دیوان اشعار - غزلیات (گزیدهٔ ناقص)

امیرخسرو دهلوی

گزیدهٔ غزل ۶۲۶

امیرخسرو دهلوی
چو کار جهان نیست جز بی وفایی در و با امید و فا چند پایی
رها کن چرا می کنی قصر و ایوان به جایی که نبود امید رهایی
بلند آفتابیست هر یک که بینی بگرداند رو در هوای هوایی
اگر آدمی غرقه گردد به دریا از ان به که با کس کند آشنایی
اگر چه بسی دردها هست ، لیکن جداگانه دردی است درد جدایی
چو دیدی که هستی بقایی ندارد ز هستی چه لافی درین لابقایی
مرو بهر مشتی درم نزد هر خس مکن خدمت گاو چون روستایی
به جیب فلک خسروا دست در کن بهر جا چو دو نان چه دامن گشایی؟
هر جا که لعلش در خنده آید شکر ندارد آنجا بهائیی
هر لحظه دارد دل با خیالش خوش گفتگویی خوش ماجرایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات بر محوریتِ ناپایداری و بی‌وفایی جهان استوار است و انسان را به دوری از تعلقاتِ مادی و چشم‌داشتن به درگاهِ عزتِ حقیقی فرامی‌خواند. شاعر با زبانی اندرزگونه و تامل‌برانگیز، دلبستگی به دنیا و خدمت به فرومایگان را نکوهش کرده و در مقابل، بر ارزشمندیِ استغنای طبع و غرق شدن در خیالِ محبوب تأکید می‌ورزد.

درونمایه اصلی اثر، تقابل میانِ ارزش‌هایِ گذرای دنیوی (همچون ثروت و جاه) و ارزش‌هایِ والای عرفانی (همچون عشق و آزادی از قید تعلق) است. شاعر در این قطعه، با تکیه بر تجربه زیسته و نگاهِ عمیق به هستی، گوشزد می‌کند که دردِ اصلی، نه رنجِ جسمانی، بلکه دردِ دوری از حقیقت و وصل است.

معنای روان

چو کار جهان نیست جز بی وفایی در و با امید و فا چند پایی

از آنجا که سرشتِ جهانِ مادی چیزی جز پیمان‌شکنی و بی‌وفایی نیست، چرا همچنان به دنبالِ وفا و وفاداری در این دنیا می‌گردی؟

نکته ادبی: واژه «چو» در اینجا به معنای «چون» و «زیرا» است که تعلیل را نشان می‌دهد.

رها کن چرا می کنی قصر و ایوان به جایی که نبود امید رهایی

آرزوهایِ بلندپروازانه و ساخت‌وسازهایِ دنیوی (مانند قصر و ایوان) را رها کن؛ زیرا تو در جهانی هستی که هیچ‌کس راهی برای رهایی و ماندنِ همیشگی در آن ندارد.

نکته ادبی: «قصر و ایوان» کنایه از تمایلاتِ دنیوی و دلبستگی به زرق‌وبرقِ زندگی است.

بلند آفتابیست هر یک که بینی بگرداند رو در هوای هوایی

هر کس را که در این جهان می‌بینی و بزرگ می‌پنداری، همانندِ خورشیدی است که در حالِ غروب است و مدام با وزشِ بادهایِ هوس و هوایِ نفس، تغییر جهت می‌دهد و ثابت‌قدم نیست.

نکته ادبی: استعاره از ناپایداریِ جایگاهِ افرادِ سرشناس در جهانِ مادی.

اگر آدمی غرقه گردد به دریا از ان به که با کس کند آشنایی

اگر آدمی در دریا غرق شود و جان ببازد، بسیار بهتر است از اینکه با فردی فرومایه و نااهل، طرحِ دوستی و آشنایی بریزد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه در برقراریِ رابطه با افرادِ پست.

اگر چه بسی دردها هست ، لیکن جداگانه دردی است درد جدایی

اگرچه در زندگی رنج‌ها و دردهایِ بسیار وجود دارد، اما دردِ دوری و جدایی از محبوب، دردی است متفاوت که با هیچ رنجِ دیگری قابل‌مقایسه نیست.

نکته ادبی: تاکید بر تفاوتِ جوهریِ دردِ جدایی با سایرِ دردهایِ مادی.

چو دیدی که هستی بقایی ندارد ز هستی چه لافی درین لابقایی

وقتی به چشمِ خود می‌بینی که هستی و زندگیِ دنیوی بقایی ندارد، چرا در این جهانِ فانی، به وجودِ خود و دارایی‌هایت می‌بالی؟

نکته ادبی: واژه «لابقایی» واژه‌ای ساخته‌شده بر اساسِ «لا»یِ نفی و «بقاء» است که بر ناپایداریِ مطلقِ جهان تاکید دارد.

مرو بهر مشتی درم نزد هر خس مکن خدمت گاو چون روستایی

برایِ به دست آوردنِ مشتی پول، پیشِ هر فردِ پست و حقیر سر فرود نیاور؛ مانندِ روستایی‌ای نباش که تمامِ عمرش را صرفِ خدمتِ گاو و چارپایان می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از عمرِ گرانمایه که نباید صرفِ کارهایِ پست و حقیر شود.

به جیب فلک خسروا دست در کن بهر جا چو دو نان چه دامن گشایی؟

ای کسی که دارایِ شأن و منزلت هستی (خسرو)، دستِ نیاز به سویِ درگاهِ پروردگار (فلک) دراز کن؛ چرا برایِ رفعِ نیاز در هر جا، در برابرِ افرادِ فرومایه و پست دامنِ گدایی می‌گشایی؟

نکته ادبی: «جیبِ فلک» استعاره از عالمِ بالا و الطافِ الهی است.

هر جا که لعلش در خنده آید شکر ندارد آنجا بهائیی

در آنجایی که لبخندِ دلربایِ یار (که مانند لعل سرخ است) دیده می‌شود، دیگر شیرینیِ شکر در برابرِ آن هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: استعاره از لعل برایِ لبِ معشوق و تمثیلِ برتریِ زیباییِ یار بر هر شیرینیِ دنیوی.

هر لحظه دارد دل با خیالش خوش گفتگویی خوش ماجرایی

دلِ من در هر لحظه با خیال و اندیشهٔ یار، گفت‌وگویِ شیرین و ماجرایِ خوشی را تجربه می‌کند و این تنها مایهٔ آرامشِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ خیال‌پردازی در راهِ عشق و تداومِ حضورِ معشوق در ذهنِ عاشق.

آرایه‌های ادبی

استعاره لعل

تشبیه لبِ یار به سنگِ قیمتیِ لعل برای بیانِ زیبایی و سرخیِ آن.

کنایه دامن گشایی

کنایه از گدایی کردن و درخواستِ حاجت از دیگران.

تضاد قصر و ایوان / ناپایداری

تقابلِ میانِ مظاهرِ قدرت و حقیقتِ فناپذیریِ هستی.

اغراق اگر آدمی غرقه گردد به دریا...

بزرگ‌نماییِ مذمتِ همنشینی با نااهلان در مقایسه با مرگ.