دیوان اشعار - غزلیات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۰۳۰

امیرخسرو دهلوی
عشاق دل غمزده را شاد نخواهند خوبان تن ویران شده آباد نخواهند
آنان که به سر رشته زلفی برسیدند گردن ز چنان سلسله آزاد نخواهند
قومی که حق صحبت مجبوب شناسند در جور بمیرند و ز کس داد نخواهند
گویند «چرا سوی گل و مل نگرانی »؟ این بی غمی است از من ناشاد نخواهند
در دام تو مردیم، و به روی تو نگفتیم کازادی گنجشک ز صیاد نخواهند
از باد همین بوی تو آید که برد جان آن گل که چو رویت بود از باد نخواهند
خسرو، ز دل خویش مجو حرف سلامت کاین قصه شیرینست ز فرهاد نخواهند