دیوان اشعار - غزلیات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۱۲۹

امیرخسرو دهلوی
دمید صبح مبارک طلوع، ساقی، خیز به دلخوشی می صافی به جام روشن ریز
شراب و شاهد و مطرب به مجلس آر، کنون که در صبوح نشسته ست صوفی گه خیز
چو رفت توبه ام، ار صاف نیست، درد سیاه بیار و در کله صوفیانه من ریز
به درد عشق بمیرم، ولی دوا چه کنم؟ ز روی خوب میسر نمی شود پرهیز
ره حجاز بزن، گریه خرابی من! نشان هجر و بیابان ببر ز راه حجیز
پیاله ام به لب و خون چکان ز دیده من چه خوش همی خورم آن باده های خون آمیز
بکش مرا ز تن و از فراق باز رهان که زنده گردم ازین مردن خیال انگیز
مدام جرعه خود ریز بر سر خسرو ز بعد مردن و بر گور بالشش آویز