دیوان اشعار - غزلیات (گزیدهٔ ناقص)

امیرخسرو دهلوی

گزیدهٔ غزل ۳۴۷

امیرخسرو دهلوی
گر سر زلف تو از باد پریشان نشود خلق بیچاره چنین بی دل و حیران نشود
ای مسلمانان آن موی ببینید آخر چه کند این دل مسکین که پریشان نشود ؟
مردمان در من و بیهوشی من حیرانند من در آن کس که ترا بیند وحیران نشود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر به شکوه و زیباییِ سحرانگیزِ یار می‌پردازد و معتقد است که گیسوی او منشأ اصلیِ آشفتگی و سرگشتگیِ عاشقان است. در واقع، زیباییِ یار چنان قدرتمند است که هر بیننده‌ای را از خود بی‌خود می‌کند و بی‌تفاوتی در برابرِ آن، امری محال و عجیب به نظر می‌رسد.

شاعر در این فضا، میانِ حالتِ آشفتگیِ خود و حیرتِ دیگران تقابلی ایجاد می‌کند. او در حالی که مردم او را به دلیلِ شوریدگی‌اش نقد می‌کنند، خود از بی‌تفاوتیِ آنان در برابرِ آن زیباییِ مطلق، در شگفتی است.

معنای روان

گر سر زلف تو از باد پریشان نشود خلق بیچاره چنین بی دل و حیران نشود

اگر گیسوانِ تو با وزشِ باد آشفته نمی‌شد، مردمانِ بیچاره این‌گونه قلب و خردِ خود را از دست نمی‌دادند و سرگشته نمی‌شدند.

نکته ادبی: واژه پریشان در اینجا هم به معنای فیزیکیِ آشفتگیِ مو به کار رفته و هم به معنایِ روانیِ آشفتگیِ دل و خاطر که ایهام زیبایی ایجاد کرده است.

ای مسلمانان آن موی ببینید آخر چه کند این دل مسکین که پریشان نشود ؟

ای مردم، سرانجام به این گیسوان بنگرید؛ وقتی چنین زیباییِ سحرانگیزی وجود دارد، چگونه این دلِ مسکین و ناتوان دچارِ عشق و ناآرامی نشود؟

نکته ادبی: استفاده از عبارتِ چه کند در اینجا برای بیانِ ناتوانیِ عاشق در برابرِ جذبه‌یِ زیبایی است؛ یعنی عاشق اراده‌ای از خود ندارد.

مردمان در من و بیهوشی من حیرانند من در آن کس که ترا بیند وحیران نشود

اطرافیان از رفتارِ غیرعادی و بی‌خردیِ من در شگفت‌اند، اما من از آن کسانی در حیرتم که تو را می‌بینند و ذره‌ای دچارِ شوریدگی و دگرگونی نمی‌شوند.

نکته ادبی: آرایه موازنه در این بیت مشهود است که باعثِ تأکید بر تفاوتِ نگاهِ شاعر و عامه‌یِ مردم به مقوله‌یِ عشق شده است.

آرایه‌های ادبی

ایهام پریشان

اشاره به دو مفهومِ فیزیکی (آشفته شدنِ مو) و معنایی (آشفته شدنِ حالِ دل) که در اکثرِ ابیات به کار رفته است.

استفهام انکاری چه کند این دل مسکین که پریشان نشود؟

پرسشی که پاسخِ آن مشخص است و نشان می‌دهد عاشق در برابرِ زیباییِ معشوق گریزی جز شیدایی ندارد.

موازنه و تضاد مردمان در من و بیهوشی من حیرانند / من در آن کس که ترا بیند و حیران نشود

تقابلِ میانِ حیرتِ مردم از عاشق و حیرتِ عاشق از کسانی که عاشق نمی‌شوند، برای نشان دادنِ عمقِ عشق.