دیوان اشعار - غزلیات (گزیدهٔ ناقص)

امیرخسرو دهلوی

گزیدهٔ غزل ۴۰۸

امیرخسرو دهلوی
گر مرا با بخت کاری نیست گو هرگز مباش ور به سامان روزگاری نیست گو هرگز مباش
هر خسی را از گلستان جهان گلها شگفت گر مرا بوی بهاری نیست گو هرگز مباش
چهرهٔ زرین و سیمین سینهٔ ترکان بستم بازور سیمم شماری نیست گو هرگز مباش
آسمان وا راست دامان مراد ناکسان گر مرا پیوند واری نیست هرگز گو مباش
غم خود ازعشقست گو در جان من جاوید باد گر غم را غم گساری نیست هرگز گو مباش
عشق بازی با خیال یار هم شبها خوشست باری ار بوس و کناری نیست گو هرگز مباش
مجلس عیشست و جز خسرو همه مستند اگر ناکسی و نابکاری نیست گو هرگز مباش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بازتاب‌دهنده‌ی روحیه‌ای آزاد و بی‌نیاز از تعلقات دنیوی است که شاعر در مواجهه با نامرادی‌های روزگار پیش گرفته است. مضمون اصلی، استغنا و بی‌توجهی به ناکامی‌های مادی است؛ در حالی که دیگران در تکاپوی ثروت و جاه هستند، شاعر غنای درونی و لذتِ خیالِ یار را بر همه‌چیز مقدم می‌شمارد.

فضای کلی شعر، نوعی تسلیمِ آگاهانه و سرشار از وقار است. شاعر با تکرار عبارت «گو هرگز مباش»، هرگونه کمبود یا نقصانِ بیرونی را نفی کرده و آن را فدای اصالتِ عشق و درون‌مایه‌های معنوی می‌کند. در حقیقت، او با برتری دادنِ اندوهِ عشق بر شادی‌های سطحیِ نااهلان، جایگاهِ خود را فراتر از مناسبات مادیِ زمانه ترسیم می‌کند.

معنای روان

گر مرا با بخت کاری نیست گو هرگز مباش ور به سامان روزگاری نیست گو هرگز مباش

اگر من از بخت و اقبال بهره‌ای ندارم، بگذار نداشته باشم؛ و اگر زندگی‌ام سر و سامان و نظمی ندارد، به درک که نباشد.

نکته ادبی: واژه «گو» در اینجا به معنای امریِ «بگذار باشد» یا «بگو که نباشد» برای نشان دادنِ بی‌اهمیتیِ آن امر برای شاعر است.

هر خسی را از گلستان جهان گلها شگفت گر مرا بوی بهاری نیست گو هرگز مباش

در این دنیا، هر آدم ناچیزی به کامیابی و گل‌گشت رسیده است؛ اگر من از این بهارِ زندگی بی‌نصیبم، بگذار باشم.

نکته ادبی: «خس» استعاره از افراد فرومایه و بی‌ارزشی است که به جایگاه‌های رفیع دست یافته‌اند.

چهرهٔ زرین و سیمین سینهٔ ترکان بستم بازور سیمم شماری نیست گو هرگز مباش

من با وجودِ زیبارویانِ سیمین‌تن و زرین‌چهره، در دل غنی هستم؛ بنابراین اگر ثروت و پول رایج ندارم، بگذار نداشته باشم.

نکته ادبی: «زرین و سیمین» کنایه از چهره‌ای درخشان و پوستی سفید و لطیف است که صفتِ معشوقانِ ترک‌نژاد در ادبیات قدیم بوده است.

آسمان وا راست دامان مراد ناکسان گر مرا پیوند واری نیست هرگز گو مباش

روزگار و فلک، اسباب کامیابی و آرزوهای نااهلان را فراهم کرده است؛ حال اگر من از حمایت و پشتیبانیِ بخت بی‌بهره‌ام، اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: «دامانِ مراد» استعاره از وسایل رسیدن به کامروایی است که به کنایه از دامنِ گسترده‌یِ کسی که چیزی در آن می‌ریزند، گرفته شده است.

غم خود ازعشقست گو در جان من جاوید باد گر غم را غم گساری نیست هرگز گو مباش

اندوهِ عشق در جان من ماندگار است و بگذار برای همیشه باقی بماند؛ اگر کسی نیست که تسلی‌بخش این غم باشد، بگذار نباشد.

نکته ادبی: «غم‌گسار» صفتِ فاعلی به معنای همدم و کسی است که غم را از بین می‌برد یا تسکین می‌دهد.

عشق بازی با خیال یار هم شبها خوشست باری ار بوس و کناری نیست گو هرگز مباش

در خلوت شبانه، یاد و خیالِ یارِ سفرکرده برای من کافی و خوشایند است؛ اگر وصالِ فیزیکی و بوسه و آغوشی در کار نیست، بگذار نباشد.

نکته ادبی: «خیال یار» در عرفان و ادبیات عاشقانه، تصویر ذهنیِ محبوب است که برای عاشقِ حقیقی، حکمِ دیدارِ رویِ یار را دارد.

مجلس عیشست و جز خسرو همه مستند اگر ناکسی و نابکاری نیست گو هرگز مباش

مجلس بزم است و همه از شدت شادی و مستی سر از پا نمی‌شناسند؛ اگر منِ خسرو از این هیاهو و ناپاکی‌های مجلس به دورم، بگذار دور باشم.

نکته ادبی: «خسرو» تخلص شاعر است که در بیت پایانی آورده شده و نشان‌دهنده حضورِ فاعلیِ او در صحنه است.

آرایه‌های ادبی

کنایه دامن مراد

استعاره‌ای برای فراهم بودن وسایل رسیدن به آرزوها که فلک برای نااهلان گسترده است.

استعاره خس

اشاره به آدم‌های فرومایه و بی‌ارزش در برابر گل‌های گلستان که استعاره از بهره‌مندانِ از دنیاست.

تضاد زرین و سیمین

توصیف زیبایی چهره و سینه محبوب که تضاد رنگی زیبایی ایجاد کرده است.

تخلص خسرو

نام شاعر که در بیت پایانی برای شناسنامه شعر به کار رفته است.