دیوان اشعار - غزلیات (گزیدهٔ ناقص)

امیرخسرو دهلوی

گزیدهٔ غزل ۱۸۹

امیرخسرو دهلوی
چوکارهای جهانست جمله بی بنیاد حکیم دروی ننهاد کارها بنیاد
مشو مقیم درآبادی خراب جهان چو کس مقیم نماند درین خراب آباد
مبر ز باد غرور ار بلندیی داری که خس بلند شد از باد لیک باز افتاد
چو هست بندهٔ خلق آدمی ز بهر طمع خوشاکسی که ازین بندگی بود آزاد
چنان بزی که نمیری اگر توانی زیست چو هر که هست به عالم برای مردن زاد
از آن خویش مدان خسروا که عاریت است متاع عمر که دادند باز خواهی داد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درونمایه اصلی این ابیات، تبیین ناپایداری و بی‌اعتباری دنیاست. شاعر با نگاهی حکیمانه، خواننده را از دلبستگی به امور دنیوی که فاقد ریشه و بنیاد حقیقی هستند، برحذر می‌دارد و بر لزوم آزادگی از قید طمع تأکید می‌ورزد.

از منظر این متن، زندگی دنیوی همچون کالایی عاریتی است که در دست آدمی امانت است؛ بنابراین شایسته است که انسان با درک این واقعیت، از غرور و تکیه بر جایگاه‌های پوشالی دوری گزیده و در پی زندگی جاودانه‌ای باشد که فراتر از مرگ جسمانی است.

معنای روان

چوکارهای جهانست جمله بی بنیاد حکیم دروی ننهاد کارها بنیاد

از آنجا که تمام کارهای این جهان بی‌ریشه و سست‌بنیاد است، شخص خردمند هرگز تکیه‌گاه و اصلِ کار خود را بر این امور ناپایدار بنا نمی‌کند.

نکته ادبی: واژه بنیاد در اینجا به معنای پایه و اساس است و تکرار آن در مصراع دوم با فعل ننهاد، بر بی‌ارزش بودن دلبستگی به دنیا تأکید دارد.

مشو مقیم درآبادی خراب جهان چو کس مقیم نماند درین خراب آباد

در این دنیای پر زرق و برق اما در باطن ویران، به عنوان صاحب‌خانه و مقیم ساکن مشو؛ چرا که هیچ‌کس در این سرای خراب و ناپایدار همیشگی نبوده و نخواهد ماند.

نکته ادبی: ترکیب آبادی خراب، آرایه تناقض یا پارادوکس دارد؛ به این معنا که دنیا در ظاهر آبادی است اما در باطن، ویرانه‌ای بیش نیست.

مبر ز باد غرور ار بلندیی داری که خس بلند شد از باد لیک باز افتاد

اگر به مقام یا جایگاه والایی رسیده‌ای، به آن مغرور مشو و به این بلندی فخر مفروش؛ چرا که بادِ غرور همانند بادی است که خس و خاشاک را به هوا می‌برد، اما چون آن نیرو تمام شود، خس به زمین بازمی‌گردد.

نکته ادبی: خس در اینجا نمادِ بی‌ارزشی و کوچکی است که به دلیل نیروی بیرونی (باد) بالا رفته، اما فاقدِ ثبات و اصالت است.

چو هست بندهٔ خلق آدمی ز بهر طمع خوشاکسی که ازین بندگی بود آزاد

از آنجایی که انسان‌ها به خاطر طمعِ داشتنِ مال و مقام، بنده و فرمان‌بردارِ دیگران می‌شوند، خوشا به حالِ کسی که از این زنجیرِ طمع و بندگیِ انسان‌ها رها شده است.

نکته ادبی: بندگی در اینجا کنایه از اسارت در برابر خواهش‌های نفسانی و طمع ورزیدن به داشته‌های دیگران است.

چنان بزی که نمیری اگر توانی زیست چو هر که هست به عالم برای مردن زاد

اگر می‌توانی، چنان زندگی کن که گویی مرگ برای تو معنایی ندارد (یعنی با نیکی و فضیلت جاودان شو)، زیرا هر موجودی که به این دنیا می‌آید، برای مرگ متولد شده است.

نکته ادبی: نمیری در اینجا اشاره به بقای نام نیک و روح متعالی دارد که فراتر از مرگ جسمانی است؛ این یک آموزه اخلاقی برای تعالی است.

از آن خویش مدان خسروا که عاریت است متاع عمر که دادند باز خواهی داد

ای خسرو (شاعر)، گمان مکن که آنچه داری مالِ خودت است، چرا که همه این‌ها عاریتی و موقت است؛ کالای عمر که به تو داده شده است، روزی باید به صاحب اصلی‌اش بازگردانی.

نکته ادبی: عاریت به معنای امانت و چیزی است که به طور موقت به کسی داده می‌شود تا پس از مدتی مسترد گردد؛ این واژه بازتاب‌دهنده نگاه عارفانه به مالکیت است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) آبادی خراب

اشاره به فریبنده بودن ظاهری دنیا که در باطن ویرانه‌ای بیش نیست.

تمثیل خس بلند شد از باد

مانند کردنِ جایگاه‌های کاذب و بی‌بنیاد به خس و خاشاک که با نیروی باد (غرور) بالا می‌روند.

استعاره متاع عمر

عمر را به کالایی تشبیه کرده که به امانت نزد انسان است و باید بازپس داده شود.

تضاد آبادی و خراب

استفاده از واژگان متضاد برای نشان دادن ناپایداری وضعیت دنیا.