وجودِ تو را تیره و تار کند.

نکته ادبی: استعاره از تأثیرِ منفیِ غمِ عاشق بر ساحتِ آرامِ معشوق.

نبینی کاه جان مستمندی بر آن کنگر بیندازد کمندی

آیا نمی‌بینی که آهِ یک جانِ مستمند، چگونه می‌تواند بر آن کنگره‌های بلندِ کاخِ تو کمند بیاندازد؟

نکته ادبی: کنگره کنایه از اوجِ مقامِ معشوق و کمند کنایه از قدرتِ نفوذِ دعایِ عاشق.

درافگن زلف تا زآن رشته ناز شوم با چنبر گردون رسن باز

زلفِ خود را رها کن تا از آن رشته‌هایِ ناز، من بتوانم مانندِ بندبازان بر چنبرِ گردون (آسمان) بازی کنم.

نکته ادبی: استعاره از زلف به ریسمانِ نجات برای رسیدن به اوج.

وگر بالا نخوانی زین مغاکم مران از در نه آخر کم ز خاکم

اگر مرا از این گودالِ حقارت به بالا نمی‌خوانی، لااقل مرا از درِ خانه‌ات دور مکن؛ آخر من از خاک هم که کم‌تر نیستم!

نکته ادبی: 'مغاک' به معنای گودال و کنایه از وضعیتِ پستِ عاشق است.

وگر راضی بدان شد لعبت نور که بوسیم استان دولت از دور

و اگر آن معشوقِ زیبا (لعبتِ نور) راضی شد که ما تنها از دور، استان و آستانه‌ی دولتِ او را بوسه بزنیم، کافی است.

نکته ادبی: 'لعبت نور' استعاره از معشوقی است که زیبایی‌اش چون نور می‌درخشد.

که باشد ذره ای از خویش نومید که خواهد تکیه بر بازوی خورشید

کدام ذره‌ای است که از خود ناامید باشد و بخواهد به بازویِ خورشید تکیه کند؟ (همه ذره‌ها به خورشید متکی‌اند).

نکته ادبی: تشبیه عاشق به 'ذره' و معشوق به 'خورشید' در عرفان.

وگر محراب دیگر پیش کردم هوای نفس کافر کیش کردم

و اگر من به سراغِ قبله‌گاهِ دیگری رفتم، بدان که اسیرِ هوای نفسِ کافرکیشِ خود شده‌ام.

نکته ادبی: اعترافِ عاشق به انحرافِ احتمالی به دلیلِ ضعفِ نفس.

جوانی تهمت مرد است دانی بترس از تهمت روز جوانی

می‌دانی که جوانی برای مرد تهمت و لغزش به همراه دارد؛ پس از پیامدهایِ ناگوارِ ایامِ جوانی بر حذر باش.

نکته ادبی: هشدارِ اخلاقی در بابِ اقتضائاتِ جوانی.

من ار نرخ شکر پرسیدم از مار فگندی از بهشتم دوزخی وار

اگر من نرخِ شکر (شیرینیِ وصل) را از مار (خطر) پرسیدم، تو مرا مانندِ رانده‌شدگان از بهشت، به دوزخ افکندی.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های اساطیری و تبعید.

ز شور شکرم تسکین نباشد شکر چون شور شد شیرین نباشد

از شکرِ آلوده به شور (ناپاکی یا تندی)، آرامش به دست نمی‌آید؛ شکر چون شور شود، دیگر شیرین نیست.

نکته ادبی: تضاد میان 'شور' و 'شیرین'.

نکردم من گناهی ور که کردم شفاعت خواهد اینک روی زردم

اگر گناهی نکرده‌ام که هیچ، و اگر کرده‌ام، این چهره‌ی زرد و رنگ‌باخته‌ی من است که برایم شفاعت می‌کند.

نکته ادبی: 'روی زرد' نشانِ بیماری و رنجِ ناشی از عشق است.

گناهم گر ببخشی شرمسارم وگر خون ریزیم هم با تو یارم

اگر گناهم را ببخشی که شرمسار می‌شوم و اگر خونم را بریزی، باز هم با تو دوست و یار هستم.

نکته ادبی: نهایتِ تسلیمِ عاشق در برابر معشوق.

بدین خواری مرنجان بی خودی را مکافات است آخر هم بدی را

با این حقیرشمردن‌ها، این جانِ بی‌خود و مست را آزار مده؛ چرا که بدی، سرانجام مکافات و بازتاب دارد.

نکته ادبی: 'بی‌خودی' وضعیتِ فنایِ عاشق است.

به خوش خوئی توان با دوستان زیست چو بدخو دوست باشد دشمنی چیست

با خوش‌خویی می‌توان با دوستان زندگی کرد؛ وقتی دوستِ تو بدخو باشد، دشمنیِ دشمنان دیگر چه اهمیتی دارد؟

نکته ادبی: گلایه از بدخوییِ معشوق.

گلی کز بوی خوش نبود نشانش رها کن تا برد باد خزانش

گلی که بویِ خوشِ آن احساس نمی‌شود، آن را رها کن تا بادِ پاییزی نابودش کند.

نکته ادبی: استعاره از معشوقِ بی‌وفا به گلِ بی‌بو.

به آزار غریبان دست مگشای که غافل نیست دوران سبک پای

به آزارِ غریبان و دل‌شکستگان دست مگشای، چرا که روزگار، با آن پاهایِ سبک و سریعش، از کارهای تو غافل نیست.

نکته ادبی: هشدار نسبت به عقوبتِ اعمال.

جفائی کان ز تو بر همرانست بتو نزدیکتر از دیگرانست

آن جفایی که از تو بر همرهان و دوستانت می‌رود، به تو نزدیک‌تر از هر کس دیگری آسیب می‌رساند.

نکته ادبی: بازتابِ اعمالِ بد بر خودِ فاعل.

دگر باره پری روی فسون ساز فسونی تازه کرد از چشم غماز

آن معشوقِ پری‌چهره که استادِ فریب است، بار دیگر با چشمانی پُر از رمز و راز، فسونِ تازه‌ای به کار بست.

نکته ادبی: 'چشم غماز' کنایه از چشمِ فریبنده و سخن‌چینِ معشوق.

دعا از زیر لب پرواز می داد سخن را چاشنی از ناز می داد

دعا را زیرِ لب زمزمه می‌کرد و با ناز و عشوه، به سخنانش چاشنیِ دلفریبی می‌افزود.

نکته ادبی: تصویرسازی از رفتارِ اغواگرانه معشوق.

که شاها تا ابد شاه جهان باش ز مشرق تا به مغرب کامران باش

معشوق گفت: ای شاه، تا ابد پادشاهِ جهان باش و از مشرق تا مغربِ عالم، کامیاب و کامروا باش.

نکته ادبی: دعاگوییِ ظاهری معشوق در عینِ دلربایی.

شکوهت را فلک زیر نگین باد کلید عالمت در آستین باد

شکوه و جلالت همواره زیرِ فرمانِ تو باشد و کلیدِ گشایشِ عالم در آستینِ تو پنهان باشد.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت و نفوذِ معشوق.

من آن طاووس رنگینم در این باغ که دود دل سیاهم کرد چون زاغ

من آن طاووسِ رنگینی هستم که در این باغِ عشق، دودِ دلِ سیاهم مرا مانندِ زاغ کرده است.

نکته ادبی: تضاد میان زیباییِ ذاتی (طاووس) و تیرگیِ ناشی از غم (زاغ).

نه تسکینی که خود را باز جویم نه دلسوزی که با او راز گویم

نه کسی هست که دلم را آرام کند تا خود را بازیابم و نه دلسوزی که بتوانم رازهایم را با او در میان بگذارم.

نکته ادبی: بیانِ تنهاییِ عمیقِ عاشق.

ندانم کاین گره تا چون کنم باز که با بیگانه نتوان گفت این راز

نمی‌دانم چگونه این گرهِ کورِ دوری را باز کنم، چرا که این رازِ درونی را با بیگانه نمی‌توان گفت.

نکته ادبی: اشاره به رازداریِ عاشقانه.

نبینم ره چو رویت بینم از دور چو مرغ شب که کورش بینی از نور

وقتی چهره‌ی تو را از دور می‌بینم، راه را گم می‌کنم؛ مانندِ پرنده‌ی شب که از شدتِ نورِ خورشید، کور می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ عاشق به 'مرغِ شب' (خفاش یا جغد) که از نورِ زیادِ معشوق حیران می‌ماند.

برانم زین دل دیوانهٔ خویش که آتش در زنم در خانهٔ خویش

خود را از این دلِ دیوانه‌ی خویش می‌رانم، چرا که این عشق، خانه‌ی وجودم را به آتش کشیده است.

نکته ادبی: کنایه از فنا و نابودیِ خود در آتشِ عشق.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمشاد

تشبیه قامت بلند و موزون معشوق به درخت شمشاد.

کنایه حلقه در گوش

کنایه از بندگی، تسلیم و اطاعتِ محض.

تضاد طاووس و زاغ

مقایسه میان وضعیتِ درونیِ زیبا و وضعیتِ بیرونیِ تیره‌شده به دلیلِ غم.

تمثیل مرغ شب

تمثیلِ عاشقِ حیرت‌زده که از شدتِ تجلیِ نورِ معشوق، بیناییِ خود را از دست می‌دهد.

ایهام شیرین

ایهام میان صفتِ شیرینی و نامِ معشوق.