دیوان اشعار - قصاید

امیرخسرو دهلوی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - اشعار حاوی و قایع تاریخی از قران السعدین (حاوی مجمل کتاب ) مجموع عنوان‌های فصول مثنوی و قران السعدین که ضمنا فهرست مندرجات کتاب میباشد نیز بذات خود یک قصیدهٔ مستقل میشود و آنرا در اینجا میریم :

امیرخسرو دهلوی
شکر گویم که به توفیق خداوند جهان بر سر نامه ز توحید نوشتم عنوان
نام این نامهٔ والاست «قران السعدین» کز بلندیش به سعدین سپهر ست قران
در تضرع به در حق که گنهکاران را داد باران گنه شوی ز عین غفران
نعت سلطان رسل ، آنکه مسیحا به درش پرده داری ست نشسته ز پس شاد روان
و صف معراج پیمبر که به شب روشن شد سراسری ش ز زلف سیه مشک فشان
مدحت شاه که نامش به فلک رفته چنانک نقش آن داغ شده خنگ فلک را بر ران
در خطاب شه عالم چو به سلک خدمتش آیم و این گهر چند فشانم ز زبان
صفت حضرت دهلی که سواد اعظم هست منشور وی از حرسهالله نشان
صفت مسجد جامع که چنان ست درو شجرهٔ طیبه هر سوی چو طوبی بجنان
صفت شکل مناره که ز رفعت سنگش از پی خنجر خورشید شده سنگ فشان
صفت حوض که در قالب سنگین گوئی ریخته دست ملک زآب خضر صورت جان
صفت فصل دی و سردی مهر شه شرق وامدن تیغ کشیده ز پی ضبط جهان
صفت آتش و آن گرم رویهاش به دی که شب و روز بود شمع دل و میوهٔ جان
جنبش شاه ز دهلی ز پی کین پدر گشتن آغاز غبار و شدن مهر نهان
صفت قصر نو و «شهر نو» اندر لب آب که بود عرصهٔ رفرف چو رف آن ایوان
صفت فصل خزان و بمغل عزم سپاه هم بر آن سان که به تاراج چمن باد خزان
صفت فصل بهاران که چنان گردد باغ که بدو نرگس نادیده بماند حیران
صفت موسم نوروز و طرب کردن شاه بزم دریا و کف دست چو ابر نیسان
صفت چتر سیاه که از پی چشم خورشید آن سیاهی که تو در خود طلبی هست همان
صفت چتر سپید از پس آن چتر سیاه چون شب قدر و سپیده دم عید از پس آن
صفت چتر که سبزست ز سرسبزی شاه برگ نیلوفری اندر سر دریای روان
صفت چتر که گل گز شده از گل گز او بر سرشاه ز گل سایه کند تابستان
وصف در باش که نزدیک شد از هیبت شاه گنگ ماندست زحیرت نکند کار زبان
صفت تیغ که با خصم نیامش گوید که زبهر تو فرو چند برم آب دهان
صفت چرخ کمائی که به بازوی شه است نیم چرخ ست که او نام نهاده ست کمان
صفت تیر که بارانش به غایت سخت ست سخت بارانی در تیرمه و درنیسان
صفت رایت لعل و سیه اندر سر شاه گشته خورشید میان شفق و شام نهان
عزم سلطان به سوی هند به پایان بهار راندن از شهر چو انبوهی گل از بستان
ذکر باز آمدن قلب شه از قتل مغل همچو گرگان ز رمه یا علمی از برخان
نامزد گشتن لشکر بیزک سوی «او د ه» صد سرافراز و ملک «باربک» اندر سرشان
صفت موسم گرما و بره رفتن شاه ابر بالای سرو باد به دنبال دوان
صفت خربزه کر پردلی آنجا که بود تیغ و طشتیش مهیا بسرآید غلطان
ذکر پیغام پدر سوی جگر گوشه خویش سوی یاقوت روان گشتن خونابهٔ کان
گفتن شاه جهان، پاسخ پیغام پدر قصه یوسف گم گشته به پیر کنعنان
باز پیغام پدر بر پسر خود که برزم پیل خویش از می خون مست کند در میدان
باز پاسخ ز پسر سوی پدر کاسپ مرا پیل بندست دو الی که بپیچد به عنان
باز پیغام پدرجانب فرزند عزیز ماجرای که زخون بود دلش را به میان
باز از شاه جهان پاسخ پیغام پدر شربت آب حیات از پی سوز هجران
از پدر آمدن شاه جهان کیکاووس بر برادر ، چو گل نو ببر سرو روان
رفتن شا کیومرث و به تو زک عارض برشه شرق بی کجا عرض این جوهر آن
اتصال مو و خورشید و قران سعدین چرخ گر دانست بگرد سرایشان گردان
صفت کشتی و در یابسیان کشتی موج دریای که رفته زکران تا به کران
ذکر در اسپ فرستادن سلطان به پدر هم بران گونه که در باغ وزد باد وزان
وصف اسپان که ز سرعت به خروج و به دخول نتوان خارج شان گفت نه داخل چون جان
صفت آن شب با قدر که تا مطلع فجر نزد آن روح ملک برد سلام یزدان
صفت شمع که چون بر سرش آید مقراض در زمان چاک زند پردهٔ ظلمت زمیان
صفت نور چراغی که اگر پرتو او نبود دردل شب کور بود پیر و جوان
صفت سیر بر وج و روشن منزلها که همه کار گزار فلک اند، از دوران
صفت اختر و آن طالع وو قت مسعود که گرفتند دو مسعود به یک برج قران
صفت باده که بینی چو خط بغدادش بی سوادیش بخوان نسخهٔ آب حیوان
وصف قرا به که بهر حرم دختر رز شیشه خانه است ببالای سرش روشندان
سخن از وصف صراحی که گر آن نازک را درگلو دست زنی ، خونش براید ز دهان
سخن از وصف پیاله که ز بس جنبش خون خون قرا به سوی اوست همه وقت گشان
صفت ساقی رعنا که کندمستان را به یک آمد شد خود، بی هش ومست و غلطان
صفت چنگ کی بی موست تن یکسانش موی ساق دگرش تا به زمین آویزان
صفت کاس رباب و بسرش کفچهٔ دست که دران کاسهٔ خالی ست نعم چند الوان
صفت نای که هر لحظه زدم دادن او کلهٔ مطرب بر باد شور چون انبان
صفت دف که در و دست کسان کوبد پای صحن کژ داشته و کوبش پابین بچه سان
صفت پرده و آن پرده نشینان شگرف که بهر دست نمایند هزاران دستان
صفت مائده خاص که از خوان بهشت چاشنی داد بهر کام و زبان لذت آن
صفت بیرهٔ تنبول که نزد همه خلق به ازان نیست نباتی به همه هندوستان
صفت نغمه گری های زنان مطرب که بسی لحن کند زهره چو گیرند الحان
صفت تاج مکلل که پسر یافت زشاه آن پسر کز سرکس تاج ستد از خاقان
صفت تخت که همچون فلک ثابته بود واز شه شرق به خورشید شرف داد مکان
صفت پیل که شه داد به فرزند عزیز که شد از جنبش او کوه چو دریا لرزان
صفت صبح و کلاه سیاه و چتر سپید رفتن شه به پدر روز و شب نور افشان
صفت چشمهٔ خورشید به دریای سپهر که کند پرتو او ماه سما را تابان
شب دیگر ز پی عیش ملاقات دو شاه وز پدر دادن پند و ز پسر گوش بران
در وداع دو گرامی که پدر را در اشک مردم دیده همی رفت زچشم گریان
صفت موسم باران و بره رفتن شاه جانب شهر شدن از لب «گهگهر» بکران
سخن از وصف قلم، آنکه بلوح محفوظ هست اول صفتش «ما خلق الله » بخوان
صفت محبره کا و گر چه سیاه دارد دل آن سیاهی دلش مایهٔ علم است و بیان
صفت کاغذ سیمین که پی دود قلم سیم سوزی شود و نقش برارد بریان
ذکر باز آمدن شاه بدو لتگهٔ شهر همچو بر جیس به قوس و قمر اندر سرطان
سخن از ختم کتاب و بخطا خواهش عذر که بجویند خطارا بدرستی برهان
صفت خاتمه و قطع تعلق کردن از پی اخترهٔ صحبت ارباب جهان
شد سخن ختم قبولی که خدایش داده ست تا ابد باقی او باد مبادش پایان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر ارزشمند، منظومه‌ای حماسی و غنایی از امیرخسرو دهلوی است که در سده هفتم هجری سروده شده و به واقعه تاریخی و عاطفی دیدار سلطان کیقباد و پدرش ناصرالدین بغراخان می‌پردازد. فضا و ساختار این اثر، آمیزه‌ای است از توصیفات دقیق درباری، مناظر طبیعی و مضامین اخلاقی که با نگاهی عارفانه و ادیبانه به رویدادهای زمانه می‌نگرد.

شاعر در این منظومه، پیوند میان قدرت سیاسی و مهر خانوادگی را در قالب تمثیلات نجومی و استعارات ادبی به تصویر می‌کشد. این متن علاوه بر جنبه تاریخی، نمایانگر مهارت زبانی و تسلط شاعر بر آرایه‌های ادبی و توصیف طبیعت است که در آن، هر جزء از عالم هستی، نمادی از عظمت و شکوه حکومت و عواطف انسانی قرار داده شده است.

معنای روان

شکر گویم که به توفیق خداوند جهان بر سر نامه ز توحید نوشتم عنوان

سپاس‌گزارم که با یاری و توفیق پروردگارِ جهانیان، سرآغاز این کتاب را با نام توحید و یگانگی خداوند متبرک کردم.

نکته ادبی: «نامه» در اینجا استعاره از کتاب یا دیوان است و «عنوان» به معنای سرآغاز و دیباچه است.

نام این نامهٔ والاست «قران السعدین» کز بلندیش به سعدین سپهر ست قران

نام این اثر بلندمرتبه را «قرآن السعدین» (مقارنه دو اختر نیک‌بخت) نهادم، چرا که شکوه آن همانند رسیدن دو سیاره خوش‌یمن در آسمان است.

نکته ادبی: «سعدین» اشاره به سیارات مشتری و زهره دارد که در نجوم قدیم سعد (خوش‌یمن) نامیده می‌شدند.

در تضرع به در حق که گنهکاران را داد باران گنه شوی ز عین غفران

با زاری و تضرع به درگاه خداوند دعا می‌کنم که گناهان گناهکاران را با باران لطف و بخشش خویش بشوید و پاک کند.

نکته ادبی: «عین غفران» به معنای سرچشمه یا اصلِ آمرزش است.

نعت سلطان رسل ، آنکه مسیحا به درش پرده داری ست نشسته ز پس شاد روان

در نعت و ستایش پیامبر اسلام (ص) می‌گویم؛ همان کسی که حضرت عیسی (ع) در برابر مقام والای او، مانند دربانِ فروتنی است که در پس پرده‌ای از نور نشسته است.

نکته ادبی: «شادروان» در اینجا به معنای پرده یا جایگاه ویژه‌ی تشریفاتی است.

و صف معراج پیمبر که به شب روشن شد سراسری ش ز زلف سیه مشک فشان

توصیف معراج پیامبر که در شبی نورانی رخ داد و تمام آن شب، با زلف سیاه و مشک‌افشان پیامبر، معطر و درخشان گشت.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی و عطر حضور پیامبر که فضای شب معراج را دگرگون کرد.

مدحت شاه که نامش به فلک رفته چنانک نقش آن داغ شده خنگ فلک را بر ران

مدح پادشاهی که آوازه‌اش چنان در آسمان‌ها پیچیده است که گویی بر رانِ اسبِ فلک، داغِ نشانِ پادشاهی او نقش بسته است.

نکته ادبی: استعاره از «خنگ فلک» به معنای اسبِ سپید آسمان که کنایه از گردش روزگار است.

در خطاب شه عالم چو به سلک خدمتش آیم و این گهر چند فشانم ز زبان

هنگامی که می‌خواهم پادشاه عالم را خطاب کنم و به جمع خدمت‌گزاران او بپیوندم، این کلماتِ گران‌بها را همچون مروارید از زبانم نثار می‌کنم.

نکته ادبی: «گهر فشان» کنایه از سخنوری و بیانِ کلماتِ ارزشمند است.

صفت حضرت دهلی که سواد اعظم هست منشور وی از حرسهالله نشان

در وصف شهر دهلی که پایتخت بزرگ و عظیم است؛ شهری که منشور و فرمانِ حفظ آن از سوی خداوند صادر شده است.

نکته ادبی: «سواد اعظم» اصطلاحی برای شهرهای بزرگ و پایتخت‌ها در آن روزگار بوده است.

صفت مسجد جامع که چنان ست درو شجرهٔ طیبه هر سوی چو طوبی بجنان

در توصیف مسجد جامع که در آن، درختانِ پاکِ بهشتی (طوبی) در هر سو دیده می‌شوند و فضایی معنوی ایجاد کرده‌اند.

نکته ادبی: «شجره طیبه» اشاره به آیات قرآن و استعاره از زیبایی و شکوه مسجد است.

صفت شکل مناره که ز رفعت سنگش از پی خنجر خورشید شده سنگ فشان

در وصف مناره‌ای که به قدری بلند و رفیع است که سنگ‌های آن گویی برای ضربه زدن به خورشید، تیغ و خنجر پرتاب می‌کنند.

نکته ادبی: اغراق هنری برای نشان دادن ارتفاع بسیار زیاد مناره.

صفت حوض که در قالب سنگین گوئی ریخته دست ملک زآب خضر صورت جان

در توصیف حوضی که گویی دست فرشتگان، آبِ حیاتِ جاویدان را در قالب سنگی آن ریخته‌اند و به آن جان بخشیده‌اند.

نکته ادبی: «آب خضر» تلمیحی است به داستان خضر پیامبر و چشمه حیات.

صفت فصل دی و سردی مهر شه شرق وامدن تیغ کشیده ز پی ضبط جهان

توصیف فصل زمستان و سردیِ خورشیدِ مشرق که گویی شمشیرِ کشیده برای کنترل و انضباطِ جهان است.

نکته ادبی: تضاد میان گرمای خورشید و سرمای زمستان با استعاره شمشیر بیان شده است.

صفت آتش و آن گرم رویهاش به دی که شب و روز بود شمع دل و میوهٔ جان

در وصف آتش و گرمایِ آن در زمستان؛ چیزی که در شب و روز، چراغِ دل و مایه آرامش و جان است.

نکته ادبی: تشبیه آتش به میوه جان، نشان‌دهنده اهمیت گرمای آتش در سرمای سخت است.

جنبش شاه ز دهلی ز پی کین پدر گشتن آغاز غبار و شدن مهر نهان

جنبش و حرکت شاه از دهلی برای خون‌خواهی پدرش که باعث شد گرد و غبار برخیزد و خورشید (نماد آرامش) پنهان گردد.

نکته ادبی: کنایه از شروع جنگ و ناآرامی‌های ناشی از آن.

صفت قصر نو و «شهر نو» اندر لب آب که بود عرصهٔ رفرف چو رف آن ایوان

توصیف قصر نو و بنای «شهر نو» در کنار آب که عرصه آن به اندازه رفعتِ آسمان زیباست.

نکته ادبی: «رفرف» به معنای بساط و فرش‌های باشکوه یا مرکب آسمانی است.

صفت فصل خزان و بمغل عزم سپاه هم بر آن سان که به تاراج چمن باد خزان

توصیف فصل پاییز و عزیمت سپاه؛ همان‌گونه که باد پاییزی چمنزار را غارت می‌کند، سپاه نیز با شتاب در حرکت است.

نکته ادبی: تشبیه حرکت سپاه به باد پاییزی برای نشان دادن سرعت و تأثیرگذاری ویرانگر.

صفت فصل بهاران که چنان گردد باغ که بدو نرگس نادیده بماند حیران

توصیف فصل بهار که چنان گلستانی می‌آفریند که گل نرگس با دیدن آن همه زیبایی، حیران و سرگشته می‌ماند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به گل نرگس که از زیبایی طبیعت حیرت‌زده شده است.

صفت موسم نوروز و طرب کردن شاه بزم دریا و کف دست چو ابر نیسان

توصیف موسم نوروز و شادی شاه؛ بزم او چون دریا وسیع و بخشندگی‌اش مانند ابرهای بهاری (نیسان) است.

نکته ادبی: «ابر نیسان» استعاره از باران‌های پربرکت بهاری است که نماد سخاوت است.

صفت چتر سیاه که از پی چشم خورشید آن سیاهی که تو در خود طلبی هست همان

در وصف چترِ سیاه (سایه‌بان سلطنتی) که برای محافظت از چشم خورشید است؛ همان سیاهی که تو در آرزویش هستی، همین است.

نکته ادبی: چتر سیاه نماد قدرت و سایه پادشاه است.

صفت چتر سپید از پس آن چتر سیاه چون شب قدر و سپیده دم عید از پس آن

توصیف چتر سپید که پشت چتر سیاه است؛ مانند شب قدر و سپیده‌دم عید که به دنبال آن می‌آید.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن پیوستگی و زیبایی نمادهای قدرت.

صفت چتر که سبزست ز سرسبزی شاه برگ نیلوفری اندر سر دریای روان

در وصف چتری که سبز است و نشانی از سرسبزی و دولتِ شاه دارد؛ همچون برگ نیلوفری که بر روی آب‌های روان شناور است.

نکته ادبی: تشبیه زیبا برای تجسم رنگ و جایگاه چتر.

صفت چتر که گل گز شده از گل گز او بر سرشاه ز گل سایه کند تابستان

در وصف چتری که از گُل و گیاه درست شده و در تابستان، سایه‌ای خنک و دلپذیر بر سر شاه می‌گستراند.

نکته ادبی: اشاره به استفاده از گل‌های زینتی در تزیین چترهای سلطنتی.

وصف در باش که نزدیک شد از هیبت شاه گنگ ماندست زحیرت نکند کار زبان

در وصفِ در (درباری که شاه در آن است)؛ که از هیبت و شکوهِ شاه، زبانِ من برای توصیفش بند آمده و گنگ شده است.

نکته ادبی: اغراق در وصف عظمتِ جایگاه و هیبتِ پادشاه.

صفت تیغ که با خصم نیامش گوید که زبهر تو فرو چند برم آب دهان

در وصف شمشیر که به دشمن می‌گوید: برای کشتنِ تو، چقدر باید از آبِ دهانِ خود (کنایه از تلاش) خرج کنم؟

نکته ادبی: کنایه از تیزی و برندگی شمشیر و تحقیر دشمن.

صفت چرخ کمائی که به بازوی شه است نیم چرخ ست که او نام نهاده ست کمان

در وصف کمانِ خوش‌ساخت که در دستِ شاه است؛ این نیم‌دایره‌ای است که نامش را کمان نهاده‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ هندسی و ظاهریِ کمان.

صفت تیر که بارانش به غایت سخت ست سخت بارانی در تیرمه و درنیسان

در وصف تیر که بارش آن (تیرباران) بسیار شدید است؛ گویی بارانی سخت در ماه تیر یا در موسم بهار است.

نکته ادبی: استعاره از کثرت تیراندازی به بارش باران.

صفت رایت لعل و سیه اندر سر شاه گشته خورشید میان شفق و شام نهان

توصیف پرچمِ سرخ و سیاهی که بالای سر شاه است؛ گویی خورشید در میان شفق (سرخی) و شام (سیاهی) پنهان شده است.

نکته ادبی: استفاده از رنگ‌ها برای خلق تصویرِ منظره‌ی آسمانِ غروب.

عزم سلطان به سوی هند به پایان بهار راندن از شهر چو انبوهی گل از بستان

عزم و تصمیم سلطان برای حرکت به سوی هند در پایان بهار؛ که همچون ریختن گل‌های فراوان از باغ، به راه افتادند.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به گل‌های باغ برای نشان دادن کثرت و زیبایی حرکت آن‌ها.

ذکر باز آمدن قلب شه از قتل مغل همچو گرگان ز رمه یا علمی از برخان

ذکرِ بازگشتِ قلبِ سپاهِ شاه پس از شکست دادنِ مغولان؛ همچون گرگانی که از گله (دشمن) بازمی‌گردند.

نکته ادبی: توصیفی حماسی از پیروزی نظامی.

نامزد گشتن لشکر بیزک سوی «او د ه» صد سرافراز و ملک «باربک» اندر سرشان

نام‌گذاری و اعزامِ لشکر به سوی منطقه «اوده»؛ همراه با صد فرمانده برجسته و ملک باربک که پیشاپیش آن‌ها بود.

نکته ادبی: «باربک» عنوان یا مقام درباری و نظامی بوده است.

صفت موسم گرما و بره رفتن شاه ابر بالای سرو باد به دنبال دوان

توصیف فصل گرما و حرکت شاه در این فصل؛ ابری بر بالای سر دارد و بادهای خنک در دنبالش می‌دوند.

نکته ادبی: کنایه از آرامش و حمایت طبیعت از شاه در سفر.

صفت خربزه کر پردلی آنجا که بود تیغ و طشتیش مهیا بسرآید غلطان

در وصف خربزه؛ که در آنجا (محلِ حضور شاه)، شمشیر و طشتِ میوه آماده است و میوه غلطان به دست می‌آید.

نکته ادبی: تصویری از زندگی درباری و رفاه در سفر.

ذکر پیغام پدر سوی جگر گوشه خویش سوی یاقوت روان گشتن خونابهٔ کان

ذکر پیامِ پدر به فرزندِ عزیزتر از جانش؛ پیامی که همچون خونِ جاری از معدن (یاقوت)، دل‌سوز و عمیق بود.

نکته ادبی: استعاره از یاقوت برای توصیف ارزشمندیِ فرزند و خونابه برای شدتِ دلتنگی.

گفتن شاه جهان، پاسخ پیغام پدر قصه یوسف گم گشته به پیر کنعنان

پاسخِ شاهِ جهان به پیامِ پدر؛ که داستان یوسفِ گم‌گشته را برای پیرِ کنعان (پدر) بازگو می‌کند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت یوسف (ع) و حضرت یعقوب (ع) برای نشان دادن دوری و اشتیاق.

باز پیغام پدر بر پسر خود که برزم پیل خویش از می خون مست کند در میدان

دوباره پیام پدر به پسر که: در میدان نبرد، فیلِ خویش را از شرابِ خونِ دشمن مست کن.

نکته ادبی: استعاره از خونِ دشمن به شرابِ مست‌کننده فیل جنگی.

باز پاسخ ز پسر سوی پدر کاسپ مرا پیل بندست دو الی که بپیچد به عنان

پاسخ پسر به پدر که: اسب من فیل‌بندی است که چنان چالاک است که حتی در پیچشِ عنان نیز قدرت‌نمایی می‌کند.

نکته ادبی: رجزخوانی و توصیف مهارتِ اسب‌سواری.

باز پیغام پدرجانب فرزند عزیز ماجرای که زخون بود دلش را به میان

دوباره پیامِ پدر به فرزند عزیز؛ که ماجرایی را نقل می‌کند که دلش را از غم و خون پر کرده است.

نکته ادبی: بیانِ رنج و اندوهِ دوریِ پدر از فرزند.

باز از شاه جهان پاسخ پیغام پدر شربت آب حیات از پی سوز هجران

پاسخِ شاهِ جهان به پدر؛ که همچون شربتِ آبِ حیات، برای سوزِ هجران و دوری از پدر مرهم است.

نکته ادبی: تشبیه کلامِ تسلی‌بخشِ پسر به آب حیات.

از پدر آمدن شاه جهان کیکاووس بر برادر ، چو گل نو ببر سرو روان

آمدنِ کیکاووس (شاه جهان) از جانبِ پدر به سوی برادر؛ همچون گلی تازه بر شاخه‌ی سروِ روان.

نکته ادبی: تشبیه بسیار لطیف برای توصیف زیبایی و تازگیِ دیدار.

رفتن شا کیومرث و به تو زک عارض برشه شرق بی کجا عرض این جوهر آن

رفتنِ شاه کیومرث با سپاهِ آراسته به سوی شاه شرق، تا این گوهر (پادشاه) را در جایگاهش ببیند.

نکته ادبی: «جوهر» در اینجا به معنی شخصِ شریف و پادشاه است.

اتصال مو و خورشید و قران سعدین چرخ گر دانست بگرد سرایشان گردان

وصلتِ ماه و خورشید و مقارنه‌ی دو اخترِ سعد؛ اگر فلک بداند، حتماً با شادی به دورِ آن‌ها می‌چرخد.

نکته ادبی: استعاره از ملاقاتِ دو پادشاه به مقارنه‌ی دو سیاره خوش‌یمن.

صفت کشتی و در یابسیان کشتی موج دریای که رفته زکران تا به کران

توصیف کشتی و افرادی که در کشتی هستند؛ موجِ دریایی که از کران تا کران کشیده شده است.

نکته ادبی: تصویرسازی از سفر دریایی و شکوهِ کشتی‌رانی.

ذکر در اسپ فرستادن سلطان به پدر هم بران گونه که در باغ وزد باد وزان

ذکرِ فرستادنِ اسب توسط سلطان برای پدر؛ همان‌طور که بادِ بهاری در باغ می‌وزد و رایحه خوش می‌پراکند.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ اسب و هدیه به وزش بادِ بهاری.

وصف اسپان که ز سرعت به خروج و به دخول نتوان خارج شان گفت نه داخل چون جان

وصفِ اسبان که چنان سرعتی دارند که گویی نه داخل هستند و نه خارج؛ همچون جان که در بدن است.

نکته ادبی: توصیفِ سرعت و چالاکی فوق‌العاده اسب‌ها با بیانی فلسفی.

صفت آن شب با قدر که تا مطلع فجر نزد آن روح ملک برد سلام یزدان

توصیف آن شبِ باقدر و منزلت؛ که تا دمِ صبح، روحِ فرشتگان سلامِ خداوند را می‌آوردند.

نکته ادبی: اشاره به لیلةالقدر و فضای معنوی آن شب.

صفت شمع که چون بر سرش آید مقراض در زمان چاک زند پردهٔ ظلمت زمیان

توصیف شمع؛ که وقتی مقراض (قیچی) بر سرش می‌آید، پرده‌ی تاریکیِ اطرافش را پاره می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه روشن کردنِ فتیله شمع به پاره کردنِ پرده ظلمت.

صفت نور چراغی که اگر پرتو او نبود دردل شب کور بود پیر و جوان

توصیف نورِ چراغی که اگر پرتوِ آن نباشد، در دلِ شب، پیر و جوان همگی کور و ناتوان‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیت نور و روشنایی در زندگی.

صفت سیر بر وج و روشن منزلها که همه کار گزار فلک اند، از دوران

توصیفِ حرکتِ ستارگان و منازلِ آن‌ها؛ که همگی کارگزارانِ فلک هستند و در گردش‌اند.

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومیِ پیشینیان درباره حرکت افلاک.

صفت اختر و آن طالع وو قت مسعود که گرفتند دو مسعود به یک برج قران

توصیفِ ستاره و آن طالعِ سعد (خوش‌یمن)؛ که دو ستاره‌ی مسعود در یک برج با هم مقارن شدند.

نکته ادبی: اصطلاح نجومیِ «قران» به معنای هم‌نشینی دو سیاره.

صفت باده که بینی چو خط بغدادش بی سوادیش بخوان نسخهٔ آب حیوان

توصیفِ شراب؛ که وقتی خط‌های روی جامِ بغدادی‌اش را می‌بینی، گویی نسخه‌ای از آبِ حیات را می‌خوانی.

نکته ادبی: استعاره از خطوطِ روی جام به خطِ نسخ و کتابت.

وصف قرا به که بهر حرم دختر رز شیشه خانه است ببالای سرش روشندان

در وصف شراب که همچون دختری در خانه‌ی شیشه‌ای پنهان است و درپوش آن شیشه در بالای سرش همچون پنجره‌ای کوچک یا روشن‌دان قرار دارد.

نکته ادبی: دختر رز: استعاره از شراب که از عصاره انگور است.

سخن از وصف صراحی که گر آن نازک را درگلو دست زنی ، خونش براید ز دهان

در وصف صراحیِ (ظرف شراب) بسیار نازک و ظریف که اگر دست بر گردن آن بگذاری، گویی خون (شراب سرخ) از دهانش بیرون می‌زند.

نکته ادبی: تشبیه و کنایه از ظرافتِ ظرف و سرخی شراب.

سخن از وصف پیاله که ز بس جنبش خون خون قرا به سوی اوست همه وقت گشان

در وصف پیاله که به خاطر حرکت مداوم و تلاطم شراب در آن، گویی همیشه تشنه و مشتاق است که شراب به سوی او جاری شود.

نکته ادبی: استفاده از تشخیص (جان‌بخشی) برای پیاله.

صفت ساقی رعنا که کندمستان را به یک آمد شد خود، بی هش ومست و غلطان

در وصف ساقیِ زیبا و رعنایی که با یک بار آمد و شد خود، مست‌ها را از خود بی‌خود کرده و سرگردان و غلطان می‌کند.

نکته ادبی: صفت فاعلی در اینجا برای بیان تأثیر ساقی بر مستان است.

صفت چنگ کی بی موست تن یکسانش موی ساق دگرش تا به زمین آویزان

در وصف ساز چنگ که تنش بی‌مو نیست و تارهای آن تا نزدیکی زمین آویزان است.

نکته ادبی: اشاره به تارهای چنگ که به مو تشبیه شده است.

صفت کاس رباب و بسرش کفچهٔ دست که دران کاسهٔ خالی ست نعم چند الوان

در وصف کاسه رباب که دست نوازنده بر سر آن است و در آن کاسه‌ی خالی، انواع نغمه‌ها و نواها نهفته است.

نکته ادبی: کاسه رباب استعاره از فضای خالی ساز برای طنین صداست.

صفت نای که هر لحظه زدم دادن او کلهٔ مطرب بر باد شور چون انبان

در وصف ساز نی که با هر دمی که نوازنده به آن می‌دمد، کلاه مطرب مانند انبانی که پر از باد می‌شود، از سرش می‌افتد.

نکته ادبی: تمثیل و تشبیه برای شدت دمیدن در نی.

صفت دف که در و دست کسان کوبد پای صحن کژ داشته و کوبش پابین بچه سان

در وصف دف که دست نوازنده بر آن می‌کوبد و در حالی که شکل دایره‌ای آن کج و معوج به نظر می‌رسد، صدای کوبیدن آن شبیه صدای پای بچه است.

نکته ادبی: توصیف حسی از صدای دف.

صفت پرده و آن پرده نشینان شگرف که بهر دست نمایند هزاران دستان

در وصف پرده و نوازندگانِ پنهان در پس آن که با دستان خود هنرهای بسیار و نغمه‌های فراوانی می‌آفرینند.

نکته ادبی: ایهام در واژه پرده (هم به معنای پوشش و هم بخشی از موسیقی).

صفت مائده خاص که از خوان بهشت چاشنی داد بهر کام و زبان لذت آن

در وصف سفره‌ی خاص و مجلل که گویا از خوان بهشت آمده و به هر زبان و ذائقه‌ای لذت و طعم خاص می‌بخشد.

نکته ادبی: مائده: سفره یا غذای آسمانی.

صفت بیرهٔ تنبول که نزد همه خلق به ازان نیست نباتی به همه هندوستان

در وصف جویدن برگ تنبول که نزد همگان، گیاهی بهتر از آن در هندوستان یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به رسم هندیِ جویدن برگ تنبول.

صفت نغمه گری های زنان مطرب که بسی لحن کند زهره چو گیرند الحان

در وصف آوازخوانیِ زنان مطرب که چنان لحن‌های زیبایی دارند که زهره (سیاره موسیقی) نیز با شنیدن آن‌ها متحیر می‌شود.

نکته ادبی: تلمیح به افسانه‌ی زهره به عنوان نوازنده فلک.

صفت تاج مکلل که پسر یافت زشاه آن پسر کز سرکس تاج ستد از خاقان

در وصف تاجِ مرصعی که فرزند از شاه هدیه گرفت، فرزندی که خود از سرِ دشمنان، تاج پادشاهی را ستانده بود.

نکته ادبی: کنایه از دلیری فرزند شاه در نبرد.

صفت تخت که همچون فلک ثابته بود واز شه شرق به خورشید شرف داد مکان

در وصف تختِ پادشاه که همچون ستارگان ثابت در آسمان، استوار است و به واسطه‌ی شاهِ شرق، به خورشید نیز شرافت بخشیده است.

نکته ادبی: اغراق در وصف شکوه تخت شاهی.

صفت پیل که شه داد به فرزند عزیز که شد از جنبش او کوه چو دریا لرزان

در وصف فیلی که شاه به فرزند عزیزش هدیه داد؛ فیلی که از حرکتِ سنگینش، کوه همچون دریا به لرزه در می‌آمد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت فیل.

صفت صبح و کلاه سیاه و چتر سپید رفتن شه به پدر روز و شب نور افشان

در وصف صبحِ حرکت شاه با کلاه سیاه و چتر سپید که رفتن شاه نزد پدر، روز و شب را نورانی می‌کرد.

نکته ادبی: تضاد کلاه سیاه و چتر سپید برای آرایش تصویری.

صفت چشمهٔ خورشید به دریای سپهر که کند پرتو او ماه سما را تابان

در وصف خورشید که همچون چشمه‌ای در دریای آسمان می‌تابد و پرتو آن، ماه را در آسمان درخشان می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به دریا.

شب دیگر ز پی عیش ملاقات دو شاه وز پدر دادن پند و ز پسر گوش بران

شبی دیگر برای عیش و دیدار دو شاه (پدر و پسر) که پدر پند می‌داد و پسر مشتاقانه گوش می‌سپرد.

نکته ادبی: توصیفِ یک صحنه‌ی عاطفی و سیاسی.

در وداع دو گرامی که پدر را در اشک مردم دیده همی رفت زچشم گریان

در هنگام وداعِ این دو عزیز، اشک از چشمان پدر سرازیر شد و گویی مردمک چشمش از چشمان گریانش بیرون می‌رفت.

نکته ادبی: اغراق در شدت گریه و اندوه.

صفت موسم باران و بره رفتن شاه جانب شهر شدن از لب «گهگهر» بکران

در وصف فصل باران و حرکت شاه به سوی شهر از ساحلِ منطقه‌ای به نام گهگهر.

نکته ادبی: اشاره جغرافیایی به محلی که در تاریخ ذکر شده.

سخن از وصف قلم، آنکه بلوح محفوظ هست اول صفتش «ما خلق الله » بخوان

سخن از توصیف قلم که بر لوح محفوظ، اولین صفت آن، نگارش «آنچه خدا آفرید» است.

نکته ادبی: اشاره به باورهای کلامی در باب قلم و لوح.

صفت محبره کا و گر چه سیاه دارد دل آن سیاهی دلش مایهٔ علم است و بیان

در وصف دوات که اگرچه دلی سیاه دارد، اما همین سیاهیِ دلش سرچشمه‌ی علم و بیان است.

نکته ادبی: پارادوکس: سیاهی که نشانه‌ی جهل نیست، بلکه منشأ آگاهی است.

صفت کاغذ سیمین که پی دود قلم سیم سوزی شود و نقش برارد بریان

در وصف کاغذِ سفید و درخشان که در اثر دودِ قلم (مرکب)، سیاه می‌شود و نقش‌های زیبای آن نمایان می‌گردد.

نکته ادبی: کنایه از تأثیر نوشتن بر کاغذ.

ذکر باز آمدن شاه بدو لتگهٔ شهر همچو بر جیس به قوس و قمر اندر سرطان

ذکر بازگشت شاه به پایتخت که همچون قرار گرفتن سیاره مشتری در برج قوس و ماه در برج سرطان، فرخنده و با شکوه بود.

نکته ادبی: تلمیح نجومی برای بیان خوش‌یمنیِ بازگشت.

سخن از ختم کتاب و بخطا خواهش عذر که بجویند خطارا بدرستی برهان

سخن از پایان کتاب و درخواست عذرخواهی از خطاها، که اهل دانش خطا را با دیده انصاف و برهان می‌بینند.

نکته ادبی: عذرخواهی مرسوم در پایان آثار کلاسیک.

صفت خاتمه و قطع تعلق کردن از پی اخترهٔ صحبت ارباب جهان

در وصف پایان کار و قطعِ تعلق از دلبستگی‌های بی‌حاصلِ مردمان دنیا.

نکته ادبی: تمایل به زهد و عرفان در پایان اثر.

شد سخن ختم قبولی که خدایش داده ست تا ابد باقی او باد مبادش پایان

سخن به پایان رسید و به قبولی که خداوند عطا کرده است، امیدوارم؛ باشد که تا ابد باقی بماند و پایانی نداشته باشد.

نکته ادبی: دعا برای جاودانگی اثر.