دیوان اشعار - خسرو و شیرین

امیرخسرو دهلوی

بخش ۳۰ - رسیدن خبر مرگ فرهاد به شیرین و زاری او

امیرخسرو دهلوی
که چون فرهاد روز خود به سر برد چو شمع صبح دم در سوختن مرد
خلل در عشق شیرین در نیامد بر آمد جان و شیرین بر نیامد
خبر بردند بر شیرین خون ریز که خون کوهکن را ریخت پرویز
همه گفتند کاین رسمی نو افتاد که شیرین کشت و خون بر خسرو افتاد
روان شد نازنین کز راه یاری شهید خویش را گرید به زاری
به بالینگاه او شد با دلی تنگ به آب دیده شست از خون او سنگ
اشارت کرد تا فرمان برانش بشستند از گلاب و زعفرانش
کفن کردند و بسپردند غمناک غریبی را به غربت خانهٔ خاک
بسی بگریست شیرین بر غریبیش فزونتر زان ز بهر بی نصیبیش
چه در دست آمد آن نامهربان را که بی جرمی بکشت آن بی زبان را
چو نتوانست خونم را پی افگند گناهم را سیاست بر وی افگند
چو فردا دست خون در دامن آید دیت بر خسرو و خون بر من آید
به خدمت بود فرتوتی کهنسال چو گردون در جهان سوزی شده زال
نگون پشتی ولیکن کژ خرامان مهی در سلخ و نامش ماه سامان
بهر جا در مصیبت روفته جای بهر کو در عروسی کوفته پای
گشاده گریهٔ تزویر چون می هزاران اهرمن حل کرده در وی
فریب انگیزی از گیرائی گفت که کردی پشه و سیمرغ را جفت
ز داروها که کار آید زنان را ز ره برده بسی سیمین تنان را
مفرحها ز مروارید و از در که خوبان را برد هوش از بلا در
گیاهانی به تسخیر ازموده بهر ذره دو صد ابلیس سوده
چو در گوش آمدش گفتار شیرین به دندان خست لب زان کار شیرین
که بانو را پرستاری چو من پیش پس آنگه بهر ناچیزی دلش ریش
به فرما تا به یک پوشیده نیرنگ کنم صحرای عالم بر شکر تنگ
شکیبا کرد شیرین را فسونش نوازشها نمود از حد فزونش
به گرمی داد فرمان تا براند شکر را شربت شیرین چشاند
عجوز کاردان ز آنجا به تعجیل روان شد تا سپاهان میل بر میل
به چاره ره در ایوان شکر کرد چو موری کو به خوزستان گذر کرد
بیامد تا بر شکر به صد نوش نهاد از مهربانی حلقه در گوش
چو محرم شد همه شادی و غم را به مادر خواندگی بر زد علم را
ز شیرین کاری جادو زن پیر مزاجش با شکر در خورد چون شیر
پری روی از چنان جادو زبانی جدا بودن نیارستی زمانی
گهیش از عشق خسرو راز گفتی گهش ز اندوه شیرین باز گفتی
عجوز فتنه باوی روی در روی درون رفته به شکر موی در موی
چنان افتاد وقتی فرصت کار که کرد آهنگ می سرو سمن بار
به قدر هفته ای در کامرانی پیاپی داشت دور دوستکانی
بخار باده در سر کرد کارش صداع انگیز شد مغز از خمارش
فتادش در مزاج از رنج سستی به بیماری کشیدش تندرستی
ز بالین جستن سرو خرامان به سامان کاری آمد ماه سامان
به تدبیر آستین بالید و بنشست همی آمیخت نیرنگی بهر دست
گمان بر اعتمادش بسته بیمار کبوتر نازک و شاهین ستم کار
چو ناگه یافت آن فرصت که می جست به نوشین شربتی زهرش فرو شست
قدح پر کرد و در دست شکر داد لبش را ز آخرین شربت خبر داد
چو ماه نازنین کرد آن قدح نوش درون نازکش افتاد در جوش
خرابی یافت اندر قالبش راه ز پرواز از عدم شد جانش آگاه
نخست از بی خودی خود را بهش کرد وداع مادر فرزندکش کرد
که رحمت بر تو باد ای مادر پیر که در زحمت نکردی هیچ تقصیر
ز تو آن سایه دیدم بر سر خویش که امیدم نبود از مادر خویش
کشد تقدیر جان کم نصیبان گنه بر مرگ و تهمت بر طبیبان
ز من با شرط تعظیمی که دانی زمین بوسی به بزم خسروانی
به مالی زیر پایش دیده غمناک بگوئی آسمان را قصهٔ خاک
که ما رفتیم با جان پر امید ترا جان تازه با دو عمر جاوید
درین گفتن پلک در هم غنودش درامد خواب مرگ و در ربودش
ز هر چشم انجمن را خون برآمد نفیر از انجم گردون بر آمد
جوان مردان به سرها خاک کردند عروسان آستین ها چاک کردند
ز مژگان خلق خون دیده پالود برامد ناله های آتش آلود
به خسرو نیز گشت آن قصه روشن که مهمان شد شکر در سبز گلشن
نشست از سوگواری با تنی چند به ماتم چاک زد پیراهنی چند
ز نرگس بهر آن سرو خرامان به خاک افشاند در دامان به دامان
به صد تلخی ز شیرین کرد فریاد که به زین خواست نتوان خون فرهاد
عمل ها را جزاها در کمین است جزای آن که من کردم همین است
نکو را نیک و بد را بد شمار است به پاداش عمل گیتی به کار است
چو خسرو جرم خود را یافت پاداش پشیمان وار گشت از دیده خون پاش
طمع یک بارگی برداشت از دوست رضا بی مغز گشت و کینه بی پوست
ز ارمن در مدائن رفت غمناک ز حسرت کام خشک و دیده نمناک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، روایتی تراژیک و در عین حال سیاه از فرجامِ جانسوز فرهاد و واکنش شیرین به این واقعه است. شاعر، عشق را در تلاقی با مرگ و انتقام به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه اندوه، راه را برای ورود نیروهای اهریمنی و کینه‌توز هموار می‌کند.

در ادامه، داستان با ورود شخصیتی عجوز و جادوگر، تغییر لحن می‌دهد و به فضایی توطئه‌آمیز وارد می‌شود. این عجوز نماد فریب و تباهی است که با استفاده از ضعف‌های انسانی و ابزارهای فریبنده، نظم عاطفی زندگی شخصیت‌ها را به آشوب می‌کشد و در نهایت، با نیرنگی حساب‌شده، انتقام شیرین را از شکر می‌گیرد.

معنای روان

که چون فرهاد روز خود به سر برد چو شمع صبح دم در سوختن مرد

فرهاد هنگامی که عمرش به پایان رسید، همچون شمعی که در صبحگاه رو به خاموشی می‌رود، در اوجِ سوختن و جان‌باختن از دنیا رفت.

نکته ادبی: شمع صبح‌دم استعاره از پایان عمر است که در اوجِ روشنایی، بی‌اثر می‌شود.

خلل در عشق شیرین در نیامد بر آمد جان و شیرین بر نیامد

گرچه فرهاد جان خود را از دست داد، اما پیوند و عشقِ شیرین از میان نرفت و این عشق همچنان در دل شیرین باقی ماند.

نکته ادبی: خلل در آمدن کنایه از آسیب دیدن و کم‌شدن است.

خبر بردند بر شیرین خون ریز که خون کوهکن را ریخت پرویز

خبر ناگوار مرگ فرهاد را به شیرین رساندند و گفتند که خسرو دستور قتل کوهکن را صادر کرده است.

نکته ادبی: خون‌ریز صفت فاعلی برای شیرین به معنای کسی که باعث ریختن خون می‌شود یا به کسی که خبر خون‌ریزی را دارد گفته شده است.

همه گفتند کاین رسمی نو افتاد که شیرین کشت و خون بر خسرو افتاد

همه مردم از این واقعه نگران بودند و می‌گفتند که رسمی زشت و جدید پدید آمده است که شیرین باعث مرگ شده و خون‌بهای فرهاد بر گردن خسرو افتاده است.

نکته ادبی: رسم نو افتاد کنایه از بدعت‌گذاری در کاری ناپسند است.

روان شد نازنین کز راه یاری شهید خویش را گرید به زاری

شیرین که زنی شریف و نازنین بود، برای همدردی و عزاداری به راه افتاد تا بر سر جنازه عاشقِ شهیدِ خود گریه و زاری کند.

نکته ادبی: از راه یاری کنایه از وفاداری و جوانمردی است.

به بالینگاه او شد با دلی تنگ به آب دیده شست از خون او سنگ

با دلی اندوهگین بر بالین فرهاد حاضر شد و با اشک‌های چشمانش، سنگ‌های آلوده به خون او را شست و شو داد.

نکته ادبی: بالینگاه به معنای محل استراحت و بالین است.

اشارت کرد تا فرمان برانش بشستند از گلاب و زعفرانش

شیرین دستور داد تا اطرافیانش جنازه او را با گلاب و زعفران که از مواد خوشبو و مقدس بود، غسل دهند.

نکته ادبی: گلاب و زعفران نماد پاکیزگی و احترام در مراسم تدفین است.

کفن کردند و بسپردند غمناک غریبی را به غربت خانهٔ خاک

با اندوه فراوان پیکر او را کفن کردند و این غریبِ تنها را به خانه خاک و دنیای ابدی سپردند.

نکته ادبی: خانه خاک استعاره از گور و آرامگاه است.

بسی بگریست شیرین بر غریبیش فزونتر زان ز بهر بی نصیبیش

شیرین هم برای غریبی و تنهایی فرهاد گریست و هم به خاطر بی نصیب ماندن او از رسیدن به عشق، سوگواری بیشتری کرد.

نکته ادبی: بی نصیبی اشاره به نرسیدن فرهاد به وصال شیرین است.

چه در دست آمد آن نامهربان را که بی جرمی بکشت آن بی زبان را

شیرین با خود گفت: خسروی که مهربان نیست، چه بهره‌ای از کشتن این انسانِ بی‌زبان و بی‌گناه برد؟

نکته ادبی: نامهربان اشاره به خسرو است که به واسطه این قتل، بی‌رحمی خود را نشان داد.

چو نتوانست خونم را پی افگند گناهم را سیاست بر وی افگند

او نتوانست به طور مستقیم خون مرا بریزد، بنابراین گناه و تقصیر قتل را بر گردن او انداخت.

نکته ادبی: سیاست به معنای تنبیه و مجازات است.

چو فردا دست خون در دامن آید دیت بر خسرو و خون بر من آید

فردا که در قیامت بازخواست خون فرهاد مطرح شود، تاوان آن بر گردن خسرو خواهد بود و گناه قتل بر عهده من قرار خواهد گرفت.

نکته ادبی: خون در دامن آمدن کنایه از مسئولیتِ قتل متوجه کسی شدن است.

به خدمت بود فرتوتی کهنسال چو گردون در جهان سوزی شده زال

در خدمت شیرین زنی کهنسال و فرتوت بود که مانند روزگار، در جهان‌سوزی و فتنه استاد بود.

نکته ادبی: گردون کنایه از فلک و چرخ گردان است که همواره در حال تغییر است.

نگون پشتی ولیکن کژ خرامان مهی در سلخ و نامش ماه سامان

قد خمیده و ناتوان داشت اما با مکر و حیله راه می‌رفت و مانند ماهی در انتهای ماه، نامش ماهِ سامان بود.

نکته ادبی: سلخ به معنای آخرین روزهای ماه است و اشاره به کهولت سن او دارد.

بهر جا در مصیبت روفته جای بهر کو در عروسی کوفته پای

هر جا که مصیبتی بود او حاضر بود و هر جا بساط عروسی و شادی به پا بود، او در آنجا پای‌کوبی می‌کرد.

نکته ادبی: کنایه از فردی که در همه امور مداخله می‌کند.

گشاده گریهٔ تزویر چون می هزاران اهرمن حل کرده در وی

او به راحتی اشک تمساح می‌ریخت و در ظاهر گریه می‌کرد، اما در باطن، هزاران فکر اهریمنی در سر داشت.

نکته ادبی: اشک تمساح یا گریه تزویر استعاره از ریاکاری است.

فریب انگیزی از گیرائی گفت که کردی پشه و سیمرغ را جفت

آنقدر در سخن گفتن فریبنده و جادوگونه عمل می‌کرد که می‌توانست پشه و سیمرغ را با هم پیوند دهد.

نکته ادبی: مبالغه در توانایی سخنوری برای فریب دادن دیگران.

ز داروها که کار آید زنان را ز ره برده بسی سیمین تنان را

او داروهای زنانه بسیاری می‌شناخت و با تکیه بر آن‌ها، بسیاری از زنان زیبارو را گمراه کرده بود.

نکته ادبی: سیمین‌تن کنایه از زیبارویان است.

مفرحها ز مروارید و از در که خوبان را برد هوش از بلا در

او معجون‌های مفرحی از مروارید و جواهرات می‌ساخت که هوش از سرِ خوبان می‌برد.

نکته ادبی: مفرح معجون‌های شادی‌بخش یا داروهای خاص آن زمان است.

گیاهانی به تسخیر ازموده بهر ذره دو صد ابلیس سوده

او گیاهان جادویی را می‌شناخت و برای هر ذره، صدها فکر شیطانی در ذهن داشت.

نکته ادبی: ابلیس سوده کنایه از تفکرات شیطانی و پیچیده اوست.

چو در گوش آمدش گفتار شیرین به دندان خست لب زان کار شیرین

وقتی شیرین سخنان او را شنید، از فرطِ شگفتی و اندوهِ ناشی از آن کارِ ناپسند، لب خود را به دندان گزید.

نکته ادبی: به دندان خستن کنایه از اندوه و تامل است.

که بانو را پرستاری چو من پیش پس آنگه بهر ناچیزی دلش ریش

او به شیرین گفت: وقتی پرستاری چون من داری، چرا باید به خاطر مسئله‌ای ناچیز دلت ریش و غمگین باشد؟

نکته ادبی: دل ریش کنایه از غمگین بودن است.

به فرما تا به یک پوشیده نیرنگ کنم صحرای عالم بر شکر تنگ

به من دستور بده تا با یک نیرنگ، زندگی را بر شکر (رقیب تو) تلخ و تنگ کنم.

نکته ادبی: صحرای عالم بر شکر تنگ کردن کنایه از به ستوه آوردن اوست.

شکیبا کرد شیرین را فسونش نوازشها نمود از حد فزونش

افسون و جادوی کلامِ آن زن، شیرین را آرام کرد و او با نوازش‌های بی‌اندازه، اعتماد شیرین را جلب کرد.

نکته ادبی: شکیبا کردن به معنای تسلی دادن است.

به گرمی داد فرمان تا براند شکر را شربت شیرین چشاند

شیرین با حرارت و اشتیاق دستور داد که آن پیرزن برود و شکر را با شربتی که او آماده کرده، مسموم کند.

نکته ادبی: شربت شیرین در اینجا کنایه از زهر کشنده است.

عجوز کاردان ز آنجا به تعجیل روان شد تا سپاهان میل بر میل

آن پیرزن کاردان با عجله راهی شهر اصفهان (سپاهان) شد.

نکته ادبی: سپاهان نام قدیمی شهر اصفهان است.

به چاره ره در ایوان شکر کرد چو موری کو به خوزستان گذر کرد

با مکر و حیله وارد کاخ شکر شد، درست مانند موری که به دشواری راهی به جایی می‌یابد.

نکته ادبی: تمثیل مور برای نشان دادن نفوذ آرام و پنهانی است.

بیامد تا بر شکر به صد نوش نهاد از مهربانی حلقه در گوش

با ظاهری مهربان نزد شکر آمد و با تواضع، اطاعت خود را اعلام کرد.

نکته ادبی: حلقه در گوش کردن کنایه از بندگی و اطاعت مطلق است.

چو محرم شد همه شادی و غم را به مادر خواندگی بر زد علم را

چون اعتماد شکر را جلب کرد و محرم راز او شد، به عنوان یک مادرِ دلسوز در کنار او قرار گرفت.

نکته ادبی: مادرخواندگی ترفندی برای جلب اعتماد است.

ز شیرین کاری جادو زن پیر مزاجش با شکر در خورد چون شیر

آن زن جادوگر با رفتارهای زیرکانه، چنان با شکر صمیمی شد که روحیه آن دو با هم آمیخته شد.

نکته ادبی: در خورد چون شیر کنایه از هماهنگی کامل دو چیز است.

پری روی از چنان جادو زبانی جدا بودن نیارستی زمانی

شکر که فردی زیبا و ساده‌دل بود، چنان مجذوبِ سخنانِ جادویی آن پیرزن شد که لحظه‌ای نمی‌توانست از او جدا باشد.

نکته ادبی: پری‌روی کنایه از زیبارو است.

گهیش از عشق خسرو راز گفتی گهش ز اندوه شیرین باز گفتی

پیرزن گاهی از عشق خسرو می‌گفت و گاهی با سیاست، از اندوهِ شیرین برای او داستان‌سرایی می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به تضاد در گفتار برای برانگیختن احساسات شکر.

عجوز فتنه باوی روی در روی درون رفته به شکر موی در موی

آن عجوزِ فتنه‌انگیز با شکر رودررو شد و چنان در دل او نفوذ کرد که گویی بخشی از وجود او شده بود.

نکته ادبی: موی در موی شدن کنایه از صمیمیت بیش از حد و نفوذ در لایه‌های درونی است.

چنان افتاد وقتی فرصت کار که کرد آهنگ می سرو سمن بار

روزی فرصت مناسب برای اجرای نقشه شوم فراهم شد، وقتی که شکر قصدِ نوشیدن شراب کرد.

نکته ادبی: سرو سمن‌بار کنایه از اندام زیبای شکر است.

به قدر هفته ای در کامرانی پیاپی داشت دور دوستکانی

حدود یک هفته در عیش و نوش گذراندند و پی‌در‌پی جام‌های شراب می‌نوشیدند.

نکته ادبی: دور دوستکانی به معنای گرداندن جام شراب در محفل دوستانه است.

بخار باده در سر کرد کارش صداع انگیز شد مغز از خمارش

بخار شراب بر مغز شکر اثر کرد و خمارِ آن باعث سردرد شدید او شد.

نکته ادبی: صداع به معنای سردرد است.

فتادش در مزاج از رنج سستی به بیماری کشیدش تندرستی

مزاج او به هم ریخت و بیماری ناشی از خستگی و شراب بر او غلبه کرد.

نکته ادبی: سستی و رنج کنایه از تأثیر منفی شراب بر تن است.

ز بالین جستن سرو خرامان به سامان کاری آمد ماه سامان

وقتی شکر به دلیل بیماری در بستر افتاد، پیرزن موقعیت را برای اجرای نقشه‌اش مناسب دید.

نکته ادبی: ماه سامان نامی است که برای آن پیرزن به کار رفته است.

به تدبیر آستین بالید و بنشست همی آمیخت نیرنگی بهر دست

با تدبیر و حیله آستین بالا زد و آماده شد تا نیرنگی که در سر داشت را عملی کند.

نکته ادبی: آستین بالیدن کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ یا دشوار است.

گمان بر اعتمادش بسته بیمار کبوتر نازک و شاهین ستم کار

شکر که به او اعتماد کامل داشت، گمان نمی‌کرد که آن زن مانند شاهینی در پی شکار اوست.

نکته ادبی: کبوتر و شاهین نماد مظلوم و ظالم هستند.

چو ناگه یافت آن فرصت که می جست به نوشین شربتی زهرش فرو شست

وقتی فرصت را مناسب یافت، زهر کشنده را در شربتی گوارا ریخت و به او داد.

نکته ادبی: نوشین شربتی زهرش فرو شست، پارادوکس (متناقض‌نما) است; شربت شیرین اما زهرآگین.

قدح پر کرد و در دست شکر داد لبش را ز آخرین شربت خبر داد

قدح را پر کرد و به دست شکر داد و با نگاهش به او فهماند که این آخرین شربتِ زندگی اوست.

نکته ادبی: اشاره به پایان عمر شکر دارد.

چو ماه نازنین کرد آن قدح نوش درون نازکش افتاد در جوش

وقتی شکرِ زیبارو آن شربت را نوشید، در بدنش آشوبی مرگبار به پا شد.

نکته ادبی: درون نازکش افتاد در جوش، کنایه از اثر فوری زهر است.

خرابی یافت اندر قالبش راه ز پرواز از عدم شد جانش آگاه

خرابی و مرگ در وجودش رخنه کرد و از پروازِ روحش به دنیای دیگر آگاه شد.

نکته ادبی: پرواز از عدم کنایه از مرگ و جدا شدن روح از بدن است.

نخست از بی خودی خود را بهش کرد وداع مادر فرزندکش کرد

ابتدا از شدتِ بی‌خودیِ ناشی از زهر، کمی هوشیار شد و با مادری که او را به کشتن داده بود، خداحافظی کرد.

نکته ادبی: مادر فرزندکش، استعاره از پیرزن فریبکار است.

که رحمت بر تو باد ای مادر پیر که در زحمت نکردی هیچ تقصیر

شکر گفت: رحمت بر تو مادر پیر که در پرستاری از من هیچ کوتاهی نکردی.

نکته ادبی: نشان‌دهنده بی‌خبری شکر از خیانت پیرزن.

ز تو آن سایه دیدم بر سر خویش که امیدم نبود از مادر خویش

تو آنقدر سایه لطف و حمایت بر سر من داشتی که حتی از مادر واقعی خودم چنین انتظاری نداشتم.

نکته ادبی: سایه داشتن کنایه از حمایت و پناه دادن است.

کشد تقدیر جان کم نصیبان گنه بر مرگ و تهمت بر طبیبان

تقدیرِ جانِ کم‌نصیبان را می‌گیرد و گناه آن بر گردن مرگ و طبیبان می‌افتد.

نکته ادبی: توصیف فلسفی تقدیرگرایانه شکر.

ز من با شرط تعظیمی که دانی زمین بوسی به بزم خسروانی

از طرف من با احترام کامل، در حضور خسرو زمین‌بوسی کن.

نکته ادبی: زمین‌بوسی کنایه از نهایتِ احترام و کرنش است.

به مالی زیر پایش دیده غمناک بگوئی آسمان را قصهٔ خاک

وقتی در پای خسرو افتادی و غمگین بودی، داستانِ پایانِ عمرِ مرا برای او تعریف کن.

نکته ادبی: قصه خاک کنایه از مرگ و آرمیدن در گور است.

که ما رفتیم با جان پر امید ترا جان تازه با دو عمر جاوید

او (محبوب) چنین گفت که من با دلی پر از امید می‌روم و برای تو عمری طولانی و جاودانه آرزو می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به وداعِ نهایی و دعای خیر در لحظاتِ احتضار.

درین گفتن پلک در هم غنودش درامد خواب مرگ و در ربودش

در میانِ همین گفتگو، پلک‌هایش بر هم افتاد و خوابِ مرگ فرا رسید و جانش را با خود برد.

نکته ادبی: استعاره از مرگ به خوابِ سنگین.

ز هر چشم انجمن را خون برآمد نفیر از انجم گردون بر آمد

از چشمانِ همه حاضران، خون (اشک خونین) جاری شد و صدای فریاد و شیون از تمامِ آسمان‌ها بلند شد.

نکته ادبی: اغراق در شدتِ سوگواری.

جوان مردان به سرها خاک کردند عروسان آستین ها چاک کردند

جوان‌مردان بر سر و روی خود خاکِ ماتم پاشیدند و زنان از شدتِ غم، آستین‌های خود را پاره کردند.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های مرسوم سوگواری در ایرانِ کهن.

ز مژگان خلق خون دیده پالود برامد ناله های آتش آلود

از مژگانِ مردم، اشکِ خونین روان شد و ناله‌هایی آتشین از سرِ درد و سوز برآمد.

نکته ادبی: توصیفِ شدتِ تأثر و اندوهِ عمومی.

به خسرو نیز گشت آن قصه روشن که مهمان شد شکر در سبز گلشن

به خسرو نیز این خبرِ تلخ رسید که «شکر» (محبوب) در باغِ سبزِ هستی، مهمانِ مرگ شده است.

نکته ادبی: تعبیرِ لطیفِ مرگ به مهمان‌شدن در باغِ سبز (استعاره).

نشست از سوگواری با تنی چند به ماتم چاک زد پیراهنی چند

خسرو از شدتِ سوگواری با عده‌ای نشست و به نشانه غم، پیراهنِ خود را پاره کرد.

نکته ادبی: اشاره به آیینِ چاک‌زدنِ پیراهن در سوگ.

ز نرگس بهر آن سرو خرامان به خاک افشاند در دامان به دامان

خسرو از چشمانش (نرگس)، برای آن محبوبِ بلندقامت، اشک‌هایی چون مروارید بر خاک می‌ریخت.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم و اشک به مروارید تشبیه شده است.

به صد تلخی ز شیرین کرد فریاد که به زین خواست نتوان خون فرهاد

او با تلخیِ تمام، با فریاد از محبوب (شیرین) یاد کرد و گفت که تاوانِ خونِ فرهاد را نمی‌توان به این سادگی پرداخت کرد.

نکته ادبی: تداعیِ خاطره‌ی فرهاد و پیوندِ آن با مرگِ شیرین (شکر).

عمل ها را جزاها در کمین است جزای آن که من کردم همین است

هر عملی در کمینِ پاداشِ خود است؛ این رنجی که اکنون می‌کشم، نتیجه‌ی همان کاری است که خود انجام دادم.

نکته ادبی: بیانِ قانونِ کارما و عدالتِ الهی در جهان.

نکو را نیک و بد را بد شمار است به پاداش عمل گیتی به کار است

روزگار، نیکی را با پاداشِ نیک و بدی را با جزا پاسخ می‌دهد؛ نظامِ هستی بر مبنایِ پاداشِ عمل بنا شده است.

نکته ادبی: تأکید بر قطعیتِ مجازاتِ اعمال.

چو خسرو جرم خود را یافت پاداش پشیمان وار گشت از دیده خون پاش

هنگامی که خسرو دریافت مرگِ محبوب، پاداشِ جرمِ خودش بوده، پشیمان شد و اشک‌های خونین از چشمانش جاری کرد.

نکته ادبی: تغییرِ وضعیتِ روحیِ خسرو از بی خبری به آگاهیِ دردناک.

طمع یک بارگی برداشت از دوست رضا بی مغز گشت و کینه بی پوست

خسرو دیگر از وصلِ محبوب ناامید شد و کینه‌توزی و میلِ درونی‌اش به بی‌حاصلی گرایید.

نکته ادبی: شکستنِ تعلقاتِ دنیوی در پیِ اندوه.

ز ارمن در مدائن رفت غمناک ز حسرت کام خشک و دیده نمناک

با دلی غمگین از ارمن به سمتِ مدائن بازگشت، در حالی که از حسرت، دهانش خشک و چشمانش اشک‌آلود بود.

نکته ادبی: توصیفِ فیزیکی و روحیِ حالتِ افسردگی و حسرت.