دیوان اشعار - خسرو و شیرین

امیرخسرو دهلوی

بخش ۸ - رسیدن خسرو به شیرین در شکارگاه

امیرخسرو دهلوی
چو صورتگر نمود آن صورت حال به دام افتاد مرغ فارغ البال
ملک را در گرفت آنحال شیرین که شیرین آمدش تمثال شیرین
سوی ار من شتابان شد سبک خیز چو عنصر کو سوی مرکز شود تیز
قضا را از اتفاق بخت قابل مه و خورشید باهم شد مقابل
به گرمی بس که دلها مایل افتاد نظر شد گرم و آتش در دل افتاد
برابر چشم بر چشم ایستادند نظر دزدیده رو برو نهادند
شدند از تیر یکدیگر نشانه که بود آماج داری در میانه
بسی کردند ترتیب سخن ساز ز حیرت هر دو را برنامد آواز
نگه می کرد ماه از گوشهٔ چشم دلش پر مینگشت از توشهٔ چشم
چو نتوانست ازو دل را جدا کرد جنیبت راند و دل بر جا رها کرد
ز بی صبری جفا می دید و می رفت ز حیرت در قفا می دید و می رفت
رونده سرکش و جوینده بی حال کبوتر می شد و شاهین به دنبال
چنین تاشد گذر بر مرغزاری سمنبر خیمه زد زیر چناری
اشارت کرد خوبان را که پویند غریبان را خبرها باز جویند
دوید آزاد سر وی شد خبر جوی ازان بیگانگان آشنا روی
ملک فرمود تا شاپور فرخ بگوید در خور پرسنده پاسخ
جوابش داد شاپور از سر هوش که نبود راز ما در خورد هر گوش
اگر خود پرسد از ما بانوی دهر بگوئیم آنچه داریم از جهان بهر
پرستار آنچه بشنید آمد و گفت سهی سرو از خوشی چون لاله بشگفت
به خدمت خواند شاپور گزین را نشاند و از جبین بگشاد چین را
بدو گفت ای دلم مایل به سویت نمودار خرد پیدا ز رویت
کس و کیستند اینره نور دان چشان دارد همی زینگونه گردان
تواضع کرد شاپور خردمند دعا را با تواضع داد پیوند
که ای نور سعادت در جبینت سعود چرخ بادا هم نشینت
در آن فوج آن سواری کارجمند است فرس گلگون و او سرو بلند است
بزرگان دولتش را تیز دانند خطابش خسرو پرویز خوانند
چو شیرین نام خسرو کرد در گوش نماند از ناشکیبی در سر هوش
ز بختی کامدش ناخوانده در پیش مبارک دید شیرین طالع خویش
خرامان رفت با جان پر امید زمین را سایه شد در پیش خورشید
شه از شیرین چو دید آن تازه رویی شدش تازه ز سر دیوانه خوئی
چو سر بر کرد در نظارهٔ نور بنامیزد چه بیند چشم بد دور
جهانی دید از عشق آفریده جهانی پردهٔ عاشق دریده
ازین سو ز دیدن گشت بی هوش وزان سو او ز حیرت ماند خاموش
دو عاشق روی در رو مست دیدار نظر بر کار و مانده عقل بیکار
چو شیرین یاد کرد از خود زمانی کشید از ره شیرینی زبانی
که یارب این چه دولت بود ما را که ابری چون تو مهمان شد گیارا
چو آمد آفتاب از بیت معمور سزد گر کلبهٔ ما را دهد نور
سخن را کرد خسرو باز بستی کز آسیب فلک دارم شکستی
مرا کاریست زینجا بوم بر بوم همای خویش خواهم راند تا روم
چو زانجا باز گردم شاد و خندان شوم مهمان لطف ارجمندان
به زاری گفت شیرین کای دغا باز چو دل بردی ز من چندین مکن ناز
اگر خورشید بر پایم زند بوس ز پشت پای خویشم خیزد افسوس
چو خود می بوسم اکنون پشت پایت تو پشت پا زنی شاید ز رایت
ملک از رخصت ان لعل چون قند زد اندر پای شیرین بوسه ای چند
پس آن که گفت باصد گونه زاری که ای در دل نشانده تیر کاری
من از عطف عنان مطلق خویش ترا می آزمایم در حق خویش
وگرنه من کجا آن پای دارم که از کویت به رفتن رای دارم
شکر لب گفت با خسرو که هان خیز چو دولت سایه ای بر فرق ما ریز
مهین بانو چو زان دولت خبر یافت که مه در منزل پروین گذر یافت
به رسم خسروان مجلس بر آراست خردمندان نشستند از چپ و راست
خرامان گشت ساقی باده در دست وی از می مست و می خوانان ازو مست
چو ماه چارده بنشسته خسرو پریوش در تواضع چون مه نو
لبش می خواست مهمان را دهد نوش کرشمه بانگ بر میزد که خاموش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات ترسیم‌کننده‌ی لحظاتِ سرنوشت‌ساز نخستین دیدارِ خسرو و شیرین است؛ دیداری که در آن هر دو شخصیت، مسحورِ سیما و کمالات یکدیگر می‌شوند. شاعر با ظرافتی استادانه، کششِ درونی و حیرتِ عاشقانه‌ی این دو دلداده را در بستری از حجب، شکوهِ پادشاهی و تقدیرگرایی به تصویر می‌کشد.

فضا آکنده از شورِ عشقِ زودهنگام و در عین حال، نوعی بازیِ دلبرانه و متانتِ شاهانه است. گفتگوهای میان شاپور (به نمایندگی از خسرو) و شیرین، بسترسازِ پیوندِ نهایی آن‌هاست و تضاد میانِ «تمایلِ قلبی» و «مصلحت‌های ظاهری» در این ابیات به زیبایی روایت می‌شود و سرانجام به تسلیمِ عاشقانه‌ی هر دو می‌انجامد.

معنای روان

چو صورتگر نمود آن صورت حال به دام افتاد مرغ فارغ البال

وقتی شاپور (صورتگر) تصویر محبوب را نشان داد، آن دلداده (خسرو یا شیرین) همچون پرنده‌ای که در دام صیاد گرفتار شود، بی‌اختیار در بند عشق افتاد.

نکته ادبی: استعاره از گرفتار شدن در دامِ عشق به واسطه‌ی تصویر.

ملک را در گرفت آنحال شیرین که شیرین آمدش تمثال شیرین

پادشاه چنان مجذوب آن تصویر شد که حال خوشی به او دست داد، چرا که آن صورتگری و تمثال برای او بسیار دلنشین و شیرین جلوه کرد.

نکته ادبی: ایهام در کلمه‌ی «شیرین» که هم به نامِ محبوب اشاره دارد و هم به معنای دلپذیری است.

سوی ار من شتابان شد سبک خیز چو عنصر کو سوی مرکز شود تیز

شخص (خسرو) با شتاب به سمت او حرکت کرد، همان‌طور که هر عنصری در طبیعت با سرعت به سوی جایگاه و مرکز اصلی خود باز می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به نظریه فلسفی که هر چیز به جایگاه اصلی خود میل می‌کند (میل ذاتی).

قضا را از اتفاق بخت قابل مه و خورشید باهم شد مقابل

به تقدیرِ روزگار و اتفاقاتِ خوش‌یمن، مه (شیرین) و خورشید (خسرو) در برابر یکدیگر قرار گرفتند.

نکته ادبی: تشبیه رایج در ادب فارسی که معشوق را به ماه و عاشق را به خورشید مانند می‌کند.

به گرمی بس که دلها مایل افتاد نظر شد گرم و آتش در دل افتاد

به دلیل شدتِ اشتیاق، نگاه‌ها چنان گرم و پرشور شد که آتشِ عشق در دل‌هایشان شعله‌ور گشت.

نکته ادبی: کنایه از شدت گرفتنِ عشق در اولین نگاه.

برابر چشم بر چشم ایستادند نظر دزدیده رو برو نهادند

آن دو در برابر هم ایستادند و در حالی که از روی حیا و ادب به هم می‌نگریستند، نگاه‌هایشان را از یکدیگر می‌دزدیدند.

نکته ادبی: توصیفِ توأم با شرم و حیایِ نخستین دیدار.

شدند از تیر یکدیگر نشانه که بود آماج داری در میانه

هر دو چنان محو تماشای یکدیگر شدند که گویی تیر نگاه‌هایشان به هدف می‌خورد و در میانشان میدانی برای تیراندازیِ عشق شکل گرفت.

نکته ادبی: استعاره از تبادلِ نگاه‌های عاشقانه.

بسی کردند ترتیب سخن ساز ز حیرت هر دو را برنامد آواز

هرچند قصد داشتند سخنانی عاشقانه بر زبان بیاورند، اما از شدت حیرت و بهت‌زدگی، توانِ سخن گفتن از هر دو سلب شد.

نکته ادبی: توصیفِ حیرتِ عاشقانه که مانعِ تکلم می‌شود.

نگه می کرد ماه از گوشهٔ چشم دلش پر مینگشت از توشهٔ چشم

آن زیباروی (ماه) از گوشه‌ی چشم به خسرو می‌نگریست و با هر نگاه، توشه‌ای از جمال او در دل خود ذخیره می‌کرد.

نکته ادبی: کنایه از دزدیده نگریستن و پر کردنِ دل از تصویرِ معشوق.

چو نتوانست ازو دل را جدا کرد جنیبت راند و دل بر جا رها کرد

چون نتوانست دلش را از آن صحنه و آن محبوب جدا کند، مرکب (اسب) را راند اما قلبش را در همان‌جا جا گذاشت.

نکته ادبی: کنایه از دل‌بریدنِ ظاهری و دلبستگیِ باطنی.

ز بی صبری جفا می دید و می رفت ز حیرت در قفا می دید و می رفت

از شدت بی‌تابی، با رنج و سختی حرکت می‌کرد و در حالی که می‌رفت، مدام با حسرت به پشت سر نگاه می‌کرد.

نکته ادبی: توصیفِ حالتِ مسحورشدگی و عدمِ تمایل به دوری.

رونده سرکش و جوینده بی حال کبوتر می شد و شاهین به دنبال

رونده (شیرین) سرکش بود و جستجوگر (خسرو) ناتوان؛ او مثل کبوتر می‌گریخت و شاهین (خسرو) به دنبالش بود.

نکته ادبی: تمثیلِ شکار و شکارچی که در ادبیات عاشقانه نمادِ تعقیب و گریزِ عاشق و معشوق است.

چنین تاشد گذر بر مرغزاری سمنبر خیمه زد زیر چناری

تا اینکه به مرغزاری رسیدند و آن زیبارو (شیرین) در سایه چناری خیمه زد.

نکته ادبی: اشاره به اقامتِ موقتِ شیرین در چراگاه.

اشارت کرد خوبان را که پویند غریبان را خبرها باز جویند

شیرین به اطرافیان اشاره کرد که بروند و از هویت آن غریبه‌ها پرس‌وجو کنند.

نکته ادبی: نمایشِ کنجکاوی و اقتدارِ زنانه.

دوید آزاد سر وی شد خبر جوی ازان بیگانگان آشنا روی

یکی از یارانِ شیرین برای خبر گرفتن از آن آشنایانِ بیگانه (خسرو و همراهانش) به سوی آنان دوید.

نکته ادبی: تضادِ «بیگانگانِ آشنا» اشاره به غریبه بودن اما حسِ آشناییِ قلبی دارد.

ملک فرمود تا شاپور فرخ بگوید در خور پرسنده پاسخ

خسرو به شاپور دستور داد که پاسخی شایسته و در خور به پرسش‌کننده بدهد.

نکته ادبی: شاپور به عنوانِ معتمد و واسطه عمل می‌کند.

جوابش داد شاپور از سر هوش که نبود راز ما در خورد هر گوش

شاپور با هوشیاری پاسخ داد که راز و کارِ ما چیزی نیست که درخورِ گوشِ هر کسی باشد.

نکته ادبی: کنایه از خاص بودنِ مقامِ عاشق و معشوق.

اگر خود پرسد از ما بانوی دهر بگوئیم آنچه داریم از جهان بهر

تنها اگر خودِ بانوی بزرگ (شیرین) بپرسد، حقیقتِ ماجرا و آنچه از دنیا برایمان باقی مانده را بازگو خواهیم کرد.

نکته ادبی: ادبِ کلامی در برخورد با بزرگان.

پرستار آنچه بشنید آمد و گفت سهی سرو از خوشی چون لاله بشگفت

پرستار خبر را به شیرین رساند و آن بانوی بلندبالا (شیرین) از شادیِ شنیدنِ این خبر، شکوفا شد.

نکته ادبی: تشبیه زیبا به سرو و شکوفایی به لاله.

به خدمت خواند شاپور گزین را نشاند و از جبین بگشاد چین را

شیرین، شاپورِ برگزیده را برای گفتگو فراخواند، او را نشاند و گره از چهره گشود (خوش‌رو شد).

نکته ادبی: کنایه از گشاده‌رویی و استقبالِ گرم.

بدو گفت ای دلم مایل به سویت نمودار خرد پیدا ز رویت

به او گفت ای کسی که دلم به سوی تو مایل شده، از چهره‌ات خرد و دانش آشکار است.

نکته ادبی: اشاره به فراستِ شاپور.

کس و کیستند اینره نور دان چشان دارد همی زینگونه گردان

این‌ها چه کسانی هستند؟ و چه کسی است آن سوار که با چنین شکوهی در حرکت است؟

نکته ادبی: پرسش مستقیم برای شناختِ خسرو.

تواضع کرد شاپور خردمند دعا را با تواضع داد پیوند

شاپورِ خردمند فروتنی کرد و کلام خود را با دعا برای آن بانو درآمیخت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی ادبِ دربار و دیپلماسیِ عاشقانه.

که ای نور سعادت در جبینت سعود چرخ بادا هم نشینت

گفت ای که نور سعادت در چهره‌ات پیداست، امیدوارم بختِ بلندِ آسمانی همیشه یار و هم‌نشینِ تو باشد.

نکته ادبی: دعای خیر و مدحِ غیرمستقیم.

در آن فوج آن سواری کارجمند است فرس گلگون و او سرو بلند است

در آن گروه، آن سوارِ ارزشمند که بر اسبی گلگون (سرخ‌فام) سوار است و قامتی سروگونه دارد، همان شاه است.

نکته ادبی: توصیفِ حماسی و اشرافیِ خسرو.

بزرگان دولتش را تیز دانند خطابش خسرو پرویز خوانند

بزرگانِ حکومت او را خسرو پرویز می‌نامند.

نکته ادبی: معرفیِ رسمیِ شخصیت.

چو شیرین نام خسرو کرد در گوش نماند از ناشکیبی در سر هوش

وقتی شیرین نام خسرو را شنید، از شدتِ بی‌تابی و هیجان، هوش از سرش پرید.

نکته ادبی: توصیفِ واکنشِ روانیِ شدید هنگام شنیدنِ نامِ معشوق.

ز بختی کامدش ناخوانده در پیش مبارک دید شیرین طالع خویش

شیرین بختِ خود را مبارک دانست که بدونِ تلاش، چنین شاهی را پیشِ روی او قرار داده است.

نکته ادبی: اشاره به باورِ تقدیرگرایی در عشق.

خرامان رفت با جان پر امید زمین را سایه شد در پیش خورشید

شیرین با دلی پر از امید به سمت او رفت و در پیشِ خورشید (خسرو)، همچون سایه‌ای در حرکت بود.

نکته ادبی: تشبیه زیبای شیرین به سایه و خسرو به خورشید.

شه از شیرین چو دید آن تازه رویی شدش تازه ز سر دیوانه خوئی

خسرو وقتی زیبایی و تازگیِ چهره‌ی شیرین را دید، دوباره دیوانگیِ عشق به سراغش آمد.

نکته ادبی: توصیفِ تأثیرِ دوباره و عمیق‌ترِ زیبایی بر عاشق.

چو سر بر کرد در نظارهٔ نور بنامیزد چه بیند چشم بد دور

هنگامی که چشمش به این نور (زیبایی شیرین) افتاد، با تعجب گفت «ماشالله»، الهی که چشم بد از او دور باشد.

نکته ادبی: عبارت «بنامیزد» (به نام ایزد) برای دفع چشم‌زخم.

جهانی دید از عشق آفریده جهانی پردهٔ عاشق دریده

خسرو جهانی را دید که سراسر عشق بود و مردمی که از شدتِ عشق، پرده‌های آبرو و خویشتنداری را دریده بودند.

نکته ادبی: توصیفِ فضایِ عاشقانه و تسلیمِ در برابرِ عشق.

ازین سو ز دیدن گشت بی هوش وزان سو او ز حیرت ماند خاموش

از این سو (شیرین) از دیدنِ جمال خسرو مدهوش شد و از آن سو (خسرو) از حیرتِ زیباییِ شیرین، خاموش ماند.

نکته ادبی: قرینه‌سازی در توصیفِ حالِ هر دو عاشق.

دو عاشق روی در رو مست دیدار نظر بر کار و مانده عقل بیکار

دو عاشقِ رو در روی هم، مست از دیدار بودند، در حالی که نظر کردن بر کارشان بود و عقلشان در آن لحظه از کار افتاده بود.

نکته ادبی: توصیفِ غلبه‌ی احساس بر عقل.

چو شیرین یاد کرد از خود زمانی کشید از ره شیرینی زبانی

وقتی شیرین دوباره به خود آمد، با کلامی شیرین، زبان به سخن گشود.

نکته ادبی: بازی با واژه‌ی «شیرین» که تخلصِ شاعر و نام شخصیت است.

که یارب این چه دولت بود ما را که ابری چون تو مهمان شد گیارا

گفت خدایا این چه سعادتی است که ابری چون تو (باران‌زا و پرفیض) مهمانِ ما شده است؟

نکته ادبی: تشبیه خسرو به ابرِ باران‌زا (سخاوت و فیض).

چو آمد آفتاب از بیت معمور سزد گر کلبهٔ ما را دهد نور

اگر خورشید (پادشاه) از آسمان به این کلبه‌ی محقرِ ما تابیده، سزاوار است که آن را روشن کند.

نکته ادبی: فروتنیِ شیرین و بزرگداشتِ مقامِ خسرو.

سخن را کرد خسرو باز بستی کز آسیب فلک دارم شکستی

خسرو سخن را به گونه‌ای دیگر چید و گفت که از دستِ روزگار آسیب‌ها دیده‌ام و دلی شکسته دارم.

نکته ادبی: کنایه از مشکلات و مشغله‌های پادشاهی.

مرا کاریست زینجا بوم بر بوم همای خویش خواهم راند تا روم

من کاری دارم و باید از شهری به شهری بروم و همایِ بختِ خود را تا روم هدایت کنم.

نکته ادبی: اشاره به اهدافِ سیاسی و سفرهای خسرو.

چو زانجا باز گردم شاد و خندان شوم مهمان لطف ارجمندان

وقتی از آنجا شاد و خندان بازگردم، افتخارِ میزبانیِ شما را خواهم داشت.

نکته ادبی: وعده‌ی بازگشت برای حفظِ رابطه.

به زاری گفت شیرین کای دغا باز چو دل بردی ز من چندین مکن ناز

شیرین با گله و زاری گفت: ای حیله‌گر، حالا که دل مرا بردی، این‌قدر ناز نکن.

نکته ادبی: اعتراضِ عاشقانه و صریحِ شیرین.

اگر خورشید بر پایم زند بوس ز پشت پای خویشم خیزد افسوس

اگر خورشید (به کنایه از خسرو) بخواهد بر پای من بوسه بزند، من از این کار احساس خجالت می‌کنم.

نکته ادبی: نشان دادنِ اوجِ تواضع و احترامِ شیرین.

چو خود می بوسم اکنون پشت پایت تو پشت پا زنی شاید ز رایت

حالا که من دارم بر پشتِ پای تو بوسه می‌زنم، شاید تو بخواهی ناز کنی و آن را پس بزنی.

نکته ادبی: ادامه‌ی فروتنی و تسلیمِ عاطفی.

ملک از رخصت ان لعل چون قند زد اندر پای شیرین بوسه ای چند

پادشاه از دیدنِ آن لب‌های همچون قند و التماسِ او، دل‌نازک شد و بر پای شیرین بوسه‌ها زد.

نکته ادبی: تغییرِ موضعِ خسرو تحت تأثیرِ کلامِ شیرین.

پس آن که گفت باصد گونه زاری که ای در دل نشانده تیر کاری

سپس با صدگونه زاری گفت: ای کسی که تیرِ عشقت را کاری (عمیق) در دلم نشانده‌ای.

نکته ادبی: توصیفِ تأثیرِ عمیقِ عشق (تیرِ کاری).

من از عطف عنان مطلق خویش ترا می آزمایم در حق خویش

من فقط برای اینکه تو را بیازمایم، تظاهر به رفتن کردم و عنانِ اسبم را چرخاندن.

نکته ادبی: توجیهِ رفتارِ قبلی و ابرازِ علاقه.

وگرنه من کجا آن پای دارم که از کویت به رفتن رای دارم

وگرنه من کجا آن توانایی و دلی را دارم که بتوانم از کوی تو دور شوم؟

نکته ادبی: اعتراف به وابستگیِ عمیق.

شکر لب گفت با خسرو که هان خیز چو دولت سایه ای بر فرق ما ریز

شیرینِ شکرلب به خسرو گفت: برخیز و همچون سایه‌ی دولت، بر سرِ ما بمان.

نکته ادبی: دعوتِ شیرین به ماندن (سایه‌ی دولت کنایه از پادشاهی و فیض است).

مهین بانو چو زان دولت خبر یافت که مه در منزل پروین گذر یافت

مهین‌بانو (ملکه) وقتی از این پیوند خبر یافت که ماه (شیرین) به منزلِ پروین (خسرو) رسیده است.

نکته ادبی: استعاره از ملاقاتِ دو ستاره‌ی بخت.

به رسم خسروان مجلس بر آراست خردمندان نشستند از چپ و راست

به رسمِ پادشاهان مجلسی آراست و خردمندان در چپ و راستِ او نشستند.

نکته ادبی: توصیفِ فضای درباری و رسمیِ جشن.

خرامان گشت ساقی باده در دست وی از می مست و می خوانان ازو مست

ساقی در حالی که جام باده در دست داشت، با ناز و خرام حرکت می‌کرد. او خود از تأثیر شراب مست بود و تمامی کسانی که در مجلس بودند نیز از تماشایِ او و شرابی که به دست داشت، مدهوش و سرمست شدند.

نکته ادبی: می‌خوانان به معنای اهل بزم و کسانی است که در مجلس حضور دارند و از باده بهره‌مند می‌شوند.

چو ماه چارده بنشسته خسرو پریوش در تواضع چون مه نو

خسرو در نهایت شکوه و زیبایی مانند ماه کامل (ماه چهارده شب) بر جایگاه خود نشسته بود و آن زیبارویِ پری‌چهره در کمال فروتنی و ادب، همچون هلال ماه نو در برابر او قرار داشت.

نکته ادبی: پریوش به معنای کسی است که چهره‌اش به پری مانند است و ماه نو نمادِ ظرافت و کوتاهیِ قامت است.

لبش می خواست مهمان را دهد نوش کرشمه بانگ بر میزد که خاموش

لب‌های محبوب آماده بود تا با کلامی شیرین یا بوسه‌ای، از مهمان پذیرایی کند، اما ناز و کرشمه‌اش همچون فریادی بازدارنده، او را به سکوت و خویشتن‌داری فرمان می‌داد.

نکته ادبی: نوش در اینجا استعاره از شراب، بوسه یا کلامِ شیرین است که معشوق قصد دارد آن را به عاشق ببخشد.