دیوان اشعار - غزلیات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۸۵۸

امیرخسرو دهلوی
دلها به غمزه دزدی، چون خنده برگشایی جانها به عشوه سوزی، چون زلف را نمایی
دلها بری و گویی، من دلبری ندانم بازی ز زلف بستان تعویذ دلربایی
هستم فتاده در غم برخاسته ز هستی هیچ افتدت که گه گه در دیدن من آیی
گردد دل غمینم خون از برای جانان زیرا که می برآید حال من از جدایی
خون شد ز گریه دیده، بفشان ز زلف گردی تا دیده سرمه سازد از بهر روشنایی
چندین مگو که خسرو با من چه کار دارد؟ آخر تو روز عیدی، من بنده روستایی