دیوان اشعار - غزلیات (گزیدهٔ ناقص)

امیرخسرو دهلوی

گزیدهٔ غزل ۴۲۹

امیرخسرو دهلوی
سالها خون خورده ام ازبخت بی سامان خویش تا زمانی دیده ام روی خوش جانان خویش
از خیال او چه نالم رفت کارم زدست من به خون خویش پروردم بلای جان خویش
ای جفا آموخته از غمزهٔ بدخوی خویش نیکویی ناموزی آخر از رخ نیکوی خویش
روی من از اشک و رویت از صفا آیینه شد روی خود در روی من بین روی من در روی خویش
یک دم ای آیینهٔ جان رونما تا جا کنم برسردست خودت یا بر سر زانوی خویش
گر خیال قامتت اندر شر و شور اوفتد سرنگون همچون خیال خود فتد در جوی خویش
گوش هندو پاره باشد ور منم هندوی تو پاره کن گوش و مکن پاره دل هندوی خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، فضای کلاسیکِ غزل فارسی را ترسیم می‌کند که در آن عاشق، عمری را در رنج و سختی گذرانده تا به وصالِ کوتاه و گذرا با یار برسد. شاعر در این ابیات، از سویی به ملامتِ خویش به دلیل دلبستگی‌هایِ پردردسر می‌پردازد و از سوی دیگر، با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های دقیق، رابطه میان عاشق و معشوق را به گونه‌ای یگانه توصیف می‌کند.

درونمایه اصلی شعر، درآمیختگی و وحدتِ وجودیِ عاشق و معشوق است. شاعر با استفاده از نمادهایی نظیر «آیینه» و «هندو»، تلاش می‌کند تا تصویرِ حضورِ دائمیِ معشوق در ذهن و جانِ عاشق را بازتاب دهد؛ حضوری که با وجودِ تمامِ جفاها و اندوه‌ها، برایِ عاشق ارزشمند است.

معنای روان

سالها خون خورده ام ازبخت بی سامان خویش تا زمانی دیده ام روی خوش جانان خویش

سال‌ها رنج و اندوهِ فراوان را به خاطرِ بختِ بد و نامساعدِ خود تحمل کردم تا سرانجام، فرصتی دست داد و رویِ زیبایِ یار را دیدم.

نکته ادبی: «خون خوردن» کنایه از رنج و اندوهِ بسیار کشیدن و «جانان» به معنایِ معشوق است.

از خیال او چه نالم رفت کارم زدست من به خون خویش پروردم بلای جان خویش

چرا از خیالِ او گله کنم؟ کار از دستم رفته است؛ من خود با عشقِ بی‌پایانم، این بلایِ جان را در وجودم پرورش داده‌ام.

نکته ادبی: «بلای جان» استعاره از عشقِ سوزان و دردناکی است که تمامِ وجودِ عاشق را تسخیر کرده است.

ای جفا آموخته از غمزهٔ بدخوی خویش نیکویی ناموزی آخر از رخ نیکوی خویش

ای کسی که در جفاگری و نگاهِ تندِ خویش استاد شده‌ای، از چهره‌یِ زیبایِ خود کمی مهربانی و لطف یاد بگیر که با آن رخِ نیکو، جفا کردن در شأنِ تو نیست.

نکته ادبی: «غمزه» به معنایِ حرکتِ چشم و ابرو برایِ ناز و کرشمه یا نگاهِ دزدانه و طناز است.

روی من از اشک و رویت از صفا آیینه شد روی خود در روی من بین روی من در روی خویش

چهره من از اشک‌هایی که ریخته‌ام چون آیینه صاف و روشن شده و صورتِ تو نیز از کمالِ زیبایی‌اش آیینه گون است؛ پس در چهره من، خودت را تماشا کن و در چهره خودت، مرا ببین.

نکته ادبی: شاعر به یگانگیِ عاشق و معشوق در آینه اشاره دارد و بازتابِ چهره‌ها در یکدیگر را به تصویر می‌کشد.

یک دم ای آیینهٔ جان رونما تا جا کنم برسردست خودت یا بر سر زانوی خویش

ای که آینه‌یِ جانِ منی، یک لحظه رخ بنما تا افتخار کنم و تو را بر سر دست یا بر زانوی خود بنشانم.

نکته ادبی: «رونما» هدیه‌ای است که برایِ دیدنِ رویِ کسی می‌دهند و در اینجا به معنایِ جلوه‌گریِ معشوق است.

گر خیال قامتت اندر شر و شور اوفتد سرنگون همچون خیال خود فتد در جوی خویش

اگر تصویرِ قامتِ بلند و باشکوهِ تو در میانِ آشوبِ ذهنِ من بیفتد، همچون تصویرِ خودت که در آب می‌افتد، به پایین سرازیر می‌شود.

نکته ادبی: «شر و شور» به معنایِ هیجان و آشفتگی است و «سرازیر شدن» به بازتابِ قامتِ بلند در آب اشاره دارد.

گوش هندو پاره باشد ور منم هندوی تو پاره کن گوش و مکن پاره دل هندوی خویش

اگر من بنده و غلامِ تو هستم، گوشم را به رسمِ بردگی سوراخ کن؛ اما دلم را با بی‌رحمی و جفا پاره مکن.

نکته ادبی: «هندو» در ادبیاتِ کلاسیک نمادِ غلام و بنده است که گوشش برایِ نشانه‌یِ بندگی سوراخ می‌شده است.

آرایه‌های ادبی

کنایه خون خوردن

اشاره به رنج و محنتِ بسیار کشیدن و صبوری در راهِ عشق.

استعاره آیینه جان

تشبیه محبوب به آینه‌ای که جان و روحِ عاشق در آن منعکس می‌شود و حقیقتِ وجودیِ او را نشان می‌دهد.

تناسب و تقابل روی من و روی تو

تقابلِ عاشق و معشوق در تصویرِ آینه که نشان‌دهنده یگانگی و درآمیختگیِ آنان است.

نماد هندو

استفاده از نمادِ غلام و بنده برای بیانِ سرسپردگیِ عاشق به معشوق.