دیوان اشعار - خسرو و شیرین

امیرخسرو دهلوی

بخش ۲۱ - خبر یافتن شیرین از عقد کردن خسرو شکر را و به صحرا رفتن و ملاقاتش با فرهاد

امیرخسرو دهلوی
خبر شد چون به شیرین مشوش که خسرو شد به شیرین دگر خوش
به تنهائی نشستی در شب تار همه شب تا سحرگه بگریستی زار
جنیبت را برون راندی ز اندوه گهی در دشت گشتی گاه در کوه
فراوان صید کردی دام و دد را بدینها داشتی مشغول خود را
شبانگه باز گشتی سوی خانه نشستی هم بر آئین شبانه
چو لختی کوه ازینسان پی سپر کرد به کوه بیستون روزی گذر کرد
فرس میراند در وی با دل تنگ ز نعل رخش می برید فرسنگ
ز خارا دید جوئی ساز کرده رهی در مغز خارا باز کرده
درو سنگی تراشیده چو سندان سپید و نغز چون گلبرگ خندان
به حیرت گفت کاحسنت ای هنرمند کز آهن سنگ را دانی چنین کند
همی شد در نظاره جوی در جوی نظر می کرد در وی موی در موی
عنان می داد رخش کوه تن را که دید از دور ناگه کوه کن را
شتابان شد به صد رغبت به سویش وزان پس کرد لختی جستجویش
جوانی دید خوب و سرو قامت به کوه انداختن کرده اقامت
ازو هر بازوئی ز آهن ستونی ز تیشه بیستون پیشش زبونی
بپرسش گفت کای مرد هنر سنج به کوه از تیشهٔ آهن زر الفنج
چه نامی و چسان نیرنگ سازیست که پیشت صنعت ارژنگ بازیست
به گوش مردگان آواز بر شد چو آواز از شنیدن بی خبر شد
بهاری دید در زیر نقابی نهفته زیر ابری آفتابی
به زاری گفت فرهاد است نامم در این حرفت که می بینی تمامم
به سختی چون کنم پولاد را تیز بهر زخمی بود کوهی سبک خیز
وگر تیشه به هنجار آزمایم به صنعت پوست از مو بر گشایم
چو روشن کردمت کاین کوهکن کیست؟ تو نیزم باز گو تا نام تو چیست؟
که تا گفت تو در گوشم رسیده است ز بی خویشی همه هوشم رمیده است
صنم گفت از من این پرسش نه ساز است رها کن سر گذشت من دراز است
ولیکن خواهمت فرمود کاری کشیدن جوئی اندر کوهساری
به عزم کار چون زان سوی رانی ضرورت کار فرما را بدانی
به کوهستان ار من از بز و میش رمه دارم بهر سو از عدد بیش
ز شیر آرندگان جمعی به انبوه درامد شد بر بخند از سر کوه
بباید ساختن جوئی به تدبیر کزانجا تا به ما آسان رسد شیر
چنین کاری جز از تو بر نیاید تو کن کاین از کسی دیگر نیاید
جوابش داد مرد سخت بازو که مزد دست من نه در ترازو
وگر نه کی گذارد عقل چالاک که بهر نسیه نقدی را کنم خاک
شکر لب گفت کاینجا چیست با من که مزد چون توئی ریزم به دامن
به خواری بر زمین غلطید فرهاد زمین بوسید و راز سینه بگشاد
به گریه گفت مقصودم نه مال است به زر نرخ هنر کردن وبالست
هران صنعت که بر سنجی به مالی بهای گوهری باشد سفالی
مرا مزد از چنان رخسار دل دزد تماشائی که باشد دیدنش مزد
ز ابروی هلالی پرده بر کن من دیوانه را دیوانه تر کن
صنم چون دید کو دل ریش دارد تمنائی به جای خویش دارد
کرم نگذاشتش کز خوبی خویش زکاتی را را بگرداند ز درویش
به دست ناز برقع کرد بالا که چون پوشد کسی زانگونه کالا
تن فرهاد از آن نظاره چست ز سر تا پای شد از بی خودی سست
ز حیرانی ز مانی بی خبر ماند دلش در خون و خونش در جگر ماند
چو حالش دید شیرین دادش آواز کزان آواز جانش آمد به تن باز
میان بر بست و ساز کار برداشت ره مشکوی آن عیار برداشت
شکر لب در پس و فرهاد در پیش شدند از کوه سوی مقصد خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، روایتگر لحظه‌ای سرنوشت‌ساز و تغزلی در منظومه خسرو و شیرین است؛ جایی که شیرین، دل‌شکسته از بی‌وفایی خسرو، به کوهستان پناه می‌برد و با فرهاد، نماد عشقِ بی‌تمنا و قدرتِ اراده، دیدار می‌کند. فضا آمیخته‌ای از حزنِ عاشقانه و عظمتِ حماسی است که تقابل میان نگاهِ مادی و عاطفی را به تصویر می‌کشد.

مفهوم محوری این ابیات، تضاد میان «مزد» و «اشتیاق» است. در حالی که شیرینِ صاحب‌منصب، به دنبال حلِ مشکلی از طریقِ تبادلِ خدمات و پاداش است، فرهاد با نگاهی عارفانه و عاشقانه، هنرِ خود را نه کالایی برای فروش، که مجالی برای قرب و دیداری کوتاه با معشوق می‌بیند. این برخورد، اوجِ تعالیِ شخصیت فرهاد و آغازِ کشاکشِ عشقی جانکاه است.

معنای روان

خبر شد چون به شیرین مشوش که خسرو شد به شیرین دگر خوش

وقتی شیرین مطلع شد که خسرو به کس دیگری دل بسته و با او خوش‌گذران است، پریشان‌حال شد.

نکته ادبی: مشوش در اینجا به معنای آشفته و مضطرب است.

به تنهائی نشستی در شب تار همه شب تا سحرگه بگریستی زار

او تمام شب را تا سپیده‌دم در تنهایی نشست و با صدای بلند به گریه و زاری پرداخت.

نکته ادبی: سحرگه کوتاه‌شده‌ی سحرگاه و به معنای هنگام سپیده‌دم است.

جنیبت را برون راندی ز اندوه گهی در دشت گشتی گاه در کوه

شیرین از شدت اندوه، مرکب خود را به بیرون از قصر راند و گاه در دشت و گاه در کوه سرگردان بود.

نکته ادبی: جنیبت در اینجا به معنای مرکب یا اسب یدک است.

فراوان صید کردی دام و دد را بدینها داشتی مشغول خود را

او برای سرگرم کردن خود و فراموشی غم، به شکار حیوانات وحشی روی آورد.

نکته ادبی: دام و دد به معنای حیوانات وحشی و درنده است.

شبانگه باز گشتی سوی خانه نشستی هم بر آئین شبانه

شامگاهان که بازمی‌گشت، همانند شب‌های قبل در اندوه و تنهایی خود نشست.

نکته ادبی: شبانگه مخفف شامگاه است.

چو لختی کوه ازینسان پی سپر کرد به کوه بیستون روزی گذر کرد

پس از آنکه مدتی در کوهستان پیاده‌روی کرد، روزی راهش به کوه بیستون افتاد.

نکته ادبی: پی سپردن کنایه از پیمودن راه و حرکت کردن است.

فرس میراند در وی با دل تنگ ز نعل رخش می برید فرسنگ

در حالی که دلش گرفته بود، اسب خود را در آن کوه می‌راند و صدای سم اسب در فضا می‌پیچید.

نکته ادبی: فرس در زبان عربی به معنای اسب است.

ز خارا دید جوئی ساز کرده رهی در مغز خارا باز کرده

در میان سنگ‌های سخت کوه، جویی دید که حفر شده و راهی در دل سنگ باز شده است.

نکته ادبی: خارا به معنای سنگ بسیار سخت و خارا سنگ است.

درو سنگی تراشیده چو سندان سپید و نغز چون گلبرگ خندان

در میان آن جوی، سنگی به شکل سندان تراشیده شده بود که بسیار سفید و زیبا بود.

نکته ادبی: سندان ابزاری آهنین است که آهنگران روی آن کار می‌کنند.

به حیرت گفت کاحسنت ای هنرمند کز آهن سنگ را دانی چنین کند

شیرین با حیرت گفت: آفرین بر هنرمندی که می‌تواند سنگِ سخت را با آهن به چنین شکلی درآورد.

نکته ادبی: اُحسنت عربی است و به معنای «نیکو انجام دادی» به کار می‌رود.

همی شد در نظاره جوی در جوی نظر می کرد در وی موی در موی

او در حال تماشا بود و با دقت تمام، جویِ حفر شده در کوه را بررسی می‌کرد.

نکته ادبی: موی در موی کنایه از دقت بسیار زیاد و بررسی جزء به جزء است.

عنان می داد رخش کوه تن را که دید از دور ناگه کوه کن را

او در حال حرکت دادن اسب خود در کوهستان بود که ناگهان از دور مرد کوه‌کن را دید.

نکته ادبی: کوه کن کنایه از فرهاد است که شغل او سنگ‌تراشی در کوه است.

شتابان شد به صد رغبت به سویش وزان پس کرد لختی جستجویش

با اشتیاق فراوان به سمت او شتافت و پس از کمی جستجو، او را یافت.

نکته ادبی: رغبت به معنای میل و اشتیاق شدید است.

جوانی دید خوب و سرو قامت به کوه انداختن کرده اقامت

جوانمردی خوش‌سیما و بلندبالا را دید که در حال کندن کوه بود.

نکته ادبی: سرو قامت استعاره از قد بلند و موزون است.

ازو هر بازوئی ز آهن ستونی ز تیشه بیستون پیشش زبونی

بازوهای او مانند ستون‌های آهنین بود و بیستون در برابر تیشه‌ی او ناتوان بود.

نکته ادبی: زبونی به معنای ضعف و ناتوانی است.

بپرسش گفت کای مرد هنر سنج به کوه از تیشهٔ آهن زر الفنج

از او پرسید: ای مردِ هنرمند، چگونه با تیشه‌ی آهنین از دلِ این کوه، زر استخراج می‌کنی؟

نکته ادبی: زر الفنج ترکیبی کنایی است که به معنای به دست آوردن گنج و ثروت است.

چه نامی و چسان نیرنگ سازیست که پیشت صنعت ارژنگ بازیست

نامت چیست و چه سحری می‌دانی که کارهایت مثل نقاشی‌های شگفت‌انگیز ارژنگ است؟

نکته ادبی: ارژنگ نام کتاب مصور مانی، پیامبر نقاش است که نماد زیبایی و هنر است.

به گوش مردگان آواز بر شد چو آواز از شنیدن بی خبر شد

صدای شیرین به گوش آن مرد رسید، اما او چنان غرق در کار بود که انگار صدایی نشنیده است.

نکته ادبی: مردگان در اینجا استعاره از کسی است که از خود بی‌خبر شده است.

بهاری دید در زیر نقابی نهفته زیر ابری آفتابی

شیرین مردی را دید که زیبایی‌اش در میان چهره‌ی خسته‌اش، همچون خورشیدی پنهان در پس ابر بود.

نکته ادبی: بهار استعاره از زیبایی و شادابی است.

به زاری گفت فرهاد است نامم در این حرفت که می بینی تمامم

فرهاد با زاری پاسخ داد: نامم فرهاد است و در این حرفه‌ی سنگ‌تراشی استاد و ماهرم.

نکته ادبی: حرفت به معنای پیشه و شغل است.

به سختی چون کنم پولاد را تیز بهر زخمی بود کوهی سبک خیز

وقتی تیشه‌ام را بر فولاد می‌زنم، کوه در برابر هر ضربه من، همانند موجودی سبک‌خیز واکنش نشان می‌دهد.

نکته ادبی: پولاد در متون قدیمی به جای فولاد به کار می‌رفته است.

وگر تیشه به هنجار آزمایم به صنعت پوست از مو بر گشایم

و اگر تیشه‌ام را به درستی به کار بگیرم، می‌توانم با ظرافت پوست را از روی مو جدا کنم.

نکته ادبی: پوست از مو برگرفتن کنایه از نهایتِ دقت و نازک‌کاری در هنر است.

چو روشن کردمت کاین کوهکن کیست؟ تو نیزم باز گو تا نام تو چیست؟

فرهاد گفت: حالا که فهمیدی من کی هستم، تو نیز بگو نامت چیست؟

نکته ادبی: مخاطب در اینجا همچنان شیرین است.

که تا گفت تو در گوشم رسیده است ز بی خویشی همه هوشم رمیده است

چون صدای تو به گوشم رسید، از شدت عشق، هوش و حواسم از سرم پرید.

نکته ادبی: بی‌خویشی به معنای از خود بی‌خود شدن است.

صنم گفت از من این پرسش نه ساز است رها کن سر گذشت من دراز است

شیرین پاسخ داد: از من نپرس که کیستم، ماجرای من طولانی است و وقت گفتنش نیست.

نکته ادبی: صنم استعاره از شیرین به خاطر زیبایی‌اش است.

ولیکن خواهمت فرمود کاری کشیدن جوئی اندر کوهساری

اما کاری برایت دارم که باید در این کوهستان انجام دهی؛ حفر جویی در این کوه‌ها.

نکته ادبی: کوهسار به معنای منطقه کوهستانی است.

به عزم کار چون زان سوی رانی ضرورت کار فرما را بدانی

وقتی برای انجام این کار به سوی آن منطقه بروی، خواهی فهمید که چه کسی تو را به این کار گماشته است.

نکته ادبی: کارفرما در اینجا کنایه از دستوردهنده است.

به کوهستان ار من از بز و میش رمه دارم بهر سو از عدد بیش

در آن کوهستان، بز و میش‌های بسیاری دارم که تعدادشان از حد گذشته است.

نکته ادبی: عدد به معنای شمارش و تعداد است.

ز شیر آرندگان جمعی به انبوه درامد شد بر بخند از سر کوه

شیرِ این گله‌های بسیار، بر بالای کوه جمع شده است.

نکته ادبی: آرندگان به معنای شیردهندگان (حیوانات شیرده) است.

بباید ساختن جوئی به تدبیر کزانجا تا به ما آسان رسد شیر

باید با تدبیر جویی بسازی که شیر از آنجا تا نزد من جاری شود.

نکته ادبی: تدبیر به معنای چاره‌جویی و طراحی است.

چنین کاری جز از تو بر نیاید تو کن کاین از کسی دیگر نیاید

چنین کاری جز از تو ساخته نیست؛ پس تو انجامش بده که کس دیگری نمی‌تواند.

نکته ادبی: بر نیاید کنایه از توانایی نداشتن است.

جوابش داد مرد سخت بازو که مزد دست من نه در ترازو

فرهادِ نیرومند پاسخ داد: مزدِ دست من چیزی نیست که با ترازو سنجیده شود.

نکته ادبی: سخت بازو صفتی برای فرهاد به معنای قوی‌پنجه است.

وگر نه کی گذارد عقل چالاک که بهر نسیه نقدی را کنم خاک

اگر قرار بود برای پول کار کنم، عقلِ دوراندیش اجازه نمی‌داد که برای وعده‌ای نسیه، زحمتِ نقدِ وجودم را به باد دهم.

نکته ادبی: نسیه و نقد تضاد معنایی دارند که بر ارزشِ عشق تاکید می‌کند.

شکر لب گفت کاینجا چیست با من که مزد چون توئی ریزم به دامن

شیرینِ شکرلب با تعجب پرسید: مگر اینجا چه چیزی هست که مزدِ تو را به دامن بریزم؟

نکته ادبی: شکرلب صفت شیرین است که به شیرینی کلام و زیبایی او اشاره دارد.

به خواری بر زمین غلطید فرهاد زمین بوسید و راز سینه بگشاد

فرهاد با خضوع روی زمین افتاد، زمین را بوسید و اسرارِ دلش را فاش کرد.

نکته ادبی: زمین بوسیدن کنایه از نهایت ادب و تواضع است.

به گریه گفت مقصودم نه مال است به زر نرخ هنر کردن وبالست

با گریه گفت: هدف من پول نیست، ارزش‌گذاری هنر با زر و سکه، مایه شرم و گناه است.

نکته ادبی: وبال به معنای گناه و عاقبت بد است.

هران صنعت که بر سنجی به مالی بهای گوهری باشد سفالی

هر هنری که با پول سنجیده شود، به اندازه یک ظرف سفالی بی‌ارزش است، حتی اگر گوهر باشد.

نکته ادبی: سفالی استعاره از کم‌ارزش بودن است.

مرا مزد از چنان رخسار دل دزد تماشائی که باشد دیدنش مزد

مزدِ من از کار کردن، دیدنِ آن چهره‌ی دلربای توست؛ تماشای تو خودِ مزدِ من است.

نکته ادبی: دل دزد کنایه از بسیار زیبا بودن و ربودن دل است.

ز ابروی هلالی پرده بر کن من دیوانه را دیوانه تر کن

نقاب از چهره بردار و منِ دیوانه را با دیدن زیبایی‌ات، دیوانه‌تر کن.

نکته ادبی: ابروی هلالی تشبیه ابرو به ماه نو است.

صنم چون دید کو دل ریش دارد تمنائی به جای خویش دارد

وقتی شیرین دید که فرهاد دلی پردرد و عاشقی صادق دارد، فهمید خواسته‌اش به حق است.

نکته ادبی: دل ریش کنایه از دل‌سوخته و عاشق است.

کرم نگذاشتش کز خوبی خویش زکاتی را را بگرداند ز درویش

بزرگواری‌اش اجازه نداد که به این عاشقِ دل‌سوخته، ذره‌ای از لطف و زیبایی‌اش را دریغ کند.

نکته ادبی: کرم به معنای بخشندگی و بزرگواری است.

به دست ناز برقع کرد بالا که چون پوشد کسی زانگونه کالا

شیرین با دستِ خود نقاب را از چهره برداشت؛ کسی که چنین زیبایی بی‌نظیری دارد، نباید آن را بپوشاند.

نکته ادبی: برقع به معنای نقاب و پوشش چهره است.

تن فرهاد از آن نظاره چست ز سر تا پای شد از بی خودی سست

بدنِ فرهاد از دیدن آن جمال، سست شد و از خود بی‌خود گشت.

نکته ادبی: نظاره به معنای تماشا کردن است.

ز حیرانی ز مانی بی خبر ماند دلش در خون و خونش در جگر ماند

او از شدتِ حیرت چنان در عشق غرق شد که نام و نشانِ خود را فراموش کرد و دلش در خونِ عشق تپید.

نکته ادبی: مانی در اینجا به عنوان بزرگترین نقاشِ نمادین به کار رفته که در برابر زیبایی شیرین ناتوان است.

چو حالش دید شیرین دادش آواز کزان آواز جانش آمد به تن باز

وقتی شیرین حالِ او را دید، صدایش کرد و با آن صدا، روح به بدنِ فرهاد بازگشت.

نکته ادبی: جان باز آمدن کنایه از به هوش آمدن و حیات یافتن است.

میان بر بست و ساز کار برداشت ره مشکوی آن عیار برداشت

فرهاد کمر همت بست و ابزار کارش را برداشت و به سمت جایگاهِ آن عیارِ بی‌همتا راهی شد.

نکته ادبی: عیار در اینجا به معنای معشوقِ باکمال و زیباست.

شکر لب در پس و فرهاد در پیش شدند از کوه سوی مقصد خویش

شیرین به دنبال و فرهاد پیشاپیش او، از کوه به سوی مقصدِ خود حرکت کردند.

نکته ادبی: مشکوی کنایه از جایگاه یا قصر است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سنگی تراشیده چو سندان

تراشیدن سنگ به شکل سندان برای نشان دادن سختی و استحکام سنگ کوه.

کنایه پوست از مو برگرفتن

کنایه از نهایت دقت و مهارت در انجام کار هنری و ظریف.

تضاد (طباق) نسیه و نقد

فرهاد ارزشِ معنوی (نقد) را در برابر مزدِ مادی (نسیه) قرار می‌دهد تا عمق عشقش را نشان دهد.

استعاره بهاری دید در زیر نقابی

تشبیه زیبایی شیرین به بهار که زیر نقاب (ابر) پنهان شده است.