دیوان اشعار - غزلیات

امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۹۰۳

امیرخسرو دهلوی
گل و شکوفه همه هست و یار نیست، چه سود؟ بت شکر لب من در کنار نیست، چه سود؟
بهار آمد و هر گل که باید آن همه هست گلی که می طلبم در بهار نیست، چه سود؟
به انتظار توان روی دوستان دیدن دو دیده را چو سر انتظار نیست، چه سود؟
ز فرق تا به قدم زر شدم ز گونه زرد ولی ز سنگ شکیبم عیار نیست، چه سود؟
ز بهر خوردن دل گر هزار غم دارم چو بخت خویشتنم استوار نیست، چه سود؟
ز دوست مژده مقصود می رسد، لیکن از آن هزار یکی برقرار نیست، چه سود؟
اگر چه باده امید می کشد، خسرو ز دور چرخ سرش بی خمار نیست، چه سود؟