دیوان اشعار - غزلیات (گزیدهٔ ناقص)

امیرخسرو دهلوی

گزیدهٔ غزل ۴۱۱

امیرخسرو دهلوی
دل من رفت نتوان یافت بازش که دستی نیست بر زلف درازش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بیت بیانگرِ تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابرِ گیراییِ معشوق است. شاعر با ظرافت، از دست رفتنِ دل و ناتوانی در بازپس‌گیریِ آن را به واسطه‌یِ گرفتار شدن در بندِ زلفِ معشوق، به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که این اسارتِ قلبی، بازگشت‌ناپذیر است.

فضایِ حاکم بر این ابیات، سرشار از استیصالِ عاشقانه است؛ گویی عاشق در برابرِ زیباییِ معشوق چنان بی‌پناه شده که حتی توانِ نجاتِ قلبِ خویش را نیز ندارد و این خود نشان‌دهنده‌یِ عمقِ عشق است.

معنای روان

دل من رفت نتوان یافت بازش که دستی نیست بر زلف درازش

دل و هوش و حواسم از دست رفته است و دیگر هیچ راهی برای یافتن و بازگرداندن آن وجود ندارد.

نکته ادبی: واژه «بازش» در اینجا به معنای «آن را بازگرداندن» است که در آن «ش» ضمیر متصل به مفعول اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره زلف دراز

اشاره به دام و بندی که معشوق به وسیله آن دل عاشق را به اسارت می‌گیرد.

کنایه دل رفتن

کنایه از عاشق شدن و از دست دادن اختیار و آرامش قلب.