دیوان اشعار - غزلیات (گزیدهٔ ناقص)

امیرخسرو دهلوی

گزیدهٔ غزل ۳۸۷

امیرخسرو دهلوی
گر ز در ماندگی عشق ترا دردی هست هم بدان درد قناعت کن و درمان بگذار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بیت به ستایش رنجِ عشق می‌پردازد و آن را گوهری گران‌بها می‌داند که نباید با طلبِ درمان، آسیب ببیند. شاعر معتقد است که در طریقتِ عشق، درد عینِ حضور و آگاهی است و جستجوی راهِ چاره برای آن، به معنایِ پشت کردن به حقیقتِ عشق و زوالِ آن شورِ درونی است.

در این فضای فکری، رنجِ حاصل از دوری یا ناتوانی در رسیدن به معشوق، نوعی کمال به شمار می‌آید. شاعر خواننده را تشویق می‌کند که به جای فرار از این پریشانی، با آغوش باز آن را بپذیرد و بداند که درمانِ این درد، خودِ بزرگترینِ فقدان است.

معنای روان

گر ز در ماندگی عشق ترا دردی هست هم بدان درد قناعت کن و درمان بگذار

اگر از سرِ بی‌پناهی و درماندگی در وادیِ عشق، دردی در دل داری، به همان درد بسنده کن و از جستجوی درمان و مرهم برای آن صرف‌نظر کن.

نکته ادبی: درمان بگذار در اینجا به معنای درمان را رها کن یا به آن بی‌توجه باش است. واژه در ماندگی هم‌زمان به معنای ناتوانی و درِ بسته به کار رفته که ایهام زیبایی ایجاد کرده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد مفهومی درد و درمان

قرار دادن این دو واژه در کنار هم و دعوت به پذیرش درد، نوعی پارادوکسِ عرفانی در ادبیات فارسی است که در آن رنج، کمال‌بخش است.

کنایه درمان بگذار

کنایه از بی‌خیال شدن نسبت به اصلاحِ وضعیت و پذیرشِ تمام‌قدِ حالِ پریشانی در عشق.