دیوان اشعار - غزلیات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۴۲۸

امیرخسرو دهلوی
کجایی، ای به فدای تو گشته جان و جهانم بیا بیا که جدا بودن از تو می نتوانم
صبا سلام تو آرد، ولی به من نرساند که در غلط فتد از دیدنم، از آنکه نه آنم
شدم ز دست تو و هم عنان تو نگرفتم فتاد دیده به رویت، ز دست رفت عنانم
دلم بری و بگویی «مگو» من این به که گویم؟ مر کشی و ندانی، ندانم این ز که دانم!
در آب دیده تنم غرقه گشت و آه نکردم ز تیر هم چه گشاید، چو نم گرفت کمانم
ز گریه رشته جان پر گره شد و دم سردم گره گرفته به صد حیله می رسد به دهانم
بسوخت خسرو مسکین در آرزوی لب تو ببخش از پی تسکین دو شربتی هم از آنم