دیوان اشعار - غزلیات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۷۸۳

امیرخسرو دهلوی
خنده را سوختن جان من آموخته ای غمزه را غارت ایمان من آموخته ای
جان به بازی ببری از من و بازم ندهی این چه بازیست که بر جان من آموخته ای؟
می زنی بر من سرگشته که سربازی کن گوی بازی تو به چوگان من آموخته ای
طره را بشکنی و باز ببندی، دانم این شکست از پی پیمان من آموخته ای
جا به چشمم کنی و غرقه شوم برنکشی آشنا گر چه به طوفان من آموخته ای
پاره گرد، ای دل و خون شو که ترا فرمان است عشق بازی تو به فرمان من آموخته ای
چه کنی از مژه سحر از پی خسرو هر دم این عملها نه ز دیوان من آموخته ای؟