دیوان اشعار - غزلیات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۱۴۳

امیرخسرو دهلوی
مرا کاری ست مشکل با دل خویش که گفتن می نیارم مشکل خویش
خیالت داند و چشم من و غم که هر شب در چه کارم با دل خویش؟
ز واپس ماندگان یادی کن آخر چه رانی تند، جانا، محمل خویش؟
مرا در اولین منزل ره افتاد ترا خوش باد راه و منزل خویش
نه من زان گونه در دریا فتادم که آید کشتنم در ساحل خویش
چه فرصتها که گم کردم درین راه؟ ز بخت خوابناک غافل خویش
کم از جولانی آخر در ره ما؟ چه خسرو خاک کرد آب و گل خویش