دیوان اشعار - غزلیات (گزیدهٔ ناقص)

امیرخسرو دهلوی

گزیدهٔ غزل ۶۰۵

امیرخسرو دهلوی
بیکار دلی باشد کو را نبود دردی کاهل فرسی باشد کزوی نجهد گردی
دردی که بود از عشق جانم به فدای آن خود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی
شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مست گه مرده و گه زنده آهی و دمی سردی
شد وقت گل و روزی فریاد که ننشینی یک دم چو گل سرخی در پیش گل زردی
زانگه که غمت در دل چون حرص بخیلان شد دارم همه شب چشمی چون دست جوان مردی
گفتم که غمت آخر تا چند خورد خسرو خندید که عاشق را به زین نبود خوردی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، ستایش‌نامه‌ای بر رنج و دردمندی در راه عشق است. شاعر معتقد است که حیات و پویایی جان آدمی در گرو دردی است که از عشق برمی‌خیزد و هر دلی که از این درد تهی باشد، همچون اسبی ناتوان، بی‌مقدار است. در این اثر، فضای شب‌زنده‌داری، بی‌قراری و اشتیاق عاشقانه به تصویر کشیده شده است که در آن، اندوهِ عشق، نه مایه‌ی ملال، بلکه قوتِ لایموت و طعامِ روحِ عاشق محسوب می‌شود.

مضمون محوری شعر، ضرورتِ رنج برای رسیدن به کمال است؛ در نگاه شاعر، عاشق نباید در رکود و سکون باقی بماند، بلکه باید همچون گلِ سرخ، در فصل شکوفایی، با تمام وجود به استقبال عشق برود. خسرو در پایان با نگاهی عرفانی-عاشقانه، غم را نه یک بارِ اضافه، بلکه تنها توشه‌ی راه عاشق معرفی می‌کند.

معنای روان

بیکار دلی باشد کو را نبود دردی کاهل فرسی باشد کزوی نجهد گردی

دلی که دردی در آن نباشد، دلی بی‌فایده و بی‌ارزش است؛ همان‌طور که اسب تنبلی که از آن گرد و غباری برنمی‌خیزد و تحرکی ندارد، اسبی بی‌خاصیت است.

نکته ادبی: واژه «بیکار» در اینجا به معنای بی‌اثر و بی‌فایده است و «گرد از وی جستن» کنایه از فعالیت و جنبش است.

دردی که بود از عشق جانم به فدای آن خود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی

درد و رنجی که از عشق به معشوق در جان دارم، جانم را به فدایش می‌کنم؛ چرا که زندگی بدون تجربه کردن این شوق و درد، شیرین و گوارا نیست.

نکته ادبی: جان به فدای آن بودن، نشان‌دهنده ارزش بالای درد عشق است که شاعر آن را بر خودِ زندگی مقدم می‌دارد.

شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مست گه مرده و گه زنده آهی و دمی سردی

در شب‌ها تنها من هستم و شمعی که هر دو در حال سوختن و مستی هستیم؛ گاهی چنان بی‌قرارم که گویی مرده‌ام و گاهی زنده، و تمام وجودم پر از آه و دمی سرد است.

نکته ادبی: اشاره به هم‌نشینی و هم‌ذات‌پنداری با شمع که نماد سوختن و روشن‌گری در شب تاریک است.

شد وقت گل و روزی فریاد که ننشینی یک دم چو گل سرخی در پیش گل زردی

فصل بهار و هنگام شکفتن گل‌ها فرا رسیده است، حیف است که بیکار بنشینی؛ برخیز و مانند گل سرخ، باطراوت و فعال باش و از بی‌حالی و زردی (افسردگی) دوری کن.

نکته ادبی: تقابل گل سرخ (نماد سرزندگی و عشق) و گل زرد (نماد رخوت و بیماری) برای ترغیب به کنشگری عاشقانه.

زانگه که غمت در دل چون حرص بخیلان شد دارم همه شب چشمی چون دست جوان مردی

از وقتی که اندوه تو همچون حرص و طمع آدم‌های خسیس در دلم جای گرفت و نهادینه شد، تمام شب را بیدارم و چشمانم مانند دست انسان بخشنده (که همیشه گشاده است) مدام در حال بارش اشک است.

نکته ادبی: تشبیه دست جوانمرد به گشاده‌دستی در بخشش؛ در اینجا اشک ریختن به بخششِ چشم تعبیر شده است.

گفتم که غمت آخر تا چند خورد خسرو خندید که عاشق را به زین نبود خوردی

از خسرو پرسیدم که تا چه زمانی می‌خواهی غم عشق را تحمل کنی؟ غم خندید و گفت: برای عاشق هیچ طعام و خوراکی جز همین غم و اندوه وجود ندارد.

نکته ادبی: «خوردن غم» کنایه از تحمل رنج است، اما شاعر با هنرمندی آن را با «خوراکی» (طعام) پیوند زده تا ضرورتِ آن را اثبات کند.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون حرص بخیلان

تشبیه شدت و ماندگاری غم در دل به حرص و طمع افراد بخیل.

تشبیه چون دست جوان مردی

تشبیه وضعیت چشمان اشکبار به دست سخاوتمند که مدام در حال بخشش است.

تضاد مرده و زنده

بیان حال پریشان و متغیر عاشق میان ناامیدی و امید.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) خندید که عاشق را...

انسان‌انگاری غم که به پرسش عاشق می‌خندد و پاسخ می‌دهد.

کنایه گردی از وی نجهد

کنایه از بی‌تحرکی و ناتوانی در انجام کار مفید.