دیوان اشعار - خسرو و شیرین

امیرخسرو دهلوی

بخش ۲۸ - رفتن خسرو پیش فرهاد و مناظرهٔ ایشان

امیرخسرو دهلوی
شهنشه گفت کز بخت دل افروز به جوی شیر خواهم رفت امروز
کشید از تن لباس مرزبانان برون آمد بر آئین شتابان
از آن سو پرس پرسان کوه بر کوه به جوی شیر شد تنها ز انبوه
تماشا کرد لختی بر لب جوی بدید آن سنگها را روی در روی
بهر نقش هنر چون نقش بینی نظر می کرد و می گفت آفرینی
چو دید آن اوستادی را به بنیاد به بنیاد دگر شد سوی استاد
جوانی دید در هیکل چو کوهی ز فر مهتران در وی شکوهی
گرامی پیکرش مانده خیالی چنان بدری ز غم گشته هلالی
بلا بیش از شمردن دیده جانش سزاوار شمردن استخوانش
رخش پر خون و سر تا پای پر خاک میان خاک و خون غلطیده غمناک
بگفتش کیستی و در چه سازی بگفتا عاشقم در جان گدازی
بگفتش عشقبازی را نشان چیست بگفتا آنکه داند در بلا زیست
بگفتش عاشقان زین ره چه پویند بگفتا دل دهند و درد جویند
بگفتش دل چرا با خود ندارند بگفتا خوبرویان کی گذارند
بگفتش مذهب خوبان کدامست بگفتا کش فریب و عشوه نامست
بگفتش پیشهٔ دیگر چه دانند بگفتا غم دهند و جان ستانند
بگفتش تلخی غم هیچ کم نیست بگفتا گر غم شیریسنت غم نیست
بگفت از درویش چونی درین سوی بگفتا مردم از غم دور از آن روی
بگفتش بر تو اندازد گهی نور بگفت آری ولیکن چون مه از دور
بگفت او را مبین تا زنده مانی بگفتا مرگ به زان زندگانی
بگفت ار زو به جان باشد زیانی بگفت ارزان بود جورش به جانی
بگفتش دور کن زان دوست یاری بگفت این نیست شرط دوست داری
بگفت او شهر سوز و خامکار است بگفتا عشق را با این چکار است
بگفت از عشق او تا کی خوری غم بگفتا تا زیم در مردگی هم
بگفتش گر بمیری در هوایش بگفتا در عدم گویم دعایش
بگفتش گر سرت برد به شمشیر بگفتا هم به سویش بینم از زیر
بگفت ار خون تو ریزد جفایش بگفتا هم بمیرم در هوایش
بگفت آخر نه خونریزی وبالست بگفت ار دوست می ریزد حلالست
بگفت ار بگذرد سوی تو ناگاه بگفت از دیده روبم پیش او راه
بگفتش گر نهد بر چشم تو پای بگفت از چشم در جان سازمش جای
بگفت ار بینیش در خواب قامت بگفتا بر نخیزم تا قیامت
بگفت آید گهی خوابت درین باب بگفت آری برادر خواندهٔ خواب
بگفت ار گوید از ناخن بکن سنگ بگفتا کاوم از مژگان به فرسنگ
بگفتش خوش بزی چند از غم دوست بگفتا چون زیم چون جان من اوست
بگفت از عشق جانت در هلاکست بگفتا عاشقان را زین چه باکست
زهر چش گفت دارای زمانه جوابی بازدادش عاشقانه
تعجب کرد شه زان استواری وزان سوزش به چندان پخته کاری
کسی کز عشق درد آشام باشد اگر پخته نباشد خام باشد
چو دیدش کو وفا را پای دارد قدم در دوستی بر جای دارد
زبان را داشت زان جولان گری باز بر آئین دگر شد نکته پرداز
مزاجش را به پوزش راز پرسید وزان حال پریشان باز پرسید
که چونی وز کجا افتادت این روز که می سوزد دل من بر تو زین سوز
جوابش داد مرد غم سرشته که این بود از قضا بر من نبشته
چو باشد دست تقدیرم عناگیر کجا بیرون توانم شد ز تقدیر
بگفت دیده چون دل مایل افتاد بلای دیده لابد بر دل افتاد
ازین پیشم نبود این بانگ و فریاد که طبعم بنده بود و جانم آزاد
ملک گفت اندک اندک پر شد این سیل به پستی هم بران نسبت کند میل
دل اندر چیز دیگر بند و می کوش کش از خاطر کنی عمدا فراموش
چنان آزاد گردی روزکی چند که ناری بیش یاد این مهر و پیوند
بگفت آن گه توان برجستن از چاه که تا زانو بود یا تا کمرگاه
اگر چه هست شیرین جان مسکین ولیکن نیست شیرین تر ز شیرین
چو از دل رفت شیرین جان چه باشد چو خصم خانه شد مهمان که باشد
مرا تا جان بود ترکش نگیرم وگر میرم رها کن تا بمیرم
منه بر جان من بندی که داری به خسرو گوی هر پندی که داری
هر آن کس کو دهد دیوانه را پند نخوانندش خردمندان خردمند
گر از لعلش مرا روزیست جامی رسم زو عاقبت روزی به کامی
وگر نبود ز بختم فتح بابی گدائی مرده گیر اندر خرابی
چو لوح زندگانی شد ز من پاک چه خواهد ماندن از من پاره ای خاک
تو خسرو را نصیحت کن در این درد که خواهد ماندن از تاج و نگین فرد
دل شه زین جواب آتش انگیز به جوش آمد چو دیگی ز آتش تیز
به منزل شد ز کوهستان اندوه غبار کوه کن بر سینه چون کوه
ز فرهاد آنچه در دل داشت حالی دل اندر پیش یاران کرد خالی
ندیمان کان سخن در گوش کردند نبد جای و سخن خاموش کردند
فرو بستند لب در کار شیرین عجب ماندند از گفتار شیرین
ملک گفت این وجود خاک بنیاد خرابم شد ز سنگ انداز فرهاد
اگر خون ریزمش بر رسم شاهان مبارک نیست خون بی گناهان
ور این اندیشه را در خویش گیرم عجب نبود گر از غیرت بمیرم
بباید رفت راهم را به هنجار که پایم وارهد ز آشوب این خار
بزرگ امید گفت این سهل کاریست به مژگان خارم ار در پات خاریست
روان کن هرزه گوئی را که در حال برو از مردن شیرین زند فال
اگر میرد فتوح خویش گیریم و گر نه کار دیگر پیش گیریم
خوش آمد شاه را آن چاره سازی نمودش مرگ آن بیچاره بازی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، صحنه‌ای تماشایی از تقابل میان قدرت مادی (خسرو) و قدرت عشق معنوی و ایثار (فرهاد) است. داستان در فضای کوهستان و در کنار جوی شیر می‌گذرد که نمادی از غیرممکن‌ها و دشواری‌های راه عشق است. خسرو در هیبت یک پادشاه، اما با لباس مبدل، با فرهاد مواجه می‌شود و در دیالوگی عمیق، مراتب استواری عاشق و ناپایداری‌های دهر را به تصویر می‌کشد.

این گفتگو، تبیین‌گر مراتب عشق حقیقی است که در آن عاشق، از تمامی تعلقات دنیوی و حتی جان خویش در راه معشوق می‌گذرد و درد را بر آسایش ترجیح می‌دهد. فرهاد با پاسخ‌های خود نشان می‌دهد که عشق، مقوله‌ای فراتر از عقل مصلحت‌اندیش است و عاشق واقعی، حتی در چنگال تقدیر و بلا، جز به معشوق نمی‌اندیشد و این سوختن را عینِ ساختن و کمال می‌داند.

معنای روان

شهنشه گفت کز بخت دل افروز به جوی شیر خواهم رفت امروز

پادشاه گفت که از سرِ بختِ نیک و دل‌افروز، امروز به کنار جوی شیر خواهم رفت.

نکته ادبی: شهنشه: مخفف شاهنشاه. جوی شیر: نماد اساطیری کار دشوار و ناممکن.

کشید از تن لباس مرزبانان برون آمد بر آئین شتابان

لباس نگهبانان را از تن بیرون کرد و با شتاب و طبق رسم سفر، به راه افتاد.

نکته ادبی: مرزبانان: اشاره به سپاهیان و محافظان شاه.

از آن سو پرس پرسان کوه بر کوه به جوی شیر شد تنها ز انبوه

از آن سو، پرس‌وجوکنان از کوهی به کوه دیگر رفت و سرانجام میان آن همه جمعیت، به کنار جوی شیر رسید.

نکته ادبی: پرس‌پرسان: قید حالت برای جستجوی دقیق.

تماشا کرد لختی بر لب جوی بدید آن سنگها را روی در روی

مدتی کوتاه بر لب جوی ایستاد و تماشا کرد و سنگ‌های روی‌هم‌چیده را دید.

نکته ادبی: لختی: اندکی، لحظه‌ای.

بهر نقش هنر چون نقش بینی نظر می کرد و می گفت آفرینی

به نقش‌های هنری که دید، خیره شد و با تحسین گفت: آفرین بر این هنر.

نکته ادبی: بهر: برایِ، به جهتِ.

چو دید آن اوستادی را به بنیاد به بنیاد دگر شد سوی استاد

وقتی که آن استادی و مهارت را در زیربنای کار دید، برای یافتن استاد به سوی او رفت.

نکته ادبی: بنیاد: پایه و اساس، در اینجا به معنای کار و هنرِ استاد.

جوانی دید در هیکل چو کوهی ز فر مهتران در وی شکوهی

جوانی را دید که هیکلی تنومند مثل کوه داشت، اما از فرط بزرگی و شکوهِ معنوی، هیبتی عجیب داشت.

نکته ادبی: هیکل: اندام و پیکر.

گرامی پیکرش مانده خیالی چنان بدری ز غم گشته هلالی

پیکر گرامی‌اش بر اثر غم چنان لاغر شده بود که تنها خیالی از آن باقی مانده بود؛ مثل ماه کاملی که از شدت غم لاغر و هلالی شده است.

نکته ادبی: بدری: ماه کامل. هلالی: هلال ماه (استعاره از لاغری شدید).

بلا بیش از شمردن دیده جانش سزاوار شمردن استخوانش

رنج‌هایش بیش از آن بود که بتوان شمرد و چنان لاغر شده بود که استخوان‌هایش سزاوارِ شمارش بود.

نکته ادبی: بلا: رنج و مصیبت.

رخش پر خون و سر تا پای پر خاک میان خاک و خون غلطیده غمناک

صورتش پر از خون و سراپایش غرق خاک بود و میان خاک و خون با اندوه می‌غلتید.

نکته ادبی: تصویرسازی رئالیستی از رنج عاشق.

بگفتش کیستی و در چه سازی بگفتا عاشقم در جان گدازی

خسرو پرسید کیستی و چه می‌کنی؟ فرهاد گفت عاشقی هستم که در شعله عشق در حال گداختنم.

نکته ادبی: در چه سازی: چه می‌کنی؟ چه در سر داری؟

بگفتش عشقبازی را نشان چیست بگفتا آنکه داند در بلا زیست

خسرو پرسید نشانه عاشقی چیست؟ گفت آنکه می‌داند چگونه در بلا و سختی زندگی کند.

نکته ادبی: بلا زیست: زیستن در سختی.

بگفتش عاشقان زین ره چه پویند بگفتا دل دهند و درد جویند

پرسید عاشقان از این راه چه می‌خواهند؟ گفت دل می‌دهند و درد به دست می‌آورند.

نکته ادبی: پویند: می‌پیمایند، در پی آن هستند.

بگفتش دل چرا با خود ندارند بگفتا خوبرویان کی گذارند

پرسید چرا دل را نزد خود نگه نمی‌دارند؟ گفت چون معشوق‌های زیبا نمی‌گذارند دل نزد عاشق بماند.

نکته ادبی: خوبرویان: معشوق‌ها.

بگفتش مذهب خوبان کدامست بگفتا کش فریب و عشوه نامست

پرسید دین و آیین خوبان چیست؟ گفت آیینی که نامش فریب و ناز و عشوه است.

نکته ادبی: مذهب: آیین و روش.

بگفتش پیشهٔ دیگر چه دانند بگفتا غم دهند و جان ستانند

پرسید چه کار و پیشه دیگری می‌دانند؟ گفت غم هدیه می‌دهند و جان را می‌گیرند.

نکته ادبی: جان ستانند: استعاره از شدت تاثیر معشوق.

بگفتش تلخی غم هیچ کم نیست بگفتا گر غم شیریسنت غم نیست

پرسید آیا تلخی غم هیچ کم نمی‌شود؟ گفت اگر غم برای دوست باشد، دیگر تلخ نیست و شیرین است.

نکته ادبی: تناقض‌گویی شیرین در باب ماهیت غم.

بگفت از درویش چونی درین سوی بگفتا مردم از غم دور از آن روی

پرسید در این سو (دنیا) از درویشی و تنهایی چه خبر؟ گفت از دوری معشوق در حال مرگم.

نکته ادبی: درویش: عارف یا عاشق بی‌نوا.

بگفتش بر تو اندازد گهی نور بگفت آری ولیکن چون مه از دور

پرسید آیا او گاهی به تو توجهی دارد؟ گفت بله، اما مثل ماه از دور دیده می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه به ماه: نماد دور بودن و سردی در عین زیبایی.

بگفت او را مبین تا زنده مانی بگفتا مرگ به زان زندگانی

پرسید به او نگاه نکن تا زنده بمانی. گفت مرگ برایم بهتر از این زندگانی است.

نکته ادبی: مرگ به زان زندگانی: پارادوکس عارفانه.

بگفت ار زو به جان باشد زیانی بگفت ارزان بود جورش به جانی

پرسید اگر از او به تو ضرری برسد چه؟ گفت جور و ستم او به جانم ارزانی است.

نکته ادبی: ارزان بودن: در اینجا به معنای باارزش و قابل تحمل.

بگفتش دور کن زان دوست یاری بگفت این نیست شرط دوست داری

پرسید از او دست بکش. گفت این کار شرط دوستی و عاشقی نیست.

نکته ادبی: شرط دوست داری: لازمه وفاداری.

بگفت او شهر سوز و خامکار است بگفتا عشق را با این چکار است

پرسید او (معشوق) شهر را به آتش می‌کشد و خام‌کار است. گفت عشق را به این حرف‌ها چکار؟

نکته ادبی: خام‌کار: ناشی، بی‌تجربه.

بگفت از عشق او تا کی خوری غم بگفتا تا زیم در مردگی هم

پرسید تا کی غمش را می‌خوری؟ گفت تا زمانی که زنده‌ام و حتی در حالت مردگی.

نکته ادبی: تداوم عشق در پسِ مرگ.

بگفتش گر بمیری در هوایش بگفتا در عدم گویم دعایش

پرسید اگر در هوایش بمیری چه؟ گفت در عالم عدم (پس از مرگ) هم دعایش می‌کنم.

نکته ادبی: عدم: نیستی.

بگفتش گر سرت برد به شمشیر بگفتا هم به سویش بینم از زیر

پرسید اگر با شمشیر سرت را ببرد؟ گفت باز هم با چشم دل به سوی او نگاه می‌کنم.

نکته ادبی: دیدن از زیر: کنایه از نگاهی مملو از تمنا حتی در لحظه ذبح.

بگفت ار خون تو ریزد جفایش بگفتا هم بمیرم در هوایش

پرسید اگر با جفایش خونت را بریزد؟ گفت در همان حال عاشقی‌اش جان می‌دهم.

نکته ادبی: هوایش: میل و عشق او.

بگفت آخر نه خونریزی وبالست بگفت ار دوست می ریزد حلالست

پرسید خون‌ریزی که گناه و وبال است. گفت اگر دوست خونم را بریزد، حلال و گواراست.

نکته ادبی: وبال: گناه، بار سنگین.

بگفت ار بگذرد سوی تو ناگاه بگفت از دیده روبم پیش او راه

پرسید اگر ناگهان به سویت بیاید؟ گفت راهش را با مژگانم جارو می‌کنم.

نکته ادبی: از دیده روبم راه: مبالغه در فروتنی و خدمت به معشوق.

بگفتش گر نهد بر چشم تو پای بگفت از چشم در جان سازمش جای

پرسید اگر پایش را بر چشمت بگذارد؟ گفت از روی چشمم او را به جانم می‌برم.

نکته ادبی: جای دادن در جان: کنایه از اوج احترام و عشق.

بگفت ار بینیش در خواب قامت بگفتا بر نخیزم تا قیامت

پرسید اگر در خواب او را ببینی چه؟ گفت تا روز قیامت از خواب بیدار نمی‌شوم.

نکته ادبی: کنایه از تمنای استمرارِ رویا.

بگفت آید گهی خوابت درین باب بگفت آری برادر خواندهٔ خواب

پرسید آیا گاهی در خواب او را می‌بینی؟ گفت بله، خواب او تنها امید و ذکر من است.

نکته ادبی: خوانده خواب: آن که در خواب دیده می‌شود.

بگفت ار گوید از ناخن بکن سنگ بگفتا کاوم از مژگان به فرسنگ

پرسید اگر بگوید با ناخن سنگ بتراش؟ گفت با مژگانم از فرسنگ‌ها راه آن را انجام می‌دهم.

نکته ادبی: مژگان: کنایه از نهایتِ ظرافت و دشواری کار.

بگفتش خوش بزی چند از غم دوست بگفتا چون زیم چون جان من اوست

پرسید کمی از غم دوست خوش زندگی کن. گفت چطور ممکن است، وقتی جان من اوست؟

نکته ادبی: این‌همانیِ عاشق و معشوق.

بگفت از عشق جانت در هلاکست بگفتا عاشقان را زین چه باکست

پرسید عشق تو را به هلاکت کشانده. گفت عاشقان را از هلاک چه باک است؟

نکته ادبی: باک: ترس و نگرانی.

زهر چش گفت دارای زمانه جوابی بازدادش عاشقانه

پادشاه هر چه پرسید، عاشقانه پاسخ شنید.

نکته ادبی: دارای زمانه: پادشاه زمانه.

تعجب کرد شه زان استواری وزان سوزش به چندان پخته کاری

شاه از استواری فرهاد و آن سوز و گداز در اوج پختگی کار، شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: پخته‌کاری: کارِ استادانه و سنجیده.

کسی کز عشق درد آشام باشد اگر پخته نباشد خام باشد

کسی که از درد عشق می‌نوشد، اگر در عاشقی پخته نباشد، هنوز خام است.

نکته ادبی: درد آشام: کسی که درد را می‌نوشد (استعاره از عاشق).

چو دیدش کو وفا را پای دارد قدم در دوستی بر جای دارد

وقتی دید که فرهاد بر پیمان وفاداری پایدار است و در دوستی قدمش ثابت است،

نکته ادبی: پای داشتن: استوار بودن.

زبان را داشت زان جولان گری باز بر آئین دگر شد نکته پرداز

دیگر از آن سؤالات تند و تیز پرسید و با لحنی دیگر شروع به نکته‌سنجی کرد.

نکته ادبی: جولان‌گری: تاختن (در اینجا کنایه از سؤالات دشوار).

مزاجش را به پوزش راز پرسید وزان حال پریشان باز پرسید

از وضعیت روحی‌اش پرسید و درباره آن حال پریشان بازجویی کرد.

نکته ادبی: مزاج: در اینجا به معنای حال و روز و احوال درونی.

که چونی وز کجا افتادت این روز که می سوزد دل من بر تو زین سوز

پرسید حالت چطور است و چه شد که به این روز افتادی؟ که دلم برایت می‌سوزد.

نکته ادبی: زین سوز: از این سوز و گداز.

جوابش داد مرد غم سرشته که این بود از قضا بر من نبشته

فرهاد پاسخ داد که این از قضا و قدر الهی است که بر من نوشته شده است.

نکته ادبی: غم سرشته: کسی که سرشتش با غم آمیخته است.

چو باشد دست تقدیرم عناگیر کجا بیرون توانم شد ز تقدیر

وقتی دست تقدیر مرا گرفتار کرده است، کجا می‌توانم از آن فرار کنم؟

نکته ادبی: عناگیر: گیرنده و گرفتار کننده.

بگفت دیده چون دل مایل افتاد بلای دیده لابد بر دل افتاد

گفت وقتی چشم به چیزی میل پیدا کند، لاجرم بلا هم بر سرِ دل می‌آید.

نکته ادبی: لابد: ناگزیر، حتما.

ازین پیشم نبود این بانگ و فریاد که طبعم بنده بود و جانم آزاد

قبلاً این‌طور نبودم و فریاد نمی‌زدم؛ طبعم بنده بود و جانم آزاد، اما حالا اسیرم.

نکته ادبی: بنده: آرام و مطیع.

ملک گفت اندک اندک پر شد این سیل به پستی هم بران نسبت کند میل

شاه گفت این سیل (عشق) کم‌کم پر شده است، باید آن را به سمت دیگری منحرف کرد.

نکته ادبی: سیل: استعاره از عشقِ فزاینده و ویرانگر.

دل اندر چیز دیگر بند و می کوش کش از خاطر کنی عمدا فراموش

دلت را به چیز دیگری مشغول کن و تلاش کن تا او را عمداً از خاطرت ببری.

نکته ادبی: کوشیدن: تلاش کردن.

چنان آزاد گردی روزکی چند که ناری بیش یاد این مهر و پیوند

تا چند روزی آزاد شوی و دیگر این مهر و پیوند را به یاد نیاوری.

نکته ادبی: روزکی: روزهای اندک.

بگفت آن گه توان برجستن از چاه که تا زانو بود یا تا کمرگاه

فرهاد گفت آن زمان می‌توان از چاه بیرون پرید که تا زانو یا کمر در آن باشی، نه وقتی که غرق شده‌ای.

نکته ادبی: استعاره از غرق شدنِ کامل در عشق و ناامیدی از رهایی.

اگر چه هست شیرین جان مسکین ولیکن نیست شیرین تر ز شیرین

اگرچه جان من ناچیز و مسکین است، اما شیرین از جانِ من بسیار عزیزتر و گواراتر است.

نکته ادبی: ایهام در کلمه شیرین؛ اولی نام محبوب و دومی صفت به معنای گوارا.

چو از دل رفت شیرین جان چه باشد چو خصم خانه شد مهمان که باشد

وقتی شیرین از دل من بیرون برود، زنده ماندن چه ارزشی دارد؟ هنگامی که دشمن وارد حریمِ خانه شود، چه کسی برای دفاع باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی در باب غلبه خصم بر خانه که کنایه از غلبه غم بر جان است.

مرا تا جان بود ترکش نگیرم وگر میرم رها کن تا بمیرم

تا زمانی که زنده هستم، از شیرین دست برنمی‌دارم و اگر در این راه بمیرم، بگذار بمیرم.

نکته ادبی: ترک گرفتن کنایه از دست برداشتن و منصرف شدن است.

منه بر جان من بندی که داری به خسرو گوی هر پندی که داری

من را با این نصایح و بندها محدود نکن؛ اگر پند و اندرزی داری، برو به خسرو بگو.

نکته ادبی: بند نهادن کنایه از ایجاد محدودیت و ممانعت است.

هر آن کس کو دهد دیوانه را پند نخوانندش خردمندان خردمند

هر کس که بخواهد به یک عاشقِ دیوانه‌وار پند بدهد، خردمندان او را عاقل نمی‌دانند.

نکته ادبی: دیوانه در اینجا اصطلاحی عرفانی و عاشقانه است به معنای کسی که عقلِ مصلحت‌اندیش را کنار گذاشته.

گر از لعلش مرا روزیست جامی رسم زو عاقبت روزی به کامی

اگر روزی بتوانم جامی از لعلِ لب‌های او بنوشم، در نهایت به آرزوی خود رسیده‌ام.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ محبوب است.

وگر نبود ز بختم فتح بابی گدائی مرده گیر اندر خرابی

و اگر بخت با من یار نبود و راهی به وصال نیافتم، مرا همانند گدایی مرده در خرابه‌ای بدانید.

نکته ادبی: فتح باب کنایه از گشایش و موفقیت در کار است.

چو لوح زندگانی شد ز من پاک چه خواهد ماندن از من پاره ای خاک

وقتی دفتر زندگی من بسته شود و از این دنیا بروم، جز مشتی خاک از من چه باقی خواهد ماند؟

نکته ادبی: لوح زندگانی استعاره از دفتر عمر است.

تو خسرو را نصیحت کن در این درد که خواهد ماندن از تاج و نگین فرد

تو خسرو را در این ماجرا پند بده؛ چرا که هیچ‌کس تا ابد صاحب تاج و تخت باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تاج و نگین نماد قدرت مطلقه پادشاهی است.

دل شه زین جواب آتش انگیز به جوش آمد چو دیگی ز آتش تیز

دل شاه از این پاسخِ آتشینِ فرهاد، مانند دیگی که بر روی آتشِ تند قرار گرفته باشد، به جوش آمد.

نکته ادبی: تشبیه مرکب برای نشان دادن اوج خشم و غلیان درونی خسرو.

به منزل شد ز کوهستان اندوه غبار کوه کن بر سینه چون کوه

از شدت غم، مانند کسی که کوهی از غبار بر سینه دارد، بر دل شاه غم نشست.

نکته ادبی: غبار کوه کن کنایه از یادآوریِ توانایی‌ها و کارهای فرهاد است.

ز فرهاد آنچه در دل داشت حالی دل اندر پیش یاران کرد خالی

فرهاد هر آنچه در دل داشت، برای یاران خود بازگو کرد و دلش را از آن ناگفته‌ها خالی کرد.

نکته ادبی: دل خالی کردن کنایه از بیانِ درد دل و آرام شدن است.

ندیمان کان سخن در گوش کردند نبد جای و سخن خاموش کردند

اطرافیان وقتی آن سخنان را شنیدند، در سکوت فرو رفتند و دیگر جای صحبتی باقی نماند.

نکته ادبی: خاموش گشتن به معنای درکِ سنگینی موقعیت و ناتوانی در پاسخ است.

فرو بستند لب در کار شیرین عجب ماندند از گفتار شیرین

لب‌های خود را از صحبت درباره شیرین بستند و از قدرت کلامِ او شگفت‌زده شدند.

نکته ادبی: کار شیرین در اینجا می‌تواند اشاره به بزرگی عشق او و یا حتی خودِ شخصیت شیرین باشد.

ملک گفت این وجود خاک بنیاد خرابم شد ز سنگ انداز فرهاد

شاه گفت: این موجودِ خاکی، با سنگ‌تراشی‌هایش زندگی مرا تباه کرده است.

نکته ادبی: خاک‌بنیاد استعاره از انسان فانی و ناچیز است.

اگر خون ریزمش بر رسم شاهان مبارک نیست خون بی گناهان

اگر بخواهم طبق رسوم پادشاهی خون او را بریزم، ریختن خون بی‌گناه برای من خوش‌یمن نخواهد بود.

نکته ادبی: مبارک نبودن کنایه از عاقبت شوم و ننگ‌آور است.

ور این اندیشه را در خویش گیرم عجب نبود گر از غیرت بمیرم

و اگر این فکرِ کشتن را رها کنم، عجیب نیست اگر از شدت حسادت و غیرت بمیرم.

نکته ادبی: غیرت در متون کلاسیک به معنای حسادتِ عاشقانه است.

بباید رفت راهم را به هنجار که پایم وارهد ز آشوب این خار

باید راهی مناسب و عقلانی پیدا کنم تا پایم از شرِ این خار (فرهاد) در امان بماند.

نکته ادبی: خار استعاره از مزاحم و مانعِ راه است.

بزرگ امید گفت این سهل کاریست به مژگان خارم ار در پات خاریست

بزرگ‌امید گفت: این کار بسیار آسان است؛ اگر خاری در پایت هست، من آن را با مژگان بیرون می‌آورم.

نکته ادبی: مژگان کنایه از لطافت و در عین حال دقت در رفعِ مزاحم است.

روان کن هرزه گوئی را که در حال برو از مردن شیرین زند فال

کسی را بفرست تا نزد آن مردِ هرزه‌گو برود و خبر دروغینِ مرگِ شیرین را به او بدهد.

نکته ادبی: فال زدن در اینجا به معنای پیش‌گوییِ نادرست و فریب دادن است.

اگر میرد فتوح خویش گیریم و گر نه کار دیگر پیش گیریم

اگر او از غصه بمیرد، ما به هدف خود رسیده‌ایم و اگر نمرد، راه دیگری پیش می‌گیریم.

نکته ادبی: فتوح گرفتن به معنای پیروزی و موفقیت یافتن است.

خوش آمد شاه را آن چاره سازی نمودش مرگ آن بیچاره بازی

این چاره‌جویی و نیرنگ برای شاه خوشایند بود و مرگِ آن بیچاره (فرهاد) را در نظر او مانند یک بازی ساده جلوه داد.

نکته ادبی: بازی شمردنِ مرگ، اوجِ بی‌رحمی و قساوتِ خسرو را نشان می‌دهد.