دیوان اشعار - غزلیات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۶۵۱

امیرخسرو دهلوی
آن کیست که می آید صد لشکر دل با او درویش جمالش ما، سلطان دل ما او
بی صبح و شبی خواهم کو را غم خود گیرم من گویم و او خندد، تنها من و تنها او
مستم ز خیال او من با وی و وی با من یارب، چه خیال است این، اینجا من و آنجا او
هجرم که ز چرخ آمد، از آه خودش زین پس تا سوخته نگذارم، یا من به جهان یا او
مهتاب چه خوش بودی، گر بودی و من تنها لب بر لب و رو بر رو، او با من و من با او
گویند مرا آخر دیوانگیت خو شد دیوانه چرا نبوم، ماه من شیدا او
من خسرو او زیبا بنگر که چه ننگ است این دیباچه دلها من، آیینه جانها او