دیوان اشعار - آیینه سکندری

امیرخسرو دهلوی

بخش ۳

امیرخسرو دهلوی
بدو گفت کاری ز رای بلند توقع همین باشد از هوشمند
ولیکن مراد من این بود و بس که یک چند با تو برارم نفس
ز داناییت بهرهٔ پر برم ز دریا صدف وز صدف در برم
چو تو داشتی صحبت از ما دریغ تواضع ز تو نیست ما را دریغ
گر از زحمت ما نیایی ستوه کنون پنجهٔ ما و دامان کوه
طریقی نما از خبر داشتن که بتوانم این بار برداشتن
بخشنودی کرد گارم درار که خشنود باد از تو هم کردگار
حکیم از چنان خواهش زیر کان برون جست روشن چو تیر از کمان
به پوز شکری گفت کای کدخدای ترا راست گویم به فرهنگ ورای
نخست آنچه فرض است بر شهریار همان شد کز ایزد بود ترس کار
بهر شادمانی و تیمارها به یزدان حوالت کند کارها
به نیرنگ این پنج روزه خیال که نادان نهد نام او ملک و مال
نیندازد اندر سر آن باد را که زد لطمه فرعون و شداد را
چو دادت خدا آنچه داری به دست خدا را پرست و مشو خودپرست
بهر کار ازان کس طلب یاوری که دارد نهان باخدا داوری
شهی کو خود از شرب می شد خراب ازو کی عمارت شود خاک و آب
کسی از خود آگه نباشد دمش چه آگاهی از جمله عالمش
نگویم که خم خانه را بند کن به نان پاره معده خرسند کن
ولیکن چنان خور گرت درخورد که تو می خوری نی ترا می خورد
چو خواب ایدت بر سر تخت خود بیاموز بیداری از بخت خود
تو بیدار باش اشکار و نهان که از پاست آباد خسبد جهان
بخسب و به خواب جوانی مخسب وگر خود توان تا توانی مخسب
بدان شان شو از کینه ور کینه خواه که نی تیغ رنجه شود نه سپاه
به مشت اندرون تیغ را جای کن ولی رای را کار فرمای کن
مکش سر ز رایی که بخرد زند که پیل حرون بر صف خود زند
ورت دل ز یزدان بود زورمند نه نیز محتاج رای بلند
چو قادر شدی چیره را ریز خون مزن دشنه را بستگان زبون
به تیمار خدمتگران کن بسیچ زبد خدمتان نیز دامن مپیچ
سپهدار باید خداونت تخت که بی برگ برکنده باشد درخت
متاع جهان است باد روان گره بر زدن باد را چون توان
گر امروز نبود ز فردا هراس چه نیکو ترا دولت بی قیاس
دد و دام کافزون و کم می دوند به مزدوری یک شکم می دوند
ندارد به جز آدمی این شمار که یک تن دهد طعمهٔ صد هزار
دم صبح کاذب بود زود میر ولی صبح صادق شد آفاق گیر
کسی کن زبر دست بر زیر دست کن در زیر دستان نیارد شکست
به انصاف نه سکهٔ دادها ستم را بیند از بنیادها
چه رانی ز داد فریدون سخن تو نو باش گر شد فریدون کهن
به عهد خود آن نغز به کایستی که در عهدهٔ دیگران نیستی
منه بر بدی کارها را اساس که کس گاه نفرین نگوید سپاس
کسی کو بزرگ است کارش بزرگ به هر پایه باشد شمارش بزرگ
چو کردی درخت از پی میوه پست جز آن میوه دیگر نیاید بدست
یکی را از ان کرد یزدان بلند که باشند ازو دیگران بی گزند
پیچ از ستم دست بیچارگان ستم کن ولی بر ستمگارکان
برون کن ز پای کسی خار خویش که نتواندت گفتن آزار خویش
حذر کن ز تیری که آن بد زنی به غیری گشایی و بر خود زنی
گر از آهنین قلعه داری پناه مباش ایمن از ناوک دادخواه
نمانند در ملک و دولت دراز مگر زور مندان عاجر نواز
بدانگونه کن گرد گیتی خرام که دریا بی اسرار گیتی تمام
نگارندهٔ لوح این داستان چنین راست کرد از خط راستان
که چون فتح اسکندر چیره دست در آورده گردن کشان را شکست
به فیروزی آفاق را کرد رام به شمشیر بگرفت عالم تمام
چو از ربع مسکون بپرداخت کار تمنای دریاش گشت آشکار
برون برد ازین خطه خاک بخش به دریای مغرب رسانید رخش
جهان دیدگان را طلب کرد پیش سخن گفت ز اندازهٔ کار خویش
که چون من به نیروی یزدان پاک قوی دست گشتم برین نطع خاک
بگوی زمین دست بردم به پیش به چوگان همت کشیدم به خویش
نماند از بساط زمین، هیچ جای که نسپرد شبرنگ من زیر پای
کنونم چنان در دل آمد هوس که در جویم از قعر دریا و بس
نشینم به اب اندرون چند گاه کنم در عجب های دریا نگاه
بباید ز همت مدد خواستن طلسمی به حکمت بر آراستن
بدانش ز صافی ترین جوهری مصفا بر انگیختن پیکری
گه دروی کند چون نشیننده جای جهان بیند از جام گیتی نمای
حکیمان به فرمان شاه جهان به پوزش گری تازه گردندشان
بزرگان نهادند بر خاک سر ستایش گرفتند بر تاجور
که ای خاک بوس جناب تو بخت ز پای تو نیروی بازوی تخت
دو نوبت گرفتن سراسر زمین نه باشد در اندازهٔ آدمین
بدین بس کن وزین زیادت مپوی همه آرزو را نهایت مجوی
ز دریا کسی دید غواص کور که گوهر برون آرد از آب شور
اگر ماهی آرد به خشکی شتاب به جان کندن افتد چو مردم در آب
مکن آتش و بار خود را فزون که خاکی نگنجد به آب اندرون
سکندر به پاسخ زبان بر گشاد ز درج دهن کان گوهر گشاد
که اقبال چون گشت هم پشت من کلید جهان داد در مشت من
بسی پی فشردم به جویندگی که شویم لب از چشمه زندگی
سرانجام من چون ببایست مرد زمانه بدان آبخور ره نبرد
به روزی توان باده زین طاس خورد که اسکندرش جست، الیاس خورد
گرم جاودان کردی ایزد برات نماندی لبم تشنه ز آب حیات
چو بر مرگ من بود تقدیر غیب ز محرومی آب حیوان چه عیب
چو مردم ندارد گریز از هلاک چه در قعر دریا چه بر روی خاک
نیابم ازین پند بیهوده تنگ که از موج دریا نترسد نهنگ
چو دانندگان را یقین گشت حال که در مغز شه محکم است این خیال
زند از ضمیر خردمند خویش نفس بر مزاج خداوند خویش
سکندر چو بشنید گفتارشان نوازشگری کرد بسیارشان
به بخشش در گنج را باز کرد زر افشاند و بخشیدن آغاز کرد
به فرمان فرمانده روزگار ارسطوی دانا در آمد به کار
به فرمود کاسباب کشتی کنند نشیننده راز و بهشتی کنند
هنرپیشگان پیشه برداشتند نمودند هرچ از هنر داشتند
کشیدند کشتی به دریا کنار به سال کم و بیش پیش از هزار
اساسی که بر آب داند ستاد شتابنده کوهی ز آسیب باد
چو شد جمله اسباب کشتی تمام شتابنده شد شاه دریا خرام
ز آب از نمایان دریا پژوه طلب کرد هشیاری از هر گروه
به فرمود تا پیشوایان تخت ز صحرا به دریا کشیدند رخت
چهل ساله ترتیب راه دراز که باشد بدان آدمی را نیاز
ز حیوان و از مردم و از گیا اگر شیر مرغ است اگر کیمیا
خبر کش بسی مرغ کردون گرای سبق بر ده ز اندیشهٔ تیز پای
کزیشان همه سه عقاب سیاه که روزی شتابنده یک ماهه راه
سه سال تمام آنچه پرداختند سه ماهش به کشتی در انداختند
کسی را که دید از تردد خلاص به همراهی خویشتن کرد خاص
گراینده را سوی دریای شور به رغبت روان کرد بر راه دور
به فارغ دلی زان بهشتی سواد توکل کنان پا به کشتی نهاد
چپ و راستش خضر و الیاس هم پس و پیش ارسطو بلیناس هم
فلاطون و دانندگان دگر به همراهی خاص بسته کمر
بجنبید کشتی از آسیب موج بر امد سر باد بانها به اوج
چو رفتند زانگونه با رود و جام به دریا درون پنج ساله تمام
به جایی رسیدند لرزان چو بید که باز آمدن را نباشد امید
چو هر کس دران حال بی چارگی به حیرت فرو ماند یک بارگی
کسانی کز ایزد خبر داشتند نیایش کنان دست برداشتند
چو دادند قفل دعا را کلید کلید در چاره آمد پدید
شبانگه که برقع برافگنده ماه بپوشید گیتی حریر سیاه
که در گوشهٔ خلوتش ناگهان سروشی پدیدار گشت از نهان
جوانی به کردار سرو بلند رخ فرخ و پیکر ارجمند
فرشته ولیکن به شکل آدمی نه مردم ولی صورت مردمی
جمالی که نتوان نظر کرد دور ز سیمای پاکش همی ریخت نور
برو تازگی کرد شه را سلام شهش داد پاسخ به عذر تمام
بدو گفت کای سر به سر نور پاک تنت دور ز آلایش آب و خاک
فرشته که گویند ما ناتویی که مردم نباشد بدین نیکویی
وگر مردمی چون درون آمدی؟ که مردم ندیدت که چون آمدی؟
سروش خجسته سخن در گرفت ز راز نهان پرده را بر گرفت
گر آسایشی خواهی از روزگار جمال عزیزان غنیمت شمار
دل از روی هم صحبتان شاد کن به نقل و به می مجلس آباد کن
به جمعیت دوستان روی نه پراکندگی را به یک سوی نه
به دوری مکوش ار چه بدخوست یار که دوری خود افتد سرانجام کار
چو لابد جدائیست از بعد زیست به عمدا جدا زیستن ابر چیست
گذشت آنکه با هم نشستیم و خاست کنون رفته را باز جستن خطاست
بزرگان پس رفته نشتافتند که بسیار جستند و کم یافتند
نه بعد از شدن باز گردد زمان نه تیری که بیرون پرید از کمان
کجا بودی ای مرغ فرخنده پی چه داری خبر زان حریفان می؟
به شادی کجا می گذارند گام سفر تا چه جایست و منزل کدام؟
کجا روز راحت فزون می کنند؟ شب آسایش خواب چون میکنند؟
به عیش و طرب هم عنان که اند؟ به ریحان و می مهمان که اند؟
کدام آب دیده است در جویشان دل ما چگونه است پهلوی شان
فغان زان حریفان صحبت گسل که یک ره ز ما بر گرفتند دل
بگفتا که گر پرسی از من صواب سروشم ز یزدان موکل بر آب
چو در سختی افتاد کار شما به من داد غیب اختیار شما
میندیش ازین پس ز دریای ژرف که دادت قضا دستگاه شگرفت
درین پرده کاندیشهٔ کار تست درون رو که یزدان نگهدار تست
منت همره و ایزدت رهنمای که بنماید و بازت آرد به جای
به فرمود فرمانده روم و زنگ که در جنبش کشتی آید درنگ
فگندند هر سوی لنگر در آب فرو شد سر بادبانها به خواب
سکندر بر آهنگ کاری که داشت برو ریخت از دل شماری که داشت
به دستور دانا که در کار بود وصیت نمود آنچه ناچار بود
که ما را هوسهای ناسودمند ز راه سلامت چو یک سو فگند
سزد گر شما را ز من فتنه جوی ز بهر سلامت بتابید روی
چو من زیر دریا کنم جای خویش به کام نهنگان نهم پای خویش
به امید جان بخش گیتی پناه مرا تا به صد روز بینند راه
گر آیم برون زین ره پر هراس شناسم حق مردم حق شناس
وگر باشد آسیبی از روزگار قضا را به یک چون من صد هزار
شما جانب خانه گردید باز من و قعر دریا و راه دراز
چو شه را دل آسود زان بسته عهد برایین مهدی درآمد به مهد
بیاورد آن شیشه را بعد از ان نشست اندران شاه عالی مکان
چو شیشه معلق شد اندر طناب برآبش نهادند همچون حباب
شکنج رسن ها گشادند باز اجل را سپردند رشته دراز
سکندر به مهد اندرون ترسناک چه باشد به دریا یکی مشت خاک
سروشش بپرسید کای نیک بخت چه بودت رها کردن تاج و تخت
جهاندار گفت ای مبارک نفس نماند خرد چون دراید هوس
نیوشندهٔ آسمانی سرشت شد از تازه روی چو باغ بهشت
گشاد ابرو از روی خورشید وش به پاسخ دل شاه را کرد خوش
که دل را فراهم کن ای سرفراز که بردارد این رنجها را دراز
کنون باز کن دیدهٔ پیش بین تمنای اندیشهٔ خویش بین
بگفت این و برداشت بانگ بلند که زلزال در قعر دریا فگند
میانجی دران معرض عمرگاه چو شکل دگر دید سیمای شاه
بخندید در پردهٔ کردش سوال که چون دیدی این پرده پر خیال؟
بخاطر هنوز این تمنا کنی کزین گونه لختی تماشا کنی
شه ار چه بدل داشت بیش از قیاس هراسی که بودست جای هراس
هم از عاجزی پشت را خم نکرد ز نیروی دل ذره ای کم نکرد
بدو گفت کای بر نهان پرده دار درین پرده دیگر چه داری بیار
به پاسخ سروش پسندیده گفت که دانسته را بر تو نتوان گفت
چنین روشنم گشت ز الهام غیب کت از نقد هستی نهی گشت جیب
سبک شو که جای گرانیت نیست زمانی فزون زندگانیست نیست
تو با آنکه دیدی عجبها بسی من از تو ندیدم عجبتر کسی
وگر باشدت زین عجبتر نیاز یکی دنده بر بند و بگشای بار
ملک گوش بر گفت همدم نهاد بفرمان او دیده بر هم نهاد
چو بگشاد چشم و چش و راست دید همان دید چشمش که می خواست دید
چو دیده شگفته بهاری بر آب برون جست از برج چون آفتاب
چو الیاس و خضر آگهی یافتند سوی مونس خویش بشتافتند
کشیدند قارو ره را بر زیر نه قار و ره بان کان یاقوت و زر
متاعی که در درج گنجینه بود مصور خیالی در آیینه بود
چنان یوسفی گشت یعقوب رنگ برامد چو یوسف ز زندان تنگ
گرامی تنش باز مانده ز زور نمک وار بگداخته ز آب شور
سکندر که گیتی خداوند بود به هم صحبتان دیر پیوند بود
چو هنگام رفتن فراز آمدش به دیدار خویشان نیاز آمدش
ازان مژدهٔ خوش که دادش سروش سرشکش ز شادی برامد به جوش
به فرمان فرمانروای جهان روان گشت کشتی ز جای چنان
دوم روز کز چرخ در گشت روز نگون گشت خورشید گیتی فروز
شتابنده کشتی بهرسو قطار که پیدا شد از دور دریا کنار
فرومانده بینندهٔ رهگرای به حیرت دران کار حیرت فزای
که راهی بران دوری دیر باز چگونه برین زودی آیند باز
همه کس دری از تعجب گشاد مگر پاک دینان پاک اعتقاد
چو دیدند صحرا نشینان ز دور درفشان درفش سکندر ز دور
ز هر جانبی آدمی خیل خیل شتابنده شده سوی دریا چو سیل
ز انبوه خلقی ز هر بوم و مرز کرانه چو دریا درامد به لرز
سکندر چو بر شط دریا رسید خروش سپه بر ثریا رسید
چو آسوده گشتند لختی ز جوش در امد به سرهای شوریده هوش
جهاندار منزل به خرگاه جست ز صحرا سوی بارگه راه جست
به فرمود کز خاصگان سرای به جز خاصگان کس نماند به جای
چنین گفت با پیشوایان کار که ما را دگر گونه شد روزگار
نگون می شود کوکب تابناک فرو می رود آفتابم به خاک
مرا در سه تدبیر یاری کنید درین هر سه کار استواری کنید
نخستین وصیت درین داوری به فرزند خود بایدم یاوری
که در قصر من اوست رخشنده باغ هم از گوهر من فروزد چراغ
دوم آنکه بر عزم صحرای راز چو در مهد عصمت کنم پا دراز
دراندم که غلطم به صندوق پست ز صندوق بیرون کنندم دو دست
که تا چون به خانه گرایم ز راه کند هر که بیند به حیرت نگاه
که چون من ولایت ستانی شگرفت ز نطع زمین تا به دریای ژرف
ز چندین زر و گوهر بی شمار نهی دست رفتم سرانجام کار
سوم آنکه چون نوبت آن شود که تن در دل خاک مهمان شود
در اسکندریه که جای من است بنا کرده رسم و رای من است
گرایندم از تخت زر در مغاک ودیعت سپارند خاکی به خاک
دو سه روز در زندگی داشت بهر همی زد نفس با بزرگان دهر
چو با استواران قوی کرد عهد ز ایوان خاکی برون برد مهد
نهان گشت خورشیدش اندر نقاب فرو ریخت چشمش به زندان خواب
جریده کشایان تاریخ ساز به چندین نمط بسته اند این طراز
چو کردم بهر نامهٔ باز جست چنان بود نزدیک بعضی درست
که رخشنده خورشید گیتی خرام برامد ز روم و فرو شد به شام
گروهی دگر کرده اند اتفاق که در حد بابل شد از خویش طاق
اگر دانشی داری ای نیک رای یکی گرد اندیشه خود گرای
نگه کن درین چرخ دولاب گرد که چون هر زمان می برد آب مرد
چه دلها کز آسیب غم کرد خورد چه سرها که در خاک خواری سپرد
کسی این ماجرا زو نپرسید باز کزین ره نوشتن چه داری نیاز
چه شکل است کاین دور ظلمات و نور ز گردندگی نیست یک لحظه دور
رواقی برآورد از خاک و آب چو شد ساخته باز گردد خراب
یکی باز کن پرده زین خاک زرد که دیبای چینی بینی اندر نورد
هر آن لاله و گل که در گلشنی است بناگوش و رخسار سیمین تنی است
بسا دیده کز سرمه آزاد گشت که ناگه ز خاک سیه باد گشت
بسا در که گم شد درین خاک پست که از خاک جز خاک نامد بدست
بسا تن که او بار صندل نبرد که در زیر انبار گل شد چو مرد
بنایی کسی از گل براری بر آب بسی بر نیامد که گردد خراب
چو در کیسه مردم این نقد خاص ز تاراج دزدان ندارد خلاص
بیا تا کنیم آن چنان رخت پیچ که جز نام نیکو بدانیم هیچ
به معشوق یک شب چه باشیم شاد که مهمان غیری شود بامداد
مکن میل این خاک چون ناکسان که پیوند او نیست جز با خسان
مباش از نوای فلک نا شکیب که چشمش چو هندوست آهو فریب
شنیدم که لقمان دانش پژوه که آمد ز بس زندگانی به ستوه
دران عمر کز نه صد افزونش بود قد از حجره یک نیمه بیرونش بود
عمارت نکرد آن قدر در خراب که ایمن بود ز ابرو از آفتاب
فراوانش گفتند برنا و پیر که هر دم ز مسکن ندارد گزیر
بگفتا که از بهر اندک نزول نشاید شدن میهمان فضول
چو در خانه مهمان فضولی کند دل میزبان زو ملولی کند
اساسی چه باید به عیوق برد که فردا به بیگانه خواهی سپرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بدو گفت کاری ز رای بلند توقع همین باشد از هوشمند

حکیم به او گفت که چنین درخواستِ خردمندانه‌ای از فردی دانا و هوشمند کاملاً قابل پیش‌بینی و متناسب با شخصیت توست.

نکته ادبی: رای بلند به معنای دوراندیشی و تدبیر عمیق است.

ولیکن مراد من این بود و بس که یک چند با تو برارم نفس

اما هدف من از این درخواست، فقط این بود که مدتی را در کنار تو بگذرانم و با تو هم‌صحبت شوم.

نکته ادبی: برآوردن نفس در اینجا کنایه از هم‌نشینی و گفتگو است.

ز داناییت بهرهٔ پر برم ز دریا صدف وز صدف در برم

تا بتوانم از دانش تو بهره ببرم؛ همان‌طور که از دریا صدف و از دل صدف، مروارید گران‌بها به دست می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه دانش به دریا و مروارید، استعاره‌ای برای ارزشِ معرفت است.

چو تو داشتی صحبت از ما دریغ تواضع ز تو نیست ما را دریغ

از آنجایی که تو هم‌صحبتی با مرا دریغ کردی، من هم دیگر تواضع و فروتنی را در برابر تو لازم نمی‌دانم و از آن چشم می‌پوشم.

نکته ادبی: تکرار واژه دریغ برای تأکید بر مقابله‌به‌مثل است.

گر از زحمت ما نیایی ستوه کنون پنجهٔ ما و دامان کوه

اگر حضور من برای تو مایه زحمت و دلتنگی نیست، پس راه خود را در پیش می‌گیرم و به سوی کوهستان می‌روم.

نکته ادبی: پنجه ما و دامان کوه استعاره از پیمودن راه دشوار و عزلت‌نشینی است.

طریقی نما از خبر داشتن که بتوانم این بار برداشتن

راهی را به من نشان بده که بتوانم با تکیه بر آن، بارِ مشکلات و سختی‌هایم را بر زمین بگذارم و سبک‌بار شوم.

نکته ادبی: بار برداشتن کنایه از رهایی از رنج‌های زندگی است.

بخشنودی کرد گارم درار که خشنود باد از تو هم کردگار

پس مرا با رضایت و خشنودی راهی کن تا خداوند نیز از تو خشنود باشد.

نکته ادبی: بخشنودی به معنای با رضایت و خرسندی است.

حکیم از چنان خواهش زیر کان برون جست روشن چو تیر از کمان

آن حکیمِ خردمند پس از چنین درخواستِ زیرکانه‌ای، به سرعت و با روشنی همچون تیری که از کمان رها می‌شود، از آنجا بیرون رفت.

نکته ادبی: تشبیه خروجِ حکیم به تیرِ رها شده برای بیان سرعت و قاطعیت است.

به پوز شکری گفت کای کدخدای ترا راست گویم به فرهنگ ورای

سپس با لحنی آمیخته به پوزش و شیرینی گفت: ای حاکم و پادشاه، حقیقت را بر پایه دانش و تدبیر به تو می‌گویم.

نکته ادبی: کدخدای در اینجا به معنای حاکم، صاحب‌خانه و سرپرست امور است.

نخست آنچه فرض است بر شهریار همان شد کز ایزد بود ترس کار

نخستین و مهم‌ترین وظیفه‌ای که بر دوش پادشاه است، ترس از خداوند و توجه به اوست.

نکته ادبی: فرض به معنای واجب و لازم است.

بهر شادمانی و تیمارها به یزدان حوالت کند کارها

در هنگام شادی و همچنین در سختی‌ها، باید همه کارها را به خدا سپرد و به او توکل کرد.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم، اندوه و مراقبت است.

به نیرنگ این پنج روزه خیال که نادان نهد نام او ملک و مال

فریبِ این دنیا را نخور که مانندِ خیالی پنج‌روزه و ناپایدار است؛ همان چیزی که نادانان به آن نامِ ملک و مال می‌دهند.

نکته ادبی: پنج روزه خیال استعاره از کوتاهی و بی‌اعتباری عمر دنیاست.

نیندازد اندر سر آن باد را که زد لطمه فرعون و شداد را

مبادا گرفتارِ غروری شوی که پیشینیان را نابود کرد؛ همان غروری که فرعون و شداد را به نابودی کشاند.

نکته ادبی: باد در سر داشتن کنایه از تکبر و خودبزرگ‌بینی است.

چو دادت خدا آنچه داری به دست خدا را پرست و مشو خودپرست

هنگامی که خداوند به تو مکنت و قدرتی بخشید، تنها خدا را پرستش کن و دچار خودپرستی و غرور مشو.

نکته ادبی: تضاد میان پرستشِ خدا و خودپرستی برای تأکید بر تواضع است.

بهر کار ازان کس طلب یاوری که دارد نهان باخدا داوری

برای هر کاری از کسی یاری بخواه که در نهان، رابطه‌ای خالصانه و ایمانی قلبی با خداوند دارد.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای پیمان، قضاوتِ الهی و رابطه معنوی است.

شهی کو خود از شرب می شد خراب ازو کی عمارت شود خاک و آب

پادشاهی که خودش به خاطر مستی و عیاشی، تباه و ناتوان شده است، چگونه می‌تواند کشور و مردمش را آباد کند؟

نکته ادبی: خراب در اینجا هم به معنای مستی و هم به معنای ناتوانی و تباهی است.

کسی از خود آگه نباشد دمش چه آگاهی از جمله عالمش

کسی که از خود و درون خویش آگاهی ندارد، چگونه می‌تواند از کل جهان و احوال آن باخبر باشد؟

نکته ادبی: تأکید بر خودشناسی به عنوان پایه جهان‌شناسی.

نگویم که خم خانه را بند کن به نان پاره معده خرسند کن

نمی‌گویم که میخانه را ببند و هیچ لذتی نبر، بلکه به قدرِ یک تکه نان شکم خود را سیر کن و زیاده‌روی مکن.

نکته ادبی: خم‌خانه نماد لذت‌جویی و بزم است.

ولیکن چنان خور گرت درخورد که تو می خوری نی ترا می خورد

اما طوری بخور و بنوش که بر تو گوارا باشد، نه اینکه آن خوراک تو را تسخیر کند و تو در بندِ آن گرفتار شوی.

نکته ادبی: اشاره به کنترلِ خواهش‌های نفسانی به جای تسلیمِ به آن‌ها.

چو خواب ایدت بر سر تخت خود بیاموز بیداری از بخت خود

هنگامی که بر تخت پادشاهی به خواب غفلت فرو می‌روی، از بختِ خود درس بیداری و هوشیاری بیاموز.

نکته ادبی: خواب کنایه از غفلتِ حاکم است.

تو بیدار باش اشکار و نهان که از پاست آباد خسبد جهان

در آشکار و پنهان بیدار و هوشیار باش، چرا که آسایش و آبادانی جهان در گروِ بیداری و مراقبتِ توست.

نکته ادبی: پاس داشتن کنایه از محافظت و نگهبانی است.

بخسب و به خواب جوانی مخسب وگر خود توان تا توانی مخسب

بخواب اما نه آن خوابِ غفلتی که جوانی و عمرت را به هدر دهد؛ اگر می‌توانی که بیدار بمانی، از خواب پرهیز کن.

نکته ادبی: خواب جوانی استعاره از تن‌پروری و بی‌مسئولیتی است.

بدان شان شو از کینه ور کینه خواه که نی تیغ رنجه شود نه سپاه

با کینه‌توزان چنان رفتار کن که نه شمشیرت بشکند و نه سپاهت دچار آسیب شود.

نکته ادبی: رنجه شدن به معنای آسیب دیدن و به زحمت افتادن است.

به مشت اندرون تیغ را جای کن ولی رای را کار فرمای کن

اگر لازم است که در مشتت تیغ داشته باشی، اما همیشه از عقل و تدبیر کار بگیر و به آن تکیه کن.

نکته ادبی: تقابل میان زور (تیغ) و تدبیر (رای).

مکش سر ز رایی که بخرد زند که پیل حرون بر صف خود زند

از اندیشه و رایِ خردمندان سرپیچی نکن، چرا که پیلِ سرکش اگر مهار نشود، به سپاه و صفوف خودی آسیب می‌زند.

نکته ادبی: پیل حرون استعاره از نفسِ سرکش یا قدرتِ کنترل‌نشده است.

ورت دل ز یزدان بود زورمند نه نیز محتاج رای بلند

و اگر دلت با یاریِ خداوند نیرومند باشد، دیگر نیازی به تکیه بر تدبیر و رایِ اندیشمندان نخواهی داشت.

نکته ادبی: زورمند به معنای قوی‌دل و متکی به خداست.

چو قادر شدی چیره را ریز خون مزن دشنه را بستگان زبون

وقتی پیروز شدی و قدرت یافتی، خونِ دشمنان را بریز، اما به اسیران و کسانی که شکست خورده‌اند، آسیب نرسان.

نکته ادبی: دشنه کنایه از خشونت و قتل است.

به تیمار خدمتگران کن بسیچ زبد خدمتان نیز دامن مپیچ

به احوال خدمتکاران و زیردستان رسیدگی کن و حتی با خدمتکارانِ بد نیز با مدارا رفتار کن و از آنان روی برنگردان.

نکته ادبی: بسیچ در اینجا به معنای توجه، تهیه و مهیا کردنِ امور است.

سپهدار باید خداونت تخت که بی برگ برکنده باشد درخت

پادشاه باید مانند درختی تنومند برای مردمش باشد؛ چرا که درختی که برگ و بار ندارد، درختی کنده شده و بی‌فایده است.

نکته ادبی: تشبیه حاکم به درخت و مردم به برگ و بار برای بیانِ وابستگی متقابل.

متاع جهان است باد روان گره بر زدن باد را چون توان

سرمایه‌ها و متاع این جهان مانندِ بادِ در گذر است؛ مگر می‌توان باد را به بند کشید و گره زد؟

نکته ادبی: استعاره باد برای ناپایداری دنیا.

گر امروز نبود ز فردا هراس چه نیکو ترا دولت بی قیاس

اگر امروز هراسی از فردا و آینده نداری، چه دولت و نعمتی بزرگ‌تر از این برای تو وجود دارد؟

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای سعادت و بخت نیک است.

دد و دام کافزون و کم می دوند به مزدوری یک شکم می دوند

حیوانات که برایِ خورد و خوراک و رفع نیاز خود می‌دوند و تلاش می‌کنند، تنها به فکر شکم خود هستند.

نکته ادبی: دد و دام نماد موجودات غریزی هستند.

ندارد به جز آدمی این شمار که یک تن دهد طعمهٔ صد هزار

تنها انسان است که ظرفیت دارد با تلاش خود، نان و روزیِ صدها هزار نفر دیگر را فراهم کند.

نکته ادبی: اشاره به مسئولیت اجتماعی انسان.

دم صبح کاذب بود زود میر ولی صبح صادق شد آفاق گیر

نورِ صبحِ کاذب زود از بین می‌رود، اما صبحِ صادق همه جا را فرا می‌گیرد و پایدار است.

نکته ادبی: تشبیه حق به صبح صادق و باطل به صبح کاذب.

کسی کن زبر دست بر زیر دست کن در زیر دستان نیارد شکست

کسی را به جایگاه بالاتر از زیردستان بگمار که بداند چگونه رفتار کند تا زیردستانش دچار شکست و رنج نشوند.

نکته ادبی: عدالت در انتصابات.

به انصاف نه سکهٔ دادها ستم را بیند از بنیادها

عدالت و انصاف را مبنای سکه و حکومت خود قرار ده تا ظلم از ریشه و بنیاد برچیده شود.

نکته ادبی: سکه داد کنایه از رواجِ عدل در حکومت.

چه رانی ز داد فریدون سخن تو نو باش گر شد فریدون کهن

دیگر از عدالتِ فریدون سخن مگو، خودت نوآور و پیشگام در عدل باش، حتی اگر داستان فریدون کهنه و قدیمی شده باشد.

نکته ادبی: فریدون نمادِ پادشاهِ دادگر در اساطیر است.

به عهد خود آن نغز به کایستی که در عهدهٔ دیگران نیستی

در دوران حکومتِ خود، چنان رفتار کن که در عهده و مسئولیتِ دیگران نباشی و مدیونِ کسی نباشی.

نکته ادبی: عهد به معنای دوران پادشاهی و مسئولیت است.

منه بر بدی کارها را اساس که کس گاه نفرین نگوید سپاس

پایه و اساسِ کارهایت را بر بدی و ستم نگذار، چرا که هیچ‌کسِ ستم‌دیده‌ای، ستمگر را ستایش نمی‌کند.

نکته ادبی: تضاد نفرین و سپاس.

کسی کو بزرگ است کارش بزرگ به هر پایه باشد شمارش بزرگ

کسی که بزرگی و منزلت دارد، کارهایش نیز بزرگ است و در هر جایگاه و رتبه‌ای که باشد، اعتبارش بزرگ است.

نکته ادبی: تناسب میان شخصیت و عملکرد.

چو کردی درخت از پی میوه پست جز آن میوه دیگر نیاید بدست

درختی که می‌کاری اگر برای میوه‌ای خاص است، جز همان میوه چیزی عایدت نخواهد شد؛ پس مراقبِ کاشتِ خود باش.

نکته ادبی: تمثیلِ قانونِ بازتاب اعمال.

یکی را از ان کرد یزدان بلند که باشند ازو دیگران بی گزند

خداوند کسی را بلندمرتبه می‌کند که دیگران از وجودِ او و از قدرتِ او در امان باشند و گزندی نبینند.

نکته ادبی: تعریفِ بزرگی بر اساسِ خدمت به خلق.

پیچ از ستم دست بیچارگان ستم کن ولی بر ستمگارکان

دستِ خود را از ستم به بیچارگان کوتاه کن و اگر می‌خواهی ستم کنی، آن را تنها بر ستمگران روا دار.

نکته ادبی: تأکید بر عدالتِ حاکم در برخورد با ظالم و مظلوم.

برون کن ز پای کسی خار خویش که نتواندت گفتن آزار خویش

خارِ راهِ دیگران را از پایشان بیرون بکش، تا کسی نتواند تو را به آزار و اذیت متهم کند.

نکته ادبی: تمثیلِ خار در پا برای مشکلاتِ مردم.

حذر کن ز تیری که آن بد زنی به غیری گشایی و بر خود زنی

از تیری که قصد داری به سوی کسی پرتاب کنی حذر کن، زیرا ممکن است برگردد و به خودت اصابت کند.

نکته ادبی: اشاره به عواقبِ ناخوشایندِ اعمالِ بد.

گر از آهنین قلعه داری پناه مباش ایمن از ناوک دادخواه

حتی اگر در قلعه‌ای آهنین و مستحکم پناه گرفته باشی، از تیرِ آه و نفرینِ ستمدیدگان در امان نخواهی بود.

نکته ادبی: ناوک دادخواه استعاره از نفرینِ مظلوم است.

نمانند در ملک و دولت دراز مگر زور مندان عاجر نواز

کسانی در حکومت و قدرت باقی می‌مانند که زورمندان و قدرتمندانِ حامیِ مردم و نوازش‌گرِ ضعیفان باشند.

نکته ادبی: عاجز نواز به معنای کسی است که با ناتوانان با مهربانی رفتار می‌کند.

بدانگونه کن گرد گیتی خرام که دریا بی اسرار گیتی تمام

در جهان چنان با احتیاط و آگاهی گام بردار که گویی در دریایی پُر از اسرار سفر می‌کنی و می‌خواهی آن را به پایان برسانی.

نکته ادبی: تشبیه جهان به دریا.

نگارندهٔ لوح این داستان چنین راست کرد از خط راستان

نویسنده و سراینده این داستانِ پندآموز، حقایق را از زبانِ مردانِ راستین و عادل ترسیم کرد.

نکته ادبی: نگارنده لوح این داستان استعاره از شاعر یا راوی حکایت است.

که چون فتح اسکندر چیره دست در آورده گردن کشان را شکست

که چگونه اسکندرِ فاتح و قدرتمند، گردن‌کشان و ظالمان را درهم شکست و به زیر کشید.

نکته ادبی: اشاره به اسکندر به عنوان نمادِ پادشاهِ فاتح و عادل در ادبیات فارسی.

به فیروزی آفاق را کرد رام به شمشیر بگرفت عالم تمام

او با پیروزی، سراسر افق‌های جهان را رام خود کرد و با شمشیرش تمام عالم را زیر سلطه گرفت.

نکته ادبی: آفاق جمع افق است و رام کردن آفاق کنایه از اقتدار سیاسی و نظامی مطلق است.

چو از ربع مسکون بپرداخت کار تمنای دریاش گشت آشکار

هنگامی که کارِ تصرفِ خشکی‌های مسکونی به پایان رسید، اشتیاق او برای تسخیر دریا آشکار شد.

نکته ادبی: ربع مسکون اصطلاحی کهن برای اشاره به بخش‌های قابل سکونت زمین است.

برون برد ازین خطه خاک بخش به دریای مغرب رسانید رخش

از آن سرزمینِ پهناور بیرون آمد و اسبِ خود را به ساحلِ دریای مغرب رساند.

نکته ادبی: خطه خاک‌بخش اشاره به سرزمینی دارد که دارای وسعت و آبادانی است.

جهان دیدگان را طلب کرد پیش سخن گفت ز اندازهٔ کار خویش

جهان‌دیدگان و بزرگان را فراخواند و از هدف و برنامهٔ خود برای آن‌ها سخن گفت.

نکته ادبی: جهان‌دیدگان به معنای آزموده‌کاران و مشاوران با تجربه است.

که چون من به نیروی یزدان پاک قوی دست گشتم برین نطع خاک

گفت همان‌طور که با یاریِ خدا، بر این پهنهٔ خاکی مسلط شدم و دستِ توانایی یافتم،

نکته ادبی: نطع به معنای سفره‌ای چرمی است که در اینجا استعاره از سطح زمین است.

بگوی زمین دست بردم به پیش به چوگان همت کشیدم به خویش

تمام زمین را با تدبیر و همتِ خود تحت فرمان درآوردم.

نکته ادبی: چوگان همت استعاره از ابزارِ نفوذ و تسلطِ ارادهٔ پادشاه بر جهان است.

نماند از بساط زمین، هیچ جای که نسپرد شبرنگ من زیر پای

جایی در جهان باقی نماند که اسبِ تندروِ من آن را زیر سم خود نپیموده باشد.

نکته ادبی: شبرنگ نام اسبی تیزرو است که در اینجا نمادِ قدرتِ تحرک و نفوذِ پادشاه است.

کنونم چنان در دل آمد هوس که در جویم از قعر دریا و بس

اکنون چنان هوسی در دلم افتاده که می‌خواهم ژرفای دریاها را نیز بکاوم.

نکته ادبی: قعر دریا نمادِ ناشناخته‌ها و قلمرویی است که دستِ بشر به آن نرسیده است.

نشینم به اب اندرون چند گاه کنم در عجب های دریا نگاه

مدتی در میان آب بنشینم و به شگفتی‌های عالم دریا بنگرم.

نکته ادبی: نشستن به اب اندرون اشاره به ایدهٔ ساخت زیردریایی دارد.

بباید ز همت مدد خواستن طلسمی به حکمت بر آراستن

باید از همت مدد گرفت و با حکمت و دانش، وسیله‌ای (طلسمی) برای این کار ساخت.

نکته ادبی: طلسم در ادبیات کهن گاه به معنای سازه یا دستگاهی است که با مهندسی دقیق ساخته شده باشد.

بدانش ز صافی ترین جوهری مصفا بر انگیختن پیکری

با دانشِ خود، از بهترین و شفاف‌ترین ماده (شیشه)، پیکره‌ای پالوده و روشن بسازیم.

نکته ادبی: صافی‌ترین جوهر اشاره به شیشه با کیفیت برای دیدن اعماق است.

گه دروی کند چون نشیننده جای جهان بیند از جام گیتی نمای

تا شاه درون آن جای گیرد و جهانِ زیر آب را از جامِ گیتی‌نما ببیند.

نکته ادبی: جام گیتی‌نما تلمیحی به جام جمشید است که هر چه در جهان است را نشان می‌داد.

حکیمان به فرمان شاه جهان به پوزش گری تازه گردندشان

حکیمان به دستورِ پادشاه، برای عذرخواهی و پرهیز دادنِ او، گرد آمدند.

نکته ادبی: پوزش‌گری در اینجا به معنایِ تلاش برای بازداشتنِ شاه از کاری پرخطر است.

بزرگان نهادند بر خاک سر ستایش گرفتند بر تاجور

بزرگان در برابر پادشاه سرِ تعظیم فرود آوردند و او را ستودند.

نکته ادبی: ستایش گرفتن برای شاه، مقدمه‌ای جهت نرم کردنِ دلِ او برای پذیرشِ پند است.

که ای خاک بوس جناب تو بخت ز پای تو نیروی بازوی تخت

گفتند ای کسی که بخت و اقبال، خاکِ درگاه تو را می‌بوسد و قدرتِ تختِ پادشاهی از قدم‌های توست،

نکته ادبی: خاک‌بوس جنابِ تو بخت، تعبیری بسیار فاخر در ستایشِ عظمتِ شاه است.

دو نوبت گرفتن سراسر زمین نه باشد در اندازهٔ آدمین

اینکه دو بار سراسر زمین را فتح کردی، کاری است که از توانِ آدمیان خارج است.

نکته ادبی: دو نوبت اشاره به تکرارِ تسلط بر اقالیم هفت‌گانه است.

بدین بس کن وزین زیادت مپوی همه آرزو را نهایت مجوی

به همین مقدار بسنده کن و بیش از این پیش نرو؛ چرا که برای هر آرزویی پایانی است.

نکته ادبی: زیادت مپوی کنایه از طمع ورزیدن و به دنبالِ کارهای محال بودن است.

ز دریا کسی دید غواص کور که گوهر برون آرد از آب شور

آیا تا به حال دیده‌ای که غواصی کور بتواند از آبِ شورِ دریا گوهر بیرون بیاورد؟

نکته ادبی: استعاره از اینکه هر محیطی متخصصِ خود را می‌طلبد و انسان برای دریا ساخته نشده است.

اگر ماهی آرد به خشکی شتاب به جان کندن افتد چو مردم در آب

اگر ماهی را با شتاب به خشکی بیاوری، مانند انسانی که در آب بیفتد، جان می‌دهد.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ ناسازگاریِ ذاتِ موجودات با محیطِ ناهمگون.

مکن آتش و بار خود را فزون که خاکی نگنجد به آب اندرون

بیش از حدِ خود بارِ مسئولیت و خطر بر دوش مگیر؛ چرا که موجود خاکی نمی‌تواند در آب جای گیرد.

نکته ادبی: خاکی در اینجا تقابلِ ماهویِ انسان (عنصر خاک) با دریا (عنصر آب) است.

سکندر به پاسخ زبان بر گشاد ز درج دهن کان گوهر گشاد

سکندر پاسخ داد و زبان گشود، همان‌طور که صدف گوهرِ درونش را آشکار می‌کند.

نکته ادبی: درج دهن (جعبه دهان) استعاره از دهان است که کلماتِ گران‌بها از آن خارج می‌شود.

که اقبال چون گشت هم پشت من کلید جهان داد در مشت من

وقتی اقبالِ من همراه شد، کلیدِ جهان را در مشتِ من قرار داد.

نکته ادبی: کلیدِ جهان نمادِ تسلطِ مطلق است.

بسی پی فشردم به جویندگی که شویم لب از چشمه زندگی

بسیار در جستجویِ چشمهٔ آبِ زندگانی تلاش کردم.

نکته ادبی: چشمهٔ زندگی تلمیحی به اسطورهٔ آب حیات است که جاودانگی می‌بخشد.

سرانجام من چون ببایست مرد زمانه بدان آبخور ره نبرد

اما چون تقدیر بر این بود که بمیرم، سرنوشت راهی به آن آبِ حیات پیدا نکرد.

نکته ادبی: آبخور کنایه از منبع یا سرچشمهٔ اصلی است.

به روزی توان باده زین طاس خورد که اسکندرش جست، الیاس خورد

آن باده‌ای را که اسکندر در طلبش بود، الیاس نوشید و عمرِ جاوید یافت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان اسکندر و الیاس (یا خضر) که اولی در طلبِ جاودانگی ناکام ماند و دومی آن را یافت.

گرم جاودان کردی ایزد برات نماندی لبم تشنه ز آب حیات

اگر خداوند عمرِ جاودان برایم مقدر کرده بود، لبم از آب حیات تشنه نمی‌ماند.

نکته ادبی: برات در اینجا به معنای حکم یا تقدیر الهی است.

چو بر مرگ من بود تقدیر غیب ز محرومی آب حیوان چه عیب

چون مرگِ من از پیش تقدیر شده است، از اینکه به آب حیات نرسیدم، عیبی نیست.

نکته ادبی: تقدیر غیب به معنای سرنوشتی است که در جهانِ ناپیدا رقم خورده است.

چو مردم ندارد گریز از هلاک چه در قعر دریا چه بر روی خاک

وقتی انسان گریزی از مرگ ندارد، چه در اعماقِ دریا باشد و چه بر روی زمین، پایانش مرگ است.

نکته ادبی: تاکید بر جبرِ مرگ برای تمامِ موجودات.

نیابم ازین پند بیهوده تنگ که از موج دریا نترسد نهنگ

از این پندهای بیهوده، دلم تنگ نمی‌شود؛ چرا که نهنگ از موجِ دریا نمی‌هراسد.

نکته ادبی: تشبیه خود به نهنگ، نشانهٔ بزرگیِ روح و عدم هراس از خطر است.

چو دانندگان را یقین گشت حال که در مغز شه محکم است این خیال

وقتی بزرگان یقین کردند که این خیال در ذهنِ شاه ریشه دوانده و تغییرناپذیر است،

نکته ادبی: محکم است این خیال به معنایِ تصمیمِ قاطعِ شاه است.

زند از ضمیر خردمند خویش نفس بر مزاج خداوند خویش

آن‌ها برای حفظِ احترام و همسویی، با تدبیرِ خود با شاه همراه شدند.

نکته ادبی: نفس بر مزاج خداوند خویش زدن کنایه از موافقتِ ظاهری برای همراهی با ارادهٔ شاه است.

سکندر چو بشنید گفتارشان نوازشگری کرد بسیارشان

سکندر پس از شنیدنِ حرف‌های آن‌ها، با مهربانی با آنان برخورد کرد.

نکته ادبی: نوازشگری در اینجا به معنایِ دلجویی و تکریم است.

به بخشش در گنج را باز کرد زر افشاند و بخشیدن آغاز کرد

درِ گنج را باز کرد و شروع به بخششِ زر به آن‌ها نمود.

نکته ادبی: زر افشاندن کنایه از سخاوتِ بی‌دریغِ شاهانه است.

به فرمان فرمانده روزگار ارسطوی دانا در آمد به کار

به فرمانِ پادشاهِ زمانه، ارسطوی دانا کارِ ساختِ کشتی را آغاز کرد.

نکته ادبی: ارسطو به عنوان نمادِ خرد و علم در کنارِ شاه قرار می‌گیرد.

به فرمود کاسباب کشتی کنند نشیننده راز و بهشتی کنند

فرمان داد اسبابِ کشتی را فراهم کنند و محیطی بسازند که شایستهٔ حضورِ شاه باشد.

نکته ادبی: بهشتی کنند کنایه از ساختِ جایگاهی بسیار امن و زیبا و تماشایی است.

هنرپیشگان پیشه برداشتند نمودند هرچ از هنر داشتند

هنرمندان و صنعتگران دست به کار شدند و تمامِ هنر و مهارتِ خود را به نمایش گذاشتند.

نکته ادبی: هنرپیشگان در اینجا به معنای صنعتگرانِ ماهر است.

کشیدند کشتی به دریا کنار به سال کم و بیش پیش از هزار

آن‌ها کشتی را به ساحلِ دریا بردند؛ کاری که حدود هزار سال پیش انجام شد.

نکته ادبی: اشاره به عظمت و قدمتِ تاریخیِ این سازه در بسترِ اسطوره.

اساسی که بر آب داند ستاد شتابنده کوهی ز آسیب باد

سازه و اساسی که روی آب استوار ماند و در برابرِ آسیبِ باد مانند کوهی شتابان بود.

نکته ادبی: کوهی شتابنده استعاره از استحکام و عظمتِ کشتی است.

چو شد جمله اسباب کشتی تمام شتابنده شد شاه دریا خرام

وقتی تمامِ مقدماتِ کشتی فراهم شد، شاه که مشتاقِ دریا بود، حرکت کرد.

نکته ادبی: دریا خرام به معنایِ کسی است که با شکوه به سوی دریا می‌رود.

ز آب از نمایان دریا پژوه طلب کرد هشیاری از هر گروه

از میانِ کسانی که دریا را می‌شناختند، به دنبالِ هشیاران و آگاهان گشت.

نکته ادبی: دریا پژوه به معنایِ کسانی است که علمِ دریاشناسی دارند.

به فرمود تا پیشوایان تخت ز صحرا به دریا کشیدند رخت

دستور داد تا بزرگانِ دربار، زندگیِ خود را از خشکی به کشتی منتقل کنند.

نکته ادبی: کشیدن رخت کنایه از اسباب‌کشی و جابه‌جایی است.

چهل ساله ترتیب راه دراز که باشد بدان آدمی را نیاز

تدارکاتِ چهل سال سفرِ طولانی را که موردِ نیازِ انسان است، فراهم کردند.

نکته ادبی: چهل ساله ترتیب به معنای آمادگی برای سفری بسیار طولانی است.

ز حیوان و از مردم و از گیا اگر شیر مرغ است اگر کیمیا

از حیوان و انسان و گیاه، حتی چیزهای کمیاب و عجیب و غریب را همراه بردند.

نکته ادبی: شیر مرغ استعاره از چیزهای بسیار کمیاب و غیرممکن است.

خبر کش بسی مرغ کردون گرای سبق بر ده ز اندیشهٔ تیز پای

اخبارِ فراوانی از پرندگانی که در آسمان می‌چرخیدند دریافت کرد و از اندیشه‌های تیزبینِ خود پیشی گرفت.

نکته ادبی: گردون‌گرای اشاره به پرندگانی است که در بلندای آسمان پرواز می‌کنند.

کزیشان همه سه عقاب سیاه که روزی شتابنده یک ماهه راه

از میانِ آن‌ها سه عقابِ سیاه را انتخاب کرد که می‌توانستند در یک روز، راهِ یک ماه را طی کنند.

نکته ادبی: سرعتِ خیره‌کنندهٔ عقاب‌ها نشان از قدرتِ تدبیرِ شاه دارد.

سه سال تمام آنچه پرداختند سه ماهش به کشتی در انداختند

آنچه را در سه سال تدارک دیده بودند، در عرضِ سه ماه در کشتی جای دادند.

نکته ادبی: تضادِ سه سال و سه ماه برای نشان دادنِ سرعتِ کارِ گروهی است.

کسی را که دید از تردد خلاص به همراهی خویشتن کرد خاص

هر کس را که از سرگردانی نجات یافته بود، به عنوانِ همراهِ خاصِ خود برگزید.

نکته ادبی: خلاص به معنای رهایی از سرگشتگی است.

گراینده را سوی دریای شور به رغبت روان کرد بر راه دور

با اشتیاق، راهیِ دریای شور و دوردست شد.

نکته ادبی: دریای شور تلمیحی به اقیانوس‌های بیکران و ناشناخته.

به فارغ دلی زان بهشتی سواد توکل کنان پا به کشتی نهاد

با دلی فارغ و با توکل بر خدا، پا به درونِ آن کشتیِ بهشتی گذاشت.

نکته ادبی: بهشتی سواد صفتِ کشتی است که آن را همچون مکان‌های بهشتی امن و زیبا می‌سازد.

چپ و راستش خضر و الیاس هم پس و پیش ارسطو بلیناس هم

در کنارش خضر و الیاس، و در پس و پیشِ او ارسطو و بلیناس قرار داشتند.

نکته ادبی: همراهیِ اسطوره‌ها (خضر و الیاس) و دانشمندان (ارسطو و بلیناس) نمادِ جامعیتِ قدرتِ شاه است.

فلاطون و دانندگان دگر به همراهی خاص بسته کمر

افلاطون و دیگر دانایان، با آمادگی کامل و عزم راسخ، همراه و هم‌سفر پادشاه شدند.

نکته ادبی: بسته کمر کنایه از آماده بودن و کمر همت بستن است.

بجنبید کشتی از آسیب موج بر امد سر باد بانها به اوج

با وزش باد و تلاطم امواج، کشتی به حرکت درآمد و سرِ بادبان‌ها به بالاترین حدِ ارتفاع رسید.

نکته ادبی: اوج در اینجا به معنای ارتفاع و بلندی است.

چو رفتند زانگونه با رود و جام به دریا درون پنج ساله تمام

هنگامی که مدت پنج سال تمام با هم‌نشینی و هم‌سفری در دریا گذشت.

نکته ادبی: رود و جام نمادی از عیش و هم‌نشینی و دوستی است.

به جایی رسیدند لرزان چو بید که باز آمدن را نباشد امید

به نقطه‌ای از دریا رسیدند که چنان ترسناک و ناامن بود که هیچ امیدی به بازگشت از آن وجود نداشت.

نکته ادبی: لرزان چو بید تشبیه برای نشان دادن شدت ترس و اضطراب است.

چو هر کس دران حال بی چارگی به حیرت فرو ماند یک بارگی

در آن شرایطِ درماندگی، همه دچار حیرت و سرگردانیِ کامل شدند.

نکته ادبی: بی‌چارگی به معنای استیصال و نبودِ راه حل است.

کسانی کز ایزد خبر داشتند نیایش کنان دست برداشتند

کسانی که به خداوند ایمان و معرفت داشتند، دست به دعا برداشتند و به نیایش مشغول شدند.

نکته ادبی: از ایزد خبر داشتن کنایه از عارف بودن و خداشناس بودن است.

چو دادند قفل دعا را کلید کلید در چاره آمد پدید

وقتی که صادقانه دعا کردند (قفل دعا را گشودند)، راهِ چاره برای مشکلاتشان آشکار شد.

نکته ادبی: قفل دعا و کلید در چاره استعاره از گره‌گشایی الهی پس از استجابت دعا است.

شبانگه که برقع برافگنده ماه بپوشید گیتی حریر سیاه

هنگام شب که ماه نقابِ خود را کنار زد (طلوع کرد)، جهان با تاریکیِ همچون حریر سیاه پوشانده شد.

نکته ادبی: برقع در اینجا استعاره از ابر یا تاریکیِ شب است که ماه را می‌پوشاند.

که در گوشهٔ خلوتش ناگهان سروشی پدیدار گشت از نهان

ناگهان در خلوتگاهِ پادشاه، فرستاده‌ای غیبی از دنیای نادیدنی ظاهر شد.

نکته ادبی: سروش در ادبیات فارسی نمادِ پیام‌آورِ غیبی و الهی است.

جوانی به کردار سرو بلند رخ فرخ و پیکر ارجمند

جوان‌سالی بود که قامتش همچون درخت سرو، بلند و کشیده بود؛ چهره‌اش زیبا و پیکرش ارزشمند و باشکوه می‌نمود.

نکته ادبی: سرو بلند تشبیه برای توصیف زیبایی و تناسب اندام است.

فرشته ولیکن به شکل آدمی نه مردم ولی صورت مردمی

اگرچه فرشته بود، اما ظاهری انسانی داشت؛ یعنی در عین اینکه از جنس بشر نبود، چهره‌اش نمایانگرِ ویژگی‌های انسانی بود.

نکته ادبی: صنعت تضاد و تناقض‌گویی ظریف برای توصیفِ موجودی فرابشری در هیئت بشری.

جمالی که نتوان نظر کرد دور ز سیمای پاکش همی ریخت نور

زیبایی‌اش چنان خیره‌کننده بود که نمی‌شد از آن چشم برداشت و از چهره‌ی پاک و نورانی‌اش، درخشش و نور ساطع می‌شد.

نکته ادبی: سیمای پاک کنایه از معصومیت و فراتبیعی بودن فرشته است.

برو تازگی کرد شه را سلام شهش داد پاسخ به عذر تمام

آن جوان فرشته‌گون به پادشاه سلام کرد و پادشاه نیز به بهترین شکل و با عذرخواهی از کوتاهی در تکریم، پاسخ او را داد.

نکته ادبی: عذر تمام به معنای به جا آوردنِ کاملِ آدابِ احترام و پوزش‌خواهیِ مودبانه است.

بدو گفت کای سر به سر نور پاک تنت دور ز آلایش آب و خاک

پادشاه به او گفت: ای موجودی که سراپایت نورِ محض است و وجودت از آلودگی‌های مادی و جسمانی (آب و خاک) به دور است.

نکته ادبی: آب و خاک نماد عناصر تشکیل‌دهنده کالبد مادی انسان است.

فرشته که گویند ما ناتویی که مردم نباشد بدین نیکویی

اگر تو فرشته‌ای هستی که می‌گویند (ما ناتویی) یعنی از جنس ما انسان‌ها نیستی، پس چطور چنین زیباییِ خیره‌کننده‌ای داری که در انسان‌ها دیده نمی‌شود؟

نکته ادبی: ما ناتویی در اینجا اشاره به تفاوت ماهوی فرشته با انسان دارد.

وگر مردمی چون درون آمدی؟ که مردم ندیدت که چون آمدی؟

و اگر از جنس انسان هستی، چگونه به اینجا راه یافتی؟ چرا که مردم عادی حضور تو را ندیدند و متوجه ورودت نشدند.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ شگفتی پادشاه از حضورِ غیبیِ او.

سروش خجسته سخن در گرفت ز راز نهان پرده را بر گرفت

آن فرشته‌ی خوش‌خبر، شروع به سخن گفتن کرد و پرده از رازهای پنهان برداشت.

نکته ادبی: راز نهان کنایه از اسرار الهی یا حقایق هستی است.

گر آسایشی خواهی از روزگار جمال عزیزان غنیمت شمار

اگر در این دنیا به دنبال آسایش و آرامش هستی، فرصتِ بودن با عزیزان را غنیمت بشمار.

نکته ادبی: غنیمت شمردن اشاره به گذرا بودنِ عمر و لزومِ استفاده از زمان حال دارد.

دل از روی هم صحبتان شاد کن به نقل و به می مجلس آباد کن

دلِ هم‌نشینان و دوستانت را شاد کن و با شراب و بزم، مجلسِ انس و الفت برپا نما.

نکته ادبی: نقل و می نمادِ عیش و طرب و شادی‌های دنیوی هستند.

به جمعیت دوستان روی نه پراکندگی را به یک سوی نه

به سمت جمع دوستان حرکت کن و دوری و پراکندگی را از خود دور ساز.

نکته ادبی: جمعیت در اینجا به معنای وفاق، همدلی و کنارِ هم بودن است.

به دوری مکوش ار چه بدخوست یار که دوری خود افتد سرانجام کار

اگرچه یارِ تو بدخلق باشد، باز هم در پی دوری از او مباش؛ چرا که جدایی سرانجامِ کارِ همه است (و مرگ خودِ بزرگترین دوری است).

نکته ادبی: توصیه به مدارا با دوستان حتی در صورتِ بدخلقی آن‌ها.

چو لابد جدائیست از بعد زیست به عمدا جدا زیستن ابر چیست

وقتی که جدایی و مرگ پس از پایان زندگی قطعی است، چرا باید در زمانِ حیات، عمداً با دوستان قهر کرد و جدا زیست؟

نکته ادبی: استدلال منطقی شاعر برای ترویج صلح و دوستی.

گذشت آنکه با هم نشستیم و خاست کنون رفته را باز جستن خطاست

آن روزگاری که با هم بودیم و نشست و برخاست داشتیم، گذشت؛ اکنون جستجوی کسانی که رفته‌اند، اشتباه است.

نکته ادبی: اشاره به برگشت‌ناپذیریِ زمان و رویدادهای گذشته.

بزرگان پس رفته نشتافتند که بسیار جستند و کم یافتند

خردمندانِ بزرگ به دنبال گذشتگان شتافتند و آن‌ها را جستجو کردند، اما هرگز به نتیجه نرسیدند (چون دسترسی به مردگان ممکن نیست).

نکته ادبی: اشاره به تجربه‌ی تاریخیِ ناکامی در بازگرداندنِ عزیزانِ از دست رفته.

نه بعد از شدن باز گردد زمان نه تیری که بیرون پرید از کمان

نه زمان پس از سپری شدن بازمی‌گردد و نه تیری که از کمان رها شده به جای خود برمی‌گردد.

نکته ادبی: تمثیل تیر و کمان برای نشان دادنِ غیرقابلِ بازگشت بودنِ فرصت‌ها و زمان.

کجا بودی ای مرغ فرخنده پی چه داری خبر زان حریفان می؟

ای پرنده‌ی خوش‌یمن! کجا بودی؟ آیا خبری از آن دوستانِ هم‌پیاله و یارانِ قدیمی داری؟

نکته ادبی: مرغ فرخنده پی استعاره از فرشته/سروش است.

به شادی کجا می گذارند گام سفر تا چه جایست و منزل کدام؟

آن‌ها کجا قدم می‌گذارند؟ سفرِ آن‌ها به کجا ختم شده و در کدام منزلگاه اقامت دارند؟

نکته ادبی: پرسش‌های پادشاه درباره‌ی سرنوشتِ یارانِ درگذشته‌اش در عالمِ دیگر.

کجا روز راحت فزون می کنند؟ شب آسایش خواب چون میکنند؟

کجا زمانِ خوشیِ خود را سپری می‌کنند؟ و شب‌ها چگونه به آسایش و خواب می‌پردازند؟

نکته ادبی: کنایه از پرسش درباره‌ی کیفیتِ زندگی در دنیای پس از مرگ.

به عیش و طرب هم عنان که اند؟ به ریحان و می مهمان که اند؟

آن‌ها با چه کسانی در عیش و شادی همراه هستند؟ و مهمانِ چه کسانی شده‌اند؟

نکته ادبی: ریحان و می نمادِ نعمات و لذت‌های بهشتی.

کدام آب دیده است در جویشان دل ما چگونه است پهلوی شان

کدام اشک (آب دیده) در جستجویِ آن‌ها ریخته می‌شود؟ و حالِ دلِ ما در کنارِ آن‌ها چگونه است؟

نکته ادبی: آب دیده استعاره از گریه و سوگواری برایِ عزیزان.

فغان زان حریفان صحبت گسل که یک ره ز ما بر گرفتند دل

فریاد از آن دوستانی که پیوندِ دوستی را گسستند و یک‌باره دل از ما بریدند.

نکته ادبی: صحبت‌گسل صفت برای دوستانی است که با مرگ، پیوندِ دوستی را قطع کرده‌اند.

بگفتا که گر پرسی از من صواب سروشم ز یزدان موکل بر آب

آن فرشته گفت: اگر پاسخِ درست را از من می‌خواهی، بدان که من سروشی هستم که از جانبِ خداوند، مسئولیتِ محافظت از آب به من سپرده شده است.

نکته ادبی: موکل بر آب به معنای نگهبان و مسئولِ امورِ مربوط به آب‌ها.

چو در سختی افتاد کار شما به من داد غیب اختیار شما

هنگامی که شما در این گرفتاری و سختی افتادید، خداوند اختیارِ نجاتِ شما را به من داد.

نکته ادبی: غیب به معنای عالمِ غیرمادی و الهی است.

میندیش ازین پس ز دریای ژرف که دادت قضا دستگاه شگرفت

از این پس دیگر از دریای عمیق نترس، چرا که سرنوشت (قضا)، امکانات و ابزاری شگفت‌انگیز برایت فراهم کرده است.

نکته ادبی: دستگاه شگرفت اشاره به همان وسیله‌ی غواصی است که اسکندر از آن استفاده خواهد کرد.

درین پرده کاندیشهٔ کار تست درون رو که یزدان نگهدار تست

درونِ این ظرف (پرده/شیشه) که موضوعِ اندیشه‌ات است برو، که خداوند نگهبانِ تو خواهد بود.

نکته ادبی: پرده در اینجا استعاره از پوشش یا محفظه‌ای است که اسکندر در آن قرار می‌گیرد.

منت همره و ایزدت رهنمای که بنماید و بازت آرد به جای

من همراهِ تو خواهم بود و خداوند راهنمایِ توست که تو را هدایت می‌کند و دوباره به سلامت بازمی‌گرداند.

نکته ادبی: ایزدت رهنمای: تأکید بر قدرتِ لایزال الهی.

به فرمود فرمانده روم و زنگ که در جنبش کشتی آید درنگ

پادشاه به فرماندهانِ روم و زنگ دستور داد که کشتی را متوقف کنند.

نکته ادبی: روم و زنگ نمادِ اقوام و سرزمین‌های مختلفِ تحتِ فرمانِ اسکندر است.

فگندند هر سوی لنگر در آب فرو شد سر بادبانها به خواب

لنگرها را به آب انداختند و بادبان‌ها فرو افتاد و کشتی آرام گرفت.

نکته ادبی: فرو شد سر بادبان‌ها به خواب کنایه از توقف و سکونِ کشتی.

سکندر بر آهنگ کاری که داشت برو ریخت از دل شماری که داشت

اسکندر برای آن کاری که قصد انجامش را داشت، آنچه در دل داشت (اندیشه‌ها و تدبیرها) را بر زبان آورد.

نکته ادبی: شماری که داشت کنایه از اندیشه‌ها و برنامه‌ریزی‌های ذهنی اوست.

به دستور دانا که در کار بود وصیت نمود آنچه ناچار بود

به آن وزیرِ دانا که در کارها همراهش بود، تمام وصیت‌های ضروری را بازگو کرد.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاورِ پادشاه است.

که ما را هوسهای ناسودمند ز راه سلامت چو یک سو فگند

که هوس‌های بیهوده‌ی ما، ما را از راهِ سلامت و امنیت دور کرد.

نکته ادبی: هوس‌های ناسودمند کنایه از بلندپروازی‌های بی‌نتیجه است.

سزد گر شما را ز من فتنه جوی ز بهر سلامت بتابید روی

اگر من فتنه و آشوبی برای شما ایجاد کرده‌ام، سزاوار است که برای حفظ سلامتیِ خود، از من روی برگردانید.

نکته ادبی: فتنه‌جوی اشاره به شخصیتِ جنگجو و ماجراجویِ پادشاه دارد.

چو من زیر دریا کنم جای خویش به کام نهنگان نهم پای خویش

هنگامی که من به زیرِ آب بروم و گام در کامِ نهنگان بگذارم (خطر کنم).

نکته ادبی: کام نهنگان نمادِ مرگ و خطرِ بسیار بزرگ است.

به امید جان بخش گیتی پناه مرا تا به صد روز بینند راه

به امیدِ اینکه خداوندِ بخشنده و پناه‌دهنده‌ی هستی مرا حفظ کند، تا صد روز منتظرِ بازگشتِ من بمانید.

نکته ادبی: گیتی‌پناه لقبی برای خداوند به معنای پناهگاهِ جهان است.

گر آیم برون زین ره پر هراس شناسم حق مردم حق شناس

اگر از این مسیرِ پرخطر سالم بازگشتم، حقِ کسانی را که قدرشناس هستند به جا خواهم آورد.

نکته ادبی: حق مردم حق‌شناس: اشاره به پاداش دادن به وفاداران و همراهان.

وگر باشد آسیبی از روزگار قضا را به یک چون من صد هزار

و اگر حادثه‌ای رخ داد و بر اثر سختیِ روزگار آسیبی به من رسید، قضا و قدر برایِ من صد هزار جایگزین دارد.

نکته ادبی: قضا به معنای سرنوشتِ محتومِ الهی است.

شما جانب خانه گردید باز من و قعر دریا و راه دراز

شما به سویِ خانه بازگردید و مرا با قعرِ دریا و این راهِ دراز تنها بگذارید.

نکته ادبی: اعلامِ مسئولیتِ فردی پادشاه برایِ حفظِ امنیتِ لشکریان.

چو شه را دل آسود زان بسته عهد برایین مهدی درآمد به مهد

وقتی دلِ پادشاه از این عهد و پیمانی که بست آرام گرفت، سوار بر آن وسیله‌ی مخصوص (مهدی) شد.

نکته ادبی: مهد در اینجا به معنای بستر یا محفظه‌ای است که پادشاه در آن قرار می‌گیرد.

بیاورد آن شیشه را بعد از ان نشست اندران شاه عالی مکان

پس از آن، آن شیشه‌ی مخصوص را آوردند و پادشاهِ عالی‌مقام در آن نشست.

نکته ادبی: شیشه: استعاره از اتاقکِ زیردریایی که از جنس شیشه یا ماده‌ای شفاف بوده است.

چو شیشه معلق شد اندر طناب برآبش نهادند همچون حباب

وقتی آن وسیله‌ی شیشه‌ای با طناب معلق شد، آن را همانند حباب روی آب قرار دادند.

نکته ادبی: همچون حباب تشبیهی برای سبک‌باری و شناوریِ آن وسیله بر سطحِ آب.

شکنج رسن ها گشادند باز اجل را سپردند رشته دراز

گره‌های بند زندگی گشوده شد و رشته‌ی طولانی عمر را به دست مرگ سپردند.

نکته ادبی: شکنج به معنی گره و چین است و در اینجا استعاره از قید حیات؛ اجل به معنای مرگ است.

سکندر به مهد اندرون ترسناک چه باشد به دریا یکی مشت خاک

سکندر در مهدِ عالم، هراسان است، چرا که انسان در برابر عظمت هستی و دریا، چون مشتی خاک ناچیز است.

نکته ادبی: مهد اندرون اشاره به گهواره یا بستر زندگی دارد؛ مشت خاک استعاره از حقارت انسان در برابر کائنات.

سروشش بپرسید کای نیک بخت چه بودت رها کردن تاج و تخت

سروشِ غیبی از او پرسید ای انسان خوش‌اقبال، چرا تاج و تخت پادشاهی را رها کردی؟

نکته ادبی: سروش نماد الهام غیبی و فرشته‌گونه است؛ نیک‌بخت در اینجا لحنی کنایی به معنای کسی که به حقیقت رسیده، دارد.

جهاندار گفت ای مبارک نفس نماند خرد چون دراید هوس

پادشاه پاسخ داد که ای موجود مقدس، وقتی هوس بر دل چیره شود، عقل دیگر باقی نمی‌ماند و از کار می‌افتد.

نکته ادبی: جهاندار کنایه از پادشاه مقتدر؛ مبارک نفس خطاب به موجودی روحانی است.

نیوشندهٔ آسمانی سرشت شد از تازه روی چو باغ بهشت

آن شنونده‌ی آسمانی‌ذات، از این کلام تازه و حقیقت‌جو، خوشحال و خندان شد.

نکته ادبی: نیوشنده به معنای شنونده است؛ آسمانی‌سرشت صفت کسی است که ماهیتی ملکوتی دارد.

گشاد ابرو از روی خورشید وش به پاسخ دل شاه را کرد خوش

سروش با چهره‌ای درخشان چون خورشید، ابرو گشود و با پاسخی که داد، دل پادشاه را آرام کرد.

نکته ادبی: خورشیدوش صفت مشبهه برای درخشش و زیبایی است.

که دل را فراهم کن ای سرفراز که بردارد این رنجها را دراز

سروش گفت ای بلندمرتبه، دلت را آرام و منسجم کن که این رنج‌های طولانی به زودی به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: سرفراز خطاب افتخارآمیز به شاه است؛ رنج‌های دراز کنایه از سختی‌های زیستن است.

کنون باز کن دیدهٔ پیش بین تمنای اندیشهٔ خویش بین

اکنون چشم بصیرتت را باز کن و آنچه را که در اندیشه‌ات آرزو داشتی، به تماشا بنشین.

نکته ادبی: دیده پیش‌بین کنایه از چشم بصیرت و شهود است.

بگفت این و برداشت بانگ بلند که زلزال در قعر دریا فگند

این را گفت و چنان بانگ بلندی برآورد که گویی زمین‌لرزه‌ای در قعر دریا رخ داد.

نکته ادبی: زلزال به معنی زلزله است که در اینجا مبالغه‌ای برای قدرت کلام سروش است.

میانجی دران معرض عمرگاه چو شکل دگر دید سیمای شاه

هنگامی که واسطه (سروش) در آن جایگاهِ عمر، چهره‌ای متفاوت از شاه دید، متحول شد.

نکته ادبی: معرض عمرگاه کنایه از لحظه مرگ یا پایان فرصت زندگی است.

بخندید در پردهٔ کردش سوال که چون دیدی این پرده پر خیال؟

خندید و در پرده‌ای از کنایه پرسید که چگونه این جهانِ سرشار از خیال و وهم را نگریستی؟

نکته ادبی: پرده‌ی خیال اشاره به ناپایداری و وهم‌آلود بودن دنیا دارد.

بخاطر هنوز این تمنا کنی کزین گونه لختی تماشا کنی

هنوز در ذهنت تمنای آن را داری که کمی بیشتر از این تماشاخانه (دنیا) لذت ببری؟

نکته ادبی: تماشا در اینجا کنایه از بهره‌مندی از لذت‌های دنیوی است.

شه ار چه بدل داشت بیش از قیاس هراسی که بودست جای هراس

اگرچه پادشاه بیش از حدِ تصور ترسیده بود، همان ترسی که شایسته آن موقعیت بود.

نکته ادبی: بیش از قیاس کنایه از فراتر از اندازه و گمان است.

هم از عاجزی پشت را خم نکرد ز نیروی دل ذره ای کم نکرد

با این حال، به خاطر ناتوانی، قامت خود را خم نکرد و از نیروی درونی‌اش ذره‌ای کم نشد.

نکته ادبی: پشت را خم نکرد کنایه از شکست خوردن و تسلیم شدن است.

بدو گفت کای بر نهان پرده دار درین پرده دیگر چه داری بیار

سکندر به او گفت ای نگهبانِ پرده‌ی غیب، در این جهانِ ناشناخته چه چیزهای دیگری داری که نشان دهی؟

نکته ادبی: پرده‌دار کنایه از کسی است که اسرار عالم غیب را حفظ می‌کند.

به پاسخ سروش پسندیده گفت که دانسته را بر تو نتوان گفت

سروشِ پسندیده پاسخ داد: آنچه را که باید از قبل می‌دانستی، اکنون نمی‌توان بازگو کرد.

نکته ادبی: دانسته کنایه از حقایقی است که شاه باید پیش از این درک می‌کرد.

چنین روشنم گشت ز الهام غیب کت از نقد هستی نهی گشت جیب

اینگونه از الهام غیبی بر من روشن شد که تو از داراییِ هستی، دیگر چیزی در جیب نداری.

نکته ادبی: جیبت کنایه از تهی‌دستی و پایان یافتن سرمایه وجودی است.

سبک شو که جای گرانیت نیست زمانی فزون زندگانیست نیست

سبک‌بار باش که اینجا جای تو نیست و زمان زندگی‌ات بیش از این نیست.

نکته ادبی: سبک شو اشاره به رها کردن تعلقات دنیوی است.

تو با آنکه دیدی عجبها بسی من از تو ندیدم عجبتر کسی

تو با اینکه شگفتی‌های بسیاری دیدی، من هنوز کسی را عجیب‌تر از تو ندیده‌ام.

نکته ادبی: عجب‌ها بسی اشاره به فتوحات و دیده‌های شاه دارد.

وگر باشدت زین عجبتر نیاز یکی دنده بر بند و بگشای بار

و اگر باز هم نیاز به دیدن شگفتی بیشتری داری، بار خود را ببند و آماده شو (که زمان حرکت است).

نکته ادبی: دنده بربند و بگشای بار استعاره از آماده شدن برای سفر آخرت است.

ملک گوش بر گفت همدم نهاد بفرمان او دیده بر هم نهاد

پادشاه گوش به سخن آن همدم (سروش) سپرد و به فرمان او چشمانش را بست.

نکته ادبی: دیده بر هم نهاد کنایه از مرگ یا ورود به عالم خلسه است.

چو بگشاد چشم و چش و راست دید همان دید چشمش که می خواست دید

وقتی چشمانش را گشود و حقیقت را دید، همان چیزی را دید که آرزوی دیدنش را داشت.

نکته ادبی: چش و راست به معنی درستی و حقیقت است.

چو دیده شگفته بهاری بر آب برون جست از برج چون آفتاب

همانند شکوفه‌ای که روی آب می‌شکفد، از برج وجودش همچون خورشید بیرون جست.

نکته ادبی: برج کنایه از بدن یا جهان مادی است که روح از آن رها می‌شود.

چو الیاس و خضر آگهی یافتند سوی مونس خویش بشتافتند

وقتی الیاس و خضر از این واقعه آگاه شدند، به سوی مونس و هم‌سفر خود شتافتند.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌ی همراهی خضر و الیاس با سکندر.

کشیدند قارو ره را بر زیر نه قار و ره بان کان یاقوت و زر

آنها راه را در زیر پای خود طی کردند، نه آنکه به دنبال طلا و جواهر باشند.

نکته ادبی: قار و ره کنایه از گنج‌ها و ثروت است.

متاعی که در درج گنجینه بود مصور خیالی در آیینه بود

آنچه از ثروت در صندوق گنجینه بود، تنها تصویری خیالی در آینه‌ی دنیا بود.

نکته ادبی: مصور خیالی کنایه از فانی بودن و بی‌حقیقتی اموال دنیاست.

چنان یوسفی گشت یعقوب رنگ برامد چو یوسف ز زندان تنگ

یوسفی که یعقوب‌گونه در غم بود، همچون یوسف از زندان تن رها شد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و یعقوب برای بیان رهایی روح از جسم.

گرامی تنش باز مانده ز زور نمک وار بگداخته ز آب شور

جسم گرامی‌اش که از توان افتاده بود، همچون نمک در آبِ شور (دریا) ذوب شد.

نکته ادبی: نمک‌وار بگداخته کنایه از فنا و نابودی جسم در عالم بقاست.

سکندر که گیتی خداوند بود به هم صحبتان دیر پیوند بود

سکندر که پادشاه جهان بود، همواره با یاران و هم‌صحبتانش پیوند دیرینه‌ای داشت.

نکته ادبی: دیر پیوند صفت کسانی است که وفاداری طولانی‌مدت دارند.

چو هنگام رفتن فراز آمدش به دیدار خویشان نیاز آمدش

چون زمان رفتن (مرگ) فرا رسید، اشتیاق دیدار خویشان در او زنده شد.

نکته ادبی: فراز آمدن کنایه از نزدیک شدنِ زمان مقرر است.

ازان مژدهٔ خوش که دادش سروش سرشکش ز شادی برامد به جوش

از آن مژده‌ی خوشی که سروش به او داده بود (خبر رهایی)، اشکش از شادی جاری شد.

نکته ادبی: سرشک به معنی اشک است؛ جوشیدن اشک نشان از شدت هیجان درونی دارد.

به فرمان فرمانروای جهان روان گشت کشتی ز جای چنان

به فرمان پادشاهِ کل هستی، کشتی از آن مکان به حرکت در آمد.

نکته ادبی: فرمانروای جهان استعاره از خداوند است.

دوم روز کز چرخ در گشت روز نگون گشت خورشید گیتی فروز

روز دوم که خورشید از چرخ فلک گذشت، خورشیدِ جهان‌فروز (سکندر) نیز رو به افول نهاد.

نکته ادبی: نگون گشتن خورشید استعاره از غروب و مرگ پادشاه است.

شتابنده کشتی بهرسو قطار که پیدا شد از دور دریا کنار

کشتی با شتاب به هر سو می‌رفت تا اینکه از دور کرانه‌ی دریا پدیدار شد.

نکته ادبی: قطار در اینجا به معنای حرکت در یک مسیر منظم است.

فرومانده بینندهٔ رهگرای به حیرت دران کار حیرت فزای

بینندگانِ در راه، از دیدن این واژگون‌کاریِ حیرت‌انگیز، سرگشته شدند.

نکته ادبی: حیرت فزای اشاره به دشواریِ فهمِ این وقایع است.

که راهی بران دوری دیر باز چگونه برین زودی آیند باز

که چگونه آن راهی که رفتنش بسیار طولانی بود، به این زودی بازگشته‌اند؟

نکته ادبی: دیر باز به معنی دور و طولانی است.

همه کس دری از تعجب گشاد مگر پاک دینان پاک اعتقاد

همه از تعجب در شگفت بودند، مگر مؤمنان پاک‌دین و اعتقاد راسخ.

نکته ادبی: پاک‌دینان کسانی هستند که به مشیت الهی ایمان دارند.

چو دیدند صحرا نشینان ز دور درفشان درفش سکندر ز دور

وقتی صحرانشینان از دور پرچم درخشان سکندر را دیدند (متوجه بازگشت او شدند).

نکته ادبی: درفشان درفش استعاره از پرچم و نشان پادشاهی است.

ز هر جانبی آدمی خیل خیل شتابنده شده سوی دریا چو سیل

از هر طرف مردم گروه گروه، همچون سیل به سوی دریا روانه شدند.

نکته ادبی: خیل خیل کنایه از انبوه جمعیت است.

ز انبوه خلقی ز هر بوم و مرز کرانه چو دریا درامد به لرز

از انبوه مردم و از هر سرزمین، کرانه‌ی دریا به لرزه درآمد.

نکته ادبی: دریا به لرزه درآمد مبالغه‌ای برای نشان دادن عظمت جمعیت است.

سکندر چو بر شط دریا رسید خروش سپه بر ثریا رسید

سکندر وقتی به ساحل رسید، صدای فریاد سپاهیانش تا آسمان هفتم بالا رفت.

نکته ادبی: ثریا کنایه از بلندترین نقطه آسمان است.

چو آسوده گشتند لختی ز جوش در امد به سرهای شوریده هوش

وقتی اندکی از هیجان و هیاهو کاسته شد، عقل به سرِ مردمِ شوریده بازگشت.

نکته ادبی: سرهای شوریده کنایه از مردم مشتاق و بی‌قرار است.

جهاندار منزل به خرگاه جست ز صحرا سوی بارگه راه جست

پادشاه به جایگاه اقامت خود (خرگاه) بازگشت و از صحرا به سمت بارگاه رفت.

نکته ادبی: خرگاه به معنای چادر و خیمه پادشاهی است.

به فرمود کز خاصگان سرای به جز خاصگان کس نماند به جای

دستور داد که از میان خاصان دربار، جز نزدیکانِ وی کسی در آنجا نماند.

نکته ادبی: خاصگان به معنای خواص و نزدیکان شاه است.

چنین گفت با پیشوایان کار که ما را دگر گونه شد روزگار

به بزرگان و پیشوایانِ امور گفت که روزگارِ ما تغییر کرده و دگرگون شده است.

نکته ادبی: پیشوایان کار اشاره به وزرا و مشاوران است.

نگون می شود کوکب تابناک فرو می رود آفتابم به خاک

ستاره‌ی بخت من در حال افول است و خورشید عمرم به سمت خاموشی و خاک می‌رود.

نکته ادبی: کوکب تابناک نماد شکوه و اقتدار است که با افول آن، پایان زندگی تداعی می‌شود.

مرا در سه تدبیر یاری کنید درین هر سه کار استواری کنید

من در سه کارِ مهم از شما یاری می‌خواهم؛ در این سه مورد استوار و پایدار باشید.

نکته ادبی: تدبیر در اینجا به معنی تصمیم و برنامه برای آینده است.

نخستین وصیت درین داوری به فرزند خود بایدم یاوری

نخستین وصیت من در این داوریِ آخر عمر، حمایت از فرزندم است.

نکته ادبی: داوری اشاره به لحظه قضاوت و پایان کار است.

که در قصر من اوست رخشنده باغ هم از گوهر من فروزد چراغ

که او در کاخ من همچون باغی درخشان است و چراغِ پادشاهی از گوهرِ وجود او روشن می‌شود.

نکته ادبی: گوهر به معنی اصالت و ذات پاک است.

دوم آنکه بر عزم صحرای راز چو در مهد عصمت کنم پا دراز

دومین وصیت آن است که وقتی عزمِ سفرِ آخرت کردم، مرا به خاک بسپارید و درِ دنیای مادی را بر من ببندید.

نکته ادبی: صحرا راز استعاره از عالم غیب و مرگ است؛ مهد عصمت کنایه از تابوت یا خانه ابدی است.

دراندم که غلطم به صندوق پست ز صندوق بیرون کنندم دو دست

تصمیم گرفتم که در تابوت بروم، اما به گونه‌ای که دستانم از تابوت بیرون باشد.

نکته ادبی: صندوق پست در اینجا به معنای تابوت است که کنایه از خانه آخرت دارد.

که تا چون به خانه گرایم ز راه کند هر که بیند به حیرت نگاه

تا وقتی که از این راه (دنیا) به سوی خانه ابدی می‌روم، هر کس دستان بیرون‌مانده‌ام را ببیند، دچار حیرت شود.

نکته ادبی: خانه در اینجا به مفهوم قبر و جایگاه نهایی است.

که چون من ولایت ستانی شگرفت ز نطع زمین تا به دریای ژرف

که چگونه فردی مانند من، حکومتی عظیم و شگفت‌انگیز داشت که از روی زمین تا دریاهای عمیق گسترده بود.

نکته ادبی: نطع در لغت به معنای سفره چرمین است که در اینجا استعاره از گستره زمین است.

ز چندین زر و گوهر بی شمار نهی دست رفتم سرانجام کار

با وجود آن همه زر و جواهرات بی‌شماری که داشتم، سرانجام کار را با دست خالی (تهی‌دست) به پایان رساندم.

نکته ادبی: نهی‌دست ترکیبی است که نشان‌دهنده فقر و بی‌پناهی در برابر مرگ است.

سوم آنکه چون نوبت آن شود که تن در دل خاک مهمان شود

سومین نکته این است که وقتی زمان آن فرا برسد که تن آدمی مهمان خاکِ قبر شود.

نکته ادبی: مهمان خاک شدن، استعاره‌ای لطیف برای مرگ و دفن شدن است.

در اسکندریه که جای من است بنا کرده رسم و رای من است

در اسکندریه که شهر و جایگاه من است و بناها و رسم‌هایش را من پایه‌گذاری کرده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به شهر اسکندریه که منسوب به اسکندر مقدونی است.

گرایندم از تخت زر در مغاک ودیعت سپارند خاکی به خاک

مرا از تخت زرین به درون گودال خاک آورند و آن ودیعه الهی (بدن) را به خاک بسپارند.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و حفره تاریک است.

دو سه روز در زندگی داشت بهر همی زد نفس با بزرگان دهر

او که دو سه روزی در این زندگی فرصت داشت و با بزرگان روزگار نفس می‌کشید و معاشرت می‌کرد.

نکته ادبی: تعبیر دو سه روز نشان‌دهنده ناپایداری و کوتاهی عمر است.

چو با استواران قوی کرد عهد ز ایوان خاکی برون برد مهد

هنگامی که با قدرتمندان و استواران روزگار عهد دوستی بست، سرانجام مهد (گهواره/تخت) خود را از این ایوان خاکی بیرون برد (جان داد).

نکته ادبی: مهد در اینجا به مفهوم تخت پادشاهی یا جایگاه زندگی است.

نهان گشت خورشیدش اندر نقاب فرو ریخت چشمش به زندان خواب

خورشید وجودش در نقاب مرگ پنهان شد و چشمانش در زندان خوابِ ابدی فرو رفت.

نکته ادبی: خورشید استعاره‌ای برای شکوه و حیات پادشاه است.

جریده کشایان تاریخ ساز به چندین نمط بسته اند این طراز

تاریخ‌نویسانی که وقایع را ثبت می‌کنند، این ماجرا را به شیوه‌های گوناگون نوشته و آراسته‌اند.

نکته ادبی: جریده‌کشایان اشاره به مورخان و کاتبان دارد.

چو کردم بهر نامهٔ باز جست چنان بود نزدیک بعضی درست

وقتی در پی یافتن حقیقت این ماجرا گشتم، نزد عده‌ای این‌گونه روایت معتبرتر بود.

نکته ادبی: بازجست به معنای تحقیق و پرس‌وجو است.

که رخشنده خورشید گیتی خرام برامد ز روم و فرو شد به شام

که خورشید درخشانِ جهان‌گرد (اسکندر) از روم طلوع کرد و در شام غروب کرد (درگذشت).

نکته ادبی: استعاره از طلوع در یک سرزمین و وفات در سرزمین دیگر.

گروهی دگر کرده اند اتفاق که در حد بابل شد از خویش طاق

گروهی دیگر بر این باورند که او در نزدیکی بابل از دنیا رفت و تنها شد.

نکته ادبی: از خویش طاق شدن کنایه از تنهایی و یگانگی در مرگ است.

اگر دانشی داری ای نیک رای یکی گرد اندیشه خود گرای

ای فرد خردمند و نیک‌اندیش، اگر دانشی داری، کمی در اندیشه خودت تأمل کن.

نکته ادبی: گرد اندیشه خود گشتن دعوت به تفکر و خودشناسی است.

نگه کن درین چرخ دولاب گرد که چون هر زمان می برد آب مرد

به این چرخ‌وفلکِ گردان نگاه کن که چگونه هر لحظه آب (جان) انسان را از او می‌گیرد.

نکته ادبی: دولاب استعاره از روزگار و گردش ایام است که باعث فرسایش عمر می‌شود.

چه دلها کز آسیب غم کرد خورد چه سرها که در خاک خواری سپرد

چه دل‌های بسیاری که از آسیب غمِ زمانه پژمردند و چه سرهای بسیاری که در خاکِ خواری مدفون شدند.

نکته ادبی: خاک خواری اشاره به مرگ و فراموشی دارد.

کسی این ماجرا زو نپرسید باز کزین ره نوشتن چه داری نیاز

کسی از او نپرسید که چه نیازی داری که این ماجرا را برای آیندگان بنویسی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن بی‌فایدگی تلاش برای ماندگاری در تاریخ.

چه شکل است کاین دور ظلمات و نور ز گردندگی نیست یک لحظه دور

این چه وضعیتی است که این چرخه شب و روز (ظلمات و نور)، حتی یک لحظه هم از حرکت باز نمی‌ایستد؟

نکته ادبی: دور ظلمات و نور اشاره به شبانه‌روز و گذر زمان دارد.

رواقی برآورد از خاک و آب چو شد ساخته باز گردد خراب

هر بنایی که از خاک و آب ساخته می‌شود، وقتی کامل شد، دوباره رو به ویرانی می‌رود.

نکته ادبی: رواق به معنای بنا و سقف است که کنایه از ساخت‌وساز دنیوی دارد.

یکی باز کن پرده زین خاک زرد که دیبای چینی بینی اندر نورد

پرده را از روی این خاکِ بی‌ارزش کنار بزن تا ببینی که زیباترین پارچه‌ها (اشاره به زیبایی‌های دنیا) چگونه در حال نابودی و پیچیده شدن هستند.

نکته ادبی: دیبای چینی نماد زیبایی و لطافت مادی است.

هر آن لاله و گل که در گلشنی است بناگوش و رخسار سیمین تنی است

هر لاله و گلی که در باغ دنیا می‌بینی، در حقیقت صورت و بناگوشِ انسانی سیمین‌تن (زیبا) است که به خاک بدل شده است.

نکته ادبی: تشبیه گل‌ها به اجزای بدن انسان که نشان از مرگ و بازگشت به طبیعت دارد.

بسا دیده کز سرمه آزاد گشت که ناگه ز خاک سیه باد گشت

چه چشم‌های بسیاری که از سرمه (زیبایی) بی‌نیاز شدند و ناگهان از خاک سیاه به باد تبدیل شدند.

نکته ادبی: اشاره به نیستی و فنای مطلق انسان.

بسا در که گم شد درین خاک پست که از خاک جز خاک نامد بدست

چه گوهرهای بسیاری که در این خاکِ ناچیز گم شدند، چرا که از خاک چیزی جز خاک به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به قانون طبیعت که هر چه از خاک است به خاک برمی‌گردد.

بسا تن که او بار صندل نبرد که در زیر انبار گل شد چو مرد

چه بسیار تن‌هایی که پیش از این بارِ خوشبوترین عطرهای دنیا را بر دوش داشتند، که اکنون زیرِ انبوه خاک پنهان شده‌اند.

نکته ادبی: صندل نماد عطر و خوشبویی و تجملات دنیوی است.

بنایی کسی از گل براری بر آب بسی بر نیامد که گردد خراب

اگر کسی بخواهد بنایی از گل بر روی آب بسازد، طولی نمی‌کشد که خراب می‌شود.

نکته ادبی: ضرب‌المثلی است برای کارهای ناپایدار و بی‌اساس.

چو در کیسه مردم این نقد خاص ز تاراج دزدان ندارد خلاص

چون این نقدِ باارزشِ جانِ انسان، از دستبردِ دزدانِ زمانه در امان نیست.

نکته ادبی: نقد خاص اشاره به عمر و فرصت زندگی است.

بیا تا کنیم آن چنان رخت پیچ که جز نام نیکو بدانیم هیچ

بیا تا چنان باری از اعمال برای سفر آخرت ببندیم که جز نام نیک از ما چیزی باقی نماند.

نکته ادبی: رخت پیچیدن کنایه از آماده شدن برای کوچ کردن و مرگ است.

به معشوق یک شب چه باشیم شاد که مهمان غیری شود بامداد

چرا باید از بودن با معشوق در یک شب شاد باشیم، وقتی که بامدادان او مهمان فرد دیگری می‌شود؟

نکته ادبی: معشوق استعاره از دنیاست که وفایی ندارد.

مکن میل این خاک چون ناکسان که پیوند او نیست جز با خسان

به این دنیای خاکی دلبستگی نشان نده، چرا که پیوند با آن تنها با افراد فرومایه و پست حاصل می‌شود.

نکته ادبی: خسان به معنای افراد پست و حقیر است.

مباش از نوای فلک نا شکیب که چشمش چو هندوست آهو فریب

از تغییرات و حوادث روزگار ناامید و بی‌تاب نباش، چرا که نگاهِ فلک (روزگار) مانند نگاهِ هندو، فریبنده و ظاهری است.

نکته ادبی: هندو در ادبیات قدیم نماد چشم سیاه و فریبنده است.

شنیدم که لقمان دانش پژوه که آمد ز بس زندگانی به ستوه

شنیده‌ام که لقمانِ دانش‌جو، وقتی از طولانی بودن زندگی‌اش به ستوه آمد و خسته شد.

نکته ادبی: اشاره به داستان لقمان حکیم و زهد او.

دران عمر کز نه صد افزونش بود قد از حجره یک نیمه بیرونش بود

در آن عمری که از نهصد سال هم بیشتر بود، قدش به اندازه نیمی از حجره از آن بیرون زده بود.

نکته ادبی: توصیفی اغراق‌آمیز از عمر طولانی لقمان.

عمارت نکرد آن قدر در خراب که ایمن بود ز ابرو از آفتاب

او در این دنیای خراب، خانه‌ای نساخت که از سرما و آفتاب در امان باشد (چون می‌دانست دنیا ناپایدار است).

نکته ادبی: خراب استعاره از دنیاست که جای ماندن نیست.

فراوانش گفتند برنا و پیر که هر دم ز مسکن ندارد گزیر

بسیاری از جوانان و پیران به او گفتند که تو باید خانه‌ای بسازی چون انسان نمی‌تواند بدون مسکن بماند.

نکته ادبی: گزیر به معنای چاره و راه گریز است.

بگفتا که از بهر اندک نزول نشاید شدن میهمان فضول

او گفت: برای اقامتِ کوتاه‌مدت، شایسته نیست که مانند مهمانی فضول و پرگو رفتار کنم و خانه بسازم.

نکته ادبی: مهمان فضول کسی است که در خانه میزبان بیش از حد تصرف می‌کند.

چو در خانه مهمان فضولی کند دل میزبان زو ملولی کند

وقتی مهمان در خانه میزبان فضولی کند، باعث رنجش و ملال خاطر میزبان می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلی برای انسان که در دنیا به عنوان مهمان خدا نباید به اموال و مظاهر دنیوی دل ببندد.

اساسی چه باید به عیوق برد که فردا به بیگانه خواهی سپرد

چه نیازی است که اساسی برای رفاه (تا ستارگان عیوق) بنا کرد، وقتی که فردا آن را به دست غریبه‌ای می‌سپاری؟

نکته ادبی: عیوق ستاره‌ای بسیار دوردست است که کنایه از رفاه و ثروتِ بسیار بالا دارد.